فیروزه

 
 

مادری که دسته جمعی به فراموشی سپرده بودیم

سید علی کاشفی خوانساریطاهره صفارزاده مادر همهٔ ما بود. این را نه از باب شعر و مبالغه می‌گویم. نه؛ یا ما هنرمندانی که خود را هنرمند دینی نامیده‌ایم، باید خود را بی‌مادر بدانیم و یا آن که اگر قرار بوده مادری داشته باشیم ، مادری جز او نمی‌توانستیم برای خودمان دست و پا کنیم.

ما مادرمان را سال‌ها بود که از یاد برده بودیم. آخر، مادر داشتن خیلی سخت بود. بی مادر زندگی آسوده‌تر می‌گذشت. برای همین، سال‌ها بود که او را به حال خود رها کرده بودیم و هر یک راه خود را می‌رفتیم.

*

مادر طاهره، پنجاه سال پیش، نهال شعر مقاوت دینی را در باغچه کوچک دفترش کاشته بود. نهالی که همهٔ بزرگان شعر و هنر انقلاب بی‌شک ساعت‌ها در سایه‌سار آن آرمیده‌اند. آن سال‌ها صفارزاده برای کودکان کارگران شرکت نفت، از عدالت و برابری سخن گفت و اخراج شد. «کودک قرن»اش طلیعه‌دار شعر کودک مقاومت شد و زبانزد عوام و خاصان. کاش می شد امروز، «کودک قرن» را تکثیر کرد و به آدرس همهٔ مدرسه‌ها و مهدکودک‌های غیرانتفاعی پست سفارشی کرد.

*

همهٔ هنرمندانی که طی این سی سال در حوزهٔ هنری بالیده‌ایم به او مدیونیم. سی و یک سال پیش جمعی از بزرگان و علمداران هنر و ادبیات دینی با محوریت صفارزاده «کانون فرهنگی نهضت اسلامی» را بنیان گذاشتند. با پیروزی انقلاب همهٔ آن جمع درگیر کارهای اجرایی و مسؤولیت‌های دولتی شدند. مادر طاهره که هنوز اعتقاد داشت کار فرهنگی از کارهای سیاسی مهم‌تر و مؤثرتر است با جمعی از هنرمندان جوان در کانون تنها ماند و همهٔ بار اجرایی و مالی آن بر دوش مادر افتاد. کمی بعد جوان‌ترها پیشنهاد دادند که نام کانون به «حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی» تغییر کند تا همان‌گونه که در حوزه‌های علمیه به تقویت علوم اسلامی می‌پردازند، در این حوزه نیز طلبه‌هایی به فراگیری و یاددهی و تولید اندیشه و هنر دینی بپردازند. سفرهٔ با صفای مادر که مدعیان و متولیان تازه یافت، مادر فرزندانش را دعا کرد و از کنار سفره پاشد. سفره سال به سال پر‌رونق‌تر شد اما به جای دست‌پخت مادر ….

*

«در کوچه های تنگ بنارس اگر سیزده ساله‌ای دیدید
که دنبال ارابهٔ ماهاراجه و بانو می‌دود
و قلوه‌سنگ پرتاب می‌کند
او پسر من است»

مادر‌! پنجاه سال از شعرت نگذشته،چقدر پسرانت زیاد شده‌اند! می‌بینی انگار همه‌جای دنیا پرشده از پسران تو. ببخش ما را اگر بعضی‌هامان خودمان از ارابه‌سواران شده‌ایم.

*

«همیشه صدایی بود که نمی‌گذاشت
که فرمان می‌داد
بیا پایین دختر!
دم غروبی
از لب بوم
بیا پایین
بیا پایین
بیا پایین
پایین
پایین
پایین»

مادر می گفت: شما که ادبیات کودک کار می‌کنید، به بچه‌ها بگویید بادبادک‌های‌شان را هرچه بالاتر و دورتر بفرستند، به آن سوی غروب مبادا قصه‌های‌تان به دخترها و پسرها بگوید که از لب بام بیایند پایین!

*

شش‌-‌هفت سال پیش گفتم: مادر می‌خواهیم مجموعه کتابی آماده و منتشر کنیم به نام «زبان مادری» بیا و شما هم سایهٔ بالای سرمان باش.

جمع خوبی درست شد. مادر، سید مهدی شجاعی، مصطفی رحماندوست، جواد محدثی و غلامعلی حداد عادل. من هم خدمتگزار و پا‌دو و دبیر مجموعه بودم. افسوس، این بار هم مادر را ناامید کردیم. ناشری که پشتش به بیت‌المال گرم بود، انگیزه‌ای برای کار نداشت. هفت هشت جلد از مجموعه فراهم شد اما ….. مادر‌! این یکی را هم ببخش.

*

یک جلد از «قرآن حکیم» را به دستم داد. گفتم «امضا بفرمایید». با خنده گفت: خدا خودش امضا کرده. گفت برای این کتاب حق‌الترجمه نخواسته است. گفت همهٔ ناشران مجازند کتاب را بی هیچ هزینه‌ای چاپ کنند. بعد هم شروع کرد به توضیح شیوهٔ کارش و ریزبینی‌ها و شیرینی‌ها و سختی‌های ترجمه. ببخش مادر! ما همیشه وقت نداشتیم! گفتم خیلی زود می‌آیم تا با هم دربارهٔ این ترجمه صحبت کنیم.

اما ته دلم می‌دانستم که نخواهم آمد. کاش حوصله می‌کردم تا می‌گفتی چرا معنای «الرحمن الرحیم» با «الرحمن و الرحیم» فرق دارد.

*

گفتم می‌خواهیم در حوزهٔ هنری، «دفتر هنر و ادبیات بیداری» درست کنیم. مادر دوباره ذوق کرد، دعا کرد و ایده‌های خوبی داد. مادر باور نکرده بود که ما سالی چند تا از این دفترها تأسیس و تعطیل می‌کنیم.

هنوز آرمان‌های «کانون فرهنگی نهضت اسلامی» در ذهنش بود. هنوز می‌خواست شعر و ادبیات مقاومت در همهٔ دنیا «طنین» انداز شود. می‌خواست همهٔ بچه‌هایش، قلم‌شان قلوه سنگ باشد و ایستاده بنویسند.

*

کاش لااقل سؤالهایم را پرسیده بودم. دلم می‌خواست یک اسم بگویم و مادر شروع کند به گفتن خاطره‌ها. می‌خواستم بپرسم آن سال‌ها آقای خامنه‌ای، بیشتر شعر نو می‌گفت یا غزل؟ نعمت میرزاده انقلابی‌تر بود یا گرما‌رودی؟ بهجتی شفق و گلزاده غفوری و پرویز خرسند هم به جلسات شما می‌آمدند؟ حبیب‌اله پیمان هم شعر می‌گفت یا شعرهای شما را نقد می‌کرد؟ رخ صفت، تهرانی، شریفی‌نیا، محمد علی نجفی، مهرداد اوستا، سید حسن حسینی و … کی آمدند و کجا رفتند؟ برخورد جامعهٔ روحانیت مبارز و هیأت‌های مؤتلفه با شما چگونه بود؟ نهضت آزادی و مجاهدین چطور؟ رابطهٔ شما با بچه‌های حسینیه ارشاد و آیت فیلم و مسجد جواد الائمه چطور شکل گرفت؟…..

