فیروزه

 
 

نبش‌المقابر فی شرح الاشعار المعاصر

امید مهدی نژادمی‌دانم که شما هم مثل ما خیلی روشنفکر هستید و متوجهید که منتقد و شارح در پروسهٔ خلق اثر هنری شرکت دارند و متن هنری برای خودش متنی باز است و طی هر خوانش، بازسرایی می‌شود و از این چیزها. به همین دلیل و صرفاً به همین دلیل، از این پس در این ستون به ذکر و شرح و تأویل شاهکارهای شعر و ترانه و غیره معاصر می‌پردازیم. در برخی از موارد، ذکری از نام شاعر و ترانه‌سرا و غیره نمی‌آوریم و در برخی موارد هم می‌آوریم.

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

مفردات و ترکبیات:
گریبان: یقه، چاک پیراهن
گریبان عدم: یقه عدم، چاک پیراهن نیستی، شکافی را گویند که در پیراهن عدم وجود دارد
دست خلقت: دست خلقت، عضوی که از شانه‌های خلقت روییده است
ابد: آخر قضایا، زمانی که زمان نخواهد بود. اند (end) بوده و بر اثر تصحیف به ابد تبدیل شده است
ازل: اول قضایا، زمانی که زمان نبوده است

معنای بیت:
زمانی که یقه عدم با دست خلقت پاره می‌کرد… و زمانی که زمانی که زمان نخواهد بود، چشم تو را پیش از زمانی که زمان نبود مورد آفرینش قرار می‌داد…

*

وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

مفردات و ترکیبات:
زمین: کره‌ای است خاکی که در مداری بیضی شکل به گرد خورشید می‌گردد
ناز: عشوه، افه، مامانی، تو دل برو،
عطش: تشنگی، حالتی که در اثر کمبود مایعات بدن حاصل می‌شود
طعم تو: مزه تو
اشک: مایعی که در اثر التهاب چشم برای محافظت از بافت ظریف چشم از غدد کنار چشم ترشح می‌شود و مزه شوری دارد

معنای بیت:
وقتی زمین در آسمان‌ها بود و در آنجا ناز تو را می‌کشید و زمانی که عطش به همراه اشک‌های من مزه تو را هم تست می‌کرد…

*

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

مفردات و ترکیبات:
عاشق: واله، خل، شیدا، کسی را گویند که به طرز غیرمعقول چیزی یا کسی را دوست داشته باشد و اساساً متوجه باقی قضایا نباشد
عقل: قوه فاهمه و درّاکه آدمی، نهادی در وجود بشر که با عشق مخالف است
دل: جسم صنوبری داخل قفسه صدری، باطن آدمی. مرکز تمایلات در وجود انسان
دیوانگی: عشق
عاقلی: عاقل بودن، عقل‌محوری، خردورزی

معنای بیت:
در این زمان‌ها که گفته شد، من واله و شیفته و دلداده چشم تو شدم. در آن زمان نه قوه درّاکه وجود داشت و نه جسم صنوبری و باطن آدمی. برای همین من از این شیدایی و عقل‌محوری و خردورزی چیزی درنمی‌یابم.

*

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

مفردات و ترکیبات:
آن: اشاره به دور، یک لحظه کوتاه
همان: هم اشاره به دور، هم یک لحظه کوتاه
عمق: درون،‌ژرفنا، درون ژرفنا
ربودن: کش رفتن، به سرقت بردن

معنای بیت:
این عاشق شدن یک اشاره به دور یا لحظه کوتاه بود و در واقع دنیا هم فقط همان یک لحظه بود. این لحظه همان لحظه بود که چشم تو من را که در درون ژرفنای چشم خودم بودم به سرقت برد

*

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

مفردات و ترکیبات:
شیطان: از مخلوقات منفی خداوند
نام: اسم. چیزی از جنس کلام که با آن اشیا و اشخاص را نشانه‌گذاری می‌کنند
سجده: بر خاک افتادن به نشانه تذلل و تعبد
آدم: از مخلوقات خاکستری خداوند
عالم: همه‌چیز به‌جز خدا و انشان

معنای بیت:
در آن زمان که من واله و خل شدم شیطان در برابر نشانه‌گذاری من به خاک افتاد و سجده کرد. در همین حال آدم هم بیشتر به کره خاک متمایل شد و همه به‌جز خود انسان در برابر انسان به خاک افتادند و سجده کردند.

