فیروزه

 
 

سماع دلنشین تبر

تا فردا
نهالی بودم
خو کرده
به این دشت شقایق‌های وحشی
با تصویر تاخت اسبی سپید
که فرو می‌رود
            در ژرفای مه

دیروز می‌خواستم
در خاک ریشه کنم،
تا می‌توانم؛ شکوفه بخوانم
هر جا که شد
هر جاد که باد!

فردا ترجیح می‌دهم
شکسته درختی باشم
                        در جنگلی دور
که در سایه‌ٔ سماع دلنشین تبر
کومه‌های بی‌نوایان را شعله‌ای می‌بخشد،
نه پر برگ و برِ سر به زیری
                        – در باغ ارمی –
که شادخواران در سایه‌سارم سور و سات به پا کنند
با آروغ نعره‌های زرد
که آسمان را نیز به انحصار می‌خوانند!
*
امروز
تنها می‌خواهم
برای فردای در راه
دعای خیر بخوانم
و این تمام زندگی است.

گل‌مار*
خانه‌ها غبار شدند
استخوان‌ها خاکستر
شعرها بر پوست‌ها داغ بستند
و قلب‌ها
      -‌همچنان‌-
                  قطب یخ در پهنهٔ آتشفشان
امیران از خاطرهٔ خاک شسته شدند
                              اسیران نیز..
تنها
طنین ترانه‌های عرشی تو جاری است…
چه زیبا لب فرومی‌بندی
                  – در گوری لبریز شکوفه‌های گل‌بهی –
بهار
بر خاطرهٔ خاک می‌وزد
و تو چندان شکوفه می‌خوانی
که من از یاد می‌برم
برف‌هایی را که بر خانه و خاطره سبز می‌شوند
برف‌هایی که بر واژه‌های عریانم
                              سپید…
دستانم
      – گر گرفته در وزش بهار-
از خاکستر به خانه می‌زند
از خانه
      به عرش ترانه‌های معطر…
*
آی… گورستان پرشکوفه
چه چشمه‌ها می‌بینی
            – هر روز –

* گل‌مار (مادر گل)، نامی گیلانی که از سر مهر هر مادری نیز به آن خوانده می‌شود.


 

طاعون

محمود درویشاین سطرها برشی از شعر بلندی است که بیست و پنج سال پیش سروده شده است، امّا انگار حکایتِ امروز شهرهای فلسطین است. دریغا و دردا که پس از گذشت شش دهه از اشغال فلسطین هنوز جنایت در فجیع‌ترین شکل خود جاری است و شاید با ابعادی وسیع‌تر از غربت و تنهایی مردم.

«محمود درویش» شاعر دردمند فلسطینی چند ماه پیش رخ در نقاب خاک کشید امّا چهره مهربانش را از ورای این سطرها می‌توان دید که همچنان اندوه و غربت کودکان معصوم وطن را در طنینِ اشک و خون، آه می‌کشد.

فجر ادامه دارد
از هنگام فجر،
آسمان بر سر قرصی نان میشکند،
هوا بر سر مردم از سنگینی دود می‌شکند
و نزد عربیّت خبر تازه‌ای نیست
یک ماه بعد، همه حاکمان با همه اصناف حاکمان دیدار خواهند کرد؛
از سرهنگ تا سرتیپ،
امّا اکنون، اوضاع آرامِ آرام است، چونان گذشته
و مرگ با همه جنگ‌افزارهای آسمانی و زمینی و دریایی نزد ما می‌آید.

هزار، هزار انفجار در شهر.
هیروشیما، هیروشیما
ما به تنهایی به غرّش سنگ گوش می‌دهیم، هیروشیما
ما به تنهایی به پوچی و بیهودگی در روح گوش فرا می‌دهیم
و آمریکا بر دیوارها به هر کودکی، عروسکی خوشه‌ای برای مرگ هدیه می‌کند.
ای هیروشیمای عاشق عربی!
آمریکا همان طاعون است
و طاعون همان آمریکاست
خوابیده بودیم،
هواپیماها بیدارمان کرد و صدای آمریکا
آمریکا از آنِ آمریکاست
و این افقِ سیمانی از آن درنده‌ای که از هوا حمله می‌کند،
درِ قوطی ساردین را باز می‌کنیم،
هدفِ توپخانه‌ها قرار می‌گیرد،
به پرده‌های پنجره پناه می‌بریم
درها از جا کنده می‌شوند، ساختمان می‌لرزد.
آمریکاست،
پشتِ در آمریکاست
و ما در خیابان به جستجوی سلامتی راه می‌رویم
چه کسی ما را به خاک خواهد سپرد، آنگاه که می‌میریم؟
ما برهنه‌ایم،
نه افقی است که ما را بپوشانَد
و نه قبری که پنهان‌مان کند،
…اندکی شتاب کن!
شتاب کن؛ تا دریابیم که واپسین فریادمان کجاست


 

بر دیوارهای اسرائیل

نزار قبانیاشاره:

«نزار قبّانی» شاعر نامدار عرب در ستایش مقاومت فلسطین و بازخوانی آرمان‌ها و حرمان‌های مردم دردمند آن دیار مقدّس شعرهای درخشانی سروده است؛ «سمفونی پنجم جنوب» و «کودکان سنگ» از مشهورترین فلسطینیاتِ اوست.