*

مادر جان! حالا دیگر چه وقت این سؤالهاست. دوباره سرتان درد می‌گیردها! من از کجا بدانم چرا کسی برای سی سالگی حوزه هنری، حتی یک مجلس ختم برپا نکرد. من از کجا بدانم چرا رئیس جمهور و رئیس فرهنگستان ادبیات، زودتر از مسؤولان حوزه هنری فوت شما را تسلیت گفتند! من از کجا بدانم حوزه‌های علمیه طی سی‌صد سال گذشته بیشتر منحرف شده‌اند یا حوزهٔ هنری طی سی سال! من از کجا بدانم چرا می‌خواهند از بالا تا پایین حوزه هنری مثل وزارت ارشاد یا به قول شما وزارت فرهنگ و هنر شاهنشاهی اداری و دولتی شود! مادر جان! من از کجا بدانم چرا ادبیات مقاومت و عدالت در ایران کمرنگ شده و شعله‌هایش به کشورهای منطقه گرفته است! مادر جان! حالا کمی آرام باشید، کمی بخوابید تا سردردتان برای همیشه خوب شود.


از مجموعهٔ رهگذر مهتاب – یادنامه فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

… و نیز آن بانو که آینه بود

سید احمد میراحسانزبان ما آینه است. رؤیاها، کنش‌ها و منش اخلاقی ما آینه است، آن‌گونه که خانهٔ خود را می‌آراییم، آن‌گونه که از دیگری یاد می‌کنیم، آن‌گونه که سوگواری می‌کنیم، ارج می‌نهیم، انصاف به خرج می‌دهیم یا دشمنی می‌ورزیم اینها آینه‌های ما هستند… و واکنش جامعهٔ ادبی و روشنفکری و دینی ما به رخت بربستن طاهره صفارزداه، آینهٔ دیگری است.

حقیقت آن است که داوری خشونت‌بار ایدئولوژیک، حذف دیگری، حسد، نابردباری و تحمل نکردن آن کس که دیگرگونه می‌اندیشد و نگرش محفلی و باندیسم، دیگر بیماری‌های روحی ما نیست که در صدد درمانش باشیم، به ویژگی تاریخی حیات درونی‌مان و عمل بیرونی‌مان بدل شده است و پیداست که در پاره‌ای مواقع با همه سنگینی و تاریکی‌اش نمود می‌یابد. آنجا که گواه بی‌انصافی به خشونت داوری، استالینسم نهفته و استبداد شفاناپذیر خود پرستانه‌ٔ چرک و ابلهانه و حقیری است. همان که فریاد فروغ را بلند کرده بود علیه آدم‌های پنج‌زاری، مجله‌های پنج‌زاری، عصری پنج‌زاری.

طاهره صفارزاده -‌که رحمت خدا بر او باد و دلم نمی‌آید کلمهٔ مرحوم را به نشانهٔ فهم دیگر زنده نبودن عامیانه درباره‌اش تکرار کنم‌- چه افکار و عقایدش را بپسندیم یا نه، چه خلق‌و‌خو و کار و بارش دلپذیرمان باشد یا نه، شاعر بزرگ ماست. درخشش مرگ ناپذیر شعر او در دههٔ پنجاه بیش از آن برای به یادماندن کفایت می‌کند که بی‌اهمیتش بخوانیم.

در اینجا قصدم، نمایاندن ارزش‌های یکه‌ٔ کار هنری او، به نمایش نهادنش همچون یک متفکر، و بقای آثارش و اثبات ارزش‌های تردید‌ناپذیرش نیست. اینها نکاتی است که نیاز به اثبات ندارد و برای کسی هم که بخواهد خود را به ندیدن و خواب بزند، مجال اندک این یادداشت فرصت خوبی برای بیدار کردنش نخواهد بود تا اهمیت و جایگاه طاهره صفارزاده را به‌درستی بشناسد.

هدفم در اینجا مبرهن دانستن و بدیهی پنداشتن مقام شاعری و فکری طاهره صفارزاده است، او در آمریکا، ژاپن، انگلستان، آلمان و کشورهای زیاد دیگری به عنوان هنرمندی برگزیده معرفی شد. صفارزاده به عنوان زن برگزیدهٔ مسلمان جهان اسلام، تئورسین ترجمهٔ خلاق و چهرهٔ جاودان شعر ایران انتخاب شد و در بسیاری موارد دیگر جوایز و گرامی‌داشت‌هایی جهانی کسب کرد. آوانگاردیسم دههٔ پنجاه او، شعر/ تفکر او در دههٔ شصت و هفتاد و فعالیت‌های علمی و دانشگاهی‌اش چیزی پنهان کردنی نیست.

با این مقدمات پرسشم آن است، چه شد که پس از آنکه چشم از جهان فروبست جامعهٔ شعری ایران و حتی مقام‌هایی که او را از نزدیک می‌شناختند همسنگ شان و جایگاهش، یادش را احیا نکرده‌اند؟

به نظرم دلایل گوناگونی دارد:

تنگ‌نظری و جان اندک جامعه شعری ما که علی‌رغم داعیهٔ فرا ایدئولوژیک بودن در داوری و زیبایی‌شناسانه وهنری، عمیقا ایدئولوژیک عمل می‌کند و «دیگری» را برنمی‌تابد و به کم‌مایه‌ترین واکنش های سیاست‌زده و سیاسی‌کارانه متوسل می‌شود. آن هم سیاستی کوتاه‌بین، محفلی و دگم. ما حتی آنجا که مدعی لیبرالیسم و یا آزادی‌خواهی هستیم بیشتر شبیه ژدانف عمل می‌کنیم تا استوارت میل! و این امر از هر دو سوی تحاصمی یاوه، رعایت می‌شود! در حقیقت اگر همین توان‌ها، تجربه‌ها، پیشینه و میراث طاهره صفارزاده متعلق به شاعری غیرمذهبی یا فاقد داعیه‌های ابراهیمی، عدالت‌خواهی انقلابی و غیره بود، او را به عرش اعلی می‌رساندند. متأسفانه حتی به‌وسیله شعرشناسان حرفه‌ای هم به سبب همین تنگ‌جانی، گفت‌و‌گو دربارهٔ دستاوردهای شعری صفارزاده به سکوت رفته است! اگر مدعیان بنیادگرایی، سیاست حذف سکولارها را در قلمرو شعر و هنر تئوریزه می‌کنند و به‌جای بررسی تفکیکی و ادای سهم هر چیز سر جای خود، به ندیده انگاشتن هنر رقیب می‌پردازند، نظیر همین رفتار از سوی شبه روشنفکری ما هم بروز می‌یابد و از هر دو سو این رفتاری دگم، حقارت‌زده در درون و ناتوانی از دفاع علمی از صلح و دادگری تفکر رهاست.

پاره‌ای مسؤولان حکومتی و نیز به‌ویژه کسانی که در دوران فعالیت علمی و تخصصی و دانشگاهی طاهره صفارزاده -‌با بروکراسی خفقان‌آوری که زنی مستقل و آزاده و عدالت‌جو و ظلم‌ستیز را برنمی‌تابد‌- او را رنجاندند، از سوی دیگر تلاش کردند که با سکوت خود بر حضور زنده زنی ابراهیمی و سازش‌ناپذیر پرده مرگ بکشند. عجیب نیست که دو برابر آن چند کلمه‌های تعارف‌آمیز و این برخورد بی‌انصاف، ناگزیر بوده‌ام اینجا و آنجا و هرجا یاد او را گرامی داریم. مسلما صفارزاده در جهان باقی، نیازی به بزرگداشت‌های کسی چون من ندارد. اما من به این یاد و تذکر محتاج بوده‌ام. برای آنکه به یاد داشته باشم هنوز حق‌گزاری از سر راستی مقهور دروغ‌ها نشده است و می‌توان چون آن بانو آینه وار زیست.


