فیروزه

 
 

چاووشی

وقتی که رفتی، تنها چهل روز در شهر دوام آوردم. آن خانه‌ی قدیمی، اگر خراب نشد، خیلی تحمل داشت. همهٔ آن شب‌ها بیدار‌ – خوابی کشیدم؛ همهٔ آن صبح‌ها، علی‌الطلوع بلند شدم و به یادِ تو، به باغچه آب دادم؛ به آن گل‌های محمدی و شمعدانی و حسن یوسف، و آن گل ساعتِ صورتی که مثل چشم خودت، ازش نگهداری می‌کردی. احساس می‌کردم همه جای خانه هستی؛ با صدای آهستهٔ راه رفتنت، حرف زدنت، نماز خواندنت. با عطر چارقد و چادر نماز و چایی و غذاهای محلی‌ای که می‌پختی؛ با نقش مبارک انگشتان دستت دور استکان‌ها و لیوان‌ها و ظروف آشپزخانه… نه، دیگر طاقتی برای ماندن نبود. باید می‌رفتم. مقدمات انتقالی‌ام که فراهم شد، چمدان را بستم و راه افتادم. مدرسه‌ای کوچک و روستایی دور افتاده، انتظارم را می‌کشید. رسیدم؛ و خود را در حجم سبز شالیزار و جنگل و باغ و رودخانه؛ در ترنم چشم‌ها و پرندگان و نسیم و باران، گم کردم. اما تو را نه؛ تو همچنان بودی. حالا بیشتر و پررنگ‌تر. دیگر با نگاه تو می‌دیدم؛ با صدای تو حرف می‌زدم؛ با اندیشهٔ تو فکر می‌کردم و با احساس تو، به درک پاک‌تری از دوست داشتن و مهربانی می‌رسیدم. مثل همیشه باز هم از تو یاد می‌گرفتم. باز هم معلم تو بودی و من همان شاگرد بی‌سواد تو. می‌گفتی:
– «خوش به حال تو که به بچه‌های مردم سواد یاد می‌دی…» ادامه…


 

دلتنگی

شده بعضی وقتا دلت جوری بگیره که دوست داشته باشی بری جایی، یه گوشهٔ دنج پیدا کنی دور از همه سر بذاری روی کاسهٔ زانو و دست‌ها رو حلقه کنی دور سرت، چشم‌ها رو ببندی و بذاری اون بغض کهنه و قدیمی نم‌نمک توی نی‌نی‌هات خیس بخوره و از پلک‌هات سرازیر بشه روی گونه‌هات؛ و تو داغی اونو حس کنی هق‌هق بزنی طوری که انگار همون لحظه بِهِت گفته باشن پدرت مرده، مادرت مرده، برادرت یا عزیزترین کسی که توی دنیا داشتی…؟ و تو نتونی جلوی این بارون بی‌صدا رو بگیری. نتونی نذاری که شونه‌هات مثل بید مجنون تکون نخورن و نلرزن. نتونی نذاری که زخم‌هایی که تو گرده‌هات داری نسوزن و نذاری پیشونی‌ت گر نگیره از تبی که می‌خواد ذره ذره تو رو ذوب کنه و آب کنه از رقص آتشی که شعله شعله دلت رو دوره کرده و نفس به نفس‌هات می‌چرخه که بهت بگه: عشق چیه؟ غربت چیه؟ تنهایی چیه؟ بهت بگه که دنیا با همهٔ بزرگی‌ش یه وقتایی اونقد کوچیک می‌شه که هیچ چی رو یادت نمیاد. نه آسمون، نه زمین، نه دریا، نه کوه، نه جنگل…

چشم‌هات رو بسته‌ای و خودت رو از یه ارتفاع نامعلوم رها کرده‌ای به یه جای نامعلوم‌تر و توی اون حال فقط ریز ریز نعره می‌زنی: هع!… هع!… هع!… مثل اینکه داری وردی می‌خونی یا ذکری می‌گی که تمومی نداره. تو دلتنگی از اون بدتر دل‌شکسته‌ای، دل‌سوخته‌ای، خرابی…

