فیروزه

 
 

شرح اباطیل

 
عاقبت طوطی من لال در آمد از کار
چلهٔ چلچله‌ام کال در آمد از کار
ارفع کرمانی

با بسی قال و بسی قیل در آمد از کار
غزلم یخ زد و قندیل در آمد از کار

پیش از این، شعر من این‌گونه که آشفته نبود
این یکی شرح اباطیل در آمد از کار
ادامه…


 

آن همه شیوا

در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشته است
ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشته است!

آن ماه بدیعی که کسی بهر بیانت
از معنی آن صورت زیبا ننوشته است

سیرابی یک قافله در جاری چشمت…
کس جز تو چنین صادقه، رویا ننوشته است ادامه…


 

پشت آن سطرهای ناپیدا

محمد مجتبی احمدی

«السلامُ علیک…» گفت اما در گلویش درود می‌لرزید
شاعرت خواست زائرت باشد، وقت اذن ورود می‌لرزید

در پی خیمه‌ی تو گشت آن روز، خط به خط، صفحه صفحه «مقتل» را
هرچه را می‌شنید، می‌بارید، هرچه را می‌سرود، می‌لرزید

چند خط خواند و شب، شبستان شد، نور پیچیده بود در خیمه…
تا ببینند صبح فردا را، اشک‌ها در شهود می‌لرزید

در همین صفحه تا خودِ خورشید، سطرها از خدا لبالب بود
شب، نشان از قیام فردا داشت، شانه‌ها در سجود می‌لرزید

صبح تا عصر خواند مردانی با خدا سرخ گفت‌وگو کردند
در کمان سیاه‌اندیشان، تیرهای حسود می‌لرزید

صفحه‌ی بعد تشنه‌تر می‌شد، مردی از دوردست می‌آمد
پاره‌ای از فرات را می‌بُرد، مشک می‌مرد، رود می‌لرزید

خط بعدی به خاک می‌افتاد، ناگهان بوی یاس می‌پیچید
وسط چند خط ناخوانا… نه، عمو نه! عمود می‌لرزید

واژه‌ای از همان نخستین سطر، گاه در بین جمله‌ها می‌گشت
چشم شاعر به او که برمی‌خورد، دست‌هایش چه زود می‌لرزید

عصر شد، خون گرفت کاغذ را، ماجرا عاشقانه‌تر می‌شد
تیغ می‌مرد، دشنه می‌نالید، نیزه می‌سوخت، خود می‌لرزید

خط به خط، عشق، زخم برمی‌داشت، دشت را بوی سیب می‌آکند
خنجری سوی حنجری می‌رفت، با تمام وجود می‌لرزید

آسمان، سطری از زمین می‌شد، صفحه‌ی بعد آتشین می‌شد
چند خط، متن دربه‌در می‌سوخت، خیمه‌ها بین دود می‌لرزید

باز خون، باز خطّ ناخوانا، باز آن واژه‌ی غبارآلود
بود اما نبود… اما بود، آه! بود و نبود می‌لرزید

ناگهان سایه‌ی زنی در دشت، چند فصلی به قبل برمی‌گشت
در بهشتی که زیر پایش بود، ردّ زخمی کبود می‌لرزید

خواست شاعر که نقطه بگذارد، فصل‌ها یک ‌به ‌یک ورق می‌خورد
شعر، گم کرد دست و پایش را، قافیه مثل بید می‌لرزید

آه! آن زن به ماه می‌مانست؛ پشت آن سطرهای ناپیدا
او که در اشتیاق دیدارش، جان چندین شهید می‌لرزید

آفتاب ادامه‌داری بود؛ از مدینه کشیده شد تا شام
دختری مثل مادرش غرّید؛ هفت پشت یزید می‌لرزید

زیارت

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم

دست‌هامان همه خالی… نه! پر از شعر و شرر
عشق فرمود: بیایید، اطاعت کردیم

خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم… ببخشید… جسارت کردیم

ایستادیم دمی پای در « باب الرأس »
شمر را ـ بعدِ سلامی به تو ـ لعنت کردیم

سهممان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبلهٔ شش گوشه، عبادت کردیم

تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات
از غز‌لباری چشمان تو حیرت کردیم

هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم

( همه با قافیهٔ عشق ، مصیبت دارند )
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم

وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم

و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم

تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایهٔ آن قامت، اقامت کردیم

کاش می‌شد که بمانیم؛ ضریحت در دست…
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم