فیروزه

 
 

موزه‌های الهام‌بخش

لی استین و محمدهادی سرانجام

سال‌ها، منبع الهام‌بخش خود را در تنهایی به موزه رفتن دنبال کرده‌ام. تنهایی رفتن کلید ماجرا است. وقتی با دیگران هستم این سوال که آیا به آن‌ها خوش می‌گذرد یا این‌که من خیلی معطل می‌کنم مدام ذهنم را مشغول می‌کند.

یکی از اولین شعرهایی که تا حالا منتشر کرده‌ام، سروده‌ای است که با نگاه کردن به پرتره مادا پریماوزی اثر گوستاو کلیمت واقع در موزه هنرهای متروپولیتن الهام گرفته‌ام، درست وقتی که نوزده سالم بود و تقریبا هیچ دوستی در نیویورک نداشتم. شعر دیگری هم دارم که جرقه‌اش با نقاشی تولد اثر مارک شاگال زده شد.

عاشق موسسه هنر شیکاگو و موزه جورجیا اوکیف هستم. به ندرت دوربینی را با خود همراه می‌برم ولی دفترچه یادداشتم همیشه همراهم است.


 

طعم تلخ واقعیت

وقتی به داخل اتاق هدایت می‌شوند و با گپ‌و‌گفتی دوستانه دور میز جمع می‌شوند و به ترتیب روی صندلی‌هایشان می‌نشینند، بعید است هنوز بدانی با چه درام پیچیده‌ای روبه‌رو هستی. وقتی که در شروع دیالوگ‌ها با تمام ادله و شهودی که هیئت منصفه روزها سروکله زده‌اند مواجه می‌شوی، بدون شک تو هم مثل تک تک اعضا یقین می‌کنی متهم گناهکار است و هنوز نمی‌دانی دیواری که به این مستحکمی بنا شده، چطور قرار است در طول فیلم و لابه‌لای استدلال‌ها و منطق‌های زیرکانه یکی از اعضا، به تدریج فرو بریزد و طعم تلخی از واقعیت را به شما بچشاند. وقتی در اوج مشاجره و بعد از تحقیر یکدیگر از روی صندلی‌هایشان بلند می‌شوند و برای گناه یا بی‌گناه بودن متهم به جان هم می‌افتند، متوجه می‌شوی که همیشه کنکاش حقیقت به این سادگی نیست. ادامه…


 

نیمهٔ پر لیوان

– شانست چقدره؟
– سرچ کردم نوشته بود- پنجاه، پنجاه. ولی اون چیزیه که تو اینترنت نوشته.
– اون‌قدرا هم بد نیست. بهتر از چیزیه که فکر می‌کردم. پسر، تو حالت خوب می‌شه. تو جوونی. جوون‌ها همیشه با سرطان مبارزه میکنن. همهٔ آدمای معروف با سرطان مبارزه کردن. لنس آرمسترانگ هنوز هم داره با سرطان مبارزه می‌کنه. اون حالش خوبه. اون یارو تو سریال دکستر. الان حالش خوبه. پاتریک سویزی. اونم حالش خوبه ادامه…


 

لباس‌های روغنی

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد یک‌راست می‌رفت سراغ سبد لباس‌های کثیف. همه را می‌ریخت بیرون و حسابی زیرورو می‌کرد. ناامید که می‌شد گوشه‌ای می‌نشست و گریه می‌کرد تا شب. چند ماهی کارش همین بود. از همان روزی که پدر مرد. توی این مدت کمتر او را در حالت عادی دیده بودیم. می‌گفت برای پدرتان دعا کنید. کار و کاسبی‌اش کساد است. چند وقتی است خانه نمی‌آید. مثل روزهای اول ازدواج که تازه مغازه را راه انداخته بود. هر وقت دخل خوبی نداشت خانه نمی‌آمد. همان‌جا توی مغازه می‌خوابید، کنار چاله، بین قوطی‌های روغن. به قول خودش نمی‌خواست شرمندهٔ زن و بچه‌هایش باشد. دعا کنید کاسبی‌اش دوباره درست شود و بیاید خانه. این‌جوری نفله می‌شود طفل معصوم و… بعد دوباره شروع می‌کرد به گریه کردن.

همه کلافه شده بودیم. این جوری اگر پیش می‌رفت خودش را دستی دستی هلاک می‌کرد. دور هم جمع شدیم و فکرهایمان را ریختیم روی هم. فایده‌ای نداشت. هر چه به ذهنمان خطور می‌کرد به نوعی به بن‌بست می‌رسید. دست آخر تصمیم گرفتیم وقتی مادر خوابش برد لباس بابا را از توی کمد بیرون بیاوریم و روغنی کنیم و بیندازیم توی سبد. شاید چند روزی آرام‌تر شود و از گریه‌های وقت و بی‌وقتش دست بردارد.

صبح روز بعد که از خواب بیدار شد طبق معمول رفت سراغ سبد لباس‌ها. دست برد توی سبد و لباس‌ها را ریخت بیرون. وقتی پیراهن بابا را دید حسابی خوشحال شد. پیراهن را برداشت و توی بغلش گرفت.سرش را نزدیک برد و از اعماق وجودش بو کشید. یک دفعه برق از سرش پرید. لباس را جلوی صورتش گرفت. خوب که وارسی‌اش کرد داد زد. داد زد و هر چی ناسزا بود نثار بابا کرد.

همه جا خوردیم. خیلی عصبانی بود. هیچ کدام جرأت نکردیم نزدیک‌ برویم. رفت توی اتاق و چمدانش را برداشت و هرچی لباس داشت چپاند توی آن. گر گرفته بود و یک‌ریز زیر لب غر می‌زد:
با همهٔ کارهاش کنار اومدم. ولی این یکی رو دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. فقط مونده بود بخواد دروغ تحویلم بده. پیش خودش چی فکر کرده. فکر کرده من احمقم و فرق روغن تازه با روغن سوخته رو نمی‌فهمم؟ می‌خواد منو گول بزنه!؟ چطور به خودش اجازه داده منو احمق تصور کنه. می‌خوام که صد سال برنگرده!

همهٔ وسایلش را که جمع کرد، در چمدان را بست. چادرش را از روی جالباسی برداشت و کشید روی سرش. رو کرد به ما و گفت:
هر وقت باباتون اومد بهش بگید من رفتم. بگید دیگه هیچ وقت حاضر نیستم پامو توی این خراب شده بذارم.

از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.

به قدری شوکه شده بودیم که فراموش کرده بودیم باید بدویم و جلوی در بایستیم و نگذاریم برود. بیشتر که فکر می‌کنم اصلاً جایی را نداشت که بخواهد برود. چند روزی است از او هیچ خبری نداریم.


 

من قاتل زنم هستم

جناب قاضی من یک قاتلم، یک جانی. این اصلاً منصفانه نیست بخواهید از این قتل ساده رد شوید. شما همه‌اش گیر داده‌اید به این تصادف لعنتی. شاید تصادف آن شب یک حادثه بود، ولی من جنایت‌های دیگری هم کرده‌ام. زنم را کشته‌ام. من قاتلم. یک قتل کاملاً عمدی و وحشیانه. خواهش می‌کنم آقای قاضی. شما باید به خاطر قتل زنم هم من را مجازات کنید. اگر بفهمید چقدر بی‌رحمانه بوده حتماً این کار را خواهید کرد. این اتفاق را دست‌کم نگیرید. می‌توانم برایتان اثبات کنم. ادامه…