از مجموعهٔ رهگذر مهتاب – یادنامه فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

غربت در من

یاسر نوروزیمی‌گفت: «سهراب سپهری» دقایق آخر گفته بود صدایم کنند. می‌گفت از پای بستر مرگ گفته بود تنها مرا صدا کنند. می‌گفت لحظات آخر به بالینش رفته بود. می‌گفت رفته بود و حرف‌های آخر «سهراب» را شنیده بود. می‌گفت «سهراب سپهری» آن دقایق آخر گفته بود: «…» گفتم: «می‌شه این رو تو مصاحبه بیارم» گفت: «نه. درست نیست».

می‌گفت «احمد شاملو» یکی از معدود کسانی را که در نقد شعرش قبول داشت من بودم. می‌گفت آنقدر دوست بودیم که گاهی تلفن می‌کرد و شعرش را برایم می‌خواند. می‌گفت «شاملو» اعتقاداتی داشت که این اواخر به دلایلی کم‌رنگ‌تر شده بود. گفتم: «چه دلایلی؟» گفت: «…» گفتم: «اینو نمی-شه تو مصاحبه بیارم».

می‌گفت چرا می‌گویند من حوزه هنری را مقابل کانون نویسندگان علم کردم؟! می‌گفت چرا فکر می‌کنند من قصد ایستادن مقابل کانونی‌ها را داشته‌ام؟ می‌گفت من با خیلی از آن دوستان دوست بودم؛ از دانشور گرفته تا… می‌گفت ما حوزه را به راه انداختیم تا جوان‌ها را آموزش دهیم. می‌گفت زحمت زیادی کشیده. می‌گفت بی‌مزد و منت. می‌گفت تنها برای رضای خدا. می‌گفت یک قران هم نگرفته. می‌گفت کلاهی ندوخته. احتیاجی نداشته. دنبال چیز دیگر بوده اما متأسفانه… گفتم: «مجله رو می‌بندن استاد»!(۱) گفت: «به چه درد می‌خوره وقتی نمی‌تونی تو مصاحبه بیاری. تو هم سانسورچی شدی؟»

می‌گفت چرا این کتاب آخرم هیچ جایی بازتاب نداشته؟ می‌گفت چرا کسی آن را نخوانده؟ می‌گفت چرا کسی نظری نمی‌دهد؟ می‌گفت: «بایکوت شده‌ام. هیچکس حرف نمی‌زند. هیچکس نمی‌گوید این چیزی که چاپ کرده‌ای کجاست. فقط به دنبال مصاحبه‌اند. (و حساب مرا هم جدا نکرد!) فقط به دنبال نیم ساعت حرف تکراری و چرت و بعد هم چاپ و اینکه من ببینم و لابد ذوق کنم. تلویزیون، رادیو، روزنامه، مجله… همه با سؤالات تکراری… چه فایده… از ارشاد می‌آیند که شما ال کرده‌ای، از تلویزیون می‌آیند و گفت‌و‌گو می‌خواهند… فلان خبرگزاری مطلب می‌خواهد، فلان روزنامه نظر می‌خواهد… بعد وقتی نوبت کتابت می‌رسد هیچ کس حرفی ندارد!» گفتم: «می‌خواهید راجع به همین صحبت کنید؟» گفت: «می‌تونید چاپ کنید؟» گفتم: «تا چی باشه؟» گفت: «…» گفتم: «ان‌شاءالله… اگر بتونیم… ببینم چی می‌شه… شاید بشه…» و چاپ نکردیم.

گفتم: «می‌شه یه قرار بذاریم یکی از دوستان عکاس بیاد؟» گفت: «نه. وقت ندارم» گفتم: «بدون عکس که نمی‌شه؟» گفت: «از تو سایت بردار» گفتم: «عکس‌های تو سایت کیفیت ندارن» بلند شد و بعد از زیر و رو کردن یکی از قفسه‌های کتابخانه‌اش پاکتی عکس برایم آورد. عکس‌هایی از سنین مختلف. نوجوانی تا جوانی و میانسالی و سالیان اخیر. یکی از عکس‌ها چشمم را گرفت. دختر نوجوانی بود با کلاه؛ بدون چادر، بدون روسری! گفتم: «این خیلی خوبه» گفت: «دوران جوونیه» بعد لحظه‌ای احساس کردم لبخند زد. شاید هم نزد. همه عکس‌ها را برداشتم. خیلی دلم می‌خواست از آن دوران بگوید. خیلی دلم می‌خواست مثل او رک و راست بودم و رک و راست می‌خواستم که رک و راست از آن دوران بگوید. خیلی دلم می‌خواست بدانم چرا برگشته؟ خیلی دلم می‌خواست بدانم چرا راه و روش گذشته را ترک کرده؟ خیلی دلم می‌خواست بدانم چرا گذشته‌اش را انکار می‌کند؟ خیلی دلم می‌خواست…

می‌گفت چند هفته پیش به محل تولدش رفته. می‌گفت استقبال فراوانی از او کرده‌اند، خاطرات بکری دارد. گفت: «تا بکر نشده باید بیای یه دونه مصاحبه فقط راجع به اون سفر بکنیم» گفتم: «چطور بود مگه؟ مردم چی می‌گفتن؟» گفت: «باز هم به این مردم» بعد چند جمله در انتقاد از سیاست‌های دولت گفت (که نمی‌شود گفت) و بعد اضافه کرد: «همه جا عکس زده بودند. شلوغ شده بود. خیلی آدم اومده بود. باید یه دفعه بیای همه رو بگم ضبط کنی. تا دیر نشده بیا یادم نره» و متأسفانه نرفتم و دیر شد.

عکس‌ها را داخل کیفم گذاشتم. همان‌طور که سمت صندلی‌اش برمی‌گشت لحظه‌ای ایستاد. احساس کردم به دقت دارد به چیزی گوش می‌سپارد. بعد رفت و نشست و سوتی که به گردنش آویزان بود را درآورد و شروع کرد سوت کشیدن! دو سه بار؛ ریز و کوتاه. چیزی نگفتم. تعجب کرده بودم اما می‌دانستم که خودش می‌گوید. گفت: «گوش کن» گوش کردم. صدای قشنگی بود که از داخل حیاط می‌آمد. پرنده-ای می‌خواند. سوت‌ها مقطع و البته زیبا. گفت: «این پرنده همیشه این ساعت می‌آد اینجا و چند تا سوت می‌زنه، اگه جوابش رو بدم جواب می‌ده» بعد دوباره سوتش را بالا آورد و شروع کردن به سوت کشیدن. پرنده جواب داد!

گفتم: «چیز زیادی از این مصاحبه درنمی‌یاد. می‌شه سؤالها رو بفرستم و شما جواب بدین؟» گفت: «مسئله‌ای نیست» و سؤالات را فرستادم و جواب داد و بعد از آن هم چند بار دیدمش تا این اواخر که چند ماه ندیدمش و خبر آمد که….

