ذوقزدگی دیوانهوار برای فیلمی که هنوز به سنگ محک تاریخ نخورده و تنها دو سه ماه از اکرانش گذشته همانقدر سست و بیاساس است که راندنش به چوب سطحی و کممعنا بودن. برج عاجنشینانی که کمترین واکنششان از شنیدن نام هالیوود اَخْ و پیف کردن است و بازی Inception با ایدهٔ خواببینی را تهی از سیالیت و ابهام رازآلودهٔ آثار «آلن رنه» و «کریس مارکر» و «آندری تارکوفسکی» و حتی «دیوید لینچ» میدانند هماناندازه در قضاوت خود بیانصافاند که تینایجرهای جَوْزدهٔ خورهٔ IMDB که این آخرین ساختهٔ کریستوفر نولان را جزو بهترین و بینقصترینهای تاریخ سینما میخوانند.
Inception اما ساختهٔ تحسینبرانگیزی است که با طراحی فیلمنامهای موزاییکی و بهرهگیری از بالاترین استانداردهای تکنینکی، ایدهٔ مرکزی جسورانه و نبوغآسایش را بهگونهای میان پیچیدگیهای زمان و مکان بسط میدهد که مخاطب عادی هم بیش از دو ساعت پابهپای قهرمانان قصه از دالانهای تو در توی رؤیاها و کابوسها میگذرد و هیچگاه ارتباطش با قصه قطع نمیشود و این مهمترین امتیاز این اثر در مقایسه با آثار آن فیلمسازانِ از دماغ فیلافتادهٔ اروپایی و سینهچاکان سوپرروشنفکرانشان است که اعتقاد دارند هر فیلم پرطرفداری حتماً ایرادی دارد که این اندازه مورد توجه قرار گرفته است. Inception با زبان و بیانی ساده از کنار نزاعهای نظری کمنتیجهٔ خاصپسندی یا عامفهمی میگذرد و قصهاش را در سطحی از قوامیافتگی و انسجام تعریف میکند که آن همه سکانس پرکشاکش و انفجار و تیراندازی و مشت و لگد نه تنها هیچ بینندهای را گیج نمیکند بلکه با وجود آن پایان نیمچهباز نیز هر کسی بتواند به شناخت نسبتاً دقیق و کاملی از کلیت اثر دست یابد و این استراتژیها و طراحیهای غافلگیرانه همان بازی لذتبخشی است که نولان ـاز نخستین فیلمشـ با مخاطبانش دنبال میکند. اتهامی که بورخس هم از آن مبرا نبود و انگ قابل تحلیل بودن کارهایش به بازیهای ذهنی و زبانی تا مدتها گریبانگیرش بود.

مضامین و درونمایههای روانشناسانه عرصهٔ مناسبی برای قصهپردازیهای سینمایی بوده و هست. شاهد آن انبوه فیلمهاییاند که در طول تاریخ سینما با این مایهها ساخته شدهاند. تحلیلهای اندیشمندانی چون فروید و یونگ و لاکان از ساز و کارهای روان انسان و اصرار و انکارهایشان راجع به ضمیر ناخودآگاه فردی یا جمعی و کهنالگوهای اقوام مختلف، همیشه بحثهای جذابی بودهاند که روی مرز لغزنده و باریک میان افسانه و شبهعلم حرکت کردهاند. این تأویلپذیری و عدم قطعیت و ظرفیت بالایش برای درامپردازی هیچگاه از چشمان تیزبین فیلمسازان هوشمند تاریخ سینما مخفی نبوده است. حالا فیلمساز نسبتا جوان انگلیسی تریلری علمیتخیلی، فانتزی، و عاشقانه (!) دربارهٔ موضوعی پرمناقشه در روانشناسی ـخواب شفاف (lucid dreaming) و امکان خودآگاهی و هدایت رؤیاهاـ ساخته که بنیادیترین پرسشهای بشر دربارهٔ خویشتن و هستیشناسی را به چالش میکشد. ایدهٔ عجیب و غریب فیلم مبنی بر امکان رخنه کردن به رؤیاهای دیگران و ربودن اسرار ذهنشان در هنگام خواب دیدن آنقدر جذاب و تأثیرگذار و چندلایه پرداخت میگردد که میتوان همهٔ آثار تحسینشدهٔ پیش از اینِ نولان را دستگرمی تمرینی برای Inception دانست! اگر سرقت گروهی، اکشن، تعلیق و التهاب را الگوهایی قابل سرمایهگزاری و امتحانپسداده نزد مخاطب بدانیم، در Inception با اثری مواجه میشویم که این مؤلفهها را در کنار ایدهٔ مرکزی روانشناسانهٔ خود در چند سطح پیش میبرد و هر سطح نیز جذابیت و اکشن متفاوت و مستقلی دارد. چنین اثری به عنوان جهانی خودبسنده، قواعد و قوانین خاص خودش را میسازد و از حداکثر قابلیتهای دراماتیکی این قوانین نیز استفاده میکند. مثلاً طبق داستان اگر شخصی درون خواب خود بمیرد از خواب بیدار میشود و یک لایه در واقعیت بالاتر میرود. اما اگر درون خوابِ شخصی دیگر باشد و نتواند به دلایلی بیدار شود، یک لایه فرو میرود و ذهنش تقریبا در حالتی برزخگونه قرار میگیرد و گذشتهٔ خود را از لایهٔ بالاتر فراموش میکند. مهمتر از همه اینکه گذر زمان در هر لایهٔ پایینتر بطور تصاعدی افزایش مییابد. یک دقیقه در یک لایهٔ بالاتر برابر چندین ساعت در لایهٔ پایینتر است که خود برابر چندین روز در لایهٔ بعدی است. یا مثلاً از آنجایی که فضای حقیقی با فضای درون رؤیا به لحاظ ظاهری قابل تمییز نیست، یکی از راههایی که دزدان متوجه میشوند که در رؤیا هستند یا در بیداری، استفاده از یک علامت ویژه به نام totemاست. (totem درخت یا جانوری است که سرخپوستان آن را حافظ و حامی روحانی خود میدانسته و از تجاوز به آن یاخوردن گوشتش خودداری میکردند).
آخرین ساختهٔ کریستوفر نولان با این جملهٔ تبلیغاتی اکران شده است: «رؤیا واقعیت دارد» (» .(«The Dream is realاین اندازه از آمیختگی واقعیتهای بیداری و جهانِ اعتباری رؤیا بیشک نتیجهٔ تسلط فیلمساز بر همهٔ سطوح تکنیکهای فیلمسازی و هوشمندیاش در بهرهگیری بجا از آن است. این وجیزه به هیچوجه نمیتواند حق مطلب را دربارهٔ این جنبه از فیلم بهجا آورد که نه راقم این سطور احاطهٔ کاملی به تمام مؤلفههای سختافزاری فیلمسازی دارد و نه میتوان در یاددشتی با این حجم حتی نمونههای عینی بداعت فیلمساز در بهرهگیری از مؤلفههای بصری را فهرست کرد اما به عنوان نمونه میتوان نکاتی را برشمرد: لئوناردو دیکاپریو در ادامهٔ خلق شخصیتهای از درون منزوی و از بیرون ویرانگر اگر چه به قدرت بازی در جزیرهٔ شاتر (مارتین اسکورسیزی) ظاهر نمیشود اما نگین حلقهٔ درخشان بازیگران و بازیهای فیلم است. هستند کسانی که فیلمنامهٔ Inception را به اتهام تأکیدهای مکررش بر نقاط عطف قصه و توضیح چندبارهاش دربارهٔ وضعیت برخی کاراکترها مینوازند و ارزشهایش را کمتر مورد اشاره قرار میدهند اما همین نکته که نولان مجبور بوده در کنار بسط ایدهٔ مرکزی و معرفی شخصیتها و تنظیم این حجم بالا از اطلاعات و موقعیتها، تعادل و ریتم بین قصهپردازی و جا انداختن قواعد دنیای غربیش را حفظ کند برای تحسین و ستایشش کافی است. فیلمبرداری فیلم با آن تنوع لوکیشن و طیفهای گستردهٔ رنگ ونور، آنقدر در خدمت لحن و پیش رفتن داستان است که هیچگاه به چشم نمیآید. (حتی در نمونههای افتادن کاب در وان، انفجار شیشهخُردههای کافهها و مغازههای پاریس در سکانس آشنایی آریادنی با حرفهٔ دار و دستهٔ کاب و سقوط وَن در رودخانه که با سرعت بسیار کم فیلمبرداری شدهاند). هانس زیمر در دومین همکاری متوالیاش با کریستوفر نولان موسیقی متنی برای Inception ساخته که شنیدنش به تنهایی نیز درجهٔ التهاب درونیتان را بالا میبرد! امّا مهمتراز همهٔ اینها جلوههای ویژهٔ فیلم است که به تبع موج فیلمهای موسوم به پستمدرن سالهای اخیر از زیباشناسی بصری کلیپسازی پیروی میکند و برای مثال در نمونههای درگیری آرتور با محافظانِ ضمیرِ ناخودآگاه فیشر در فضای بیجاذبهٔ هتل و تا شدن و فرو غلتیدن شهر پاریس روی خودش و اضمحلال نهایی چهارمین لایهٔ خواب کاب (جایی که از آن به برزخ یاد میشود و زمانی بهشت رؤیایی مال و کاب بوده) به بدیعترین صورت ممکن پرداخت میشود.