پیش‌ترها -به سال ۱۳۸۰- توفیق داشته‌ام که کودکان سنگ (اطفال الحجاره) را به فارسی برگردانم، این بار امّا فاجعه خونباری که بر غزّه می‌گذرد، سبب آمد تا دیوانِ نزار قبّانی را بگشایم و فلسطین را باری دیگر در آیینه کلماتش به تماشا بنشینم. این نکته را نیز شایان ذکر می‌دانم که صدای عاشقانه‌سرایی چون قبّانی در قضیّهٔ فلسطین، صدایی ستیهنده و سرشار از رجزخوانی‌های حماسی است.

۱
ملّت ما را
ملّتی سرخپوست نپندارید!
ما اینجا ماندگاریم…
در این خاک که دستبندی از گل با اوست…
اینجا سرزمینِ ماست،
از سپیده دَم عمر اینجا بوده‌ایم،
اینجا بازی کرده‌ایم…
عاشق شده‌ایم…
و شعر نوشته‌ایم…
ما ریشه داریم در آب‌راهش
چون گیاهان دریا،
ریشه داریم در تاریخش،
در نانِ نازکش،
در زیتونش،
در گندمِ زردگونش…
ریشه داریم در وجدانش،
ماندگاریم در آذار و نیسانش،
ماندگاریم چون نقش بر فولادش،
ماندگاریم در پیامبر والایش،
در قرآنش
و ده فرمانش…

۲
بر پیروزی سرمست نباشید!
خالد را بکشید،
عَمْرو خواهد آمد،
گلی را نابود کنید،
عطر خواهد ماند.

۳
از نیِ بیشه‌ها
چون جن بر شما یورش می‌آوریم،
از بسته‌های پستی،
از صندلی‌های اتوبوس‌ها،
از جعبه‌های سیگار،
از حلبی‌های بنزین،
از سنگ گور مردگان،
از گچ‌ها… از تخته‌ها…
از گیسوانِ دخترکان…
از تیرآهن‌ها…
از دیگ‌های بخار…
از چادرهای نماز…
از برگ‌های قرآن،
بر شما وارد می‌شویم
از سطرها و آیات
از چنگ ما گریزتان نیست
که ما پراکنده‌ایم در باد…
و در آب
و در گیاه،
و ما تنیده‌ایم در رنگ‌ها و صداها
گریزتان نیست
گریزتان نیست
که در هر بیتی تفنگی است
ار کرانه نیل
تا فرات…

۴
هرگز با ما نخواهید آسود…
هر کشته‌ای نزد ما
هزار بار خواهد مُرد.

۵
همیشه در انتظار ما باشید،
در هر آنچه ناگهانی است
ما در همه فرودگاه‌ها هستیم…
و در همه بلیط‌های سفر…
در روم… و در زوریخ
از زیر سنگ می‌روییم
از پشت مجسّمه‌ها سر برمی‌کشیم
و حوضچه‌های گُل…
مردانِ ما -‌بی‌گاه‌- سر می‌رسند،
در خشم آذرخش و در رگبار باران
در عبای پیامبر می‌آیند…
یا در شمشیر اصحاب…
زنان ما…
رنج‌های فلسطین را بر اشک درخت نقش می‌زنند
کودکان فلسطین را در وجدان بشر دفن می‌کنند
زنانِ ما…
سنگ‌های فلسطین را به سرزمین ماه می‌برند.

۶
شما وطنی را دزدیده‌اید،
آنگاه دنیا برای این ماجراجویی کف زده است
شما هزاران خانه از ما را مصادره کرده‌اید،
و هزاران کودک ما را فروخته‌اید،
آنگاه دنیا برای دلّالان کف زده است،
شما نفت را از معابد دزدیده‌اید،
مسیح را از خانه‌اش در ناصره دزدیده‌اید،
آنگاه دنیا برای این ماجراجویی کف زده است،
حال آنکه ماتم به پا می‌کنید،
وقتی ما هواپیمایی را برباییم!

۷
در یاد بسپارید…
همیشه در یاد بسپارید…
که آمریکا -‌با همه توش و توانش‌-
خدای عزیزِ توانا نیست،
و آمریکا -‌با همه آزارگری‌اش‌-
هرگز پرندگان را از پرواز باز نتواند داشت،
گاهی باروتی کوچک
در دست کودکی خُرد
انسانی بزرگ را به خاک و خون خواهد کشید.

۸
آنچه میانِ ما و شماست،
به یک سال به‌سر نمی‌رسد،
به پنج سال به‌سر نمی‌رسد،
یابه ده سال، یاهزارسال
نبردهای رهایی‌بخش
مانند روزه دیرپایند،
و ما بر سینه‌هاتان می‌مانیم
چونان نقش بر سنگ،
می‌مانیم در آوای ناودان‌ها، در بال‌های کبوتران
می‌مانیم در خاطره خورشید، و در دفتر روزگاران
می‌مانیم در بازیگوشیِ کودکان، در خط‌خطی کردن دفترها
می‌مانیم در لبان آنان که دوست‌شان داریم
می‌مانیم در مخارجِ کلام…

۹
اندوه را فرزندانی است که بزرگ خواهند شد…
دردِ دیرپا را فرزندانی است که بزرگ خواهند شد…
آنان را که در فلسطین کشته‌اید، کودکانی است که بزرگ خواهند شد…
خاک را… محلّه‌ها را… دروازه‌ها را فرزندانی است که بزرگ خواهند شد
و همه اینان که از سی سال پیش جمع شده‌اند
در اتاق‌های بازجویی… در مراکز پلیس… در زندان‌ها
اینان که چون اشک در چشم‌ها جمع شدهاند،