می‌دانستم دوستی نزدیکی با سیمین دانشور دارد. با خانم دانشور تماس گرفتم. گفتم: «تسلیت می-گم استاد. خانم صفارزاده هم رفت» چند جمله‌ای گفت که معلوم بود چندان حال خوشی ندارد و من هم شکسته بسته چیزهایی فهمیدم و البته خیلی‌ها را هم نفهمیدم. تنها جمله آخرش یادم هست که گفت: «خیلی بی‌معرفت بود. آخرش هم زودتر از من رفت»

(۱) آخرین مصاحبه با مرحوم «طاهره صفارزاده» در زمان حیات ایشان، توسط بنده انجام شد که در بهمن ماه سال ۸۶ در مجله‌ٔ مرحوم «شهروند امروز» به چاپ رسید.

از مجموعهٔ رهگذر مهتاب – یادنامه فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

و حالا مثلث «سین‌»ها

«سین» دیگری را دوباره باید گفت؛ او از سلام‌فروش بر حذر بود و دیگران را حذر می‌داد، اما به نظرم می‌آید که از سین دیگری به جز سلام درباره‌اش کم گفته‌اند؛ حالا کمی از این سین، یعنی سین سادگی بگوییم تا صفارزاده، طاهر و پاک‌اندیشی‌اش بازخوانی شود نه برای ما که برای نسل فردا.

سین اول: سادگی و بی‌پیرایگی، در همهٔ لحظه‌های زندگی و قدکشیدن تا بر قلهٔ بانوی نمونهٔ جهان اسلام نشستن، از قضا بریدگی از دنیا و دلدادگی به معنا را طلب می‌کند. او معنا را دید و طی کرد. معنافروشی و زهدنمایی را هم محکوم می‌کرد با آنکه دست پری داشت، همین بی‌پیرایگی سبب شد تا «هو اقرب من حبل الورید» و «الا الی‌الله تصیر الامور» را یکجا ببیند و «عالم امر» را در عالم بیداری تجربه کند، ولی بسیار ساده و بی‌پیرایه، بی‌آنکه جلوه‌ای و رنگی در رفتارش منعکس باشد.

سین دوم: سادگی و نه سادگی که سلوک او بود. این کوه علم، خود را برای دیگران نمی‌گرفت. مگر سادگی رفتار، همیشه دلیل سادگی‌ها در تشخیص است؟ خرد پیشگان، سادگی را در سلوک، پیشه می‌کنند تا دیگران به آنها تأسی جویند. علم اگر بر شاخه‌های عقل آدمی بنشیند، او را فروتنی بیشتر خواهد داد. طاهره صفارزاده، پاک‌اندیش بود ولی این پاک‌اندیشی مدیون سلوکی بود که دیگران را با خود همراه می‌کرد و در برقراری ارتباط -‌با وجود همهٔ برخوردها و دشواری‌ها‌- سلیمش می‌ساخت و صبور.

سین سوم: ساده بودن چون آب، چون زلالی آب، چون جاری بودن، در هر فردی به سادگی محقق نمی‌شود. او زلال بود و دریایی. همه را هم دریایی می‌دید؛ «بنیاد بیداری» را بنا نهاد تا جریان بیداری جاری و مستمر باشد تا قرآن حکیم و نهج‌البلاغه و دیگر آثارش، جهانی را به خود بخواند. ترجمه‌های بی‌نقص او به زبان انگلیسی از شخصیت او چهره‌ای متفاوت و صدالبته دریایی ساخته بود و… .

استاد طاهره صفارزاده، چونان در ذهن‌ها زنده و جاری است که حیفم می‌آید عنوان مرحوم را همراه نامش بیاورم. او همیشه استاد باقی ماند.

* مدرس ارتباطات و روزنامه‌نگار

از مجموعهٔ رهگذر مهتاب – یادنامه فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

شاعر «این‌همه جانِ قشنگ»

پگاه احمدیبا پی‌گیری مسیر شعر نو فارسی از دهه چهل به این سو، با شاعری خلاق، متفاوت و پیشرو به نام طاهره صفارزاده مواجه می‌شویم که اگرچه نخستین اثرش را در آغاز دهه چهل منتشر کرد، اما عمدتا در دهه ۵۰ به شکوفایی رسید. صفارزاده با انتشار مجموعه شعرهایی نظیر طنین در دلتا – ۱۳۴۹، سد ّ و بازوان – ۱۳۵۰ و سفر پنجم – ۱۳۵۶ خلاقیت‌های ویژه‌ای را از خود بروز داد و به سرعت در کانون توجه قرار گرفت. صفارزاده را بی‌گمان باید شاعری اجتماعی، عینیت‌گرا و صاحب اندیشه‌ای متکثر برشمرد. او در کتاب طنین در دلتا که بعد از کتاب رهگذر مهتاب، سرفصل تازه‌ای را در شاعری صفارزاده باز می‌کند، توانست دغدغه‌های اندیشه مدرن را در چالش با حیات سیاسی‌-‌اجتماعی‌اش بازتاب دهد. در عین حال صفارزاده توانست ضمن بیان اندیشه انتقادی‌-‌اجتماعی‌اش، شعر خود را به سرعت با جریانات شعر مدرن آن دوره هماهنگ کند. این ویژگی در انتخاب عناوین شعرها نیز مشهود است و از آن میان می‌توان به شعرهای میزگرد، کانکریت، شیرها که با توپ نقره بازی می‌کنند و … اشاره کرد (ر.ک:طنین در دلتا)

صفارزاده در تعریف شعر چنین می‌گوید:» تعریف من از شعر همان است که در طنین در دلتا گفته‌ام. طنین حرکتی است که حرف من در ذهن خواننده می‌آ‎غازد. شعر من، شعر اندیشه است. وقتی که فکری را عنوان می‌کنم باید تأثیر اندیشگی بر خواننده بگذارد. بنابراین من با شعر عاطفی و احساسی حتی بعد از رهگذر مهتاب تقریباً کم رابطه هستم. اعتقادم این است که عاطفه و احساس یک بخش جزئی در شعر هستند. شاعر باید مسؤولانه اندیشه کند.» ( فصلنامه شعر، ش ۳۷، ص ۱۹ ). شعرهای صفارزاده ناظر به اندیشه‌ای درگیر با مناسبات جهانی است. نگاه این شاعر به هیچ وجه نگاهی بومی و مقیّد نیست. اندیشه او در تبادل با مناسبات سیاسی‌-‌اجتماعی جهان شکل می‌گیرد و به نوعی بیان انتقادی و طنزآمیز در شعر منجر می شود :

… شارات راستی شما چه کردید که بودا شهرتش را به ژاپن بخشید/ … و دوگل در تورنتو اشاره ای کرد به اوضاع/ و دوگل در اتاوا اشاره‌ای کرد به اوضاع/ و دوگل در مونترآل سینه‌اش را صاف کرد و گفت:/ زنده باد کِبک آزاد ( طنین در دلتا )

الکسی آمدست علیخوف و شلخوف/ در کت‌های شانه‌تنگ به هم تعظیم می‌کنند/ شکر که همه دارند به حداقل تساوی می‌رسند/ یک بشقاب، چند موز/ چند پرتقال/ چند سیب لبنان/ به فردوسی هم یک تالار داده‌اند/ من دنبال یک جفت چشم می‌گردم/ یک جفت چشم/ که فرصت به بالا نگریستن داشته باشد/ کارد دست دهان حمله همه سرگرمند/ دوست من رئیس شده‌ست/ دوست دوست من رئیس شده‌ست/ دوست دوست دوست من رئیس شده‌ست/ … / من با فنجان چای در دستم دور اتاق می‌گردم/ و افسوس می‌خورم/ که چرا ۶ روز از ساعت ۶ گذشته است. ( همان )

نگاه شاعر در این شعرها، نگاهی نقاد و طنز او، طنزی تلخ و در عین حال به سخره گیرنده است. روایت، روایت انزجار از مناسباتی حقیر اما سخت مقتدر و تعیین‌کننده است. و راوی، در پایان چه می‌تواند کرد جز اینکه تن به تأسف و سرگشتگی بسپارد. مناسبات ستمکارانه را به خود واگذارد و به مرور ِ زمان و تقویم آرمانی خود پناه برد.