*

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

مفردات و ترکیبات:
آتش: از عناصر چهارگانه. گاز مشتعل. پلاسما
گل: خاک خیس‌شده

معنای بیت:
من بودم و چشمان تو هم بود، اما آتش و گل نبود. دیگر نمی‌دانم چه چیز بود یا نبود. یعنی نه از دیوانگی و نه از عقل‌محوری چیزی نمی‌دانم و این پایان شعر است.


 

آن سرو که ایستاده خوابید…

گم شد، در قیل و قال گم شد سخنم
در بهت گذشت فرصتِ دم زدنم
بستند به لقمه های شیرین، باری
تا وا نشود به حرفِ تلخی دهنم

بر گرده ساده‌ها سواری کردند
بر شانه جاده‌ها سواری کردند
اسب و فیل و شاه و وزیر از پیِ هم
بر دوشِ پیاده‌ها سواری کردند

ما مردانِ نبردِ تمرین‌شده‌ایم
سربازانِ نخبه گلچین‌شده‌ایم
دیری‌ست نشسته‌ایم در آخرِ خط
ما هنگِ پیاده‌های فرزین‌شده‌ایم

گوشش به ترنّمِ نوایی‌ست که نیست
چشمش به تماشای فضایی‌ست که نیست
باید برود، جاده صدایش زده‌است
این جاده در انتظارِ پایی‌ست که نیست

آن ماه که داشت عکسِ خورشید که بود؟
آن صبح که سربه‌زیر خندید که بود؟
این تاک که خوابیده سر افراشت منم
آن سرو که ایستاده خوابید که بود؟

ننگ است اینگونه با تو ماندن‌هامان
ماندیم، ولی به خلوتِ تن‌هامان
ای راویِ قصّه! وقتِ وقت است، بخوان
فصلی در بابِ تیغ و گردن‌هامان

سر در آخور داریم، تن در بستر
پابرجاییم – غالباً در بستر –
عادت داریم، مثل مرداب به خاک
مشتی مَردیم، مردِ زن در بستر


 

یادآوری خاطرات

یاد باد آن‌که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
آه از این جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسأله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان؟‌حافظ!
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

تفسیر: ای صاحب فال! یادت هست که منزل ما دقیقاً سر کوچه شما بود و هر روز قرار گذاشته و به گشت و گذار می‌پرداختیم؟ ضمناً یادت هست که من خاک در منزل شما را توی چشمم می‌ریختم و یکباره چشمم روشن می‌شد؟ واقعاً یادش به‌خیر. یاد هست که صحبت‌های ما در مورد موارد مجاز بود و هر چیزی که من می‌گفتم همان چیزی بود که تو می‌خواستی بگویی و رویت نمی‌شد؟ این مورد هم یادش به‌خیر. یادت هست که یک پیرمردی در همسایگی ما بود که خردمند بود و مردم می‌گفتند لیسانس دارد و یک خانمی هم بود که اسمش فیروزه بواسحاقی بود و لیسانس نداشت ولی بسیار بامحبت بود و این پیرمرد همواره با او مراوده داشت و چیزهایی را که برایش مشکل بود از او می‌پرسید و او آن‌ها را حل می‌کرد؟ جداً یادش به‌خیر.

ای صاحب فال! واقعاً تف به این روزگار که این‌گونه ما را از هم جدا نمود و آن‌همه جور و تطاول و سوز و نیاز و چیزهای فراوان دیگر را به اتمام رساند. تف! من همیشه دوست داشتم با تو مراوده داشته باشم، اما نتوانستم کاری بکنم چون سعی من و دلم باطل و از اعتبار ساقط شد.

جایت خالی همین دیشب به یاد دوستان قدیمی وارد یک خرابه شدم و در آنجا خم می را دیدم که معتاد شده بود و از دلش خون می‌آمد و پایش نیز توی گل گیر کرده بود. دلم برایش سوخت و او را به یکی از مراکز ترک اعتیاد برده و معرفی کردم. بعد در سطح شهر گشتم تا علت درد فراق را از یک نفر بپرسم، اما کسی را پیدا نکردم. دست آخر تصمیم گرفتم از مفتی عقل سؤال کنم، اما او هم چیزی حالی‌اش نشد.

