فیروزه

 
 

مرده‌بازی

مرد روی زمین افتاده است. پاهایش زیر بدنش جمع شده و سرش، جلوتر از زانو‌ها روی موکت زردرنگ کف هال است. بازوی دست چپش از بین دو زانو رد شده و دست، در امتداد بازو، روی زمین دراز شده است. چشمانش بسته است و هیچ حرکتی ندارد. اما هر بار که دخترک، هیجان‌زده و خندان، از آن طرف هال داد می‌زند «بابـا!» لرزشی به اندامش می‌افتد و دخترک نفسش را تو می‌دهد و صدایش را بلندتر و ملتمسانه‌تر می‌کند. کمی آن‌طرف‌تر از جایی که دختر ایستاده، زن، کنار شومینه، رو به تلویزیون نشسته است و هر از گاهی عینکش را به جلو چشمانش برمی‌گرداند. وقتی مرد، در خانه را باز کرده بود و آهسته تو آمده بود هم، همان‌جا نشسته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد.

دخترک صدای در را که شنید، دوید طرف پدرش و سلام کرد و زانوهای مرد را بغل گرفت. بعد، مرد نشست روی زمین. بسته‌ای را که در دستش بود، کناری گذاشت و دختر را در آغوش گرفت و چند کلمه‌ای با او حرف زد؛ درست همان‌جا که روی زمین افتاده است.
ادامه…