❋ ❋ ❋

نشسته بودم زیر درخت نارنجی که کنج حیاط خونه‌مون بود. همه رفته بودن بیرون. شبِ تاسوعا بود. آسمون و زمین مثل یه خیمهٔ سیاه و بزرگ بود و ماه فانوسی که انگار توش شمع روشن کرده بودند. از بازار صدای نوحه‌خوانی و طبل و سنج و دسته‌های عزا می‌اومد. با امشب درست یک هفته می‌شد که از یوسف خبری نداشتم. معلوم نبود کجا برده بودنش. بعضی‌ها می‌گفتند: انتقالش دادن به زندانِ قصر… عده‌ای می‌گفتند بردنِش اوین… چند نفری هم می‌گفتند که یحتمل سر به نیستش کردن…! اما فقط خدا می‌دونست که یوسف کجا بود و چه بلایی سرش آورده بودند… فکر یوسف بی‌قرارم می‌کرد. از اینکه اون شب همراهش نبودم احساس بدی بِهِم دست می‌داد. سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم و آه کشیدم.

بلند شدم رفتم اتاق و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. اون شب مراسم چهل منبر داشتیم. باید دسته جمعی راه می‌افتادیم و توی چهل مسجد و تکیه و حسینیه شمع روشن می‌کردیم. توی دلم بود که این چهل شمع رو نذر کنم واسه سلامتی یوسف؛ که حالا اسیر بود و غربتی بود و تنها بود و مظلوم….

رفتم سقاخونه و از اونجا با جماعت راه افتادم. هوا سرد شده بود و بارون می‌اومد؛ بارونی که تا ساعت‌ها طعم نمک می‌داد…


 

یوسف

… من و یوسف که رفتیم تو هیأت سقاخونه، پنج نفر دیگر هم شب‌های بعد اومدن؛ شدیم هفت نفر. اون سال محرم، سال ما بود. سال بچه‌های محل سقاخونه… از ته صف دسته، به ترتیبِ قد می‌ایستادیم: اول عباس بود، بعد صادق و مهدی و رسول بودند، بعد من و یوسف اسماعیل… دسته که راه می‌افتاد سر از پا نمی‌شناختیم. جوری زنجیر می‌زدیم و دم به دمِ مرثیه‌خوان می‌دادیم که همه‌ٔ عزاداران به شور و حال می‌افتادند.

ما هفت نفر، سال به سال همراه دسته‌ٔ سقاخونه، بزرگ و بزرگ‌تر شدیم… بعدها مهدی و رسول طلبه شدند و رفتند قم واسه‌ٔ درس خوندن. صادق و عباس و اسماعیل دانشجو شدند و رفتند تهران؛ من و یوسف هم زور و زورکی دیپلم‌مونو گرفتیم و شدیم آلاخون والاخون کوچه و پس کوچه‌های شهر، که خیابون‌های اصلی‌ش رو آسفالت کرده بودند و روی بنای یاد بود میدانچه‌اش مجسمه‌ٔ شاه گذاشته بودند و جا به جا ساختمون‌های چهار پنج طبقه‌ای هم مثل دیوهای افسانه‌ای که موی‌شان را آتش زده باشی، سبز شده بودن که به مغازه‌های کوچک دور و بر دهن کجی می‌کردند.

حالا کم‌کم چهره‌ٔ شهر عوض شده بود. خونه‌ها و ماشین‌ها و دکان‌ها و آدم‌های قدیمی، خواهی نخواهی نسل‌شون داشت ورمی‌افتاد. خیابون‌ها گل و گشادتر شده بودن و جای او میدانچه، میدان درندشتی زده بودن که وسط باغچه‌بندی‌ها و فواره‌هایش، مجسمه‌ٔ اعلی‌حضرت بود که گنجشک‌ها و کلاغ‌ها، از اون بالا فضله می‌انداختند روش و قیافه‌اش رو گم وگور کرده بودند و فقط دماغ رک زده‌اش پیدا بود. هر روز یکی از باغبون‌های شهرداری، نردبون می‌ذاشت و با یه سطل آب از بنای یادبود بالا می‌رفت تا مجسمه را تمیز کنه…

من و یوسف اون موقع‌ها علاقه‌ٔ عجیبی به دماغ همایونی پیدا کرده بودیم. با هم قرار گذاشتیم یکی از شب‌های محرم، وقتی مراسم عزاداری تموم شد و همه رفتند خونه و میدون خلوت شد، نفری یه سنگ به طرف مجسمه نشونه بریم. هدف‌مون هم دماغ اعلی‌حضرت بود. اون شب، سنگ یوسف به هدف نخورد. اما من که در نشونه‌گیری ید طولایی داشتم، یکراست زدم وسط خال. دماغ مبارک از جا قلوه کن شد و افتاد پایین و ما جلدی از اونجا دور شدیم… روز بعد پاسبون‌ها دوره افتاده بودند ببینن کی این عمل ننگین رو انجام داده! اما چیزی دستگیرشون نشد و خسته شدند و وادادند.