همه اینان
هر لحظه و هر لحظه
از همه دروازه‌های فلسطین وارد خواهند شد…

۱۰
من فلسطینی‌ام،
پس از سفر گم‌گشتگی و سراب
چون گیاه از ویرانی سر بر می‌کشم،
چون آذرخش چهره‌هاتان را روشن می‌کنم
چون ابر سیل‌آسا می‌بارم،
شب همه شب سر برمی‌کشم
از حیاط خانه… و از دستگیره درها
از برگ توت… و از بوته‌های پیچک…
از برکه آب…
و از همهمه ناودان…
از صدای پدرم سر برمی‌کشم
و از رخساره مادرم؛ خوش و جذّاب
از همه چشمان سیاه و مژه‌ها سر بر می‌کشم
و از پنجره‌های دلداران
و از نامه‌های عاشقان،
از رایحه خاک سر برمی‌کشم
دروازه خانه‌ام را می‌گشایم،
وارد خانه می‌شوم
بی آنکه منتظر جواب بمانم،
زیرا سؤال و جواب
خودِ من هستم!

۱۱
می‌آییم
با چفیه‌های سپید و سیاه‌مان،
بر پوست‌تان داغِ خونبها می‌زنیم،
از زهدان روزگار می‌آییم
چونان سرریز شدنِ آب،
از خیمه حقارتی که به هوا جویده می‌شود،

*
از رنج حسین می‌آییم…
از اندوه فاطمه زهرا…
از اُحد، می‌آییم، و از بدر…
و از غم‌های کربلا…
می‌آییم برای تصحیحِ تاریخ و اشیا
و برای پاک کردن حروف
ازخیابان‌هایی که نام‌های عبری دارند!


 

پایان داستان

سهیل نجمجنون والا
چه بسیار،
جنون والا
چونان پرنده‌ای غریب فرود می‌آید،
بر روح آدمیزاد
تا از او شاعری بسازد،
خشابش را از شعر می‌آکند
همان دم که دلش را از اندوه پر می‌کند
و او را با فقر داغ می‌زند
و با مصونیت در مقابل عقل.

❋ ❋ ❋

غربت
غربتی در خانه، در اتاق کار، در برابر تلویزیون
غربتی در خیابان،
آنجا که خروش است و خورشید رخشان،
غربتی در بازار؛
آنجا که هیاهوی سوداگران است وشتاب خریداران.
غربتی در کافه،
وقتی دیدار کنندگان از سر دلتنگی درباره آخرین خبرها وراجی می‌کنند،
غربتی با خویشانم،
که گاه همنوا می‌شوند و گاه ناساز

❋ ❋ ❋

پایان داستان
قصه همان است،
فرق نمی‌کند؛ راوی گفته باشد
یا خود این گونه دانسته باشیم:
شهریار
وقتی ناخن‌هایش دراز شد،
پوستش را کند،
افعیان سیاهی از پوستش به در آمدند،
که به مشرق و مغرب می‌دویدند،
تا آنکه شب و روز اشتباه شد
و جهان به ماده نخستین بازگشت
و راوی قصه را به پایان نبرده بود.
هنگام که فردا از راه رسید،
مردمان خواب آلوده بیدار
همچنان در انتظار ماندند و ماندند
بی که بدانند راوی را افعیان بلعیده‌اند
و شهریار دیوانه
همچنان در سوراخش پوست عوض می‌کند،
هر روز.

❋ ❋ ❋

فاطمه عروسکش را نجات می‌دهد
این مرگ است
این مرگ است
بگریز عروسک کوچک من!
گیسوانم را به دستانت ببند و پرواز کن،
مثل فرشتگان
من از تو دفاع می‌کنم
نه تانک‌ها و امدادگران،

این مرگ است، ای احمق!
بگریز!
مادرم بر درگاه خانه منتظر توست
برایش شیرینی و النگو ببر،
برایش بوسه‌ای از من ببر،
و به او نگو که من گوشواره‌هایم را گم کرده‌ام
و نگو که من نیستم،
و نگو از این مرگی که به سویم می‌آید
در لباس گراز
آنک، مرگ به سوی تو می‌آید
بگریز، بگریز، عروسکم!
این مرگ است
شبحی لغزان
که شاید تو را یه خون و گل آغشته کند،
و تو از من خشمگین شوی،
این مرگ است
در سر گلوله دارد
و کودکان را دوست ندارد،
و عروسکان دوستش ندارند،
و دماغی برآمده چون میخ،
این مرگ است
دیدمش که کوچک و بزرگ را می‌بلعد
و خنده‌ها را سر می‌کشد،
دیدمش که ابرها را به خون می‌کشاند
و برخورشید چیره می‌شود…

باتوام، بگریز!
عروسکم!
دروازهٔ ما را باز کن،
توپ بازی‌اش بوسه‌های من است
و سرانگشتان برادر شیرخوارم،
سپس در جامهٔ من
آسوده بخواب.


 

روزگاری که ماشین سوار آدم شد

۱
شعر «در روزگاری که ماشین سوار آدم شد» از معدود شعرهای روان‌شاد سلمان هراتی است که در هیچ یک از کتاب‌های سلمان نیامده و تنها یک بار در مجلهٔ سروش به چاپ رسیده است در دوره‌ای که زنده‌یاد قیصر امین‌پور مسئولیت صفحات شعر آن را بر عهده داشت.

