فیروزه

 
 

تمام بخش شمالی را آتش فراگرفته بود

ریوکا گالچن و رحیم قاسمیان

می‌گویند که دیگر کسی چیزی نمی‌خواند، اما به نظر من چنین نیست. زندانی‌ها می‌خوانند. حدسم این است که آنان آن‌قدرها به کامپیوتر دسترسی ندارند. چه بی‌عدالتی بجا و مناسبی! جذاب‌ترین نامه‌هایی که از خوانندگان هوادارم دریافت می‌کنم -‌که در ضمن تنها نامه‌هایی است که دریافت کرده‌ام‌- از زندانیان بوده است. شاید همه ما زندانی هستیم و خودمان خبر نداریم. آیا همه ما زندانی زندگی، عادات و روابط خود نیستیم؟ شاید این حرف خوب و درستی نباشد، آن هم از جانب من. حتی شاید خیلی شریرانه باشد که خودمان را در بدبختی‌های دیگران شریک کنیم.

می‌خواهم این نکته را اضافه کنم که همسرم تازه ترکم کرده بود که حق به فیلم برگرداندن داستانم را فروختم. یک روز آمدم منزل و دیدم کلی از وسایل منزل ناپدید شده است. اولش فکر کرم که نکند دزد به خانه‌مان زده است. بعد یادداشتی پیدا کردم: «دیگر نمی‌توانم اینجا بمانم.» کلی چیز با خودش برده بود. مثلاً یک رندهٔ خیلی عالی مخصوص پنیر پارمژان داشتیم، که آن را هم برده بود. اما پالتویش را جا گذاشته بود. و یک فرزند. ما یک جورهایی با هم فرزندی داشتیم. فرزندی که هنوز در شکم من بود. نمی‌دانم پسر یا دختر؛ هرگز نخواستیم جنسش را از پیش بدانیم. ادامه…