اسامی خاص، اعم از اشخاص و اماکن و حوزه تداعی ِ آنها نقش مهمی را در شعر صفارزاده ایفا می‌کند. در شعرهایی نظیر سفر اول، گستره وسیع تداعی‌ها، رابطه دیالکتیک ذهنیتی شرقی (با تمام زیربناهای فرهنگی‌-‌تاریخی اش) را با مناسبات زیستی، اجتماعی و سیاسی جهان غرب دربر می‌گیرد.

صفارزاده در ادامه روند شاعری خود به فضاسازی‌های مذهبی‌-‌اسطوره‌ای متمایل می‌شود و حوزه دلالت و دایره واژگانی شعرهای متأخر او اغلب متناسب با همین فضاسازی بوده است:

من اهل مذهب بیدارانم / و خانه‌ام دو سوی خیابانی ست / که مردم عایق در آن گذر دارند/ صدای هق هقی از دوردست می‌آید/ چطور این‌همه جان قشنگ را/ عایق کردند/ چطور/ چطور/ چطور/ تبت یدا ابی لهب و تب/ تبت یدا ابی لهب و تب/ تبت یدا ابی لهب و تب/ و این صدا/ که از بضاعت سلسله صوتی بیرون است/ راهی در رگهایم دارد … ( سفر پنجم )

صفارزاده با ذهنیتی تجربه‌گرا و تحلیلگر، پیوسته با جهان آثار خود در پرسش و پاسخ بود. از اشعارش به‌خوبی برمی‌آید که هرگز به آسانی مجاب نشد. سهل‌گیر و سهل‌پسند نبود. در کوچک، نمی‌گنجید و اندیشه و خیالش پیوسته در جست‌و‌جوی کشف افق‌های تازه و متفاوت بود تا زبان و معنی ِ خود را بیافریند. برخی از ناقدان، شعر او را به لحاظ مضمون و گرایش‌های عقیدتی به دو بازه زمانی پیش و پس از انقلاب تقسیم می‌کنند. و مجموعه شعرهایی نظیر حرکت و دیروز ۱۳۵۷، بیعت با بیداری ۱۳۶۶، مردان منحنی ۱۳۶۶، دیدار صبح ۱۳۶۶ و … را ذیل دوره دوم شاعری ِ این شاعر قرار می‌دهند.

از سوی دیگر، چنان‌که از گفته‌ها و نوشته‌هایش برمی‌آید، شعرهایی که در دوران دوم شاعری خود سروده است، برخاسته از نوعی شهود، بیداری ِ روح و جان و میل به سیر در وادی‌های تازه‌ای از عرفان، الهام و آگاهی بوده است. هرچند به باور این قلم، این شهود و آگاهی، به صور مختلف، از همان آغاز در سروده‌های او قابل مشاهده است.

با این‌همه، نکته‌ای که در تمام دوران شاعرانگی صفارزاده قابل تأمل و انگشت‌گذاری است، قدرت شاعرانگی و تسلط او در شعریت بخشیدن به عناصر پیرامون است. شاعری که از اوج پیچیدگی، انتزاع و تجربه‌های متفاوت، به سادگی و عینیت‌گرایی در شعرش رسید.

باشد که آثار ارزشمندش، به شکلی گسترده و چنانکه شایسته اوست، مطمح نظر شاعران، منتقدان و مخاطبان شعر امروز قرار بگیرد.

روحش شاد و یادش گرامی باد .

از مجموعهٔ رهگذر مهتاب – یادنامه فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

نمایندهٔ ایرانی نسل بیت

فریده حسن زاده-مصطفویچشم‌های تو را خواب گرفته است شارات
– مردهٔ دیگری را دارند می‌آورند
اما هیچ‌کس نمی‌میرد
(از شعر «سفر اول»‌- طاهره صفارزاده)

سال‌های دههٔ پنجاه هرگاه در محافل شاعرانه از دوستی می‌خواستیم شعر تازه‌ای بخواند او را با این سطور هشدار دهندهٔ «سفر اول» فرا می‌خواندیم:

شعری بخوان شارات
شعری بی تشویش وزن
شعری با روشنی استعاره

سطورِ دیگری هم از این شعر، ورد زبان‌مان بود که گاه به‌جای یک سخنرانی چند ساعته می‌توانست منظور ما را به مخاطبی فضل‌فروش و پرمدعا برساند:

گاهی دلم برای یک روشنفکر تنگ می‌شود
تعریف دیکشنری را در باره‌اش خوانده‌ای
موجودِ افسانه‌ایِ غریبی‌ست.

در لحظاتِ ناکامی‌های عاشقانه هم صفارزاده مصراع‌هایی داشت برای زمزمه:

صبح آمده است
تو رفته‌ای
عشق آمده است
تو نیستی
شکر که اگر تو نیستی تنهایی هست
(از شعر عاشقانه)

با این همه، صفارزاده در جمع شعرای محبوبِ نسل ما چهرهٔ مأنوسی نبود. بر خلافِ فروغ، اخوان یا شاملو و سهراب خودی به حساب نمی‌آمد. با او غریبی می‌کردیم. موضوع و زبان شعر او با عادات شعری ما جور در نمی‌آمد. شنیده بودیم آن سوی مرزها دانشگاه رفته و یک دفتر شعر هم به انگلیسی منتشر کرده و همین، بیگانگی ما را از او موجه جلوه می‌داد. از طرفی در کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» که یکی از مهم‌ترین مراجع ما برای پی‌بردن به دلایل اعتبار شعرای اصیلِ دههٔ پنجاه بود، محمد حقوقی او را در جایگاه خاصی نشانده بود:

………. و اما پس از این زمان است که ما هیچ جریان تازه‌ای را در شعر امرور ایران نمی‌بینیم تا وقتی که کتاب «طنین در دلتا»ی طاهره صفارزاده منتشر می‌شود؛ و به نظر نگارندهٔ این سطور با زبانی کاملا اختصاصی و انحصاری.

