فیروزه

 
 

پرتره

رابرت گریوز رابرت گریوز (۱۸۹۵- ۱۹۸۵)

رابرت گریوز اهل انگلستان، شاعر، مترجم آثار کلاسیک و رمان‌نویس بود. در طول زندگی پُربارش بیش از ۱۴۰ عنوان کتاب منتشر کرد. دفاتر شعرهایش، کتاب خاطرات او از جنگ جهانی اول و نیز کتاب مقالاتش درباره‌ی الهام شاعرانه هرگز از تجدید چاپ‌های سال به سال محروم نبوده‌اند. این شعرها از گزیده‌ی در دست انتشار شعرهای گریوز به فارسی انتخاب شده‌اند.

❋ ❋ ❋

پرتره
با صدای خود حرف می‌زند همیشه
حتی با غریبه‌ها، اما زن‌های دیگر
با صدایی ساختگی یا عاریتی حرف می‌زنند
حتی با فرزندان خود.

نامرئی راه می‌رود به نیمروز
در طول شاهراه، اما زن‌های دیگر
نگاه‌ها را به دنبال خود می‌کشند
و در هر کوچه‌ی خاموش فسفرسان می‌درخشند.

او بکر و معصوم است، وفادار به عشق
حتی اگر از آسمان سنگ ببارد، اما زن‌های دیگر
او را هرزه و ساحره می‌خوانند
و با دیدنش روی بر می‌تابند

این است پرتره‌ی او، زیرچشمی مرا می‌نگرد،
گیسوانش آشفته، نگاهش پر تمنا می‌پرسد:
«و تو خود ِ عشقی؟ همان قدر بی‌شباهت به مردان دیگر
که من به زنان دیگر؟»

❋ ❋ ❋

عاشق
زن
نیمه‌بیدار
در تاریکی
با کلماتی نامفهوم
عشقش را زمزمه می‌کند به آرامی؛
همچون زمین که در خواب زمستانی ِ خود
گرم ِ رویاندن ِ گل و سبزه است
زیر ِ برف
زیر بارش ِ یکریز برف.

* Robert Graves


 

وفاداری به تخیلات، بهترین راه تغییر واقعیات

این شاعر و نویسنده به رغم ِ داشتن ِاصالتِ انگلیسی– اسپانیایی–پرتقالی، چهره‌ی شناخته‌شده‌ی ادبیاتِ آرژانتین است. وی از زبانِ قهرمانِ داستان «فناپذیر» می‌گوید: «من خدایم، قهرمانم، فیلسوفم، شیطانم، و خودِ جهانم، و این شیوه‌ی خسته‌کننده‌ای است برای آن که بگویم نیستم.»

وسعتِ اطلاعات و کنجکاوی او شامل همه‌ی جهان می‌شود. با چالاک‌ترین گام‌ها زمان و مکان را در می‌نوردد و حتی در نوعی بی‌زمانی، مشابهت‌ها و بازتاب‌ها را می‌جوید و بیرون می‌آورد. از مقارنه‌ی مرموزی میان عمربن‌ابراهیم، منجم و شاعر ایرانی، و ادوارد فیتز جرالد، شاعر دیگری پدید می‌آورد که همان حکیم عمر خیام است.

در مجموعه مقالاتِ خود با عنوانِ «بازجویی‌های دیگر» بورخس به عنوان شاعر، از اصالت و استقلال کاملِ استعاره و مجاز جانبداری می‌کند و معتقد است به جای وزن و قافیه‌ی نمایشی باید از قدرت ایماژ (کلمه و نشانِ رمزِ جهانی) استفاده کرد.

خورخه لوییس بورخس

بورخس پس از سقوطِ پرون به مدیریت کتابخانه‌ی ملی کشورش انتخاب شد. همزمان با از دست دادن کاملِ بینایی‌اش:
نه از سر دلسوزی برای خود می‌گویم؛ نه از سرِ ناسپاسی
تنها اشارتی دارم به این نکته
که خداوند با کنایتی بس شکوهمند
کتاب‌ها و تاریکی مطلق را، همزمان اعطا فرمود به من.

او چشمانِ مرا اینک تهی از نور، افتخار داد
تا فرمانروای شهر کتاب‌ها باشند، ارچه چشمان من
هر آن‌چه در رؤیا از کتابخانه می‌خوانند، سطوری‌ست صامت
که لام تا کام سخن نمی‌گویند در برابر اشتیاقِ سوزانِ روز افزون‌شان

بیهوده هر سحر، زاد و ولد می‌کنند کتاب‌ها
و بیشتر و بیشتر می‌شوند؛ هر کدام دست‌نیافتنی،
ناممکن برای من، همچون هزاران هزار نسخ ِ خطی
که اسکندرِ مقدونی طعمه‌ی حریق کرد.
از «شعر مواهب»

❋ ❋ ❋

وفاداری به تخیلات، بهترین راه تغییر واقعیات

نظریه‌ی رمانتیکِ «شعر الهام خدایان است» نخستین‌بار توسط ادیبان کلاسیک روم یونان باستان مطرح شد. نظریه‌ی کلاسیک «شعر به عنوان فرآیندی عقلانی» را نیز یکی از رمانتیک‌ها به نام ادگار آلن پو حدود سال ۱۸۴۶مطرح کرد. این امری متناقض است. صرف‌نظر از بعضی موارد نادر مثل رویای چوپانی که «Bede»(۱) به آن اشاره می کند واضح است که هیچ یک از این دو نظر عاری از حقیقت نیستند اما به دو مرحله‌ی مختلف جریان شعری مربوط می‌شوند. به واسطه‌ی الهام، ما آن‌چه هبریوز(۲) و میلتون(۳) روح نامیده‌اند و اساطیر تراژیک ما آن را ضمیر ناخودآگاه می‌نامند کشف می‌کنیم. درباره‌ی تجربه‌ی شخصی خود باید بگویم روش کار من کم و بیش ثابت است. من با مشاهده‌ی یک تصویر آغاز می‌کنم. می‌توان گفت چیزی نظیر جزیره‌ای دور افتاده که بعد به شعر یا قصه بدل خواهد شد. من آغاز و پایان کار را می‌بینم اما از این که چگونه راه را طی خواهم کرد بی‌خبرم. این چیزی است که به تدریج بر من آشکار خواهد شد و این در صورتی است که بخت با من یاری کند. چه بسیار بارها که ناگزیر از گرفتن رد پاهای خود در مسیر تاریک و بازگشت بوده‌ام. سعی من بر آن است که تا حد ممکن در سیر تکاملی کار کمتر دخالت کنم. نمی‌خواهم عقایدم که در نهایت بی‌ربط و بی‌اهمیت‌اند موجب تحریف احساساتم بشوند. نظریه‌ی «هنر هدفمند» نمی‌تواند چیزی جز شعار باشد زیرا هنرمند ضمن انجام کار فاقد وقوف کامل است. کیپلینگ(۴) معترف است نویسنده می‌تواند شاهکاری خلق کند بی‌آن‌که معنای آن را دریابد. او باید به تخیلات خود وفادار بماند و نه به تحولاتی زودگذر تحت عنوان «واقعیات». این یکی از بهترین راه‌های تغییر واقعیت است. ادبیات با شعر آغاز می‌شود و قرن‌ها طول می‌کشد تا نثر امکان درخشیدن یابد. آنگلوساکسون‌ها بعد از گذشت چهارصد سال در هنر شعر آثار قابل تحسین ارایه داده‌اند؛ حال آن‌که در نثر به‌ندرت اثری استادانه بر جای گذاشته‌اند. کلمه در آغاز دارای قدرتی جادویی بوده که بهره‌کشی روز افزون زمان آن را فرسوده و مستعمل کرده است. کار شاعر برگرداندن قدرت نخستین کلمه به آن است. آشکار کردن قدرت پنهان آن در عصر حاضر.

از شعر توقع دو چیز می‌رود:
۱- ارایه‌ی تصویری واضح و روشن
۲-تأثیرگذاری عمیق و قلبی همچون عظمت زلال اقیانوسی در پیش رو مثالی از ویرژیل(۵) می‌آوریم:

«TENDEBANT QUE MANUS RIPAC UGTERI ORIS AMORE»(۶)

و مثالی دیگر از مردیت(۷):

«تنها در واپسین نفس شعله های آتش در اجاق است که یاد می آوریم از ستارگان و آسمان…»

چنین ابیاتی سیرِ همیشه‌پویای خود را در ذهن ما ادامه می‌دهند. از پس سال‌ها – سال‌های بس طولانی تمرین و ممارست در ادبیات- من چارچوب از پیش تعیین‌شده‌ای را توصیه نمی‌کنم. چرا باید بر محدودیت‌های طبیعی ناشی از عادت روش‌های تحمیلی ناشی از اصول نظری را نیز بیفزاییم؟ اصول نظری همچون عقاید تعصب‌آمیز مذهبی یا سیاسی چیزی جز محرک و انگیزه نیستند. آن‌ها با هر نویسنده‌ای تغییر می‌کنند. والت ویتمن(۸) در مورد رد کردن قافیه بر حق بود اما انکار لزوم آن در آثار ویکتور هوگو(۹) کاملاً ابلهانه می‌نماید. ضمن بررسی نهایی کتابم پیش از چاپ متوجه شدم که متأسفانه نابینایی در این کتاب، رهاشدگی شکوه‌آمیزی را به تماشا می‌گذارد حال آن‌که در زندگی واقعی من چنین نیست. نابینایی در عین محدودیت، نوعی آزادی است؛ خلوت و انزوایی آفریننده، کلید و انتخابی ناگزیر است.

پاورقی‌:

۱- Bede، عارف و ادیب قرن هشتم میلادی از صدایی سخن می‌گوید که «کارمون» شاعر قرن هفتم در رؤیا شنید و به او فرمان داد تا درباره‌ی پیدایش چیزها ترانه بسراید.

۲- Hebrews

۳- Milton (1674-1608) شاعر انگلیسی شاهکار او: «بهشت گمشده»

۴- Kipling (1865-1936) داستان‌پرداز و شاعر انگلیسی، برنده‌ی جایزه نوبل ۱۹۰۷

۵- Virigil شاعر رومی و از سرآمدان ادبیات لاتینی

۶- این مصراع در اصل متن به زبان لاتین آمده و به انگلیسی ترجمه نشده است. در برگزیده‌ی آثار ویرژیل به زبان انگلیسی با مقابله متن لاتین معنای آن را به این شرح یافتم: «و آن‌ها در طلب ساحل دوردست آغوش گشودند…»

۷- Meredith شاعر و داستان‌نویس انگلیسی ۱۸۲۹-۱۹۰۹، شاهکارهای متعددی نوشته که مهم‌ترین آن «عشق تو» است. مصراع آمده از «مردیت» بند چهارم از منظومه‌ی بلند عشق است.

۸- والت ویتمن (۱۸۱۹-۱۸۹۲) یکی از بزرگ‌ترین شعرای امریکا که قالب و محتوای شعر امریکایی را دگرگون ساخت.

۹- Hugo (1802- 1885)، بنیانگذار و پیشرو مکتب رمانتیسم، شاهکار او بینوایان.


 

چیزی به نام شعر هست

جیمز تیت در ۱۹۴۳ درکانزاس میسوری به دنیا آمد. کتاب شعری که در چهل و هشت سالگی از او انتشار یافت دو جایزه‌ی مهم را نصیب او کرد؛ پولیتزر و جایزه‌ی ویلیام کارلوس ویلیامز.

چند سال بعد کتاب شعر تازه‌اش دوباره برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر شد.