راستی یادت هست خانم فیروزه بواسحاقی یک انگشتر فیروزه بود که دور آن برلیان اصل کار شده بود و خیلی هم برق می‌زد و هر وقت خانم بواسحاقی آن را در انگشتش می‌کرد می‌خندید و قهقهه می‌زد؟ آن انگشتر در دوران دولت نهم از دست او افتاد و مستعجل شد و مجبور شد آن را بفروشد تا برای تحول اقتصادی آماده شود. به نظر من خانم فیروزه بواسحاقی مثل کبکی بود که از سرپنجه شاهین قضا غافل شده بود. واقعاً یادش به‌خیر.


 

چیز

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او؟ هیهات
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبری‌ام همچو بید لرزان است
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگرچه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

تفسیر: ای صبا! بدان و آگاه باش که دوست خوب من در یکی از کشورهای خارجی اقامت گرفته و در همانجا اقامت دارد. تو که از آزادی‌های لازم برخوردار می‌باشی و برای تردد نیازی به پاسپورت و ویزا و پناهندگی سیاسی و اجتماعی نداری، به کشور مورد نظر برو و از نفحه خوشبویی که در گیسوی او وجود دارد یک کم برای من بیاور. اگر این کار را بکنی و پیغامی از طرف او برای من بیاوری به جان خودت که جان خودم را به شکرانه این عمل خداپسندانه‌ات به تو واگذار می‌نمایم. اگر چنانچه کسی جلوی تو را گرفت و نگذاشت که در محضر دوست من حاضر گردی لازم نیست خودت را به زحمت بیندازی. در این صورت از خاک دم درب منزل یا کوچه استفاده کن و یا غباری را که معمولاً روی درب جمع می‌شود جمع‌آوری کرده برای من بیاور. می‌دانی که من از تمکن مالی خوبی برخوردار نیستم و در واقع گدا می‌باشم، برای همین عمراً نتوانم به کشور دوست رفته و در آنجا اقامت کنم. لذا معمولاً خیال منظره‌های اطراف خانه او را در خواب می‌بینم و همانجا لذت می‌ّبرم. در اینجا به دو درخت اشاره می‌کنم که همانا صنوبر و بید می‌باشد. دل من و قد و بالای دوست عزیزم همچون صنوبر بوده و لرزش دست و دل من همه همچون بید است. برای این به این دو درخت اشاره کردم که هوای ما را بیشتر داشته باشی و برای محافظت از طبیعت هم که شده غبار درب او را برای من بیاوری. من خودم می‌دانم که برای آن دوستم به اندازه «چیز» هم ارزش ندارم، اما من یک عدد از موهای قشنگ او را با یک عالمه «چیز» عوض نمی‌کنم. و این از شدت ارادتی است که مراست.

با همه این احوالات مگر چه می‌شود اگر دل من از غم آزاد بشود؟ من که خودم نوکر و چاکر و غلام دوستم هم هستم. ای صبا! تو بگو. چه می‌شود؟


 

دوران محکومیت

امید مهدی نژادحالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم
بس‌که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه‌ی تنگ من و بار غم او؟ هیهات
مردِ این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم، دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست، خدا را مپسند
که مکدّر شود آیینه‌ی مهر آیینم