جالب آنکه محمد حقوقی در فصل پایانی این کتاب از میان انبوه شعرهای سروده‌شده از نیما به بعد تنها هشت قطعه را برای درک تشکل شعر و رسیدن به وحدتِ آن به‌عنوان مهم‌ترین مشخصهٔ شعر نو تفسیر می‌کند که یکی از آن‌ها متعلق به صفارزاده است و به این ترتیب رسما او را در ردیفِ شاعران ماندگاری چون نیما و شاملو و فروغ قرار می‌دهد؛ آن هم در سال ۱۳۵۱ که صفارزاده هنوز فرصت بسیاری برای تجربه کردن داشت. با این همه منِ خوانندهٔ حرفه‌ای شعر نو در دههٔ پنجاه نمی‌توانستم تصمیم بگیرم این شاعر را دوست داشته باشم یا نه. مصراع‌هایی در شعر او بود که اصراری به صمیمی شدن با خوانندهٔ فارسی‌زبان نداشت؛ یعنی بی‌اعتنا به خوانندهٔ بومی، به نوشتن خاطراتِ خود از غربت ادامه می‌داد:

امروز تولد دوک اینگتون است
در کاخ سفید هم رادیو می‌گفت جشنی برپاست
شکر که کلاه‌سفیدها دوک را نخوردند
شکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
(از شعرعاشقانه)

این مصراع‌ها چنان شبیه شعر ترجمه بود که حتی وقتی با فلاش‌بک‌هایی از وطن ادامه می‌یافت نمی‌توانست اوضاع را برای خوانندهٔ ایرانی عادی کند:

شکر که فصل پائیزه این فصل
دوره‌گرد می‌خواند انار نوبرِ پائیزه انار
(از شعر عاشقانه)

نمی‌دانستم این نامأ‌نوس بودن را،به کدام‌یک از این دو عامل باید نسبت بدهم: جلوتر از زمانهٔ خود حرکت کردن و یا اصرار به تکروی حتی به بهای افتادن به ورطهٔ جریانی کاذب. در عین حال، با وجود شعری مثل «فتح کامل نیست» نمی‌شد شک کرد که طاهره صفارزاده شعر را جدی گرفته است و شعر هم جرئت شوخی کردن با چنین شاعری را ندارد:

صدای ناب اذان می‌آید
صدای ناب اذان
شبیه دست‌های مؤمن مردی‌ست
که حس دور شدن گم‌شدن جزیره‌شدن را
ز ریشه‌های سالم من برمی‌چیند.

این ریشه‌ها چنان نیرومند به نظر می‌رسیدند که گویی هر چه در زمین فرو می‌روند، سهم بیشتری از آسمان را برای شاخ و برگ‌های خود می‌خواهند.

و من که از قساوت نان می‌دانم می‌دانم
که فتح کامل نیست
و هیچ ذهن محاسب هنوز نتوانسته است
هجای فاصلهٔ برگ را
ز کینهٔ پنهان باد بشمارد
و حرص یافتن مروارید
تمام سطح صدف را
به طرد عاطفهٔ شن مجاز خواهد کرد.

شاعر این شعر با اینکه هرگز محبوبیت فروغ را نداشت اما با همین یک شعر نشان می‌داد بر خلاف اکثر شاعران زن معاصر، مطلقا به او رشک نمی‌ورزد و نه‌تنها از او تقلید نمی‌کند بلکه هیچ اصراری هم به رقابت با او ندارد. صفارزاده با غروری زیبا و صدایی سرکش در جاده‌ای دیگر گام برمی‌داشت.

به رغم ایمان آوردن به قدرت شاعری صفارزاده، فقط آشنایی با شعر معاصر جهان بود که رابطهٔ مرا با شعر‌های او عمق بخشید و جنبه‌های مه‌آلود آن را برایم روشن کرد. برای درک شاعران مطرح دههٔ پنجاه، آشنایی با زبان و فرهنگ فارسی کفایت می‌کرد. حتی نوآوری‌های احمدرضا احمدی پا از دایرهٔ سنت‌های شعری این مرز و بوم بیرون نمی‌گذاشت؛ این لحن سرودن بود که تغییر کرده بود نه نگاه و روح سراینده.

با خواندن اشعار نسل بیت (The Beat generation) که در سال‌های دههٔ ۱۹۵۰ بیشترین تأثیر را بر جامعهٔ ادبی آمریکا داشتند شباهت‌هایی سرشار از هویت یافتم بین شاعران این نسل ینگه‌دنیایی و صفارزاده.

مجموعه شعر «چتر سرخ» صفارزاده در سال ۱۳۴۶ توسط دانشگاه آیوا به چاپ رسید؛ یعنی در سال‌هایی که شعر آمریکا زیر سیطرهٔ شاعران نسل بیت بود. از ویژگی‌های مهم این نسل مقاومت در برابر مادی‌گرایی، جستجوی خود گمشده در هیاهوی فرهنگ جامعه و ارتباط قلبی و عمیق با قدرت الهی یا همان ناشناخته را می‌توان نام برد. آن‌ها سرخوردگی خود را از جامعهٔ مدرن، مادیگری و نظامی‌گری آمریکا در اشعارشان نشان می‌دادند و هراس از مرگِ معنویت را در دوره و زمانهٔ خود یادآور می‌شدند. به رغم زبان گاه کفرآلود بیت‌ها، دغدغهٔ جدی آن‌ها برای دست یافتن به تقوی و منزه شدن، پیوند آن‌ها را با مذهبی‌ها استحکام می‌بخشید. در چنین فضایی، طبیعی است که شاعری مثل صفارزاده ریشه‌های مذهبی خود را دوباره کشف کند و قدر و قیمت آن‌ها را بهتر بداند:

من به سوی نمازی عظیم می‌آیم
وضویم از هوای خیابان است و
راه‌های تیرهٔ دود
و قبله‌های حوادث در امتداد زمان
به استجابت من هستند
و من دعای معجزه می‌خوانم
دعای تغییر
برای خاک اسیری که مثل قلعهٔ دین
فصول رابطه‌اش
به اصل‌های مشکل پیوسته است.

اگر نسل بیت مذهب را در حد چاشنی برای شعر می‌خواست، برای جذب آن من «در فغان و در غوغا»، گمشده در ازدحام «من»های خاموش؛ و برای باز گرداندن اعتبار و حیثیت به شعر که رسانه‌های گروهی با نفوذ وسیع و عمیق خود در تمام اقشار جامعه آن را تا حد ترانه‌های عامیانه و گاه مبتذل و بی‌معنی نزول داده بودند؛ نمایندهٔ ایرانی آن‌ها طاهرهٔ صفارزاده در سال‌هایی که سرزمین مادری او آبستن انقلاب بود، شعر را به عنوان چاشنی گرایش‌های شدید و عمیق مذهبی خود اختیار کرد و راهش را از ینگه‌دنیایی‌ها جدا.

کتاب‌های «سفر پنجم»، «حرکت و دیروز»، «بیعت با بیداری»، «مردان منحنی» و غیره آینه‌هایی بودند که در آن‌ها می‌شد بهره‌کشی ذهنی مؤمن و اندیشمند را از شعر دید. صفارزاده در این کتاب‌ها شعر را

دربست در خدمت عقاید و افکارش می‌خواست؛ بی‌اعتنا به همهٔ وعده‌های وسوسه‌انگیزِ الههٔ شعر برای فراچنگ آوردن خورشید جاودانگی و یا در مشت فشردن تک‌تک ستارگان شهرت و محبوبیت. غایت او شعر نیایشی بود و نه شعر ستایشی یا مدح‌گونه که روشنفکران تفاوتی میان آن دو قائل نمی‌شدند. طاهره صفارزاده از نشریات روشنفکری طرد شد به همان دردناکی که در قرن هجدهم شاعر اصیلی چون کریستوفر اسمارت به خاطر شیفتگی مفرط به نیایش از جمعِ خردمندان رانده شد و محکوم به زیستن در دارالمجانین.