«بازگشت به شهر خرهای سپید»، «خاطرات قرقی» و «کفن کوتوله‌ها» از دیگر کتاب‌های شعر او هستند. یک‌بار نیز برنده‌ی بهترین کتاب سال شد. در نوشتن رمان و داستان کوتاه هم موفقیت‌های قابل توجهی به دست آورده است. در سایت آقای اسدالله امرایی می‌توانید یکی از داستان‌های کوتاه او را بخوانید. جیمز تیت در حال ِ حاضر علاوه بر تدریس در دانشگاه، ریاست آکادمی ِ شاعران ِ امریکا را نیز عهده‌دار است. این شاعر در یکی از تازه‌ترین سروده‌های خود از نیاز ِ انسان به شعر این گونه می‌گوید:

هستند کسانی‌که عمری می‌زی‌اند
بی‌آن‌که حتی یک خط شعر بنویسند
آدم‌های عجیبیکه به راحتی
قلبی را می‌شکافند یا جمجمه‌ای را می‌درند.
آن‌ها هر آخر ِ هفته با خاطری آسوده
بیس‌بال یا گلف بازی می‌کنند.
همان‌ها یکشنبه‌ها سری بهکلیسا می‌زنند
گویی کاری بس طبیعی را انجام می‌دهند.
سرمایه‌گذاری عادت ِ همیشگی‌شان است.
در گیر ِ فعالیت‌های سیاسی می‌شوند
انگار نه انگار چیزی به نام ِ شعر هست
و روزهایی به نام ِ پیری و تنهایی.
شب‌ها دور ِ میز ِ شام می‌نشینند
و تظاهر می‌کنند چیزی گمکرده‌اند.
کودکان ِ آن‌ها به جرم ِ دزدی از مغازه‌ها دستگیر می‌شوند
و هیچ‌کس اعتراف نمی‌کند گمشده‌ی آن‌ها شعر است
سگ ِ خانواده تمام ِ شب زوزه می‌کشد،
تنها و تشنه‌ی یک سطر شعر.
چگونه استکه صاحبان‌شان درنمی‌یابند بی‌شعر
زندگی‌شان زهرآگین است؟
بی‌تردید آن‌ها ضیافت‌های خود را دارند، اعیادشان را،
قمار و شکار، ییلاق و قشلاق و غروب‌های خورشید را،
بزم‌های شبانه در مهتابی، مسابقات و شرط بندی‌ها،
و ماجراهای عشقی‌شان را. آن‌ها هرگز از یاد نمی‌برند
فعالیت‌های خیریه‌ی خصوصی و همگانی،
پرستاری از سنجاب ِ زخمی را در طول ِ شب،
دانه ریختن برای پرندگان در سرتاسر ِ زمستان،
کمک به غریبه‌ها و پنچرگیری لاستیک ِ ماشین‌شان.
با این همه، آن بوی ناخوشایند ِ زوال و پوسیدگی
نامحسوس اما همیشگی، مشام‌شان را می‌آزارد.

از شعر Dream on


در جست‌وجوی شعر – برگردان مقاله‌ای از جیمز تیت – فریده حسن‌زاده (مصطفوی)


 

در جست‌وجوی شعر

ما خواه ناخواه بخشی از زمانه‌ی خود هستیم. مابه زبانِ زمانه‌ی خود سخن می‌گوییم. برای شاعران چه بسا این زبان محدودتر، آراسته‌تر و پیچیده‌تر باشد اما به هرحال بازتابی از فرهنگ ماست.

می‌دانم تنها نیستم وقتی اعتراف می‌کنم که هر روز ساعت‌ها به صفحه‌ای کاغذ سفید چشم می‌دوزم. راستی چرا؟ چرا سرودن تا این حد دشوار است؟ زیرا می‌خواهم به مکانی بکر سفر کنم. نه‌فقط در جست‌و‌جوی زبانی تازه‌ام که افکارم را نیز تازه و بکر می‌خواهم و بی‌گمان همه‌ی جهان را نیز! ما می‌دانیم که چنین آرزویی محال است با این همه امیال ما منطق نمی‌شناسند.

شکی نیست که کریستف کلمب به قصد کشف آمریکا روانه‌ی دریاها نشد اما آن‌چه یافت چندان هم بد نبود. ما همه دانسته‌های خود را در (لحظه) متمرکز می‌کنیم، با نگاه دزدانه‌ی نگرانی به آینده‌ی نزدیک.

هرگاه مرتکب این اشتباه می‌شوم که طرحی کلی برای شعری در نظر بگیرم بی‌درنگ دلم می‌خواهد آن را یک‌سره نابودکنم. هیچ چیز نباید جایگزین سیر طبیعی مکاشفه گردد. شعر، معشوقه‌ی دردانه‌ی بسیار پرتوقع اما دوست‌داشتنی و زیبایی است. او می‌گوید: «من از این می‌خواهم. نه! از آن یکی می‌خواهم. حالا هم از این هم از آن. نه! اصلاً آن‌چه می‌خواهم نه این است ونه آن.»

واکنش مطلوب: طلبیدن حقیقت و زیبایی هر دو باهم. زیبایی زبان به خاطر دست یافتن به حقیقت.

بعضی اشعار خوش دارندکارشان را به آرام‌ترین شیوه‌ی ممکن به انجام برسانند درست مثل عنکبوتی که در کنجی گرمِ تنیدن است. بعضی دیگر پرهیاهویند. کلمات باصداهایی ناهنجار مدام به یکدیگر فشار می‌آورند درست مثل تعدادی قوطی حلبی. هیچ‌یک از این دو نوع شعر فی‌نفسه به یکدیگر برتری ندارند.

حیرت‌انگیز است که سال به سال اشعاری تکان‌دهنده، هشیارانه، عمیق، گاه مفرح و گاه بس محزون نوشته و منتشر می‌شوند. اشعاری که در تصور ما نیز نمی‌گنجیده‌اند. اشعاری که اکنون در می‌یابیم نیازمند آن‌ها بوده‌ایم و نیاز ما را به شعر هرگز پایانی نیست. بی‌شعر فرهنگ ما و مهم‌تر از آن، عواطف و احساسات مشترک انسانی ما چیزی متلاشی شده و از دست رفته است.

روندِ روزمره‌ی زندگی ما می‌تواند خوب و حتی عالی باشد اما همواره در ما عطشی برای راز نهفته در آب‌های عمیق وجود دارد و شعر فرونشاننده‌ی این عطش است. شعر مخاطب قرار می‌دهد آن‌‌جایی را که در اندرون ما ناتمام به نظر می‌رسد و می‌تواند به ما اطمینان ببخشد که دیوانه یا تنها نیستیم و آن امری است شاق و طاقت‌فرسا.

توقع ما از شعر به حرکت در آوردن است. به حرکت در آوردن ما از جایی که اکنون ایستاده‌ایم. ما تنها در پی تأیید افکار یا احساسات خود نیستیم و اگر چنین باشد شعر ما دیگر نه شعر که وعظی تکراری و ملال‌آور خواهد بود اندر کراهتِ بچه‌کشی، مضرات قطع درختان جنگلی و غم‌انگیز بودن مرگ.

شاعر خوب ضمن همدردی با همه‌ی این احساسات پاک و شریف تقلا می‌کند به چیزی فراتر و در نتیجه عمیق‌تر و مؤثرتر دست یابد.

شاعر تنها وقتی به مرحله‌ی کشف و شهود می‌رسد که زبان را بر لبه‌ قرار دهد یا استعاراتی بیافریند که افکار خطرناک را به ذهن متبادر کند و یا بسیاری روش‌های گوناگون دیگر. نکته‌ی مهم این‌جاست که زمان به عنوان نخستین مستمسک ما در این جهان می‌تواند مخاطره‌آمیز باشد. وقتی زبان تحریف می‌شود دنیا جلوه‌ای دیگرگون می‌یابد مشروط بر این‌که خواننده‌ی شعر بتواند این زاویه دیگرگون را پیدا کند حتی اگر نخستین تجربه‌اش از تعامل کردن باشد.

وقتی شما به شعری علاقه‌ی خاصی پیدا می‌کنید آن‌چه آن را از بسیاری اشعار خوبِ دیگر متمایز می‌کند

«بصیرت» ِ خاص آن است و من با اطمینان می‌توانم کلمات والاتری را جایگزین کلمه‌ی بصیرت کنم؛ کلماتی همچون «الهام» یا «کشف و شهود».

سبک و نحوه‌ی بیان از عوامل جذبه و فریبندگی‌اند. آن‌ها در واقع آیین عشق‌ورزی به شمار می‌آیند. آن‌ها کمک می‌کنند به ایجاد لحن و فضای مناسب و مجموعه‌ای از امکاناتی که شاید به واسطه‌ی آن‌ها کشف و شهود تحقق یابد. می‌گویم «شاید» زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد. شاعر تنها می‌تواند امیدوار باشد. مکاشفه‌ی از پیش طراحی‌شده قطعاً مکاشفه نیست.

کار نوشتن شعر جست‌وجوی ناشناخته‌هاست. هر سطر نوشته شده سطر بعدی را می‌جوید و هر چه شعر طویل‌تر و سنگین‌تر می‌شود فشار برای رسیدن به لحظه‌ی مکاشفه نیز بیشتر می‌شود. هر تصویر یا اندیشه‌ای باید راه را برای تصویر و اندیشه‌ی بعدی هموار کند و همین نشان‌دهنده‌ی نیاز ضروری شعر است برای کسب حداکثر توان خود. هر شعر تأکیدی است بر اهمیت سیر مکاشفه. مشاهده‌ی کوچک‌ترین بارقه‌ی بصیرت نیز ارضاکننده است که تنها با ارائه‌ی آگاهی نو به خواننده‌ی شعر برای دیگرگون دیدن موضوعی پیش پا افتاده یا تجربه‌ای فرسوده میسر می‌شود. چارلز سیمیک شعری به نام (چنگال) را این‌گونه آغاز می‌کند:

«این شیء غریب می‌باید راست از جهنم سر در آورده باشد. پنجه‌ی پای مرغی را می‌ماند پرتاب شده از دهان آدمی‌خواره‌ای…»

با خواندن این قطعه خود را در دنیایی شگفت‌آور و نو و در عین حال کاملاً قابل تصور می‌یابیم. وقتی آثار شاعرانی چون اوید (Ovid) یا جان کلر (John Clare) یا ادنا سنت وینسنت میلی(Enda st Vincent Millay) یا جان اشبری (John Ashbery) را می‌خوانیم به روشنی پی می‌بریم که موجودات انسانی تغییرپذیر نیستند. اوضاع و احوال آن‌ها توقعات دنیوی و نیز زبان‌هایی که به آن‌ها سخن می‌گویند تغییر می‌پذیرد اما احساسات‌شان نه. شادی‌ها و آلام، ناکامی‌ها و حسرت‌های آن‌ها به نحو بارزی همان‌گونه است که چندین هزار سال پیش. با این همه، شاعران همواره اصرار به کاویدن در اسرار پیرامون ما و بخشیدن جانی تازه به زبان داشته‌اند.

نوشتن شعر شبیه پرش از موانع متعدد یا عبور از هزارتوهای پرپیچ و خم است. اسکی در سراشیبی. ما به خاطر هیجان‌آفرینی و بالا بردن نرخ به خودمان می‌گوییم که انتخاب‌های ما می‌توانند سرنوشت‌ساز باشند و تعیین‌کننده‌ی مرز میان مرگ و زندگی. هر چیزی که ما را یاری دهد برای رسیدن به جایی که باید برویم گو- هر جهنمی- نکوست.

شاعران به هنگام کار برای تنها جیزی که مطلقاً فرصت ندارند نظریه‌پردازی است.

در لحظه‌ای ناگاه شعر گرم می‌شود و چنین به نظر می‌رسد که دارد به نقطه‌ی اوج خود نزدیک می‌شود. بسیار اندک‌اند شاعرانی که لحظه‌ی رسیدن شعر را تشخیص نمی‌دهند و البته این اتفاق احتمالا همیشه بسیار ساده و طبیعی روی می‌دهد. تقریبا همان‌قدر ساده و طبیعی که پختن یک پیتزای حاضری.

بعضی اشعار خوب در یک نشست نوشته می‌شوند بعضی دیگر ماه‌ها یا سال‌ها طول می‌کشند. چندان اهمیتی هم ندارد. این که درباره‌ی ذره‌ای ناچیز سخن بگویند یا درباره‌ی پایان جهان چندان اهمیتی ندارد. یکی از چیزهایی که اهمیت دارد رابطه‌ی بین اجزا و ارکان شعر با یکدیگر است. آیا همه چیز در جهت هدفی مشترک پیش می‌رود؟ آیا چیزی هست که نامربوط باشد؟ و اگر به ظاهر نوعی پراکندگی و آشفتگی بر شعر حاکم است آیا می‌توان آن را در جهت دست‌یافتن به هدفی بزرگ‌تر دانست؟

چرا شما نمی‌توانید بعضی نوشته‌های ادبی زیبا را تکه‌تکه زیر هم بیاورید و آن را شعر بنامید؟ ]به خاطر چنین پرسش طنز آلودی از تو سپاسگزارم؟ ای لوده![ آن‌جا که نثر نوعی پرحرفی، تفسیر، تعیین و توجیه است شعر تنها در صحنه‌ای تن به سخن گفتن می‌دهد که پرده‌ی پس‌زمینه‌ی آن از جنس سکوت باشد. شعر در واقع از سخن گفتن کراهت دارد؛ آگاه از این نکته که هرگز قادر به بیان منظور اصلی خود نیست. میان کلمات، تصاویر، افکار و ابیات، سکوتی نیازمند و نگران نهفته است. به همین سبب است که ما می‌توانیم یک شعر خوب را بارها و بارها بخوانیم. خواننده چه بسا ناخودآگاه و کاملاً غریزی چشم می‌دوزد به روزنه‌هایی که او را به دنیایی دیگر می‌کشانند؛ جایی که سخن ناگفته در تاریکی مسکوت مانده است.

دوستان و همکاران خوش‌نیت همواره ایده‌هایی را برای اشعار به من پیشنهاد کرده‌اند: از حوادث عجیب و غریبی که خود شاهد آن بوده‌اند تا وقایع خنده‌داری که خود به وجود آورده‌اند و موجود قدر ناشناسی که من‌ام هرگز سعی نکرده‌ام از این مواهب در شعرم استفاده کنم.

هنگامی‌که جوان بودم چنین می‌پنداشتم که باید دست به ماجراجویی‌های بسیاری بزنم تا بتوانم دنیا را بهتر و عمیق‌تر بشناسم و به عنوان یک شاعر حرفی برای گفتن بیابم و چنین کردم و از پی جستن‌ها و خطر کردن‌های بسیار ماجراهای بسیاری را پشت سر نهادم و افسوس که باید بگویم هیچ یک از آن‌ها به شعر من راه نیافتند حتی به اندازه‌ی یک کلمه.

امروز نیز احتمال این که پرنده‌ای ناشناخته به شعر من راه یابد بسی بیشتر از قطار از ریل خارج‌شده‌ای است که خود شاهد متلاشی ‌شدن آن بوده‌ام. آیا سبب این نیست که قطار متلاشی شده‌ خود حرف می‌زند و تراژدی‌اش را آشکارا به نمایش می‌گذارد در حالی که پرنده به خاطر ظرافت نهفته در او می‌تواند برانگیزنده‌ی هزار و یک پرسش احتمالی باشد؟ این‌ها نمونه‌هایی نسبتاً واضح و روشنی هستند. آن‌چه من سعی داشتم نشان بدهم این است که چگونه شاعر به «موضوع» خود دست می‌یابد. اما اولاً دست‌یافتنی در کار نیست و ثانیاً اکثر شاعران به شما خواهند گفت که کلمه‌ی «موضوع» وقتی صحبت شعر در میان باشد کلمه‌ی نامناسبی است. همه‌ی اجزا و عوامل تشکیل‌دهنده‌ی شعر، خوِد شعر هستند. شما نمی‌توانید «موضوع» را از آن جدا کنید مگر آن که واقعاً معتقد باشید لباس‌های انسان تشکیل‌دهنده‌ی وجود اویند.

گاه برای من شعر در مراحل اولیه‌ی آن، چیزی جز احساسی گنگ و مبهم نیست. بعدِ ساعت‌ها پرسه زدن و پرس‌و‌جوی درونی شاید بتوانم یکی دو کلمه بیابم که ماهیت آن احساس را برای من تا حدی روشن کند. در واقع این راهی بسیار طولانی و کند است برای آغاز کردن شعر که من بارها و بارها آن را آزموده‌ام. راهی که منجر به گشودن درها شده است و چه بسا در صورت پیمودن این راه احساس اولیه‌ی ناشناخته و مبهم مانده و از میان می‌رفت. اما یافتن همین یکی دو کلمه مرا به کلمات دیگر رهنمون شده چندان که سرانجام افکار و تصاویر چکه‌چکه یا سیل‌آسا جاری شده‌اند.

وقتی کسی نسبت به زبان شدیداً هشیار و مراقب باشد آن وقت است که تقریباً هر واژه‌ای از نظر او استحقاق راه یافتن به حریم شعر را پیدا می‌کند. هر واژه‌ای که بر حسب اتفاق دیده یا شنیده شود چه در مترو یا در یک سوپر مارکت، چه در یک شعار دیواری یا در تیترهای درشت روزنامه و یا ذهن ِ محصلی که در خیابان درس‌هایش را با صدای بلند مرور می‌کند و این هیجان‌انگیزترین موقعیتی است که می‌توان به آن دچارشد. کلمات عادی و پیش پا افتاده ناگهان زیبا و اسرارآمیز جلوه می‌کنند. یک نفر اصطلاحی عادی را به کار می‌برد مثل «شیرخوارگاه» و ناگهان جرقه‌ای ذهن شما را روشن می‌کند. «کلم‌برگ»، «شانه‌ی دندانه‌باریک»، «وانت شهربانی»، مهم نیست این واژه‌ها تا چه حد عادی و پیش پا افتاده باشند در حالی که شاعر خارج از اختیار و اراده‌ی خود در جست‌و‌جوی زبان و آزمودن آن است. شاعر، آن تکه‌ی عادی و پیش پا افتاده‌ی زبان را بر می‌دارد و سپس آن را نو می‌کند.

بنا بر تجربه‌ی شخصی من، شاعران موجودات متفاوتی نیستند. آن‌ها حماقت‌ها، فکر و خیال‌ها و عادات و رفتارهای کم و بیش متعارفِ همه‌ی آدم‌ها را دارند. تفاوت اصلی تنها در یک چیز است: آن‌ها شعر می‌نویسند و در این مورد است که کاملاً غیر عادی و متفاوت‌اند.

کار آن‌ها چه بسا منتهی شود به جست‌و‌جو برای یافتن شنوندگان یا خوانندگان شعرشان اما واقعیت این است که شاعران اشعارشان را با درجات مختلف وسواس صرفاً برای خودشان می‌نویسند. به خاطر شعف و احساس رضایتی که این کار به آن‌ها می‌دهد و به خاطر عطش و خواهشی که هیچ چیز دیگری قادر به فرونشاندن آن نیست و سپس اگر بخت با آن‌ها یار باشد با شادی و اشتیاق مجموعه‌ی اشعارشان را به دست چاپ می‌سپارند و یا در جلسات شعرخوانی آن‌ها را به گوش مخاطبان بسیار می‌رسانند و با طیب خاطر به استقبال هر گونه تحسین و تشویق و جایزه‌های احتمالی می‌روند و در این هنگام چنین به نظر می‌رسد که شاعر با تسلط کامل بر ذهن خود و به نیت دست یافتن به چنین اهدافی اقدام به سرودن کرده است و چه بسا خود شاعر هم در این لحظات در جست و جوی چنین چیزی باشد، نوعی سرگرمی یا نمایش. اما واقعیت ندارد زیرا شاعر، اشعار خود را در خلوت و انزوا صرفاً برای خود می‌نویسد؛ به امید فرونشاندن عطشی توصیف‌ناپذیر که همیشه او را تشنه نگه می‌دارد و برای ارضای والاترین نیازهای روحی خود کاملاً عاری از انگیزه‌های مادی و دنیوی.

شعر تطمیع‌ناپذیر است و می‌تواند آفاقی را در پیش رو بگستراند که برای عامه‌ی مردم در زندگی روزمره حتی قابل تصور هم نباشد. بنابر این وقتی همین مردم شعری را می‌خوانند یا گوش می‌دهند چه بسا مشتاقانه واکنش نشان دهند و شهامت شنیدن یا خواندن حرف‌هایی را بیابند که خود هرگز قادر به بیان آن‌ها نبوده‌اند اما اکنون دیگر کاملا ترس‌شان ریخته است. من گمان می‌کنم اگر شاعران تنها به ارضای امیال و خواسته‌های مخاطبان خود بیندیشند هرگز هیچ حرف تازه‌ای گفته نخواهد شد.


 

این ترانه‌ها فروشی نیستند

فریده حسن زادهگوش کن
وزش ظلمت را می‌شنوی؟
فروغ

«مهم این است نشان دهیم ما مثل شماییم. مثل شما شعر می‌گوییم، برای گرفتن حقوق‌مان اعتراض می‌کنیم و اسکی می‌رویم». بعد اسلاید نشان می‌دهند. از زیبایی‌های طبیعی کشورمان؛ شاهراه‌ها، مراکز هنری، پیست‌های اسکی‌، پاساژهای خرید و تظاهرات زنان معترض.

وقتی خوب توجه حضار چشم آبی و موبور جلب شد و باور کردند ما آدم هستیم و بادیه‌نشین هم نیستیم برگ برنده را رو می‌کنند: شعرهای فروغ را می‌خوانند و از او به عنوان سمبل روشن‌فکری و فمینیسم در ایران یاد می‌کنند. سمبل آزادی بیان. جلسه‌ی سخنرانی اسم و عنوان جذابی دارد: «شکستن ِ سکوت». پوستری این عنوان انقلابی را معنی می‌کند: زنی با لب‌های فرو بسته، دستش بر چانه تا هر پنج انگشتش شهادت دهند بر قداست ِ کلام. روی هر انگشت مصراع‌هایی از شعر‌های فروغ نقش بسته است.

بعضی ایرانی‌های مهاجر این نوع برنامه‌ها را با زحمت زیاد تدارک می‌بینند تا تصور ذهنی آمریکایی‌ها را از زنان مسلمان که در سکوت و تسلیم زندگی می‌کنند بشویند.

آمریکایی‌ها البته رحم و مروت دارند. وقتی می‌بینند به پای‌شان افتاده‌اید تا شما را باور کنند، دست‌تان را می‌گیرند و بلندتان می‌کنند. شما را در سایت‌هاشان به عنوان روشن‌فکر ایرانی می‌شناسانند. چند تا هندوانه‌ی گنده هم می‌گذارند زیر بغل‌تان. از تحصیلات درخشان‌تان می‌گویند. از این‌که چطور چریک‌وار از دست دولت مستبدتان فرار کرده‌اید و کوه و دشت و دمن را در نورده‌اید تا خودتان را به مهد آزادی یعنی آمریکا برسانید و تبعیدگاه خود خواسته را مهربان‌تر از مام وطن بیابید. یک عکس سوپر شیک هم از شما تعبیه می‌کنند. این نامادری مهربان همه جور شما را یاری می‌دهد تا در هدف‌تان که همانا «بخشیدن چهره‌ای انسانی» به مادر نامهربان‌تان از طریق معرفی ادبیات و موسیقی فولکلور و معاصرتان است موفق شوید.

اما راستی چرا ایرانی‌های مهاجر به رغم وجود صدها شاعر زن هموطن در آن سوی مرزها که حاضر به شرکت در شب‌های شعر و خواندن اشعار ِ سوپر فمینیستی در لباس‌های سوپر شیک هستند فروغ را به عنوان رهبر و پیشوای خود برگزیده و عکس‌ها و شعرهای او را به عنوان سند حقانیت خود رو کرده‌اند؟ جواب این سؤال را شاید بشود در شرح حالی یافت که انتشارات پنگوئن از فروغ فرخزاد در آنتولوژی شعر زنان جهان ارائه می‌دهد. این یکی از مهم‌ترین آنتولوژی‌هایی است که ما نام یک شاعر ایرانی را در جمع خلاق‌ترین شاعران زن جهان می‌یابیم:

در تهران به دنیا آمد. در ۱۷ سالگی ازدواج کرد. صاحب یک پسر شد و سه سال بعد، از همسرش طلاق گرفت. موضوعات بی‌پروای شعر او و نیز ماجراهای عاطفی زندگی شخصی او باعث نفرت و انزجار جامعه‌ی مذهبی سنتی او شد. چهار کتاب شعر منتشر کرد و فیلمی در باره‌ی زندگی جذامیان ساخت که جایزه برد. از جذام‌خانه، پسری را به فرزندی پذیرفت و در سی و دو سالگی در سانحه‌ی اتومبیل جانش را از دست داد.

ظاهرا فروغ بیش‌تر از هر زن شاعر ایرانی می‌تواند برای خارجی‌ها جالب باشد؛ زیرا با بزرگ کردن او بهتر می‌توانند ایرانی را کوچک کنند و در این راه البته از حمایت و تشویق ایرانیانی برخوردار می‌شوند که تابعیت آمریکایی را پذیرفته‌اند و در گردهمایی‌هاشان اطلاعات فرسوده را به عنوان اخبار دست اول به خورد مستمعین می‌دهند:

«در ایران مردان نان‌آور خانواده‌اند و قدرت فمینیست‌ها را فقر و عدم استقلال مالی تهدید می‌کند.»