شب‌های بعد یکی از پاسبون‌ها که نیم دانگ صدایی داشت، با لباس شخصی می‌اومد و نوحه می‌خوند و آخر سر، برای شاهنشاه آریا مهر، دعا می‌کرد و می‌رفت. یه شب موقع رفتن، من و یوسف زاغش رو زدیم؛ سوار پیکان جوانان قرمز رنگش شد و میدون رو دور زد و انداخت تو خیابون سپه. جلوی مهمانخانه‌ٔ ماسیس پیاده شد. ما اون طرف خیابون ایستادیم و از پشت شیشه‌ها نگاهش کردیم. ماسیس برایش چند سیخ کباب برد و یه پنج سیری… زهرماری‌اش رو که خورد اومد بیرون و سوار ماشین شد و رفت…

یوسف گفت: «می‌بینی؟ اون وقت این آدم میاد برامون نوحه می‌خونه؟!»
گفتم: «چی کارش کنیم؟»
گفت: «بسپرش به من!»
گفتم: «چی تو سرِته؟!»
گفت: «بعداً می‌فهمی…»

شب بعد، تنها رفتم هیأت. یوسف نبود. هر چی چشم چشم کردم ندیدمش. دسته راه افتاد و رفتیم… تا ساعت دوازده شب زنجیر زدیم و دوباره برگشتیم سقاخونه. شام آبگوشت نذری می‌دادند. یه کاسه خورده نخورده راه افتادم رفتم خونه. فردا صبح شنیدم یوسف رو گرفتند و بردند و آثارش پیدا نیست. می‌گفتند جلوی مهمانخونه‌ٔ ماسیس، یه پیکان جوانان قرمز رنگ به آتش کشیده…


 

زنجیر

… هر چه می‌کردیم ما بچه‌ها رو توی دسته راه نمی‌دادند. اگرچه اون روزها بفهمی نفهمی قد کشیده بودیم و پشت لبامون سبز شده بود و فکر می‌کردیم بزرگ شده‌ایم… اما هنوز هیچکی بِهِمون اذن ورود به دنیای بزرگترها رو نمی‌داد. مثل اینکه روی پیشانی‌مون نوشته شده بود که بچه‌ایم و باید پامون رو بیشتر از گلیم‌مون دراز نکنیم…

خب ما هم دلمون می‌خواست توی صف دسته‌ها جایی داشته باشیم. دل‌مون می‌خواست بیرق دست بگیریم… زنجیر بزنیم… طبل و سنج بکوبیم… مرثیه بخونیم… مگه چی از بقیه کمتر داشتیم؟! تا کی باید ته صف قاطی‌ِ جمعیت بدرقه کننده‌ً دسته‌ها می‌شدیم و با حسرت نگاه می‌کردیم که دیگران چه جوری زنجیر می‌زنند!… تاکی باید غصه بخوریم؟

اون وقت‌ها پدرم میان‌دار دستهٔ سقاخونه بود. زنجیر بزرگ و پرپشتی داشت که اونو از همه جدا می‌کرد. هم زنجیر می‌زد، هم بعضی وقت‌ها مرثیه می‌خوند، هم وظیفه‌ً نظم دادن به کارها رو به عهده داشت… توشب‌های محرم اصلاً حواسش به من نبود؛ هر چی بهش می‌گفتم: واسه من هم یه زنجیر بگیره تا باهاش برم زنجیرزنی؛ اصلاً و ابداً به خرجش نمی‌رفت. می‌گفت: «تو هنوز بچه‌ای. وقتی بزرگتر شدی، واسه‌ت زنجیر می‌گیرم…»