مرداد سال هشتاد و یک بود. یک سالی از انتشار مجموعهٔ کامل اشعار سلمان هراتی (به همت خانهٔ شاعران و با نظارت قیصر) می‌گذشت. از قیصر پرسیدم چرا فلان شعر سلمان در این مجموعه نیست؟ درنگی کرد و شگفت‌زده گفت: «عجیب است.» یادآور شدم که پیش‌ترها به دست خود قیصر در سروش چاپ شده، آن هم در زمان حیات سلمان…

در دیداری دیگر شعر را برایش بردم، البته به نیت تذکار و سهل کردن جستجو… نمی‌دانم در چاپ‌های بعد به مجموعه افزوده شد یا نه! یاد آن هر دو عزیز نازنین به خیر که خود شعرتر بودند!

شعر سلمان هراتی از سرفصل‌های شعر اعتراض در سال‌های پس از انقلاب است. اعتراضی که در وفاداری شاعر به آرمان‌های اصیل انقلاب ریشه دارد. سلمان چونان همگنانش شیدای اسلام و امام و شهیدان است، عدالت را در چشم‌اندازی علوی و مهدوی معنا می‌کند و اعتراضش نه از سر آرمان‌باختگی و رجعت به پوچی، که فریادی است بر سر آرمان‌باختگان و آرمان‌ستیزانی است که از حاشیه‌ها به متن می‌خزند. از دیگر سو، گواه آنکه شاعران راستین انقلاب نه توجیه‌گر بی‌عدالتی‌ها و بی‌تدبیری‌هایند، نه مداح و ثناگوی زورمندان و زرمندان. شاعر انقلاب زبان گویای مردمی است که استبداد دو هزار و پانصد ساله را برانداخته‌اند… صبا بر مزارش گل بریزاد که خود آینهٔ آرمان‌ها و حرمان‌های مردم این ولایت بود و به‌رغم نامداربودن از کمترین موهبت و ملاطفتی برخوردار نشد. مدیر کل وقت آموزش و پرورش گیلان که با فسیل‌های عهد باستان تناسبی تام داشت، با انتقالش مخالفت کرد و او ناگزیر هر هفته از تنکابن می‌آمد تا در روستایی از روستاهای لنگرود شش روزی معلمی کند و از خانوادهٔ نوپایش دور بماند که سخت نیازمند حضورش بودند. عاقبت در همین رفت و آمدهای ناگزیر و جانکاه در چنگال آهن‌ها مچاله شد و داغ چشمان سبزش را بر دل ما نهاد.

۲
شعر «خطابه» از شعرهای زنده‌یاد قیصر امین‌پور است که تا کنون در دفترهای منتشر شدهٔ ایشان چاپ نشده است. دریغا مجالی دست نداد تا از خود قیصر بپرسم که چرا. شاید به این دلیل که گمان می‌بردم هنوز فرصت هست.

این شعر ادامه‌ای است بر دو شعر مهم قیصر که با عنوان «شعری برای جنگ» به چاپ رسیده‌اند و از ارجمندترین شعرهای دفاع مقدس به حساب می‌آیند. این شعر حتی می‌تواند تکمله و توضیحی باشد برای آنان که درست در صبح روز درگذشت قیصر در ادامهٔ تبختر و تفرعن مستدامشان فاتحانه نوشتند: «خواندن شعرهای قیصر از امروز شروع شده است»، یا آنان که بر سر آرمان قیصر چند و چون کردند و قیاس‌به‌نفس‌کنان حرف‌های نمکین بر زبان آوردند؛ از همان دست که قیصر پس از خواندن آنها با خنده‌ای تلخ، بلند بلند می‌گفت: «چه حرف‌ها!»

مجال ورود به چند و چون نوشته‌های تأمل‌برانگیز پس از قیصر نیست اما اصل ابتدایی در نقد شاعران به ما می‌گوید که برای دستیابی به زوایای اندیشه و انگاره‌های هر شاعری ابتدا باید مجموعه آثار او را درست دید و سپس به عدل و انصاف سنجید؛ حتی اگر نتیجهٔ این سنجش با پیشداوری‌ها و انگاره‌های ما سنخیتی نداشته باشد.

شعر خطابه چنان‌که از نامش پیداست خطابه‌ای است اندر مذمت سنگوارگی آنان که در برابر ماجرای عظیمی که بر وطن مظلوم می‌رود، بی‌تفاوت ایستاده‌اند و سبکبارانه تماشاگر توفان‌اند. شعر خطابه برای بار نخست در جنگ چهاردهم سوره در سال ۶۷ به چاپ رسیده است.

در روزگاری که ماشین سوار آدم شد
سلمان هراتی

پیش‌تر
آن سال‌ها که کورش مرده بود
و ما خواب هفت پادشاه را می‌دیدیم
آن سال‌ها
که خیابان پر از گل‌های کاغذی بود
و چرخ مملکت با خون مردم می‌گشت
اعصاب پدرم را در آسیاب خرد کردند
و مادرم را آموختند همیشه رخت بشوید
و خواهران مرا
که پر از سادگی بودند
و دستشان
همیشه بوی گل گاوزبان می‌داد
به بوی ناخوش ریکا آلودند
و ما را
و سادگی ما را
از مزرعه به چهارراه‌های ولگردی کشاندند
ما کشتزار را
که در هجوم ملخ‌های مسموم می‌مرد
رها کردیم
و گوسفندان را
در تنهایی پر از گرگ بیابان.
آمدیم
و در غبار آهن و دود گم شدیم