انگار نه انگار آمار از اشتغال روزافزون زنان ایرانی می‌گوید و از حضور چند برابر ِ دانشجویان زن به نسبت دانشجویان مرد در دانشگاه‌ها. اصرار دارند از درماندگی و استیصال زنان سخن بگویند به عنوان بردگانی که ناچار از تحمل حجاب و خانه‌داری و بچه‌داری و ظلم و ستم شوهر هستند و اگر از راه راست منحرف شوند کارشان به تازیانه خوردن و سنگسار شدن می‌کشد و یا خیلی که شانس بیاورند فقط با یک طلاق‌نامه در دست از حقوق انسانی خود محروم و برای همیشه در به در شوند. برای اثبات حرف‌های‌شان زندگی فروغ را مثال می‌آورند در دهه‌ی سی و چهل. و تازه در آن مورد هم اطلاعات‌شان به روز نیست.

به یاد دارم در مصاحبه‌ای با یک شاعر خارجی که به داشتن یکی از بزرگ‌ترین کتاب‌خانه‌های شخصی دنیا در خانه‌اش می‌بالید این سؤال را مطرح کردم که: چه می‌دانید از شعر ایران معاصر؟ و این بود جواب درخشانش:

«من یک آنتولوژی قطور از شعر معاصر عرب دارم»!

نه‌تنها او بلکه بسیاری از بزرگان شعر امروز جهان نمی‌دانند ایرانیان عرب نیستند. وقتی به او تذکر دادم که منظور من شاعران ایرانی هستند خود را نباخت. در آمد که:

«دوستان ایرانی‌ام در این‌جا از فروغ فرخزاد برایم گفته‌اند. بسیار تحت ستم بوده و در شانزده سالگی به زور پدر و مادرش زن مردی شده که دو برابر او سن داشته. به خاطر یک رابطه‌ی عاطفی غیر قانونی از زندگی خانوادگی طرد شده و بعد از طلاق توسط شوهر متحجرش از دیدار تنها فرزند پسرش محروم شده است و همین کارش را به جنون کشانده و او تنها به یاری شعر، موفق به ساختن و پرداختن زندگی‌اش شده. او را تحسین می‌کنم که برای به دست آوردن حقوق انسانی‌اش به عنوان یک زن و مادر جنگیده است. فقط افسوس که مرگ زودرس مجالش نداده.»

باید چندین دهه از مرگ فروغ می‌گذشت تا حقایق روشن شوند آن هم به همت خود ِ این تنها فرزند پسر؛ با چاپ نامه‌هایی که بین مادر و پدرش رد و بدل شده بود. گمانم این تنها کتابی باشد درباره‌ی فروغ که توسط ایرانیان مهاجر و آمریکایی‌های علاقمند به شعر ایران معاصر ندیده گرفته شده؛ زیرا آشکارا عطوفت و رأفت و رحم و مروت مرد ِ ایرانی را به معرض نمایش می‌گذارد. فروغ در این نامه‌ها که بسیاری از آن‌ها پس از جدایی نوشته شده، با همان صراحت و خلوص یگانه و بی‌همتای خود که سرچشمه‌ی شعر زلال و دریایی‌اش بود با مهارت یک روانکاو حرفه‌ای علل شکست زندگی زناشویی خود را (که به رغم مخالفت ِ آشکار ِ پدر و مادرش با اصرار شدید خود او سر گرفته بود)، شیدایی‌ها و آشفتگی‌های روح بی‌قرار خود عنوان می‌کند و با اطمینان از خوش قلبی و بزرگواری همسرش مصرانه از او می‌خواهد سرپرستی پسرشان را به عهده بگیرد تا او به معبودش شعر بپردازد. حتی برای خرج سفر به خارج از او پول قرض می‌خواهد؛ که در اختیارش قرار می‌گیرد. من تنها به ذکر یک جمله از این نامه‌های متعدد اکتفا می‌کنم:

«پرویز! فراموش نکن که من تو را تنها کمک خودم در زندگی می‌دانم»

ص ۲۷۵ از کتاب نامه‌های فروغ به همسرش

همه‌ی ابهت و شکوه این جمله در این است که پس از طلاق نوشته شده. مقایسه کنید با زن و شوهرهای فیلم‌های خارجی که وقتی کارشان به طلاق می‌کشد وکیل می‌گیرند و کارآگاه خصوصی استخدام می‌کنند تا انواع و اقسام تهمت‌ها را به هم بزنند و بهتر بتوانند میز و مبل و صندلی و حساب بانکی آن دیگری را شریک شوند.

چرا می‌رویم هالیوود و بالیوود؟ زندگی واقعی دو شاعر را در آن سوی مرزها مثال می‌زنیم. در سرزمین فمینیست‌های دو آتشه یعنی آمریکا که مدتی است یکدیگر را ملامت می‌کنند چرا به داد ِ زن ایرانی و افغانی و عراقی نمی‌رسند و فقط فکر خودشان هستند. رابطه‌ی فروغ و شوهرش پرویز شاپور را مقایسه کنید با رابطه‌ی سیلویا پلاتِ آمریکایی و تد هیوز ِ انگلیسی. فروغ و سیلویا دو شاعر هم‌نسل بودند.

تاریخ تولد سیلویا ۱۹۳۲ است و تاریخ تولد فروغ ۱۹۳۵ میلادی. فروغ بعد از جدایی از همسر به فعالیت‌های هنری خود ادامه می‌دهد و همچنان راه شکوفایی و بالندگی را می‌پوید در حالی که سیلویا ناچار می‌شود سر خود را در اجاق گاز فرو برد و خود را از شر همسری که او را با دو فرزند زیر دو سال رها کرده و با زن دیگری رفته است خلاص کند. سیلویا در نامه‌هایی که به مادرش می‌نویسد فهرستی از نگرانی‌های وحشتناک و طاقت‌فرسای خود ارائه می‌دهد؛ به عنوان زنی که نمی‌داند چگونه باید به تنهایی بار سنگین آینده را در جامعه‌ای مردسالار و زن‌آزار به دوش بکشد. (برای خواندن این نامه‌ها رجوع کنید به کتاب آن استیونسن به نام«Bitter Fame».

در آمریکای جنوبی هم دلمیرا آگوستینی را داریم با این شرح حال اسف‌بار:

«از ده‌سالگی به سرودن شعر روی آورد. دوران پربار شعری او با ازدواجش فرجامی غم‌انگیز یافت. وی که قادر به تحمل قیود خانوادگی به بهای از دست دادن شعرش نبود، تقاضای طلاق کرد و شوهرش بعد از جدایی او را به هتلی کشاند و با چند گلوله به زندگی او پایان داد.»

با این اوصاف در حالی که از ایرانی‌های مقیم خارج انتظار می‌رود کلی به فرنگی جماعت پز بدهند و فخر بفروشند که یکی از بزرگ‌ترین زنان شاعر کشورشان به رغم همه‌ی تلاطم‌های روح شاعرانه از حمایت شوی انسانش برخوردار بوده؛ مردی که چون کوهی استوار در برابر گلبانگ واژه‌های او ایستاد و هیچ زنی را بعد از او به حریم ِ زندگی خود و تنها فرزندشان راه نداد، اقدام به ترجمه‌ی اشعار «دیوار» و «اسیر» او می‌کند که خود فروغ هم در آخرین مصاحبه‌ها و نامه‌ها منکر ارزش‌های شعری این دو مجموعه شده و آغاز کار خود را از دفتر «تولدی دیگر» می‌داند.

فروغ هراس داشت «از زمانی که قلب حود را گم کرده است».

فروغ می‌ترسید «از تجسم بیگانگی این همه صورت».

ایرانی‌های مهاجر می‌توانند ترانه‌های سرزمین خود را به بیگانگان ببخشند اما نه از جیب شاعری که تا وقتی زنده بود وطن‌فروش نبود و حالا هم بی‌گمان از شنیدن اشعارش از دهان آن‌ها استخوان‌هایش در گور می‌لرزند.


 

دعاهای شبانه

پرونده جنگدر اشعار ارنستو کاردنال می‌توان شاهد باورِ او به قدرت رهایی بخش مذهب بود. وی در اواخر دهه‌ی ۴۰ فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم خودکامه‌ی سوموزو آغاز کرد و از سال ۱۹۵۴ با وارد شدن در مدرسه‌ی علوم دینی برای کشیش شدن به گرایش‌های مذهبی خود رسمیت بخشید. اشعار کاردنال معطوف موضوع دو گانه‌ی آزادی تاریخی و رهایی روحی، از حسرت بزرگ شاعر برای پیوستن به خدا سخن می‌گویند و از رنجی که روح در فراق آن وجود متعالی متحمل می‌شود. کاردنال، مصایبی را که جامعه‌ی بشری در فقدان خدا نصیب خود کرده و با آن درگیر شده است در شعر خود مورد تأمل قرار می‌دهد.

❋ ❋ ❋

ارنستو کاردنالدعاهای شبانه

خداوندا به سخنان من گوش فرا ده
ناله‌هایم را بشنو
و به شکوه‌هایم اعتنا کن
زیرا تو با دیکتاتورها هم‌دست نیستی
از سیاست‌های آن‌ها حمایت نمی‌کنی
تحت تاثیر تبلیغات آن‌ها قرار نمی‌گیری
و به باند تبه‌کاران نیز تعلق نداری

در نطق‌های آن‌ها نشانی از صداقت نیست
نیز در اعلامیه‌های مطبوعاتی‌شان.

آن‌ها مدام از صلح سخن می‌گویند
حال آن که مدام بر تولید ابزار و ادوات جنگی‌شان می‌افزایند
در کنفرانس‌های صلح، درباره‌ی صلح سخنرانی می‌کنند
و در نهان آتش جنگ را بر می‌افروزند
رادیوهای لاف‌زن آن‌ها در تاریکی شب می‌غرند
میزهای آن‌ها پوشیده از اسناد توطئه‌آمیز
و طرح‌های شوم است
اما تو مرا از شر آن‌ها مصون خواهی داشت
حرف‌های آن‌ها از دهان مسلسل دستی بیرون می‌آید
و زبان آن‌ها ادامه‌ی نیزه‌های زهر آلودشان است.
پروردگارا، آن‌ها را به سزای اعمال‌شان برسان
ناکام‌شان گردان
چوب لای چرخ‌شان بگذار

در لحظه‌ی به صدا در آمدن آژیر
کنار من باش
زیر باران بمب‌ها پناهم ده
پناه ده به آن کسی
که نه پیام‌های سوداگرانه‌ی آن‌ها را باور دارد
و نه فعالیت‌های تبلیغاتی و مبارزات سیاسی آن‌ها را.
پناه ده به آن کسی که هیچ پناهی جز تو ندارد
و او را محاصره کن با عشق و محبت بی‌کرانت
همچون تانک‌ها و زره‌پوش‌های آن‌ها.

* Ernesto Cardenal


 

کاری مفیدتر از گفتن شعر

سهیل نجم پرونده جنگ

به جای مقدمه:
من بالم را می‌خواستم و سایه‌ام را.
نقشه‌ی روح گمشده‌ام را.
من زندگی ِ بر باد رفته‌ام را می‌خواستم
ترانه خواندن را
چشم در چشم ستارگان.
آرزوهایم را رویان و شکوفان می‌خواستم
و زبان را آزاد.
چنین بود خواسته‌ی من
فردایی چون صبحی درخشان
و آسمانی آبی.
از منظومه‌ی هم‌نوای نی، سروده‌ی سهیل نجم

س: به عنوان شاعر تعبیر شما از کلمه‌ی وطن چیست؟

ج: وقتی من بچه بودم آن‌ها در دبستان به ما می‌آموختند کلمه‌ی وطن بسیار مقدس است و همه چیزِ ماست؛ حتی مهم‌تر از والدین ما؛ و مهر به آن باید چون خون در رگان ما جاری باشد. هر پنج‌شنبه صبح شاگردان موظف بودند پرچم عراق را به حالت افراشته نگاه دارند و سرود ملی را با صدایی محکم و رسا بخوانند. در آن زمان من عاشق کلمه‌ی وطن بودم اما در جوانی وقتی ما را به اجبار به سربازی بردند و در کوران جنگ بین ایران و عراق فضای دیگری از وطن کشف کردم، دانستم کلمه‌ای‌ست واهی و جعلی. به خصوص وقتی کشته شدن دوستان بی‌گناهم را به چشم دیدم. حالا دیگر از این کلمه که سیاست‌مداران و ژنرال‌های مغرور از آن بسیار سوء استفاده می‌کنند متنفرم و با این که مقیم عراق هستم و نمی‌توانم جای دیگری زندگی کنم آرزو دارم این خاک را ترک کنم زیرا دیگر به جغرافیا اعتقاد ندارم. می‌خواهم بگویم خود را در اعماق قلبم انسانی می‌بینم متعلق به دنیا؛ نه یک منطقه‌ی خاص جغرافیایی.

