فیروزه

 
 

کوچهٔ فیروزه

جمعه ۱۷|۱۲|۶۳
از جلوی مغازهٔ بستهٔ پیکر گذشتم و پیچیدم توی ده متری. آفتاب درخشان، سرمای هوا را دلچسب کرده بود. اولین چیزی که در کوچه دیدم، قد بلند و ترکه‌ای حجت بود. ایستاده بود روبه‌روی فیروزه و دور و برش را نگاه می‌کرد. از برفی که زیر پاش جمع کرده بود، معلوم بود انتظارش طولانی شده است. وقتی دیدم حواسش به من نیست، سرم را انداختم پایین و گام‌هایم را بلندتر برداشتم و ده متری را کج بریدم سمت فیروزه. وسط‌های ده متری، صِدایم کرد. به روی خودم نیاوردم. دوباره صدایم زد. بی‌خیال راهم را رفتم. باز هم صدا زد. دیگر مطمئن شدم اگر همین‌طور بی‌محلی کنم، می‌دود می‌آید و از پشت یقه‌ام را می‌گیرد. ناچار، چند قدم مانده به سر فیروزه، برگشتم و رفتم طرفش. هنوز چند متری با هم فاصله داشتیم که دستش را برای دست‌دادن پیش آورد: پس چرا صدات می‌کنم، محل نمی‌گذاری؟ ادامه…