تفسیر: ای صاحب فال! حالی‌ات می‌شود که من مصلحت زمان تو را در این می‌بینم که رخت و لباس خود را از اینجا به جایی دیگر که میخانه نام دارد و البته رمزی از رموز عرفانی است و مشکلی ندارد ببری و در آنجا خوش و خرم بنشینی و آب خنک بخوری. در آنجا جامی از شراب روحانی که آدم را از حجاب جسمانی می‌رهاند بگیری و از نارفیقان دور شوی و به سراغ دوست دیرین دوران کودکی خود آقای پاکدل بروی. در آنجا دیگر دوستان سابق را نمی‌بینی و فقط از کتاب‌های موجود و صراحی که یک جور پیاله است که در قدیم برای صرف انواع نوشیدنی استفاده می‌شده و اکنون جزو میراث باستانی است استفاده می‌کنی. اگر دقت کرده باشی درخت سرو خیلی راست ایستاده است و به کسی کاری ندارد. تو هم در آنجا که هستی مثل سرو راست بایست و گردن خود را پیش هر کس و ناکس خم نکن و انسان آزاده‌ای باش و بدان و آگاه باش که روزی هرکس دست خداست و اگر صلاح بداند در آنجا هم به او می‌دهد. تو در اینجا که بودی خرقه‌ی آلوده‌ای داشتی و از رانت‌های مختلف استفاده می‌کردی و با این حال همیشه لاف می‌زدی و دم از صلاح و مصلحت و اصلاحات هم می‌زدی. برای همین است که در آنجا هم از ساقی و هم از می رنگین خجالت می‌کشی. پس بیا و توبه کن و ارتباطات نامشروعت را قطع کن و اقلاً در آنجا که هستی آدم باش. دوران محکومیت تو به کندی طی می‌شود و سینه‌ات که بر اثر استعمال دخانیات دچار نفس‌تنگی است خس خس می‌کند و اطرافیانت را آزاد می‌دهد. در نتیجه حس می‌کنی که مرد تحمل این بار نیستی و باید تقاضای تجدید دادرسی و در نهایت درخواست عفو بنویسی. پس به مقامات مربوطه بنویس که تو هر غلطی که کردی غلط کردی و کوچیک همه هم می‌باشی. بنویس که هرکس که آصف عهد باشد تو بنده و چاکر او هستی و دیگر هیچ حرفی نمی‌زنی که او ناراحت شود.

ای صاحب فال! بدان و آگاه باش که در این صورت آزاد می‌شوی و به یک کشور جالب می‌روی که اسمش را الان نمی‌گویم و در آنجا گرد ستم‌هایی را که بر تو رفته است نشان افراد مربوطه داده و طلب کمک می‌کنی. فقط حواست باشد گردها را به همه نشان ندهی که اگر بدهی آیینه‌ی مهر آیینت مکدر می‌شود که اصلاً خوبیت ندارد.


 

بروم یا نروم/ عرض حال

امید مهدی نژادخرم آن‌روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن زلف خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم‌کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم
به هواداری او ذره‌صفت رقص‌کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

تفسیر: ای صاحب فال! بدان و آگاه باش که من که این‌جا نشسته‌ام و دارم اشعار حافظ را برای تو تفسیر می‌کنم برای خودم از استعدادها و ذخایر این مملکت هستم که به علت بی‌توجهی، به این کار مشغول شده‌ام و منتظر روزی هستم که خرّم و خندان از این خراب‌شده به جایی بروم که قدر مرا بدانند و در آن‌جا راحت زندگی نمایم. و بدان که پیش از من جانان من به آن‌جا رفته است و قرار است برای من دعوت‌نامه بفرستد که من هم از پی او به جای موردنظر نقل مکان نمایم. اگرچه ایرونی در هرکجا که باشد غریب است و در فراق شله‌زرد نذری و پیکان جوانان و دمپایی ابری لاانگشتی و بوی بازارچه تجریش همچون شمع می‌سوزد، اما من از این اوضاع وحشت زندان و شکنجه و کمیته به تنگ آمده و به بوی دنباله زلف یار خود لباس‌های خود را جمع کرده و از این‌جا خواهم رفت. من دیگر طاقت ندارم و در این‌جا بیمار شده‌ام و چون مثل باد صبا از هواداران یکی از احزاب خرامان سیاسی هستم، در اقلیتم و در عین جوانی مثل پیرمردها جایی برای من وجود ندارد. اگر گرین‌کارت من جور شود با سر می‌روم، چون دلم زخم شده و از چشمم هم اشک می‌آید. من نذر کرده‌ام که اگر از این‌جا خلاص شدم در آن‌جا وارد شبکه‌های ماهواره‌ای شده و غزل‌های حافظ را برای ایرونی‌های مقیم کلیه جهان بخوانم و تفسیر کنم. اگر هم لازم شد از آن‌ها هواداری کرده در یکی دیگر از شبکه‌ها یک ذره هم به رقص و آواز بپردازم و از آن‌جا به لب چشمه بروم و در کلیپ‌های ایرونی که لب چشمه و زیر نور خورشید ساخته می‌شوند بازی نمایم. اگرچه می‌دانم که من هم مثل حافظ جایی نخواهم رفت، ولی تلاش خود را خواهم کرد.