این بود که یه سال من و یوسف، سه چهار ماه مونده به محرم، تصمیم گرفتیم پول‌هامونو جمع کنیم و روی هم بذاریم تا بتونیم واسهٔ خودمون زنجیر و طبل و سنج بخریم و با چند تا از بچه محل‌ها، دسته راه بندازیم. یه قلک پلاستیکی برداشتیم و دفنش کردیم تو حیاط خلوت خونه‌ٔ خودمون. هر روز پول تو جیبی‌مونو دور از چشم همه می‌بردیم و می‌نداختیم توی قلک…

یه هفته مونده به محرم رفتیم سر وقت قلک و از جایی که چال‌ش کرده بودیم درش آوردیم. سکه‌ها رو دونه دونه شمردیم… دیدیم خیلی کمه!! بغض‌مون گرفت و همونجا وارفتیم ونشستیم روی خاک و خل.
یوسف گفت:
– «بیا از خیرش بگذریم و با این پولا بریم سینما…»
گفتم : «نه!»
گفت: «چرا آخه؛ با اینا هم می‌تونیم بریم سینما، هم می‌تونیم ساندویچ و نوشابه بخوریم…»
گفتم: «نه… ما این پولا رو با زحمت جمع کردیم، دلم نمی‌آد…»
گفت: «پس می‌خوای چی کار کنی؟ با این چندر غاز که نمیشه دسته راه انداخت…!»
گفتم: «یعنی نمیشه حتی دو تا زنجیر باهاش بخریم؟»
گفت: «چرا… میشه.»
گفتم: «خب، دو تا زنجیر واسه خودمون می‌خریم و می‌ریم تو دسته‌ٔ سقاخونه…»
گفت: «هوم! حرفا میزنی توام! اونا مارو راه نمیدن که!…»
گفتم: «امشب با پدرم صحبت می‌کنم؛ شاید قبول کنه که مام بریم تو دسته‌شون…»
گفت: «باشه… من حرفی ندارم. هرکاری دلت می‌خواد بکن… بیشتر این سکه‌ها رو خودت جمع کردی.»

بلند شدیم و یک سر رفتیم بازار مغازه‌ٔ آسد کاظم و زنجیر خریدیم. کوچک بود و همونی نبود که دل‌مون می‌خواست. اما هر چی بود باهاش می‌تونستیم به عنوان زنجیر زن، توی دسته، واسه خودمون جایی باز کنیم. اون شب با هر زبونی که بود، من و مادرم بالاخره تونستیم پدرم رو راضی کنیم که من و یوسف رو توی دسته‌ٔ سقاخونه راه بده…
گفت: «دیگه برو بگیر بخواب؛ صبح مدرسه داری…»

پا شدم و زنجیرمو برداشتم رفتم اتاق، توی جا دراز کشیدم و چشمامو بستم. زنجیر زیر لحاف روی سینه‌ام بود. دو دستی بغلش کرده بودم…


 

مادربزرگ

شب‌های سقاخونه، شاید دیگه تکرار نشه. اون حال وهوا مال وقتی بود که از خونه‌ها و کوچه‌ها هنوز عطر گل یاس می‌اومد و هیچ باغچه‌ای نبود که توش گلهای سرخ محمدی را نبینی و پشت پنجره‌های چوبی، گلدون‌های شمعدونی رو… حوض‌های کاشی هم بودن؛ با اون ماهی قرمزهاشون؛ و آلاچیق با اون تخت و قالیچه‌های دست بافت‌شون که پشت هر دری به حیاط خونه‌ای وا می‌شد، توی نگاهت می‌شکفتند و چشم و دلت رو نوازش میدادن…

اون بام‌های سفالی و گالپوشی، اون دیوارهای کاهگلی، اون کوچه‌ها و خیابون‌های سنگ‌فرش… دورانِ پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هامون بودن که جانمازشون بوی ریحان و گلاب می‌داد؛ آبی آسمون تو نگاهشون بود و صافی آب چشمه‌ها تو دل‌هاشون لب‌پر می‌زد… شب‌های سقاخونه مال اون دوران بود.