س: چه تفاوتی میان سهیل نجم شاعر قبل و بعد از حمله‌ی آمریکا می‌بینید؟ آیا می‌شود ادبیات عراق را به قبل و بعد از این حمله‌ی تاریخی تقسیم کرد؟

ج: من و شاعران دیگر در زمان صدام سخت تلاش می‌کردیم آزادی را از دست یکی از بدترین و قوی‌ترین دیکتاتورهای تاریخ به چنگ آوریم اما وقتی آن را به دست آوردیم، آمریکا و بعضی کشورهای همسایه آن را در نطفه خفه کردند. ادبیات در رژیم صدام فاقد آزادی بیان بود. نویسنده‌ی عراقی اگر جرات می‌کرد از سیاست ظالمانه‌ی صدام حرفی بزند باید بسیار نمادین سخن می‌گفت. ما ناگزیر بودیم از نماد‌های تاریخی یا اساطیر برای پنهان کردن معنای حرف‌مان استفاده کنیم. بسیاری از دوستان ما به خاطر انتقاد علنی از صدام یا به خاطر نوشته‌های خود به زندان افتادند. هرگز فراموش نمی‌کنم یکی از دوستانم را به نام حکیم حسین که قصه‌های کوتاه می‌نوشت؛ اعدامش کردند زیرا حاضر به جنگ علیه ایران نشده بود. گفتن ندارد که بسیاری از عراقی‌ها به خصوص روشنفکران و اهل قلم بسیار از سقوط صدام خوشحال شدند زیرا سرانجام پس از نزدیک سه دهه می‌توانستند آزادانه بنویسند اما هیهات! حمله‌ی آمریکا باعث شد عراق یکی از ناامن‌ترین کشورهای جهان برای اهل قلم باشد. تا به حال بیش از ۸۰ نویسنده به قتل رسیده‌اند و صد‌ها تن از آن‌ها فرار به کشور‌های دور و نزدیک را به اقامت در وطن‌شان ترجیح داده‌اند. به اسم دفاع از دموکراسی، آمریکائیان آشکارا در پی منافع خود هستند و عرصه را برای کشورهایی که به فکر گرفتن ماهی از آب گل‌آلود و انتقام گرفتن‌اند باز گذاشته‌اند‌. در واقع هر کسی به فکر منافع خودش است بی این که کمترین حقوق انسانی مردم عراق را در نظر بگیرند. من جدا نیروهای آمریکایی و انگلیسی ر‌ا به خاطر اهداف غیرانسانی‌شان و نیروهای داخلی را به خاطر حرص و آز و منفعت‌طلبی بی حد و مرزشان متهم می‌کنم. نیز این سیاستمداران خودخواه و بی‌فرهنگی که برای رسیدن به قدرت حاضر به نابودی بهترین هموطنان خود در رده‌های مختلف می‌شوند، مثل دانشمندان‌، خبرنگاران‌، هنرمندان و شاعران. عوامل خائن داخلی و خارجی دست به دست هم داده‌اند تا کمترین امیدی برای بر پایی آزادی و استقلال در دل مردم نماند و ملتی که پایه‌گذار تمدنی با شکوه بوده روز به روز از کوچک‌ترین جلوه‌های تمدن دور بماند.

س : نظر شما در‌باره‌ی عراقی‌هایی که کشورشان را ترک می‌کنند چیست؟ می‌دانید که بعد از انقلاب سرخ بسیاری از هنرمندان و مردم، شوروی را برای تبعیدی خود خواسته ترک کردند و آنا آخماتوا در شعری نظر خود را درباره‌ی آن‌ها چنین نوشت:

جداست راه من از راه آنان
که رها کردند وطن خود را
میان چنگ و دندان گرگ‌ها
تا تکه تکه‌اش کنند.
وعده‌های آن‌ها مرا نمی‌فریبد
ترانه‌هایم را به آن‌ها نخواهم بخشید.

ج: حالا شما انگشت بر زخم می‌گذارید. وضع مردم عراق بسیار متفاوت است از وضع مردم شوروی بعد از انقلاب و بسیار پیچیده‌تر از آن. من فکر می‌کنم همه‌ی عراقی‌ها وطن‌شان را دوست می‌دارند اما افسوس که برای حدود چهار دهه به خصوص قشر محروم هیچ چیز به دست نیاورده است جز درد و رنج و گورستان‌های دست جمعی. شاید هیچ کس نداند صدام و حکم‌رانان بعثی تار و پود فرهنگی جامعه‌ی عراق را شکافتند و بسیاری از مبانی اخلاقی آن را تضعیف یا نابود کردند. مثلا شما می‌دانید خانواده‌های مسلمان تا چه حد نسبت به افراد خانواده و فامیل و همسایه احساس تعصب دارند. رژیم بعثی موفق شد همسایه را جاسوس همسایه کند و گاه اعضای خانواده را. بعضی از این هم فراتر رفتند. پدری یکی از فرزندانش را به ضرب گلوله از پای در آورد زیرا حاضر به رفتن به جبهه و جنگ با ایران نشده بود. عراقی‌ها دوران وحشتناکی را سپری کرده و می‌کنند که به خاطر سیاست‌های غلط حکمرانان عراقی است. مردم نصیبی جز مرگ و محرومیت ندارند. شما خانواده‌ای در عراق نمی‌یابید که عزادار نباشند‌. کم نداشته‌ایم خانواده‌هایی که دسته‌جمعی به قتل رسیده‌اند زیرا به دیکتاتور «نه» گفته‌اند. دکتر راجی التکریتی که متهم به جاسوسی بود به دستور صدام توسط سگش تکه‌تکه شد. چه کسی کجای جهان زجر و عذابی را که ما متحمل شده‌ایم تجربه کرده است؟ شاعر عراقی سعدی یوسف، عراق را کشوری می‌داند میان دو شمشیر و نه دو رودخانه. بعد از سقوط رژیم صدام تروریست‌ها، بعثی‌ها و افراطیون مذهبی به خود اجازه‌ی وحشیانه‌ترین جنایات بشری را دادند‌. خلاصه می‌کنم؛ من نمی‌توانم کسانی را که عراقِ امروز را ترک می‌کنند ملامت کنم. اگر چه دلم می‌خواهد بتوانم بمانم و همراه بقیه با گرگ‌ها (به قول آنا آخماتوا) بجنگم. گرگ‌هایی که برای تکه‌تکه کردن صدام و رژیم او آمدند اما همه چیز را تکه‌تکه کردند. آمریکایی‌ها باید صدماتی را که به ما زده‌اند جبران کنند و حداقل امنیت را به کشور ما برگردانند.

س: » اگر کسی فیلسوفانه شما را دلداری دهد که رنج و درد تو نقطه‌ای بسیار ناچیز از کل این جهان است؛ و یا نقطه‌ای گم و کمرنگ در حجم زمان و مکان؛ آن را جدی

نگیر تا خود به خود درست شود؛ آن گاه جواب شما چه خواهد بود؟

ج: بله این حرف شاید در مورد افراد عادی درست باشد اما در مورد شاعر صدق نمی‌کند. شاعر واقعی از دار و دسته‌ی پرومته است. هر اندازه کوچک باشم، هنوز بر این باورم شاعران و کلا متفکران، پیام‌آوران زمانه‌ی خویش‌اند. شاعر باید پیامی داشته باشد وگرنه دیوانه‌ای است که با کلمات بازی می‌کند. شاعر با پنهان‌ترین لایه‌های روح بشر سر و کار دارد و از همین جا اهمیت نقشی که او در این دایره ایفا می‌کند آشکار می‌شود. شاعر به خصوص در مشرق زمین خود را مسؤل همه‌ی دنیا می‌بیند و درد و رنج بشری را سرشت و سرنوشت خود می‌داند. ظلماتی که مردم در آن دل‌شکسته می‌زیند، چراغی است که راه او را روشن می‌کند. شاعر در واقع طبیب روح است. او قدرت پیشگویی دارد و توانایی دست نهادن بر زخم‌های مردم. این پیشه‌ی همیشگی اوست. عمیق‌تر و روشن‌تر از هر فیلسوف و متفکر دیگری، او می‌تواند به درون همه‌ی ما نقب بزند و رازها را فاش گوید. به علاوه از نظر شاعر هیچ چیز کوچک و بی‌اهمیت نیست. او هیچ چیز را از نظر دور نمی‌دارد و میان او و دنیای پیرامونش از جاندار و جامد ارتباطی زنده و متقابل بر قرار است. از نظر من شاعر به عنوان یک وجودِ صرف و نقشی بر آب نیست. او به عنوان قدرتی روحی و خلاق باقی می‌ماند و مرگش غنایی دیگر به نمادهای بشری می‌افزاید. نسل‌های بعدی از او می‌آموزند همان‌طور که ما از نخستین شاعر تاریخ، شاعره ی سومری Enheduannaبسیار آموخته‌ایم.

س: دلمور شوارتز شاعر آمریکایی در شعری می‌گوید:

چه کرده‌ای با زندگی‌ات
سهم ِ نخستین و واپسین تو از زمان‌؛
و چه کرده‌ای با موهبت عظیم ِ «آگاهی‌؟»

ج: راستش احساس می‌کنم ساده‌لوحانه بر باد داده‌ام مرواریدهای گران‌بهای سال‌های عمرم را. شاید برای این که شاعران رؤیابافانی بزرگ‌اند؛ ایده‌آلیست‌هایی که فطرتا دنبال آرزوهای محال‌اند. و شاید هم به خاطر این‌که زندگی من در کشوری که تابو‌ها بر آن حکم می‌راندند محکوم به هرز رفتن بود. ته دلم زندگی را نوعی آزمایش سخت می‌دانم. هر چیزی مرا بیمناک و متحیر می‌کند. زشت همچون زیبا مرا برمی‌انگیزد. شگفتی گل رز، شگفتی کودکی، ظرافت زنانه‌ی برگ، همه و همه هوش از سرم می‌ربایند. اما وقتی درباره‌ی جنگ، قحطی،خشونت، فقر ، نفرت، خودخواهی، حرص و این‌گونه مسائل می‌نویسم و مرا شاعر می‌خوانند هراسان می‌شوم زیرا این عنوان را این روزها به آسانی به افراد می‌بخشند؛ از همین روست که تنهایی، تنها همراه من است؛ حتی وقتی در جمع عزیزترین کسانم هستم. گاه آگاهی بس رنج‌آور است.