امروز اما
برادرم هنوز عاشق فوتبال است
و برایش مسئله‌ای نیست
که روزنامه‌ها چه می‌نویسند
او اصلابه باغ آگاهی نمی‌آید
و در حالی که شعرهای خیام را می‌خواند
معتقد است
عصیان کامو کامل‌تر بوده است
او به صدای خروس اعتقاد ندارد
و شب‌های پر از فانوس را به باد سپرده است
و یادش رفته است
که گندم‌ها کی سنبله می‌بندند
و کندوهای عسل را
با کنسروهای یک‌و‌یک عوض کرده است
او حیاط خانهٔ ما را
مثل استادیوم‌های ورزشی تزیین می‌کند
و ادکلن «بروت» را
بر عطر گل یاس وحشی ترجیح می‌دهد
و به جای آب زلال چشمه
دوست دارد کوکاکولا بنوشد
او معتقد است
نباید در سیاست دخالت کرد
ولی دنبال سس مایونز
به چندین رستوران سر می‌زند
و اصلا باور ندارد
وقت گران‌بهاتر از ساندویچ است
و قلبش مثل بورس سیمی زمخت است
و عاطفه‌اش را
با آهنگ‌های مبتذل کوچه بازاری
دزدیدند در سال‌های پیش
برادرم هیچ‌وقت در هوای بارانی قدم نمی‌زند
و برایش مهم نیست
که آفتاب باشد یا نه
او هیچ‌وقت گریه نمی‌کند
برادرم می‌ترسد
روبروی آینه بنشیند
او در چهارراه‌های ولگردی پرسه می‌زند
او سرگردان است

دیروز در خیابان زنی را دیدم
که مثل مردها می‌خندید
و بستنی می‌خورد
و با سوئیچ ماشینش بازی می‌کرد
من از آن‌همه بی‌حیایی
غمگین شدم
اما برادرم گفت
متشکرم چه مملکت متمدنی داریم
من به یاد مادرم افتادم
که هیچ‌گاه بی‌چادر به خیابان نیامد
مادرم پر از حیا و نجابت است
و مثل روستا ساده
برادرم از تاریخ فقط
وراجی‌های تقی‌زاده را
یک نثر سلیس ادبی می‌داند
و خواهرم دیگر
برای
چیدن گل حوصله‌ای ندارد
و شیفتگی‌های ظریف گلدوزی از یادش رفته است
و زندگی‌اش پر از دکمه‌های الکتریکی است
و دکمه‌های نجات دهنده
دکمه‌هایی که تلاش شکوهمند خواهرم را ربودند
او کسل شده
و از زور کسالت به خیابان پناه آورد
و روی نیمکت‌های پارک نشست
خواهرم
تمام زندگی پر از تحول خود را
به حجم استراحت‌بخش ماشین
تحویل داده است
او اصطلاح مرسی را قشنگ تلفظ می‌کند
و شخصیتش را
با آخرین مدل‌های مجلهٔ بوردا
اندازه می‌گیرد
پدرم دیگر به آسیاب نمی‌رود
و مادرم دیگر رمق رختشویی ندارد
و جای آن‌همه را
این‌همه ماشین گرفته است
و سهم پدرم از تمام تمدن
تراکتوری است
که پدرم با آن زمین را می‌شکافد
و عجیب خوشحال است
که خودش سوار ماشین است!

بیایید احساس خوشبختی بکنیم
وقتی از خیابان عبور می‌کنیم
بیایید بی‌غیرت باشیم
تا راحت‌تر تفریح کنیم
و فکر نکنیم
به لاله‌ها
این‌ها
آسایش ما را مخدوش می‌کنند
نگاه کن
دریا چقدر مناسب است
برای شنا کردن
بیا شنا بکنیم
هر چند شاعری آن دورها ما را مسخره خواهد کرد