مادر بزرگ هر سال محرم، نزدیکای عاشور تاسوعا، از روستای دور افتاده‌ای که نه مسجد داشت نه مدرسه، نه هیچ چیز دیگه‌ای که نشونی از شهر داشته باشه، بقچه می‌بست و می‌اومد خونه‌ٔ ما که خونهٔ دخترش بود. خرت و پرتش رو بار اسب می‌کرد و چاروادار براش می‌آورد تا دم در خونه…

اونجا ما می‌رسیدیم و کمک می‌کردیم بارو بندیل رو می‌بردیم داخل خونه: یک کیسه برنج، یه بغل سبزیجات، چند پنجاه گردو، با یک ساک توری که پر از مرغ و اردک پر کنده بود. با دیدن اونها قند تو دلم آب می‌شد. می‌دونستم که وقت وقت نذری پزون مادر بزرگه؛ نذری پزونی که هر سال با آداب و آیین دل‌نشینی انجام می‌داد موقع آشپزی، هم چهره‌اش هم اعمالش مثل قدیس‌هایی می‌شد که داشتند مهمترین مناسک دینی‌شونو برگزار می‌کردن…

من عاشق تماشای مادربزرگ، هنگام نذری پزونش بودم. مثل پروانه دورش می‌چرخیدم و هر چی می‌خواست عین فرفره می‌رفتم و واسش می‌آوردم… بِهِم می‌گفت:«خدا تره بداره زای جان. ایشالا داماد بی‌بی» خوشم می‌اومد دستورات مادربزرگ رو اطاعت کنم. فکر می‌کردم اینجوری من هم تو کاری که داره انجام میده شریکم و این منو کاملا راضی می‌کرد. شب تاسوعا و عاشورا توی حیاط خونه، کنار اون حوض کاشی و گلدون‌های شمعدانی و حسن یوسف، خندق‌هایی کنده می‌شد و هیزم می‌ریختن توش و آتیش که گل مینداخت، دیگ‌های مسی‌ِ برنج و خورش‌ها رو بار میذاشتن… آی عطری میداد اون دیگ‌ها… آی عطری میداد… بخارشون طبقه طبقه توی نسیم دم غروب که بوی جنگل و دریا می‌داد، به هوا می‌رفت و نم نمک وا می‌شد و تاریکی اونو توی خودش حل می‌کرد…

شب پدر می‌اومد و نیم‌تنه‌شو گِلِ میخ می‌آویخت و کمک می‌کرد تا غذای نذری رو که مادربزرگ توی کاسه و بشقاب ریخته بود، همراه من و مادر توی مجمعه‌های مسی‌ِ کنگره‌دار بچینه… مجمعه‌های پر و پیمان‌رو سه نفری روی سر می‌گرفتن و پیش می‌افتادن و منم دنبال‌شون ریسه می‌شدم و می‌رفتیم سقاخونه…

اونجا مجمعه‌های مادربزرگ خیلی طرفدار داشت. روضه که تموم می‌شد ما می‌رسیدیم و از هر طرف مجمعه‌های غذای نظری می‌اومد وسط… ما وقت نداشتیم توی سقاخونه بشینیم و با اونهایی که دوره سفره نشسته بودن غذا بخوریم. باید هولانه هول می‌رفتیم و با مجمعه‌ها پر از غذا دوباره می‌اومدیم. از خونه تا اونجا چندان راهی نبود. ما هر سال، تو شب‌های تاسوعا وعاشورا، این راهو چهار وهله، واسه بردن پلوی نذری می‌رفتیم و می‌اومدیم… و مادربزرگ که سنی ازش گذشته بود، تندتر از همه‌مون می‌رفت؛ اونقد که من باید دنبالش می‌دویدم… خدا بیامرزدت مادربزرگ! چه عشقی داشتی تو به امام حسین و به اون سقاخونه‌ٔ قدیمی…

خدا بیامرزدت که هنوز هر سال، عطر نذری پزونت، توی شب‌های محرم می‌پیچه…


 