س: هیچ متوجه شده‌اید این روزها فمینیست‌های آمریکایی و اروپایی عجیب احساس مسؤلیت می‌کنند درباره‌ی زن‌های شرقی؛ به خصوص همسران مردان مسلمان؟ در اعلامیه‌هاشان از ظلم و ستمی که مردان ایرانی، افغانی و عراقی به زنان و دختران‌شان روا می‌دارند زیاد حرف می‌زنند. لابد به یاد دارید چه بلوایی سر ماجرای نادیا انجومن شاعر افعانی به پا کردند و چگونه در نشریات کاغذی و الکترونیکی خود کشته شدن او را به دست شوهرش(اتهامی که هنوز ثابت نشده) نمادی از شقاوت و جهالت یک شوهر مسلمان دانستند. آیا شما هیچ ارتباطی بین این کاسه‌های داغ‌تر از آش و ماجراهای سیاسی می‌بینید؟ من شخصا دلسوزی‌های آن‌ها را بسیار توهین‌آمیز و توطئه‌آمیز می‌یابم. گویی حتی شاعران و نویسندگان و روشنفکران غربی هم دانسته یا ندانسته با مطرح کردن چنین مسایلی قصد موجه جلوه دادن حملات نظامی امریکا و انگلیس به کشورهای خاور میانه برای آزادسازی زنان مسلمان دارند. شما چه فکر می‌کنید؟

ج : ادوارد سعید، متفکر فلسطینی، این مسئله را در کتاب‌هایش بسیار عمیق شکافته است. واقعیت این است که بسیاری از گزارشگران غربی که درباره‌ی شرق مطلب می‌نویسند بیشتر تخیلات حود را مطرح می‌کنند تا واقعیات زندگی را‌. و تخیلات آن‌ها چیست جز تمایلات تاریخی آن‌ها برای چشم بستن به روی شواهد عیر قابل انکار و خودداری از مطالعه و بحث و تبادل نظر؟ بگذارید راجع به عراق صحبت کنیم زیرا اطلاعات من در این زمینه واقعی‌تر است. ما این‌جا در عراق تجربه‌ای داریم بر مبنای لیبرالیسم غربی. به نظر من ساقط کردن دیکتاتوری صدام حسین با حمله‌ی نظامی آمریکا به کشور ما یک خطای عمدی بود. البته که باید صدام حسین برکنار می‌شد و به مجازات می‌رسید اما این کار باید به دست خود عراقی‌ها صورت می‌گرفت. خطای بدترِ آمریکا بلایی بود که بعد از سقوط صدام بر سر مردم عراق آورد. آن‌ها مسؤل این همه قتل و غارت و چپاول هستند. آن‌ها مسئول وقوع جنگ‌های داخلی و انفجارهای روزافزون و کشته شدن هزارها عراقی بی‌گناه هستند. آن‌ها مرزها را به سوی تروریست‌های القاعده باز کرده‌اند تا با کمک بعضی از کشورهای همسایه که هر یک بی‌اعتنا به سرنوشت عراق به فکر مصالح خود هستند، حمام خون در کشور ما به راه اندازند. واقعا خنده‌دار است که انتقام از دیکتاتوری صدام باید به بهای ویرانی کامل یک کشور صورت بگیرد. اگر متجاوزین غربی شناخت درستی از طبیعت و فرهنگ عراقی‌ها و شرقی‌ها داشتند و از پیچیدگی‌های قومی ِ این ملت‌ها آگاه بودند، هرگز چنین بلایی سر ِ خود و عراق به عنوان کشوری با سابقه‌ی تمدنی درخشان نمی‌آوردند. عراقی‌ها چه نصیبی داشتند از این دموکراسی غربی؟! عدم شناخت واقعی غرب باعث شد مرتکب جنایاتی شوند که با غارت ِ برنامه ریزی شده از موزه‌ی عراق آغاز و به تسلط یافتن نیروهای ارتجاعی القاعده به این کشور منتهی شد؛ به بهای از بین رفتن یکپارچگی کامل سرزمین عراق. روشنفکران غرب باید باطن فرهنگ شرق را ببینند و این حقیقت مسلم را دریابند که دنیای جدید بی حضور مستقل و آزاد ِ تک تک کشورهای جهان امکان‌پذیر نیست. آن‌ها نباید دچار پیش‌داوری شوند. روشنفکران غربی باید به کنه اندیشه‌های ما درباره ی روابط انسانی راه یابند و اجازه دهند به جای بمبهای پیشرفته، آراء و عقاید انسانی تبادل یابند.

من به رغم خواندن گزارشات بسیار از بدرفتاری با زنان و کودکان در شرق شک ندارم هیچ ارتباطی بین اسلام واقعی و سوء رفتار با زنان و کودکان وجود ندارد. افراطیون در همه جای دنیا به خصوص در میان مسیحیان جهان پیدا می‌شوند . واقعا احمقانه است اگر آن قدر خام باشیم که بپذیریم در شرق همه‌ی مردان با زنان بد تا می‌کنند. مشکل اساسی این جاست که برخی از فمینیست‌های غربی خیال می‌کنند تفاوت فرهنگ شرقی با فرهنگ آن‌ها این اجازه را به آن‌ها می‌دهد که خود را پیشرفته و باقی را عقب مانده فرض کنند و در صدد اصلاح آن‌ها برآیند‌. به یاد داشته باشیم که آزادی واقعی در حفظ حرمت فرهنگ‌های گوناگون و درک آداب و رسوم شرعی و عرفی آن‌هاست. اما هر جای دنیا‌، مشکل و معضلی غیر انسانی وجود داشته باشد بر همه‌ی دنیا رواست که با حمایت از مظلوم در رفع آن کوشا باشند مثل تبعیض نژادی در امریکا که هنوز کم و بیش وجود دارد و یا بسیاری از نارسائی‌های دیگر.

س: اگر تجربه‌ی جنگ را پشت سر نداشتید به عنوان شاعر چه چیزی را از دست می‌دادید؟ و آیا به نظر شما نویسنده باید به عنوان شاهد حضور داشته باشد یا به عنوان ناظر؟

ج: تاریخ ادبیات آثار با ارزشی را در زمینه‌ی زندگی مردم در زمانه‌ی جنگ دارد. شاید به خاطر آن که جنگ واقعیت بشر را عمیق‌تر به معرض نمایش می‌گذارد و در آن بد و خوب را با وضوح بهتری می‌شود دید. تد هیوز شاعر بزرگ انگلیسی که اشعارش به تشریح فطرت بشری در زن و مرد اختصاص دارد کارهایش در واقع تجلی‌گاه ماهیت جنگ است. در مورد شعرهای من تجربه‌ی جنگ موضوع اصلی آن‌ها واقع نشد. در واقع آن چه مرا به عنوان شاعر مجذوب خود می‌کند موضوعات کلی همچون هستی و نیستی و تولد و مرگ است. دغدغه‌ی من بیشتر فلسفه‌ی زندگی است‌. البته منکر تاثیر غیر مستقیم تجربه‌های قابل اعتنای جنگ نیستم اما ذهن و روح من نمی‌تواند تنها معطوف آن باشد‌. کل هستی از چیزهای جزئی و پنهان تا مسائل مهم و آشکار می‌تواند دست‌مایه شعر باشد.

س: تعبیر شما از این گفته‌یWendy Vardman شاعر آمریکایی چیست؟

«من هنوز احساس می‌کنم باید کاری مفیدتر از شعر گفتن در زندگی انجام دهم.»

ج:من با او موافقم. متفکر ایتالیایی آنتونیو گرامشی، نقش مهمی برای هنرمند در جامعه قائل است. هنرمندی که هنرش را به قیمت طرد خانواده یا بی‌اعتنایی به مسائل سیاسی و اجتماعی کشورش یا جهان می‌خواهد از نظر من قابل احترام نیست. حتی آن که هنر را فقط به خاطر هنر می‌خواهد باید دغدغه‌ی دنیایی محروم از زیبایی ِ ایده‌آل هنر را داشته باشد. یعنی از یاد نبرد که غایت هنر رسیدن به زیبایی، خوبی، عطوفت و همدلی و همبستگی است. نازک طبعی ِ هنرمند نمی‌تواند دلیل سست عنصری او باشد‌. البته این توقع که هنرمند قیم جامعه باشد بی‌مورد است اما حداقل از او انتظار همدردی و همدلی و همراهی می‌رود و نه فقط هم‌زبانی.

س: آیا می‌توانید به طور خلاصه از مشخصات شعر امروز عراق بگوئید؟

ج: در قرآن آیه‌ای هست که می‌گوید چه بسا آن‌چه شر می‌پندارید برای شما خیر باشد. گل‌های سرخ عراق (اشعارش) امروزه در همه جای دنیا شکوفه داده‌اند. حقایق تاریخی ثابت کرده اند که عراقی‌ها در همه‌ی هنرها به خصوص شعر و شاعری استعداد کم‌نظیری دارند. در آغاز نیمه‌ی دوم قرن بیستم چهار شاعر عراقی آسیاب‌، نازک الملائکه، البیاتی، و بلند الحیدری پرچم مدرنیسم را در عراق و همه‌ی کشورهای عرب برافراشتند. امروز به علت مهاجرت‌های ناگزیر عراقی‌ها، فرهنگ آن‌ها با فرهنگ کشور‌های دیگر در آمیخته و غنای تازه‌ای یافته است. ما شاهد چاپ و انتشار کتاب‌های شعر دو زبانه‌ی عربی – سوئدی‌، عربی – انگلیسی‌، عربی – دانمارکی و غیره در کشورهای آمریکایی و انگلیسی هستیم. در ۵۰ سال اخیر، شعر عراق هم در فرم و هم در محتوا تغییرات بسیاری پذیرفته است. شعر کلاسیک به شعر آزاد و سپس به شعر آزاد و سپس به شعر نثرگونه متحول شده است. اکثر شاعران امروز عراقی چه در داخل و چه در خارج عراق، شعر را به شیوه‌ی آزاد می‌نویسند یا به شیوه‌ی نثر و دیگر به ندرت می‌توان شعری با بافت سنتی یافت. در حال حاضر سه نوع گرایش رواج دارد : ۱- شعری که برای تحریک عواطف و احساسات است و لفاظی و موسیقی الفاظ تار و پود آن را تشکیل می‌دهد ۲- شعرهای تمثیلی و انتزاعی و پیچیده در ابهام و ایهام ۳- شعرهای ساده و گاه آسان

گاه هر سه نوع شعر را در کار یک شاعر می‌بینیم. می‌توانم بگویم خودبینی و خودبزرگ‌بینی و ابهام و ایهام از معایب شعر امروز عراق‌اند و حسن بزرگ شعر عراق نه تنها امروز که در محاصره‌ی بلایا و مصایب هستیم بلکه از قدیم الایام در بیان دردها و رنج‌های عمیق و اصیل بشری بوده است.

س: ممکن است لطفا یک روز از زندگی خود را به عنوان شاعری که در بغداد زندگی می‌کند شرح دهید؟

ج: سه یا چهار روز در هفته به مرکز شهر می‌روم؛ با آگاهی بر این که هر لحظه امکان مردنم هست. مسافت کمی است از خانه‌ی من در جنوب بغداد تا دفتر کارم در وزارت

ارشاد در خیابان حیفا.

من سردبیر نشریه‌ی گیلگمش هستم که به معرفی فرهنگ عراق به انگلیسی می‌پردازد. من فقط چهار سال است این‌جا کار می‌کنم. قبلا در زمان صدام از آن‌جا که به عنوان فردی مخالف رژیم شناخته شده بودم نمی‌توانستم در ادارات دولتی کار کنم. به طور معمول حدود نیم ساعت از خانه‌ی من تا محل کارم فاصله است اما این روزها که به خاطر عملیات وحشتناک تروریستی، هر آن ممکن است با انغجاری در سر راهم رو به رو شوم، مجبورم حدود دو ساعت یا بیشتر وقت صرف کنم. گاهی هم برگشتن را به اتلاف وقت در ترافیک ترجیح می‌دهم. زیستن در بغداد امروز بسیار طاقت‌فرساست زیرا برای شما و خانواده هیچ محلی برای تفریح وجود ندارد. نه سینمایی و نه تئاتری. انگار نه انگار که قرن بیست و یکم است. از همه بدتر بمباران نقاط حساس باعث شده تا مشکل اساسی در توزیع برق داشته باشیم. فقط یک یا دو ساعت برق در روز، آرامش و تمرکز شما را برای هر کاری سلب می‌کند.

راستش من خودم را قهرمان نمی‌دانم و گاه به دوستانی که مهاجرت کرده‌اند غبطه می‌خورم. خوش به حال‌شان به کشورهایی رفته‌اند که سر هر پیچ امکان انفجار یک ماشین پر از بمب وجود ندارد. با خود می‌گویم این سرنوشت من بوده و من نباید با آن بجنگم. با این همه به رغم یاس و اندوه عمیقم قلبا معتقدم که باید این‌جا بمانم و نگذارم کشورم به دست کسانی اداره شود که دلسوز آن نیستند.