ناگفته نماند اگر آصفان دوران و متولیان امور عنایت کرده به بنده وامی عطا کنند که بتوانم ودیعه‌ی مسکن خود و خانواده‌ام را جور نمایم، بدیهی است که مانند کلیه‌ی معترضین، در وطن عزیزمان مانده و از دریچه‌ی همین سایت به رشد و اعتلای ادبیات فارسی کمک خواهم کرد.


 

از زاویه‌ای دیگر

امید مهدی نژادیا رب سببی ساز که یارم به‌سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان‌بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش‌جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست تو ام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت؟
ای آن‌که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
درویش! مکن ناله ز شمشیر احبّا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

تفسیر: ای صاحب فال! همین هفته‌ی گذشته به شما توضیح دادم که اگر ماه/ یار تو بیرون برود تازه متوجه حال هجران خواهی شد. الان یک هفته است که تو به توصیه‌های ما عمل نکرده‌ای و یارت بیرون رفته است و همسایه‌ها تو را ملامت می‌کنند که چرا از ماه/ یار خود مراقبت نکرده‌ای. پس از خداوند بخواه که ترتیبی اتخاذ کند که ماه/ یارت به خانه برگردد و دهان ملامت‌گویان را با خاک یکسان نماید. خاکی که از سر راه ماه/ یارت جمع‌آوری شده است و از این به بعد در درون چشم تو خواهد رفت و همان‌جا اقامت خواهد کرد. ای صاحب فال! داد و فریاد مکن. اگرچه شش عضو از اعضای ماه/ یارت که عبارتند از خال، خط ریش، زلف، رخ، عارض (که تفاوت اندکی با رخ دارد که بعداً عرض خواهد شد) و قامت از شش جهت تو را محاصره نموده‌اند. تو باید از زاویه‌ی دیگری به موضوع نگاه کنی و بدانی که اگرچه این شش عضو تو را محاصره کرده‌اند، اما محاصره‌کننده هم‌اینک در اختیار تو می‌باشد و اگر به او مرحمتی کنی، فردا که فوت کرده و خاک خواهی شد نیاز به گریه و زاری نخواهی داشت. پس بدان و آگاه باش که اولاً به تقریر و بیان از عشق دم نزنی و از چیزهای دیگر دم بزنی و ثانیاً اگر یکی از دوستان تو را با شمشیر مورد اصابت قرار داد و تو را به دیار باقی رهنمون ساخت، ناله و فریاد نکنی، چراکه در این مملکت هیچ‌چیز حساب و کتاب ندارد و ممکن است به‌جای او از تو و بازماندگانت غرامت بگیرند. پس به این موضوع هم از زاویه‌ی دیگری نگاه کن و از جور و جفای دوستت ناله مکن چراکه اگر او از جنس لطیف باشد هرچه هم که جور و جفا و ستم بنماید به‌خاطر لطف و مهربانی و کرامت انسانی اوست نه به‌خاطر چیزهای دیگر.

ای صاحب فال! بدان که این رشته درست مثل رشته زلف برخی از اجناس لطیف که هنوز به تیفوس دچار نشده‌اند، سر دراز دارد و هرچه از آن بگویم تمام نمی‌شود. پس حیا کن و به سراغ کار و زندگی خود برو و دست از سر ما بردار.


 

استدلال مناسب

امید مهدی نژادماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید و گمان برد که مشکین خالی است
می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گرچه در شیوه‌گری هر مژه‌اش قتالی است
ای که انگشت‌نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالی است
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالی است
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالی است

❋ ❋ ❋

تفسیر: ای صاحب فال! بدان و آگاه باش که تو فقط با وصل حال می‌کنی و عمراً نمی‌دانی حال هجران چه حال مشکلی است و تنها وقتی مشکلات آن را درک می‌کنی که در همین هفته ماه شرعی و قانونی‌ات از خانه بیرون برود. آن وقت است که احساس می‌کنی یک سال از بیرون رفتن او گذشته است و به این ترتیب از ویژگی‌های حال هجران باخبر می‌گردی.