محرم آن سال‌ها…

محرم که می‌آمد، حال و هوای دیگری داشتم. پیرهن سیاه می‌پوشیدم و شب که می‌شد، فلک هم دیگر جلو دارم نبود. شام خورده نخورده از خونه می‌زدم بیرون و یک کله می‌رفتم بازار. جلوی سقاخونه منتظر می‌ماندم. این‌قدر دسته می‌آوردند که نگو. صدای مداحی و مرثیه از روی گلدسته‌ها توی شهر پر می‌کشید. جمعیت راه نمی‌داد قدم از قدم برداری. زن‌ها یک طرف و مردها طرف دیگر. آن‌قدر شلوغ بود که آدم گم می‌شد… وقتی دسته می‌آوردند، جلوم کیپ می‌شد و نمی‌دیدم. روی پنجهٔ پا هم که بلند می‌شدم باز قدم نمی‌رسید. بعد فشار می‌آوردم و می‌افتادم به تقلا؛ بزرگترها را هل می‌دادم و سقلمه می‌زدم و بِهم چشم غره می‌رفتند. باکم نبود. صدای طبل و سنج و مرثیه، از خود بیخودم می‌کرد. می‌خواستم هر طور شده زنجیرزن‌ها و سینه‌زن‌ها را ببینم… که می‌دیدم. بعد دسته که راه می‌افتاد، خودم را ته صف، قاطی‌شان می‌کردم و می‌رفتم. هر جا که دم می‌گرفتند. من هم صدا در صداشان می‌دادم و دم می‌گرفتم:

وای وای حسین وای
ای تشنه لب حسین وای
شاه عرب حسین وای…

این‌قدر حال خوبی پیدا می‌کردم که نگو… یک‌شاهی پول هم اگر توی جیبم نداشتم، خیالی‌ام نبود. هیچ‌چی نمی‌خوردم. دهانم را می‌دوختم. اما نگاهم یادم هست که ول بود. هی پرسه می‌زد روی خوردنی‌های جور واجور. هر طرف که می‌رفتم جا به جا کاسب‌ها چراغ زنبوری‌شان را علم کرده بودند و توی روشنایی، صورت‌شان عرق کرده بود. من هم عرق می‌کردم؛ بس که یک‌ریز سینه می‌زدم و راه می‌رفتم. آن‌وقت خسته که می‌شدم برمی‌گشتم و می‌رفتم چندگ می‌زدم جلوی صحن سقاخونه و شربت نذری می‌خوردم. بعد دوباره دسته‌ٔ دیگری می‌آمد. صدای مرثیه‌خوان از بلندگو، قاطی تام‌تامِ طبل و سنج، توی شب رها می‌شد:
نوجوان اکبر من
نوگل پرپر من…

هر بار که این نوحه را می‌شنیدم، چیزی گلویم را توی چنگ خودش می‌گرفت، آن‌قدر فشار می‌داد که اشکم درمی‌آمد. اگر می‌ماندم و گوش می‌دادم، هق‌هقم بدجوری بلند می‌شد. آن‌وقت دلم می‌خواست بدوم توی کوچه‌ها و سنگ بردارم، بزنم تمام شیشه‌ها را بشکنم. همین بود که نمی‌ماندم و گوش نمی‌دادم. از پشت بازار کج می‌کردم و می‌انداختم توی کوچه پس‌کوچه‌ها و تا خانه یک کله می‌دویدم…

❋ ❋ ❋

توی رختخواب تا صبح هی غلت می‌زدم و خوابم نمی‌برد. همش اکبر جلوی چشمانم می‌آمد. انگار صدایش را می‌شنیدم که هی التماس می‌کرد:
«داداشی، اگه خوب شدم،
منو هم می‌بلی زنجیل زنی…؟»
-«آره دادشی، می‌برمت زنجیل زنی،
تو خوب بشو، می‌برمت…»
و خوب نمی‌شد. روز به روز ناخوش‌تر و بدتر می‌شد. توی تب می‌سوخت و آب می‌شد و هر چی هم دوا به خوردش می‌دادند اسپند برایش دود می‌کردند، افاقه نمی‌کرد، چشمان آبی‌اش دو دو می‌زد و از زور تب هی لج می‌کرد و بهانه می‌گرفت. بعد می‌زد زیر گریه و ریز ریز ناله می‌کرد. همسایه‌ها و قوم خویش‌ها هر روز می‌آمدند دیدنش:
– طفلک معصوم داره از دست می‌ره…
– ببریدش بیمارستان…
– اینجوری دوام نمی‌آره…
من هاج و واج می‌ماندم و نگاه می‌کردم. می‌دانستم که قیافه‌ام پکر و ناراحت است. می‌دانستم باید گریه کنم. اما گریه‌ام نمی‌آمد…