س: بگذارید آخرین سؤالم را با عشق تمام کنم. به رغم زیستن در جهانی که بسیاری از کودکان در خاورمیانه حتی پیش از تولد و در بطن مادران خود همچون فرزند خود من محکوم به شنیدن صدای بمب‌ها هستند و به رغم همه‌ی خشونت‌ها و جنگ‌ها و شرایط غیرانسانی به من بگوئید کدام خراش در قلب شما عمیق‌تر است: عشق یا جنگ؟ و این دو موضوع چگونه در ادبیات عراق انعکاس یافته است؟

ج: عشق تا زمانی که انسان زنده است می‌ماند اما جنگ نه! آلبر کامو نویسنده‌ی فرانسوی، طاعون و جنگ را یکی می‌دانست و اظهار می‌داشت هیچ یک ریشه‌کن نخواهد شد. او می‌گفت شما ممکن است خیال کنید طاعون (جنگ) ریشه‌کن شده و از میان رفته است اما یک روز شاهد بازگشت آن خواهید شد. این همان احساسی است که من و دوستانم طی جنگ طولانی ایران و عراق داشتیم. ما آن را با جنگ تروا مقایسه می‌کردیم که ده سال طول کشید اما به هر حال آن جنگ به پایان رسید و مردم دو کشور هرگز مصایب آن را از یاد نخواهند برد. من شخصا هرگز چهره‌ی هم‌رزمانم را از یاد نمی‌برم. آن‌ها بسیار مهربان و امیدوار بودند. گروهان ما این سعادت را داشت که هرگز یک گلوله به آن سوی دیگر شلیک نکند. من فکر می‌کنم خراش‌های عمیق عشق و جنگ دست در دست یکدیگر ماندگار خواهند بود. به عبادت دیگر فاشیسم، قاتل بسیاری از عشق‌های واقعی بود؛ عشق بین مرد و زن، عشق بین پدر و پسر و غیره. شما از نیروهای امنیتی صدام و بلایی که آن‌ها بر سر دختران و زنان ِ خانواده‌هایی که متهم به مخالفت به آن‌ها بودند خبر ندارید. آن‌ها از سگ‌های هار درنده‌تر بودند. در حقیقت ما نه یک جنگ که جنگ‌های بسیاری را متحمل شده‌ایم. عراقی‌ها بیش از سه دهه و نیم را در شرایط جنگی سپری کرده‌اند. مردم، هم در مرزها می‌جنگیدند و هم در داخل روستاها و شهرها با رژیم فاشیسم. جای تاسف است که تا امروز تنها چند کار ادبی ناچیز در مورد این مسائل نوشته شده. ای کاش من رمان‌نویس بودم و می‌توانستم درباره‌ی این وقایع سورئالیستی و باور نکردنی بنویسم.

در شعر بله! شما می‌توانید مقادیر زیادی شعر خوب در این رابطه بیابید اما کافی نیست. شعر، قادر به بیان فجایعی که دستان کثیف بعثی‌ها آفریدند نیست. گاهی مردم برای بیان عمق فاجعه به ساختن جوک رو می‌آورند. مثلا می‌گویند صدام یک بار ساعت را پرسید و عزت ابراهیم معاون او در جواب گفت: «هر ساعتی که شما دوست داشته باشید». و به این طریق سعی می‌کنند جنون خود بزرگ بینی صدام را نشان دهند. نمونه‌های بسیاری از این جنون صدام وجود داشته است. یکی از آن‌ها این بود که او وزیر دادگستری را وادار کرد دو روز تمام از صندلی‌اش تکان نخورد زیرا به خود اجازه داده بود ضمن سخنرانی صدام به ساعتش نگاه کند. شعر به خاطر طبیعت انتزاعی و فشرده‌ی خود قادر به بیان بسیاری از این اعمال ننگین نیست. رمان و حماسه‌ی امروزی و شاید آثار دراماتیک تصویری قابلیت بهتری برای نشان دادن مصایب قرن حاضر داشته باشند. در مواقع بسیار تجربه‌ی جنگ بر تجربه‌ی عشق چیره شد و گاه آن را کشت. این کشمکش باقی خواهد ماند و ادبیات و هنر عراقی را تغذیه خواهد کرد.


هفت انگاره برای به تصویر کشیدن آقای رئیس‌جمهور؛ شعری از سهیل نجم


 

هفت انگاره برای به تصویر کشیدن آقای رئیس‌جمهور

سهیل نجم پرونده جنگ۱
تنهاست در تالار،
با جام سرخ در دست،
کلاه پَر بر سر.
آن سوی پنجره، لاشه‌های متلاشی‌شده،
درختان بر زمین افتاده
و سگانی هار
سرگردان در اطراف.

۲
خم می‌شود
بر فضای تهی،
مژگانش چسبیده به عینک،
دهان بی‌دندانش در کار نشخوار کلماتی نامفهوم
در باره‌ی افتخارات از دست رفته.
و در دوردست، گارد سلطنتی
نشسته گرداگرد میزی
پارس‌کنان به یکدیگر.

۳
بر آماسیده
همچون سیبی گندیده
از سوراخ‌هایش بیرون می‌جهند
مارهای سیاه و رازهای پوک.

۴
چرت‌زنان
در خیال سرزمینی می‌آفریند
غرقه در سکوتی سر سپرده
شنوای نطق‌های هوش‌ربای او.

۵
سرشار از کِبر بر آستان جهان می‌ایستد
آماده‌ی به صدا در آوردن ناقوسِ واپسین
برای بازگشت به ابتدای خلقت
بازی‌کنان با دو گوی آتشین
گویی هردو یکی شعله بیش نبود:
خدا و جنگ.

۶
دیگر هیچ‌کس در شهر
فیضی نخواهد برد از جادوی دست‌های او
هنگامِ در آمیختن ِ رنگ‌های شعله‌ور.
مردمِ شهر را رئیس‌جمهوری نیست
تا هورا کشند
برای روایت‌های افسانه‌ای ِ او
از کشتن غول و
دریاهای طوفانزای خشم او.

۷
می‌جود ناخن‌هایش را
با لثه‌های خون‌آلود،
این‌گونه نوحه می‌کند رئیس‌جمهور بر سقوط تندیس‌اش.

❋ ❋ ❋

سهیل نجم
سردبیر نشریه‌ی گیل گمش (نشریه‌ی فرهنگی عراق به زبان انگلیسی)
دبیر بخش سیاسی روزنامه‌ی الجریده
عضو انجمن عراقی دفاع از حقوق خبرنگاران عراقی.
متولد ۱۹۵۶در بغداد
لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه بصره در سال ۱۹۷۸
فوق لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه سنادر سال ۲۰۰۲

آثار او:
دو کتاب شعر که در سال‌های ۱۹۹۴ و ۲۰۰۲ در بیروت و دمشق منتشر شده‌اند.
و بیش از سیزده جلد کتاب که شامل ترجمه‌های او از آثار ادبیات جهان‌اند. وی جهان عرب را با شاعرانی از کشورهای انگلستان و آمریکا و سایر کشورهای جهان آشنا کرده است. نیز از رمان‌نویسان برجسته‌ی معاصر همچون نیکوس کازانتراکیس و خوزه ساراماگو کتاب‌هایی را ترجمه کرده است. یکی از تازه‌ترین کتاب‌های او «از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم» است.


گفت‌وگوی اختصاصی فیروزه با سهیل نجم


 

زنی که توانست بگوید: نه

پرونده جنگروی این خاک تیره
برخی، لشکر جنگاوران را
بهترین می‌دانند
برخی دیگر
صف سربازان پیاده را
و باقی
دریایی از کشتی‌های جنگی روانه را
من اما می‌گویم
هیچ چیز زیباتر و با شکوه‌تر نیست
از نگاه آن که دوستش می‌داری.

درباره‌ی سافو
افلاطون، سافو را دهمین الهه هنر لقب داد و بزرگ‌ترین شاعران رومی مانند کاتولوس Catullus و اوید Ovid از مریدان او بودند و در شعرشان از او بسیار تاثیر پذیرفتند. می‌گویند سولون حکیم، روزی یکی از شعرهای او را شنید و خواست آن را بی‌درنگ از بر کند. وقتی از او علت این شتاب را پرسیدند پاسخ داد: «باید آن را از بر کرد و مرد.» اما به رغم ستایش پیشینیان از اشعار سافو، تنها در زمانه‌ی ماست که قدر سافو دانسته می‌شود و ارزش آثار او روشن می‌گردد. ابیات اندکی که از ۹ جلد کتاب اشعارش باقی مانده‌اند، ۲۵۰۰ سال بعد از مرگ او قدرت آفرینندگی این شاعر را بر ملا می‌کنند و او را به عنوان نخستین شاعره مدرن جهان به ما می‌شناسانند. در دنیای غریب ادبیات باستانی، سافو، تنها صدای زنانه بود، تنها نگاه زنانه در دنیایی کاملا مردانه. تنها زنی که توانست «نه» بگوید. و این «نه» خطاب بود به مردانی که جنگ را بزرگ‌ترین فضیلت انسان می‌دانستند.


 

مرگ از منظر شاعران جهان

اشاره

در مصاحبه‌ها‌یی که با شاعران بزرگ جهان از غرب تا شرق داشته‌ام این پرسش ثابت من از تک‌تک آن‌ها بوده: «انیس باتور شاعر ترک عقیده دارد مرگ تنها محرک شاعران برای سرودن است‌. از منظر ِ اونو مونو‌، فیلسوف ِ شاعر مسلک ِ اسپانیایی هم این دردِ جانگداز ِ جاودانگی‌ست که سرشتِ زندگی را برای شاعران سوگ‌ناک جلوه می‌دهد و آن‌ها را به سرودن وا می‌دارد‌. نگاه ِ شما به مرگ چگونه است؟‌»

تعدادی از پاسخ‌هایی را که دریافت کرده‌ام با شما در میان می‌نهم‌. متن کل مصاحبه‌ها که همه پیرامون شعر و شاعری‌ست در کتابی جداگانه با عنوان «در مصاحبت جان‌های شیفته» به چاپ خواهد رسید. برای آشنایی با این شاعران به زیرنویس رجوع بفرمایید‌.

فریده حسن‌زاده مصطفوی

سام همیل

سام همیل مثل شاملوی بزرگ خودمان معتقد است ترس از مرگ در مقابل ترس از مرگ ِ تدریجی ِ آزادی و انسانیت هیچ است‌. برای او رشد دیکتاتوری در سرزمینش آمریکا و زیاد شدن فاصله طبقاتی میان ثروتمندان و تهیدستان‌، بسی موحش‌تر از مرگ است‌. او در جواب سؤال من می‌گوید‌:

«‌در برابر چنین فاجعه‌ای مرگ من هیچ اهمیتی ندارد. مرگ من هر زمان فرا رسد‌، فرا رسیده است‌. چه بسا در برابر آن مقاومت کنم چه بسا به آن خوشامد گویم‌. تا فرارسیدن آن اما کاری ندارم جز‌: مشقِ شفقّت‌، مشقِ شعر‌.»

دیما.ک. شهابی

این شاعر فلسطینی مرگْ‌اندیشی ِ ذهن ِ خود را ناشی از تراژدی‌ ِ فلسطین می‌داند:

می‌پذیرم که مرگ‌، درون‌مایه‌ی شعر است‌. اگر پوست ِ شعر را خراش دهیم، در لایه‌های زیرین ِ حتی شادترین و آرام‌ترین مصراع‌ها نشانی از آن می‌یابیم. خودِ من شخصا ناچارم اعتراف کنم با شعر گفتن قصدِ چیره شدن بر مرگ دارم‌؛ امید ِ منکوب کردن ِ آن را و در عین حال آماده شدن برای آن را‌.

مرگ اندیشی ِ ذهنِ من تنها به دلیل شاعر بودن نیست‌. چگونه می‌توان فلسطینی بود و با مشاهده‌ی مردمی که نان و آب‌شان به مرگ آغشته است ذهنی داشت سرشار از شور و شوقِ زندگی‌؟ نه. انکار نمی‌کنم که روحِ نامیرای ملت من به مقاومت انس دارد اما واقعیت این است: سرنوشتی که برای فلسطین ا‌ز سوی ابر‌قدرت‌ها رقم زده شده است نابودی‌ست. در عین حال تجربه‌ی تلخ و تراژیک ِ فلسطین‌، نهضتی جهانی و فراگیر به وجود آورده که همه‌ی زشتی‌ها و پلشتی‌های ِ نژادپرستی، ملی‌گرایی و میهن‌پرستی فاشیستی را به نمایش گذاشته است‌.