به یاد آوریم چگونه بعد از انقلاب ملاک مصاحبه با شاعران و نویسندگان «کدام طرفی بودن شاعر یا قصه‌نویس» بوده است. به یاد آوریم چگونه بعضی مجلات، صفحات ادبی خود را به روی کسانی که مظنون به نماز خواندن بودند بستند و البته یک‌سری مجلات هم غیر مذهبی‌ها را بایکوت کردند. به یاد آوریم چگونه فراموش کردیم که تنها مذهب ادبیات به قول آن شاعرهٔ هندی، آزادی بیان است و این آزادی باید در جهت زیبایی، مهربانی و خیرخواهی باشد.

دو قرن و اندی بعد از مرگ کریستوفر اسمارت، یکی از پیروان نسل بیت، او را چنین توصیف کرد: «اسمارت، نیروی طبیعت را در زبان متجلی یافت. او نغمهٔ آسمانی را شنیده بود و همین به او ظاهری مجنون‌وار می‌داد. اما او به آنچه می‌دانست یقین داشت و رسالت شاعرانهٔ خود را به زبان نیایش ممهور کرد، و صفارزاده فراتر از محدوهٔ سرودن شعر نیایشی رسالت شاعرانهٔ خود را در آخرین دههٔ عمر در ترجمهٔ آیات الهی یافت:

اوست که اول است و
آخر است و
ظاهر است و
باطن است و
اوست که دانا به همه چیز است
شب را در روز داخل می‌کند و روز را در شب
و او دانا به اسرار نهان دل‌هاست.

حتی برای من و امثال من که از موهبت داشتن ایمان فطری محروم‌اند و از راه ادبیات بهتر با ماوراء ارتباط بر قرار می‌کنند، قرآنِ ترجمهٔ صفارزاده، پر از لحظات شاعرانه است:

آن زمان که خورشید تابان درهم پیچیده
و تاریک شود؛
آن زمان که ستارگان بی نور شوند؛
و آن زمان که کوه‌ها برکنده شوند و
چون سراب با سرعت به حرکت در آیند؛
و آن زمان که روح‌ها با بدن‌هاشان قرین شوند؛
و آن زمان که نامه‌های اعمال گشوده شود
و آن زمان که پرده از روی آسمان برگرفته شود
آن زمان که تمام این علائم ظاهر شوند
هر کس خواهد دانست که چه چیز برای آخرت خود حاضر کرده است.

معادل‌های انگلیسی که او برای کلمات عربی آورده در نهایت شعری آفریده که هر خوانندهٔ حرفه‌ای شعر در آمریکا و انگلیس می‌تواند قران ترجمهٔ او را همچون اشعاری پر شور و پرهیبت قرائت کند:

By the winds that scatter clouds and
Particles,
And by the clouds that carry heavy rains
In them,
And by the ships that sail on the sea
With ease,
And by the Angels that distribute
The affairs, as Commanded by Allah;
By all these oats Verily, that which
You are promised is true and will certainly
Come to pass;
And the Day of Recompense will surely
Come to pass

این همان شاعری‌ست که گاه از فرط نومیدی هوای می‌گساری می‌کرد:

من هم می‌خواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل همند
چه فرق می‌کند
آدم صبح می‌بزند یا شب.
(از شعر عاشقانه)

سفر تاریخی صفارزاده از عالم شعر به عالم دیانت مرا به یاد سفر غریب مولانا در مسیری معکوس می‌اندازد.

مولانا در وصف حال خود بعد از ملاقات با شمس می‌گوید:

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی
سرحلقهٔ بزم و باده‌جویم کردی
سجاده‌نشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی

حکایت این دو شاعر شوریده به تاریخ ادبیات ایران جذابیتی خاص می‌بخشد. یکی در قرن هفتم هجری درس و وعظ را سدّی می‌یابد برای ملاقات با الله و به شعر و ترانه و دف و سماع می‌پردازد و دیگری در قرن ۱۴ هجری در اوج قدرت شعر و شاعری، در خلوتی منزه سرشار از ارادت و اراده‌ای رشک‌برانگیز مشق عبادت می‌کند و تنها با تعبیر و ترجمهٔ کلام الهی خود را به او نزدیک‌تر می‌یابد.

چند ماه، پیش از غیبت دردناک طاهره صفارزاده انجمن بین‌المللی شاعران زن در آمریکا از من خواست یکی از بهترین شاعران زن ایرانی را به آن‌ها معرفی کنم و نمونه‌هایی از اشعار او را برایشان ترجمه کنم تا اعضا شناختی از شعر زنان ایران معاصر پیدا کنند و در آینده نیر در آنتولوژی بهترین اشعار زنان جهان که توسط همین انجمن به چاپ می‌رسد او را معرفی کنند. مدت‌های مدید با خودم کلنجار می‌رفتم که چه کسی را انتخاب کنم؟ پروین اعتصامی یا فروغ فرخزاد یا سیمین بهبهانی یا طاهرهٔ صفارزاده را؟ ترجمهٔ شعر سیمین برایم مقدور نبود. شعرهای او چنان در تاروپود زبان فارسی تنیده شده‌اند که در ترجمه، زنده‌ترین رنگ‌ها و نقش‌های خود را از دست می‌دادند. حداقل کار من یکی نبود. از پروین ترجمه‌های بسیار زیبای علی سماواتی را داشتم که موزون و مقفی به انگلیسی برگردانده شده بود و نمی‌توانست نمایندهٔ شعر مدرن ایران باشد. می‌ماند فروغ و صفارزاده. چه کسی می‌تواند فروغ را دوست نداشته باشد مگر آن‌ها که به جای شعرهای او فقط شایعات نامربوط زندگی او را دهان‌به‌دهان می‌گردانند؟ اما من یکی بعد از بیشتر از بیست و پنج سال ترجمهٔ شعر جهان دیگر خوب می‌دانم که اگر ما ایرانی‌ها فقط یک فروغ داریم، آمریکای شمالی و آمریکای جنوبی ده‌ها شاعرِ زن همسطح و یا بسیار بالاتر و قدرتمندتر از او را دارند. حتی کشورهای عربی. بگذریم از کشورهای آلمان و انگلیس و به‌خصوص روسیه که الهگان هنر بسیار زیبایی در میان شاعران زنشان یافت می‌شود. آفتاب آمد دلیل آفتاب. کافی‌ست حوصله کنید و نگاهی به آنتولوژی قطوری که خود من از شعر زنان جهان منتشر کرده‌ام بیندازید. اما واقعیت زیبا این است که امثال طاهرهٔ صفارزاده نه‌تنها در شعر زنان جهان معاصر که در شعر اصیل‌ترین چهره‌های مردانه هم کم پیدا می‌شوند.

الکساندر بلوک دربارهٔ آنا آخماتوا به تسوه تایوا نوشت: «او شعر می‌گوید چنانکه گویی مردی به او می‌نگرد. اما تو باید چنان شعر بگویی که انگار خدا به تو می‌نگرد»

و طاهره صفارزاده چنین بود. او تنها در تیررس نگاه خدا می‌نوشت، با احاطهٔ کامل به خود و دنیای که در آن می‌زیست.