❋ ❋ ❋

بعد از ظهری بود که رفته بودم بادبادکم را هوا کنم. بادبادک توی هوا اوج می‌گرفت. همان‌طور یکسره بالا می‌رفت و من تنداتند بهش نخ می‌دادم. آنقدر بالا فرستادمش که کاملاً نقطه شد… بعد یکهو معلق زد. کج شد. پیچ و تاب خورد و هی قیقاج رفت تا نخش پاره شد… چند قدم دنبالش دویدم و بعد حسرت ایستادم نگاهش کردم. توی باد غلت می‌خورد و می‌رفت… داشت غروب می‌شد که راه افتادم به طرف خانه. وقتی رسیدم، هیچ کس نبود. نوعی بهت و گنگی توی خانه موج می‌زد. اکبر را هم برده بودند و جایش را جمع کرده بودند. شب هم که آمدند، اکبر باهاشان نبود. مادر توی ایوان شیون می‌کرد و گیس سپیدش را چنگه چنگه می‌کند و زن‌ها دوره‌اش کرده بودند و هر بار که غش می‌کرد بهش قند آب می‌دادند…

این‌ها همه، یادم می‌آمد و توی رختخواب غلت می‌زدم و تا حق صبح خوابم حرام می‌شد…

❋ ❋ ❋

… شب‌های بعد هم، هر شب همین بود. ستاره‌ها که می‌آمدند و آسمان را خال می‌کوبیدند. سر سفره قرارم نبود. دو سه تا لقمه نان می‌لمباندم و می‌زدم بیرون سمت بازار. باز هی دسته پشت دسته بود که می‌آوردند. اینقدر علم و کتل و بیرق می‌دیدی که نگو! من اما هیچ‌چی دیگر حالی‌ام نمی‌شد و هی راه به راه بغض‌ام می‌گرفت:
– «دادشی، اگه خوب شدم منو هم می‌بلی زنجیل زنی؟…»
– «آره دادشی، تو خوب بشو… خودم می‌برمت زنجیل زنی…»
یک شب که هق هقم گرفت، از پشت بازار، کج کردم و انداختم توی کوچه پس کوچه‌ها. از توی تاریکی، سنگ جمع کردم و زدم شیشه‌ها را شکستم. بعد یک کله دویدم تا خانه…


 

سقاخونه

یه سقاخونه‌ٔ قدیمی بود؛ دو اشکوبه. تخته‌کوب؛ با ستون‌های چوبی؛ صحن گلی که جا به جا قلوه سنگ ماسیده بود تَهِش. پایین طارمی، جایی که همیشه سایه‌دار بود و نمناک، سا‌ل‌ها پیش چاه زده بودند و کنار چاه، روی سکوی پاکوتاه سمنتی، تلمبه‌ای گذاشته بودند با دو تا لیوان برنجی که با یک رشته زنجیر نازک، بسته شده بودند به جایی که حالا یادم نیست کجا… ما لیوان‌ها را زیر دهانه‌ٔ تلمبه نگه می‌داشتیم، یکی‌مان تلمبه می‌زد تا لیوان‌ها از آب پر می‌شدند و بعد یه نفس سر می‌کشیدیم و می‌گفتیم:

«سلام بر حسین…»

آنجا هر روز از سال و هر ساعت از روز، عطر گل محمدی می‌داد. حتا زمستان‌ها که برف می‌آمد این عطر آنجا بود… اما نه گلدانی می‌دیدی، نه بوته‌ٔ گلی، نه باغچه‌ای…دور تا دور بازار بود. خیابان سنگ‌فرش با دو ردیف دکان قرینه‌ٔ هم. سقاخونه رو دور می‌زد و می‌پیچید طرف میدانچه، که بنای یادبود داشت و قرار بود مجسمه‌ٔ شاه رو روی اون بذارند و معلوم نبود کی‌؟! ما کاری به میدانچه نداشتیم. اونجا تو قرق جوان‌ها و پا به سن گذاشته‌ها بود؛ روی نیمکت‌های چوبی‌اش می‌نشستند وگپ می‌زدند و تخمه می‌شکستند. تخمه‌ها رو از دکان آغلامعلی می‌خریدند که خدا بیامرزدش. مرد شریفی. یک طوطی بزرگ سبز رنگ داشت که هر کس وارد دکان می‌شد، از پشت میله‌های قفس داد می‌زد بهش می‌گفت:«بی‌بی!…بی‌بی!!…» بعد از چهل سال، آدم خیلی حرف‌ها رو، از خیلی‌ها از یاد می‌بره… اما زنگ صدای بی‌بی گفتن اون طوطی، هنوز توی گوش‌هام هست، بس که تو‌دل‌برو می‌گفت: بی‌بی! بی‌بی!… آی یادش بخیر تخمه‌های دکان آغلامعلی که بوی گلپرش تمام میدانچه رو برمی‌داشت… ما هر جا که می‌رفتیم، از اون تخمه‌ها که توی جیب نیم‌تنه‌مان بود می‌خوردیم، الا سقاخونه! او نجا حرمت داشت… نگاه علم و کتل‌ها و بیرق‌هایی که دور تا دور سقاخونه بود و اون عطر گل‌محمدی، هوش از سرمون می‌پروند. لباس مشکی برمی‌کردیم و توی صحن می‌پلکیدیم تا دسته راه بیفتد. دستهٔ سقاخونه، بهترین و طولانی‌ترین دسته‌ٔ شهرمون بود؛ شهری که سال‌های سال بعد هم، با همین دسته‌های ماه محرم‌ش ازش یاد می‌شد…