اگر فیلمهای پیشین کریستوفر نولان درونمایههای عاشقانهٔ کمرنگتری داشتند امّا این بار و در مواجهه با Inception و در کنار آن همه پیچیدگی روایی و التهاب بیرونی با قصّهٔ عاشقانهای روبهرو میشویم که اگرچه در ابتدا بیربط و خارج از درونمایهٔ تریلری فیلم به نظر میرسد، اما به تدریج پختهتر میگردد و تبدیل به اصلیترین پازل معمای فیلم میشود. اینکه چرا کاب حاضر میشود مأموریت محوله از سایتو را بپذیرد و اینکه چرا اینقدر برای موفقیت در آن به آب و آتش میزند همگی ریشه در گذشتهٔ او و همسر از دست رفتهاش دارد. همسری که در خاطرات و ضمیر ناخودآگاه کاب زندانی است و وقت و بیوقت سر و کلهاش پیدا میشود و با مشکلاتی که ایجاد میکند همه را به دردسر می اندازد و اصلاً به خاطر همین کارهایش است که توان معماری خوابها را از کاب گرفته است. اما بلایی که کاب بر سر مال آورده مکگافین فیلم است. جایی که در گذشتههای دور و در «پایان ساحل ناخودآگاه»، وقتی که «جهت رسیدن به واقعیت گم شده بود» و پس از ۵۰سال پیر شدن، کاب ـبرای قابل تحمل بودن این گمگشتگیـ فکری را در ذهنیت مال کاشته بود؛ اینکه هیچ چیزی واقعیت ندارد و صرف «اینکه ما با هم باشیم» اهمیت داشته باشد. اما همین فکر مثل ویروسی سرطانی رشد میکند و حتی بعد از بیدار شدن از خواب نیز مال را میآزارد تا وادار به خودکُشیاش کند.
کریستوفر نولان در فیلم پیشینش «شوالیهٔ تاریکی»، شخصیت «ژوکر»ی خلق کرده بود که حتی در شیطانصفتیاش نیز بامزه بود (سکانس منفجر کردن بیمارستان و آن لباسهاس زنانهای که به تن هیث لجر زار میزد را به یاد آوردید) و نقشههای خرابکارانه و از سر پلیدیاش ردخور نداشتند. پشت Inception گویی همان روح بامزه و شیطانی ژوکر پنهان است که موضوع فیلم را به منزلهٔ استعارهای از کل پدیدهٔ سینما و کارکردش بر اذهانمان قرار میدهد. فیلمهای خوب (همچون زمان زؤیاها که در لایههای عمیقتر بسط مییابد) ما را پیر میکنند. قصهپرداز توانا در طول مدت پیشبرد داستانش ذهن ما را در اختیار میگیرد و ما به تدریج اسیر فضا و ویژگیهای شخصیتهایش میشویم و خودمان را جای قهرمان میگذاریم و هنگام بیرون آمدن از سالن سینما با خودمان فکر میکنیم که از تجربهای واقعی در زندگی گذر کردهایم. درست همان بلایی که دار و دستهٔ کاب در واپسین مأموریتشان سر فیشر آوردند و عقیدهای را ناخودآگاه به ذهنش تزریق کردند. این همان جادوی سینماست که با قدرت قصهگویی وتصویرپردازیاش تجربههای عجیب و غریب را برای ما باورپذیر و محسوس میکند.



۳ آذر ۱۳۸۹ | ۰۲:۰۹
آخ که هر چی درباره نابغه سینمای مدرن بگید و بنویسید کمه…سینما با نولان جان گرفت…قلم و نقد مانند همیشه خواندنی…
۶ اسفند ۱۳۸۹ | ۲۳:۳۹
کار هوشمندانه ای بود که خود را درگیر ترجمه ی inception نکردید!
مرحبا…