این برگ برنده‌ای بود که من می‌توانستم برای رو سفید کردن ایران معاصر رو کنم. صفارزاده می‌توانست برای غربی‌ها پدیدهٔ خاصی باشد مثل دی. اچ. اُدن W. H. Auden، شاعری که معتقد بود:

«شعر می‌تواند هزار و یک کار انجام دهد، خنداندن، گریاندن، آشفتن، سرگرم داشتن و آموختن. شعر می‌تواند جنبه‌های متعدد احساسات و عواطف را بیان دارد و هر اتفاق ممکنی را توصیف کند. اما تنها هدفی که شعر می‌باید دنبال کند، ستایش هستی‌ست و نیایش خالق هستی، با اخلاص و اشتیاقِ تمام.»

شعر صفارزاده می‌توانست پرترهٔ زن ایرانی را فراتر از دغدغه‌های فمینیستی، در قاب زیبایی نامحدوتر از قدرت و بصیرت شاعرانه به نمایش بگذارد.

برایش یادداشتی فرستادم و از او اجازهٔ ترجمهٔ اشعارش را خواستم. چند جلد از ترجمه‌هایم از شعر جهان را هم برایش ضمیمه کردم. تماس گرفت. به رغم رغبتش به این کار بی‌حوصله می‌نمود. گفت شعرهایش به انگلیسی ترجمه شده و من می‌توانم آن‌ها را از ناشر خریداری کنم و از همان‌ها برای معرفی شعرش به آن‌سوی مرزها استفاده کنم. توقع داشتم مهربان‌تر و گرم‌تر حرف بزند به پاس محبتی که به او داشتم. و به پاس کتاب‌هایی که به او هدیه داده بودم انتظار داشتم او هم کتاب‌هایش را به من هدیه کند. فکر کردم فایدهٔ ترجمهٔ قرآن چیست اگر سخاوتمند بودن را نیاموزد؟ از او سرد خداحافظی کردم بی‌آنکه کوچک‌ترین خللی در تصمیمم برای معرفی او پیدا شده باشد. عادت کرده‌ام فاصله‌ای عظیم ببینم بین شاعران و شعرشان. وقتی شنیدم بستری شده دلم از خودم شکست. پس ماجرا این بود. همهٔ سرمای لحنش از سفری بود که حس کرده بود در پیش رو دارد. به مسافری می‌مانست در اتاقی پر از چمدان‌های نبسته و اوضاع به‌هم ریخته و سخت دست‌تنها. چه می‌دانستم با بیماری هولناکی دارد دست و پنجه نرم می‌کند؟

دخترم وقتی شنید در مراسم خاکسپاری او روشنفکرها شرکت نکرده‌اند همان سؤالی را از من پرسید که من از خودم: «یعنی مزار او در امامزاده صالح هرگز به اندازهٔ مزار فروغ در ظهیرالدوله گلباران نخواهد شد؟»


رهگذر مهتاب – یادنامهٔ فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

سیب‌ها اسیر جاذبه نیستند

علی محمد مؤدب۱
سیب‌ها اسیر جاذبه نیستند
رسیده‌اند به اینکه باید بیفتند
خورشید هم رسیده است
ستاره‌ها هم، ماه هم!
ما همه رسیده‌ایم
به همینجا که باید بیفتیم
اما درخت‌ها قدهای متفاوتی دارند
مثلا درخت سیب فرق می‌کند با درخت ماه
درخت ماه فرق می‌کند با درخت خورشید
و انسان، بیچاره انسان!
باید همهٔ جنگل‌های درونش را بتکاند
تا جاذبه را لحظه‌ای تجربه کند.
پاییز را دوست دارم
که اجازه می‌دهد به بهار فکر کنم!

۲
به یمن تو در صحت خواب
در عافیت
در این جان بی‌شور و تشویش
به یمن نگاه تو در خویش
شک کرده‌ام
ولو آنکه شایستهٔ خواب غفلت
به سوی صدای تو عذری نیاورده‌ام!


رهگذر مهتاب – یادنامهٔ فیروزه برای طاهره صفارزاده


 

او که سلام را نفروخت

چند شاعر را سراغ دارید که همچون یک «نشانه»، حامل «معنا» باشند؟ طاهره صفارزاده چنین شاعری است. شخصیت کُنشمند و شعر جستجوگرایانهٔ او معنای روشنی به حضورش در «متن» جامعه می‌دهد. اعتبار ادبی خانم صفارزاده، محصول چهل سال رفتار مستقل ادبی است. ترکیب «نویسندهٔ مستقل» کاملا برازندهٔ اوست. پرهیز از نحله‌ها و جریان‌های ادبی و در عین حال، رساندن صدای خویش در اتمسفر ادبی، کاری صعب است که دکتر صفارزاده با موفقیت آن را به انجام رسانده است. حاصل این موفقیت، جایگاهی است که در شعر معاصر به او تعلّق دارد.

هرچند شعر «کودک قرن» زمینه‌ساز شهرت ادبی خانم صفارزاده بوده است اما کتاب‌های «طنین در دلتا»، «سد و بازوان» و «سفر پنجم» در تثبیت موقعیت او در شعر امروز نقش اصلی را داشته است. بن‌مایهٔ اجتماعی‌-‌اعتقادی و شکل‌های تجربی و جذاب شعرهای این کتاب‌ها توجه خوانندهٔ حرفه‌ای شعر را جلب می‌کند. «جستجوی حقیقت» و «اثبات حق» (همان‌گونه که خود می‌گوید) موتیف‌های اصلی شعرهای او هستند که با روحیهٔ انسان‌گرای مخاطبان ادبیات معاصر همخوان‌اند.

❋ ❋ ❋

پس از انقلاب اسلامی، شاعرانی که به شاعران ادبیات انقلاب اسلامی معروف شدند شعر طاهره صفارزاده را پشتوانهٔ مناسبی برای فعالیت‌های شعری خود دیدند. سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور هر دو، مقالاتی تحلیلی دربارهٔ شعر خانم صفارزاده نوشتند و در جلسات نقد، از این شعر، مانند یک سنگ‌نشانه استفاده می‌شد. هویت دینی و معترضانهٔ شعر خانم صفارزاده از سویی، و طنز پنهان آن از سوی دیگر، هدیه‌ای سخاوتمندانه برای شاعران انقلاب بود. کمترین اثر این شعر، اعتماد به نفسی است که در جریان شعر انقلاب اسلامی تزریق کرد و بی‌راه نخواهد بود که این جریان خود را مدیون شعر خانم صفارزاده بداند و بخواهد با خوانش این شعر، دین خود را ادا کند. چنین است که درگذشت طاهره صفارزاده، حادثه‌ای است برای شعر انقلاب اسلامی.

❋ ❋ ❋

از منظری دیگر، شعر طاهره صفارزاده، شعری است دینی. شعری که جزئی از سلوک دینی شاعر است. شعر دینی در جامعهٔ دینی، شعری تثبیت شده است و شاعر آن، کلمه‌ای است طیّبه و کلمهٔ طیّبه، چون شجره‌ای است طیّبه که ریشه‌اش پایدار است و شاخه‌هایش در آسمان. نشستن در سایه‌سار شعرهای خانم صفارزاده از این رو بسیار دلپذیر است.

رهگذر مهتاب – یادنامهٔ فیروزه برای طاهره صفارزاده