پس هیچ‌وقت نباید ماهت را از خودت برنجانی و کاری کنی که او از خانه بیرون برود. از همین‌رو بدان و آگاه باش آن چیزی که تصور کرده‌ای خال سیاه او است، خال سیاه او نیست، بلکه برعکس، عکس خود تو است که او لطف کرده و در صورت خود آن را به تو نشان می‌دهد. پس حیا کن و به ماهت نسبت‌های ناروا نده. ماه تو اگرچه مژه‌های تیزی دارد که می‌تواند با تیزی آن‌ها افراد مختلف را به قتل برساند، اما هنوز به سنی نرسیده است که بتواند تنها از خانه خارج شود و به جامعه مشحون از گرگ وارد شود. پس بیشتر مراقب باش و با امنیت اجتماعی بازی ننما.

ای صاحب فال! شنیده‌ام از وضع مالی خوبی برخورداری و در شهر همه تو را با انگشت مورد عنایت و اشاره قرار می‌دهند. پس باید سعی کنی به شکرانه‌ی این حال، اکنون که در حال وصل هستی افرادی را که در حال هجران هستند دریابی و مورد عنایت خود قرار دهی و از این طریق به برقراری عدالت اجتماعی مهرورزانه یاری برسانی. تو باید شکر پروردگار را به جای آوری و در مورد جوهر فرد که از جوهرهای مهم می‌باشد شائبه‌ای به دل راه ندهی و به حرف اصلاح‌طلبان و شبهه‌افکنان گوش نسپاری. اگر هم شک و شبهه‌ای برایت مطرح است آن را با اولیای امور در میان بگذار تا از دهان مبارک ایشان استدلال مناسب را بشنوی و به آغوش زندگی بازگردی.

ای صاحب فال! سایت‌های خبریِ هنوز فیلترنشده خبر آمدنت را اعلام کرده‌اند. بدان و آگاه باش که نباید این خبر را تکذیب کنی، چون الان خواجه حافظ شیرازی هم از این خبر مطلع شده است. خواجه حافظ خسته است و از این پس توانایی حمل کوه اندوه فراق را ندارد و باید از این پس وظیفه خطیر پاسداری از ذات تغزل در شعر فاخر فارسی را به شاعران جوان هم‌روزگار ما بسپارد.

پس کلاً بدان و آگاه باش و زیر قولت نزن که کار خیلی بدیه.


 

باغچه بغلی

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه‌پرور ما از که کمتر است
ای نازنین‌پسر! تو چه مذهب گرفته‌ای
کت خون ما حلال‌تر از شیر مادر است
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است
از آستان پیر مغان یر چرا کشیم
دولت در آن سرا و گشایش در آن در است
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
حافظ چه طرفه شاخ نباتی است کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و گوهر است

شرح: ای صاحب فال! بدان و آگاه باش که با کار و تلاش بسیار و سال‌ها خوردن خون دل و مشاهده‌ی تحولات بازار، باغچه‌ی کوچکی در مناطق خوش‌آب‌و‌هوای شیراز خریده‌ای تا در ایام بازنشستگی در آن‌جا به انتظار اجل بنشینی. اما باید بدانی که باغ تو آن‌قدر وسعت ندارد که بتوانی در آن از درخت‌های سرو و صنوبر استفاده کنی. پس، از شمشاد استفاده کن که جای کمتری می‌گیرد و از هرجهت برایت بهتر است. پسر نازنینت که در نظر داشتی به‌عنوان عصای دست از او استفاده کنی تو را رها کرده و کت تو را برداشته و به سراغ زندگی خود رفته است. صبر پیشه کن و از مادرش نخواه که شیرش را حرام اعلام کند. از غم و اندوه دوری کن که برایت سم است. بر اثر اندوه زیاد به پزشک مراجعه می‌کنی. پزشک مشکل تو را افزایش غم تشخیص می‌دهد و برای مداوا مصرف شراب را توصیه می‌کند. بدان و آگاه باش که اگرچه شراب خواص دارویی هم دارد اما دکتر غلط می‌کند چنین کاری بکند. ممکن است بر اثر غم و اندوه دلبسته‌ی دختر صاحب باغچه‌ی بغلی بشوی. برای همین از این به بعد از باغچه خارج نشو و هرکس از تو پرسید چند تا بچه داری به او بگو «به تو چه». ناگهان یکی از خانم‌های همسایه که بدون تجویز پزشک شراب مصرف کرده است به تو وعده‌ی وصل می‌دهد. بدان و آگاه باش که این قبیل وعده‌ها اعتباری ندارد. پس پنجره را ببند و به مطالعه مشغول شو. شیراز شهر خوبی است و اگرچه امروزه آب رکنی و باد خوش‌نسیم چندانی ندارد اما به هر حال از هفت کشورِ کانادا، استرالیا، سوئد، ترکیه، آلمان، بلغارستان و حتی آمریکا بهتر است. اگر فقیر شدی قناعت پیشه کن و آبروی خودت را نبر. این نکته را به پادشاه هم بگو چون برایش مفید است. در نهایت دیوان حافظ را باز کن و خودت برای خودت فال بگیر و برای تفسیر فالت، بیت اول فال از طریق ای‌میل یا پیامک کوتاه برای این‌جانب ارسال کن تا در اسرع وقت جهت شرح و تفسیر آن اقدام نمایم.