خطابه
قیصر امین‌پور

سوگوارانه
با تابوتی سنگین بر شانه می‌گذشتم
عابران تماشاگر به من تنه می‌زدند
و به طعنه می‌گفتند:
«نمی‌توانند عاشقانه بخوانند
وگرنه زخم را سرودن تا کی؟
جنگ را سرودن تا چند؟»
تابوت برادرم را
از شانه برگرفتم
و بر زمین نهادم
دندان نفرتم را
از غلاف جگر به نعره برآوردم:
چه باید گفت؟
تا شما را خوش آید، چه باید گفت؟
چگونه تابوت بر شانه عاشقانه بخوانم؟
گیسوان همسر که را بسرایم؟
شگفتا بی‌غیرتمندان که شمایانید!
مرا به چه می‌خوانید؟
آی داعیان مردانگی!
چه کسانی دوست می‌دارند
در هزاران نسخه
تصویر زن خویش را تکثیر کنند
و در هزاران آیینه
برهنه، به نمایش بگذارند؟
در کدام ساحل آرام مگر
لنگر گرفته‌اید
که این‌گونه با سبک‌باری تماشاگر طوفانید؟
شگفتا چگونه از صراحت فریاد ناگزیر نباشد
آنکه در آستانهٔ دهان اژدها دست و پا می‌زند؟
مار اژدهایی عظیم
که زهر دندانش زندگی را مسموم می‌کند
و بدینسان زخمی عمومی
بر گردهٔ ایل و قبیلهٔ ما تحمیل شد
از این‌گونه زخمی که بر بی‌خطی دیوار
و بی‌طرفی باد
خط کشیده است
چگونه تا کنون خون رگانتان را
به آتش نکشیده است؟
زخمی از این طراز که بر تمام زندگی
تحمیل می‌شود
زخمی از این دست که سراسر بودن را
دهان گشوده است
چگونه پاره‌ای از بودن را
– سرودن را-
چشم بپوشد؟
هنگامی که بر سر زندگی
– بر سراسر زندگی-
صخره‌های مرگ می‌بارد
مگر شعر فرسنگ‌ها فرسنگ
از زندگی گریخته باشد
وگرنه چرا دیواری برگرده‌اش آواز نمی‌شود؟
مگر شعر در این هنگام
در کدام پناهگاه آرام
پنهان شده است؟
مگر شعر را جز دل
پناهگاه دیگری است؟
دلی که سنگ نیست
دلی که سنگری است
مگر شعر خرید روزانه را از خیابان نمی‌گذرد؟
مگر روزنامه نمی‌خواند؟
مگر چیزی از زندگی نمی‌داند؟
شگفتا ما از این پیش‌تر
می‌دانستیم که گاه می‌بایست
در زندگی جنگ کرد
اما نمی‌دانستیم که می‌توان
در جنگ زندگی کرد
باری شما چگونه
مادری را که از نوازش دستانش
و حمایت آغوش مهربانش برخوردارید
این‌گونه گلودریده و گیسوبریده
در دهانهٔ آتش وا می‌گذارید
و دل به زمزمه می‌سپارید؟
شگفتا شما شعر چه می‌دانید؟
حتی اگر آینه می‌دانید
بگذارید آینه‌ها راست بگویند
بگذارید تا هر چه در آنهاست بگویند
دست از دهان شعر بردارید
بگذارید بجوشد
بگذارید پوتین بپوشد
بگذارید شعر، در آستانهٔ وداع
یک لحظه بنگرد
گونهٔ مادرش را
که با گوشهٔ چادرش پاک می‌شود
بگذارید شعر قرآن بر پیشانی بگذارد
کودکش را در آغوش بفشارد
در آیینه با خودش خداحافظی کند
و بر خدا سلام کند
بگذارید شعر در بسیج ثبت نام کند
بگذارید شعر
از کارخانهٔ کالبدهای پولادین
و صنایع سنگین
مرخصی بگیرد
از پنجرهٔ قطار دست تکان دهد
بر پیشانی سربند سبز ببندد
و بر مرگ بخندد
بگذارید شعر
دست از گیسوان پرچین بردارد
و پای در میدان پرمین بگذارد
شعر تو می‌باید
مصراعی از بیت‌المقدس را بسراید
شعر تو می‌تواند
هزاران گردان دل را اسیر کند
امشب بیا یک‌بار
نه از دشمن
از خویشتن بگریزیم
و در قرارگاه بیقرار سینه‌هامان
عملیاتی گسترده را طرح بریزیم
تا محور شرقی دل را
آزاد کنیم
راستش را بگو
هنگامی که می‌بینی
جوانی، تمامی جانش را
برخیِ بی‌خیالی تو می‌کند
و کودکی، تمام دلش را
در قلکی کوچک می‌شکند
و به صندوق کمک به جبهه‌ها می‌شکند
و به صندوق کمک به جبهه‌ها می‌ریزد
تو دلت نمی‌خواهد
تنها
برگی از دفتر شعرت بکنی
آن را تا کنی
و به صندوق بیفکنی؟
تابوت برادرم را برداشتم
بر شانه گذاشتم
و شتابان از خیابان گذشتم
از پشت سر گویا
صدای پا می‌آمد
شگفتا
تابوت سبک‌تر شده بود…


 

من یوسفم پدر!

محمود درویشمن یوسفم پدر!
پدر! برادرانم دوستم نمی‌دارند
پدر! مرا همراه خود نمی‌خواهند
آزارم می‌دهند
با سنگریزه و سخنم می‌رانند،
می‌خواهند که من بمیرم تا به مدح من بنشینند،
آنان در خانه‌ات را به رویم بستند،
از کشتزارم بیرون کردند،
پدر! آنان انگورهایم را به زهر آلودند
پدر آنان عروسک‌هایم را شکستند
آن‌گاه که نسیم گذشت و با گیسوانم بازی کرد،
آنان رشک بردند و بر من شوریدند،
و بر تو شوریدند!
مگر من با آنان چه کرده بودم، پدر!
پروانه‌ها بر شانه‌هایم نشستند
خوشه‌ها به رویم خم شدند
و پرنده بر کف دستانم فرود آمد.

با آنان چه کرده بودم پدر!
و چرا من؟

تو یوسفم نامیدی،
آنان به چاهم انداختند
و به گرگ تهمت بستند
حال آن‌که گرگ مهربان‌تر از برادران من است.

آی پدر!
آیا من به کسی جفا کردم،
وقتی گفتم: «به رؤیا یازده ستاره دیدم
و خورشید و ماه را …
دیدم که بر من سجده می‌برند.»


 

نماد عقل سرخ

سال پنجاه و هفت، انقلاب شعله‌ور شده است و شور و حال حماسی همه‌ی ذهن و زبان جامعه را تصرف کرده است، فرقی نمی‌کند که باشی و از چه صنف و چه فرقه‌ای. جوان یا پیر، حوزوی یا دانشگاهی، روشن‌فکر یا عامی، مذهبی یا غیر مذهبی… تب سیاست چنان بالاست که بازار فکر و فلسفه را از رواج و رونق انداخته است، کتاب‌های فلسفی یا شبه‌فلسفی آن مایه به کار می‌آیند که ویترین سیاست را تکمیل کنند.