 

و خداوند می‌وزد…

معجزه‌ی خداوند
خواب بودم
نیلوفری شاداب
آمد و
چشمانم را
آرام شکفت…
بیدار شدم رو به دریاها
رو به پشت‌دری‌های نارنجی
و پنجره
معجزه‌ی خداوند را
به من تعارف کرد.
آفتاب سلام گفت
و من دست‌هایش را
به احترام بوسیدم

و گفت:
«این روز
روز دیگری‌ست
با جهانی که تازه
با – تویی –
که تازه‌تری از باران
از شکوفه! …»

و آینه گفت:
«این هدیه
از دست‌های تشنه‌ای است
که لیوان‌های خالی
خود را به خاطر آن شکستند.
این کرامت چشمان ستاره‌ای
از تیر‌ه‌ی کبوتر و
آهوست
که دست نورانی‌اش
روی شانه‌ی غریبان است…!»
و گفت:
«تبریک!»
و لبخندش
پیراهنی آبی شد که پوشیدم
و چمدانی از آواز باران و
دریا
که به دست گرفتم
و زائر شدم
همه‌ی جاده‌ها را
از هفت شهر عطار
تا نیستان تابنده‌ی مولانا
و شعله شعله خواندم
و قطره قطره
دل در مه
در باران دواندم
تازیانه خوردم
و رفتم…
زخم دیدم
و رفتم…
درد کشیدم
و رفتم…
و شادمان بودم از آسمان
که لبخندش را
به لبم می‌بارید
و طربناک بودم
با ترانه‌هایی قدسی
که راه را
با ماه نو
نور می‌پاشید
و من در نور باران ایستادم
در سایه‌ساری از برگ‌های نیایش
و دست بر پوست سفت درخت
ایستادگی را
زیارت کردم…
و در بوسه‌هایم
چمن‌زاری شکفت
با پرچینی از نغمه‌های دریا
زیارت‌گاهی قد کشید
دست‌کار آسمان
و من در آستانه‌ی بلندش
تو را دیدم سارا
و در بارانی از
عطر سبز
ایستادم
با چمدانی
که هنوز در دستم بود…

بانوی تابناک
…. و خداوند
می‌وزد
و درختان،
گیاهان
شادمان برای هم
دست تکان می‌دهند.
این جا
آرامش، آرام‌ترین لالایی مادری است
که مسیح را
در گهواره دارد.
و آن قدر عطر یاس
عطر نرگس
عطر ریحان
پیچنده و جاری‌ست
تا بشنوند
از برگ
تا باد
از سنگ تا ستاره
ترنم نام بانوی تابناکی را
که آب‌های عالم
به او سجده می‌کنند.
این‌جا
نبض زمین
نبض اشیاء
نبض سنگریزه و
کوه
با طنین نام خداوند می‌زند.
این‌جا
درند‌گان
گیاه‌خواری می‌کنند
و سرخ
تنها
رنگی برای گل‌هاست
رنگی برای سیب
صبحدم
انار…
سارا… سارا…
این‌جا جزیره‌ی توست
جزیره‌ی پروردگار !

بهار ۸۷