برقرار باشید.


 

شب به یاد ماندنی

امید مهدی نژادزلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست
پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان
نیم‌شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده‌پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن‌چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و گر باده مست
خنده جام می و زلف گره‌گیر نکار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

❋ ❋ ❋

تفسیر: ای صاحب فال! می‌دانی و آگاهی که نیمه‌شب گذشته فردی که دارای مشخصات زیر بود به تو مراجعه کرده است: فردی با موهای آشفته که از شدت گرما عرق کرده و برای همین چاک یقه‌ی پیراهن خود را باز گذاشته بوده، می‌خندیده و اشعاری را در قالب غزل که از قوالب فاخر و معتدل شعر فارسی بوده زمزمه می‌کرده، یک صراحی در دست داشته که در آن احتمالاً مقداری چای ریخته و از نوشیدن آن به همراه قند، سر‌مست و شادمان بوده، و همچنین نرگس او عربده‌جو و لب او افسوس‌کنان بوده که از اعمال مشکوک و غیرقابل‌فهم می‌باشد. این فرد شب گذشته در اتاق خواب تو حاضر شده و به طوری که هیچ‌کس متوجه نشود سرش را دم در گوش تو آورده و در حالی‌که یک آواز غم‌انگیز در مایه‌های دشتی یا شوشتری می‌خوانده از تو پرسیده که آیا در این وقت شب خوابت نمی‌آید؟ باقی ماجرا را خودت می‌دانی و درست هم نیست که در این‌جا اشاره کنیم. پس ای صاحب فال! اکنون که صبح شده و تو در رخت‌خوابت دراز کشیده‌ای و به دیشب فکر می‌کنی از خودت بپرس وقتی در شب گذشته یک چنین باده‌ی شبگیر (که باده‌ی عرفانی بوده) به تو داده‌اند و تو هم نوش جان کرده‌ای، آیا نباید این باده را پرستش کنی؟ آیا درست است که کافر عشقی باشی و باده را مورد پرستش قرار ندهی؟ پس به یاد داشته باش که زاهدان همیشه بر دردکشان ایراد می‌گیرند، اما خودشان هیچ تحفه‌ای نیستند. ما هرچیز را که او (که منظور یکی دیگر است) در داخل پیمانه‌ی ما می‌ریزد می‌نوشیم و نمی‌پرسیم آیا این چیز از خمر بهشت وارد شده است و یا از مسکرات می‌باشد.

پس در نتیجه ای صاحب فال! بدان و آگاه باش که هرکس از جمله جام می به تو خندید و هرکس از جمله خانم نگار زلف گره‌گیر خود را به تو نشان داد گول نخوری، چون اگر بخوری توبه‌ات می‌شکند و وارد جهنم می‌شوی و در آن‌جا به‌وسیله گرز نیم‌سوز مورد استقبال قرار می‌گیری. پس هیچ‌گاه کار بد نکن و به دیشب نیز فکر ننما.