در این میانه «استاد مرتضی مطهری» وضعیتی یگانه دارد، او که سنگربان بیدار تفکر دینی است گرچه آنی از تکالیف انقلابی‌اش غافل نمی‌شود، بیش و پیش از هر چیز، به رصد جریان‌های فکری قد برافراشته است. چاپ هشتم علل گرایش به مادیگری بناست در چنین حال و هوایی تقدیم جامعه شود. استاد مقدمه‌ای نسبتا مبسوط را بر این چاپ ضرورت می‌بیند. خلاصه مقدمه از این قرار است که تفکر ماتریالیستی پس از پنجاه سال تلاش بی‌ثمر، با تشبث به دو نیرنگ نو به میدان آمده است: یکی «تحریف شخصیت‌ها» و دیگری «تفسیر مادی آیات قرآن» با حفظ پوشش ظاهری آن‌ها و این هر دو برای مسخ و مصادره فرهنگ دینی و معنوی به نفع مادیگری.

استاد برای پرهیزی از کلی‌گویی به مصداق‌ها می‌پردازد، با ذکر سه شاهد مثال. علاقه‌مندان برای بازخوانی ماجرا می‌توانند به متن کتاب مراجعه کنند اما من به حکم علاقه‌مندی به شعر بر شاهد نخست درنگ می‌کنم.

شاهد مثال نخست، مقدمه «احمد شاملو» بر دیوان حافظ است که بنابر روایت استاد مطهری، تحریف شخصیت حافظ و مصادره او به نفع الحاد را نشانه گرفته است.

استاد مطهری می‌تواند با تمسک به شأن فیلسوفانه و عالمانه خود پرداختن به مقدمه یک دیوان شعر را دون شأن خود دانسته و سکوت اختیار کند، یا آن که با پشتوانه قرار دادن شور و حال انقلابی و اسلامی مردم مسلمان با حکم به تکفیر شاعر غائله را فیصله دهد، یا آن‌که دست کم با طعن بر رگه‌هایی از ملامتی‌گری او شخصیت‌اش را به چالش بکشاند، رگه‌های که خود شاعر نوپرداز از ابراز آن ابایی نداشت. اما ایشان با زمان‌شناسی هوشمندانه، شأن متفکرانه خود را پاس می‌دارد که مقام تفکر و تضارب آراء از مقام تکفیر و ناسزا جداست و در دفاع از دین و معنویت و ادب و عرفان می‌توان و باید به اخلاق پای‌بند بود و دهان به دشنام نیالود و التزام به اخلاق و ادب به هیچ روی به معنای فقدان همیت و غیرت دینی نیست.

از سوی دیگر استاد مطهری شاگرد برجسته‌ی علامه بی‌بدیل طباطبایی بزرگ است که با حافظ مؤانستی عمیق دارد و روایت سید حسین نصر در زندگی‌نامه خود نوشت‌اش و روایت داریوش شایگان در زیر آسمان‌های جهان گواه دلدادگی و دلبری شگفت علامه در مهرورزی به لسان‌الغیب است. بنابر چنین پیشینه‌ای، استاد مطهری در مجال محدود یک مقدمه جدی می‌کوشد تا با تکیه بر استدلال و آوردن شاهد مثال‌های متعدد از شعر حافظ و استناد به اقوال معاصران حافظ درباره شخصیت او، سستی‌های خوانش و تأویل شاملو را آشکار سازد، ضمن آن‌که با حسرتمندی از کوتاهی مجال، به سلسله گفتارهای دانشکده الهیات درباره عرفان حافظ اشاره کرده و آرزو می‌کند که به تنظیم و نشر یادداشت‌های بیشترش در این‌باره توفیق یابد.

«شاملو» البته در سال‌های بعد با بیان تأویل‌ها و تحلیل‌هایی جنجالی از شعر سعدی و شاهنامه فردوسی نشان داد که با نگاهی ژورنالیستی و خام‌دستانه از این‌گونه هیچ‌گونه همدلی را در شاعران و ادیبان نوپردازی که با متون کلاسیک ادب فارسی انس و آشنایی دارند برنمی‌انگیزد، بل به عکس چنان‌که در ماجرای حکیم طوس دیدیم، اعتراض صریح بسیاری از ادیبان و روشن‌فکران و حتی دوستداران خویش را نیز برانگیخت. از خیل آن اعتراض‌ها تعابیر اخوان ثالث بیش‌تر در یادها مانده است.

به علاوه گذشت سه دهه از این ماجرا بر آن قاعده بنیادین مهر تأکید زد که هر متن و هر تأویلی در فرجام باید از سنخیت برخوردار باشند و در رویکردهای هرمنوتیکی نمی‌توان هر تأویلی را بر هر متنی تحمیل کرد و به یقین، برخی متن‌ها از پذیرش برخی تأویل‌ها امتناع می‌کنند؛ چنان‌که متنی از گونه شعر حافظ هرگز تأویل‌های ماتریالیستی را برنمی‌تابد. به دیگر سخن، چنین تأویلی از شعر حافظ همان‌قدر به بیراهه راه می‌برد که تأویل عرفانی و معنوی از شعر «الف بامداد». ضرورت بازخوانی و تحلیل‌های نو از متون کهن هرگز به منزله مجوز ارائه تأویل‌های معارض با متن نخواهد بود.

فارغ از داوری درباره آن مقدمه جنجالی و تحلیل استاد مطهری از بن‌مایه‌های چنین رویکردی، جنس مواجهه استاد با چنین ماجرایی در نوع خود درس‌آموز است؛ و از جمله درس‌ها این‌که در روزگار نو، در مواجهه با صورت‌های نو به نو از تردید و انکار، به جای طرد و تکفیر باید پرسش‌ها و شک‌ها و انکارهای نهفته در بن رویکردها را شکافت و به آن پاسخ داد و به جای زخمی کردن افراد – که اغلب برانگیختن عصبیت‌ها و عنادها را در پی دارد- باید به ریشه‌ها و جریان‌ها پرداخت تا راه خضوع در قبال حقیقت مسدود نگردد.

به علاوه می‌توان از استاد مطهری آموخت که دانشوران دردمند خود به سراغ پرسش‌ها و تردیدها می‌روند، که پرسشگران این روزگار، بیشتر از پرسشگری انگار بر سر پاسخ‌اند و عجول‌تر از آن‌که پرسش‌ها را در کوره درنگ‌ها و دانشوری‌ها و رجوع به عالمان به پاسخی اصیل برسانند، به تعبیر بهتر، عالمان ژرفانگر خود پرسش‌های خفته و نهفته را بیدار و بارور می‌کنند.

اکنون قریب به سی سال از کوچ مطهری گذشته است، بسیاری از مخاطبان مطهری در ماجراهای فکری درگذشته‌اند. جریان‌های فکری اما همچنان در آمد و شدند؛ با تفسیرهای محیرالعقول از دین و عرفان و ادبیات. این‌بار اما بن‌مایه‌های ماتریالیستی از قبله شرقی رو برگردانده و سودای آرمان‌شهر غربی را در سر می‌پرورانند.

اکنون در این چشم‌انداز به روشنی می‌توان دید که شیخ شهید نماد عقل سرخ است و این تعبیر به گمان من در اشاره اشراقی و ایرانی‌اش زیباترین و موجزترین تعبیری است که زندگانی و مرگ استاد مرتضی مطهری را بیان می‌تواند کرد.

اکنون غیاب چشم‌های بیدار آن عقل سرخ بیش‌تر حس می‌شود، روز به روز بیش‌تر و بیش‌تر.


 

مقتل گل سرخ

۱
زیبایی تو
کجا نیست
چشمی که نمی‌بیندت
دیده نیست
و نیست
و مباد

۲
غبار قرون می‌نشیند
بر صداها و حنجره‌ها
بر نام‌ها و نشان‌ها…
اما چشمان رخشان تو
خورشید خداست
که هم‌چنان می‌ماند سبز…
که هم‌چنان می‌خواند سرخ…
و همچنان می‌رویاند
چشم و
شگفتی و
خورشید

۳
می‌آیی
– از لابه‌لای زخم‌های درهم تنیده-
روحت را برمی‌داری
بال می‌زنی
-بالابال-
و غریب
می‌خندی
و می‌نشیند
شعله در چشم

۴
چنین که آینه به چشمانم می‌خواند
فردا
فرو می‌روند
یاران
در باران
باران تشنگی
باران اشک
باران خون…
چنین که آینه می‌خواند
طوفانی سرخ در می‌گیرد
بر پیکر یکایک ما
باغی از نیزه و ناوک می‌نشاند…
گاهی ترانه نازنینی با تیر دوخته می‌شود به گلو
گاهی دستی به آسمان می‌رود خورشید بچیند
گاهی سری در جنگل پاهای اسبان
پی تن انسان‌هاست
چنین که آینه می‌خواند
فردا در باران بهار تماشاست
چشمان من به آینه می‌گویند
می‌مانیم
در آن باران ناگهان
هوهو
می‌خوانیم

۵
حروف سرسپرده معناست
تو تنها دلداده معنا باش
نامش را به هر حرف و هجا که می‌آید بنویس
هراسی ندارم
دستان حروف غریبه
به زیبایی نام نگار من هرگز نمی‌رسد

۶
حریق اشک
در آه خیمه‌های پریشان
شور تنهایی
تلخی عطش
شکمبارگی شمشیرها
و سیرابی نیزه‌ها
فرشتگان
در تناقض شادی و اندوه
به انتظارند


 

قیصرخوانی

رفت تا خانه خورشید غزل‌خوان قیصر
رست از چنبره درد فراوان قیصر

گرچه بر باغ و بهار از همه سو زهر وزید
نشد از مذهب آلاله پشیمان قیصر

قدمی دور نشد از دل در جذبه نام
بی‌خود از خود نشد از وسوسه نان قیصر

شعر یعنی که در آیینه بخندی با زخم
شاعر عاشق یعنی گل خندان قیصر

آیه و آینه نور و نوا چشمانش
ریشه در کوثر دل داشت به قرآن قیصر

چشم بگشا و ببین اول عشق است هنوز
چه کسی گفت رسیده است به پایان قیصر

می‌رود سوی فراسو، به بهاران بهشت
غرق در بوسه و لبخند شهیدان قیصر

نکند آن سو با شعر قراری دارد
محشری شد چه عجب سید، سلمان، قیصر

گل ناز است و طربناک ابد می‌خواند
بی‌خزان، سبز، جوان
در دل باران
قیصر

آبان ۸۶


 

جمله آهنگین

۱
شاعری اکنون
شعری می‌نویسد
به جای من
– بر درخت بید دوردست باد –
چرا گل سرخ در دیوار
برگ‌های تازه به تن می‌کند؟

۲
کودکی اکنون
کفترش را پرواز داد
به جای ما
– به اوج، سوی سقف ابر –
چرا بیشه این برف را
برگرد لبخند فرو می‌ریزد؟

۳
پرنده‌ای اکنون
نامه می‌برد
به جای ما
به نیلی سرزمین آهو،
چرا صیاد به صحنه می‌آید
تا تیرهایش را پرتاب کند؟

۴
مردی اکنون
ماه را می‌شوید
به جای ما
و بر بلورینه رود راه می‌رود،
چرا رنگ بر زمین می‌افتد؟
چرا ما مثل درختان برهنه می‌شویم؟