کریستوفر مریل

مریل که مسیحی مؤمنی‌ست و مدتی نیز پس از حضور در مناطق جنگی به عبادتگاهی در کو‌هستان پناه برده تا در آرامش و انزوا به هر دو جهان بیندیشد در جواب این سوال می‌گوید:

مرگ انگیزه‌ای‌ست برای همه‌ی فضایل بشری همچون هنر و ادبیات‌، موسیقی و رقص‌، علوم و ریاضیات‌، فلسفه و الهیات. نیز تعیین کننده‌ی مرز ِ خلاقیت‌های گوناگون ما در‌باره‌ی موضوعی به نام زندگی. من شخصا به عنوان یک شاعر جوان سخت تحت تاثیر نوشته‌های فدریکو گارسیا لو‌رکا در‌باره‌ی دوئندو Duendo بودم‌. و دوئندو می‌دانید که اعتقاد گیتاریست‌ها و رقاصان فلامینکوست مبنی بر این‌که حضور مرگ، ذهن را تیزتر و روح را هشیارتر می‌کند و بصیرتی به هنرمند می‌بخشد که موجب خلاقیت او می‌شود. «‌اما همچون عشق تیراندازان نابینایند.» گارسیا لورکا این را می‌گوید و خاطر نشان می‌کند شاعران با تیرِ این تیراندازان نابینا که عشق و مرگ را نشانه می‌روند زخمی می‌شوند‌.

یادِ والت ویتمن و این مصراع‌های شکوهمند در من زنده می‌شود:

بی‌گمان مرگ برای پیوند دادن است همان‌گونه که زندگی.

بی‌گمان ستارگان دیگر بار پدیدار می‌شوند از پس گم شدن در نور ….

راتی ساکسنا

راتی منکر ارتباط ِ ناگسستنی ِ ذهن ِ شاعر و مرگ نمی‌شود اما‌:

شکی نیست که شاعر حتی در شب‌های شعر‌خوانی و در برابر ِ انبوه ِ مخاطبان ِ شعرش‌، سنگینی ِ نگاهِ مرگ را احساس می‌کند‌؛ زیرا شاعر به از دست دادن ِ زندگی بیشتر از دیگران حساس است. کلا شاعران به اقتضای طبیعت ِ شکننده‌شان بیشتر به مرگ فکر می‌کنند. می‌خواهم بگویم اگر خیلی‌ها فقط در انتهای عمرشان می‌میرند‌، کسانی هستند که روزی هزار بار می‌میرند و زنده می‌شوند. من یکی از آن‌ها هستم‌.

از زمان‌های قدیم اشعار ِتکان‌دهنده‌ای در‌باره مرگ سروده شده است‌. همه‌ی وداها و اوپانیشاد‌ها که اشعار ناب‌اند اشاراتِ گوناگونی به مرگ دارند‌. آن‌چه انسان را هراسناک می‌کرد نه پیوستن به دنیای مردگان که رفتن از دنیای زندگان بود. در هند ِ قدیم رسم بود وقتی پیرمرد یا پیرزنی می‌مرد‌، مرگش طی ِ مراسمی که آن را «‌جاناجایا‌» یا آخرین سفر می‌نامیدند جشن گرفته می‌شد اما مرگ ِ جوان همیشه دردناک بوده است‌. در او‌پانیشادها مرگ‌، انگیزه‌ی پیدایش ِ جهان خوانده شده است‌. بنابر‌این شعر به شیوه‌ای روان‌شناسانه‌، مرگ را تعبیر می‌کند‌. اجداد ما دنیای بعد از مرگ را جان می‌بخشیدند و در‌باره‌ی آن خیال‌پردازی می‌کردند تا انسان ایمانش را به زندگی از دست ندهد‌. واقعیت این است که مرگ‌، کششِ ما را به زندگی قوی می‌کند‌. اگر مرگ نبود‌، عشق به زندگی در ما می‌مرد‌. مرگ در حقیقت عشق است‌. در زبان ِ هندی اصطلاحی که برای مرگ وجود دارد اصطلاح عاشقانه‌ای‌ست‌. این معنا از آن استنباط می‌شود که شخص ِ مرده‌، سخت به دام ِ عشق افتاده و یادِ یار او را با خود برده است‌. جالب این‌جاست که عوام‌، شاعرانه‌تر با این مسئله برخورد می‌کنند؛ در حالی‌که فلاسفه آن را می‌پیچانند. فرهیختگان همان‌طور که اشاره کردم مرگ را به معضلی تبدیل کرده‌اند که بحث و حرف و حدیث در‌باره‌ی آن تمامی ندارد اما مردمِ عادی آن را به راحتی جزئی از زندگی دانسته‌اند‌. در فرهنگ ِ عامه‌، مرگ مرحله‌ای از زندگی‌ست‌؛ سفری که آن را پایانی نیست. نسل ِ وداها دنیای بعد از مرگ را بسیار زیبا تصور می‌کرد‌. اولین کسی که مٌرد Yama نام داشت و در آن دنیا میزبانی ِ بقیه‌ی مردگان را به عهده گرفت‌. او از مردگان ِ دیگر با موسیقی و شراب پذیرایی می‌کرد‌. من این نگرش را قابل ارج می‌دانم‌.

س.پ.ابوبکر

این شاعر هندی که به شدت نگران اوضاع جهان به خاطر سیاست‌های نادرست آمریکاست چندان با پرسش‌های فلسفی موافق نبود و نظرش را در‌باره‌ی مرگ به این چند خط محدود کرد‌:

چرا باید از مرگ بترسم؟ خبری از آمدنش نمی‌دهد و هر وقت که آمد خوش آمده است‌. اما نه این‌که فکر کنید من دوست‌دار ِ اویم‌. نه‌. اما اجتناب‌ناپذیر است؛ زیرا زندگی را برای ِ ما ممکن می‌کند‌. در یکی از اشعارم که به زبان مالایالام نوشته‌ام از مرگ چنین گفته‌ام:

‌نومیدانه امید دارم

مرگ‌، پایان ِ راه نباشد:

آه مرگ‌! کجاست فصل ِ من

در کتاب ِ خاطرات ِ تو از وصل؟

سلیا لیست آلوارز

سلیا نه‌تنها از تأیید حرف مصاحبه‌گر ابا ندارد بلکه پرسش ِ مطرح شده را عذر موجهی می‌داند برای بیان مکنونات قلبی‌اش در‌باره‌ی مرگ‌:

این گفته‌ها به نظر من حقیقت دارند‌. شعر به رغمِ تکریم و گرامی داشت ِ سرنوشت – سروده‌های سلیمان را به یاد آوریم- اشاره‌ی حُزن‌آمیزی دارد به آن‌چه هنوز هست اما دیر یا زود از دست خواهد رفت. شاید این سرشتِ محزون ِ من است که جنبه‌ی تاریک را می‌بیند اما شعر تار و پودی جز حضور ِ آشکار ِ مرگ ندارد‌. انکار ناپذیر است. وقتی می‌نویسم می‌خواهم نیست را هست کنم و رَدِ پایی بر جا بگذارم. شاعران‌، عاشقان ِ هستی‌اند؛ و تو هر چه بیشتر دل می‌بندی‌، هراس ِ از دست دادن بیشتر می‌شود‌. آیا این موهبتی‌ست یا نفرینی که شاعران به آن دچارند؟ و شاعران کیست نداند که سرشار از شعور‌، عقل باخته‌گانند؛ محکوم به دیدن ِ تاریکی و سر‌ما حتی در دل ِ خورشید ِ تابان و فروزان‌.

بیلی کالینز

بیلی کالینز شاعری که توانسته است لبخند را به لب‌های شعر بر گرداند و طنز ِ شگفت‌انگیزش عمق ِ دیگری به شعر امروز جهان بخشیده است‌، ساده و طبیعی با مرگ برخود می‌کند‌:

زیربنای شعر غرب فناپذیری ست. همین طرز تفکر ما را وا می‌دارد تا دَم را غنیمت شمریم. نگریستن به زندگی از دریچه‌ی مرگ‌، ارزش و اهمیت آن را برای ما روشن می‌کند‌. والاس استیونس راست می‌گوید که مرگ‌، مادر زیبایی‌ست. تنها آن چه فنا می‌پذیرد می‌تواند زیبا باشد و از همین روست که گل‌های مصنوعی احساسات ِ ما را بر نمی‌انگیزند.

آنی فینچ

آنی فینچ که شعرش همان آنی را دارد که حافظ می‌فرماید در مورد مرگ نگاهی هم به عرفان شرق می‌اندازد‌:

رابطه‌ی شاعر با مرگ سرشار از جذبه و گریز است. هم از آن می‌هراسد و هم به آن دلبسته است‌. اندیشیدن به مرگ‌، چه مرگ ِ خودمان یا کسی که دوست می‌داریم‌؛ زیباترین و دردناک‌ترین احساسات را در ما بر می‌انگیزد‌. حتی اندیشه‌ی دردناک ِ گذرِ لحظه‌های هرگز باز‌نگشتنی‌، تا پنهان‌ترین لایه‌های درونی ما را متلاطم می‌کند‌. در عین حال شعر تنها زاییده‌ی ذهن مرگ‌اندیش نیست‌. نمونه‌اش مولانا جلال‌الدین که بسیاری از اشعار زیبایش را در لحظات شیدایی ِ ناب‌، در اوج استغنا و احساس یگانگی با آن قدرت ِ لایزال سروده است‌. شاید آن‌جا که مرگ‌، ما را در آستانه‌ی یاس رها می‌کند تا ورطه‌ای عظیم را زیر ِ پای خو‌د گشوده ببینیم‌، آفرینندگی به یاری ما می‌شتابد تا کلمه به کلمه سرود ِ زیستن را بنویسیم‌.

مالایکا کینگ آلبرشت:

این شاعر از طرفداران درجه یک ملل خاور میانه است و محالف سرسخت ظلم و استبداد ابر قدرت ها . قلب مهربانش که سال های سال درد ِ همدردی با کودکان ستمدیده و بی پناه خیابانی را تاب آورده ، مرگ را از منظر تولد کودکانش ارزیابی می کند :

«اما بسیاری از شاعران بهترین اشعارشان را در سال هایی می نویسند که به اقتضای جوانی و تندرستی حضور ِ مرگ را حتی در دوردست ِ خود نیز احساس نمی کنند . آن ها انگیزه های زیرو رو کننده ای همچون عشق یا فراق دارند . با این همه من با انیس باتور و صوفی موافقم که شعر ، راز ِ دریا دلی ِ خود را مدیون ِ احساسِ هراس از مرگ است.»

خود ِ من به خاطر ِ آگاهی از دیر یا زود ِ مرگم، قدر شناس ِ هر سپیده دمی هستم که آغاز می کنم اگر چه انسان هر گز نمی تواند شاکر ِ همه ی نعمت ها و موهبت هایی باشد که فقط در غیبت آن ها متوجه ی اهمیت شان می شود . تولد بچه هایم چهره ی واقعی ِ زندگی و شور ِ هستی را به من نشان داد و بیماری و بیم ِ از دست دادن ِ آن ها در لحظاتی که در بیمارستان بر بالین شان بیدار می نشستم و یا دستشان را در دست ِ جراح می گذاشتم همدردی ِ کلمات را بر انگیخت و به سوی شعر سوقم داد.

❋ ❋ ❋

سلیا لیست آلوارز Celia Lisset Alvarez

از پدر و مادری کوبایی در میامی‌، فلوریدا زاده شد و تحصیلاتش را در دانشگاه همین شهر به پایان برد. او اکنون در دانشگاه سنت توماس تدریس می‌کند‌. اشعارش در بسیاری از نشریات معتبر شعر در آمریکا و انگلیس به چاپ رسیده‌اند و تازه‌ترین کتابش برنده‌ی جایزه‌ی بهترین کتاب شعر شده است‌.

س.پ.ابوبکر C.P.Aboobacker

شاعر و مترجم و استاد دانشگاه در هندوستان است‌. وی از نوجوانی در نهضت‌های انقلابی و اصلاح‌طلبانه شرکت فعال داشته و مقالات متعددش پیرامون مسائل و مشکلات سیاسی جهان ِ معاصر از پرخواننده‌ترین مقالات روزنامه‌هاست‌. وی در آخرین مقاله‌ای که در نشریه‌ی تانال آن‌لاینThanalonline به سردبیری خود منتشر کرده رسما از مجامع بین‌المللی خواستار محاکمه و اعدام جرج بوش به عنان جنایتکار جنگی شده است.

دکتر راتی ساکسینا Rati Saxena

شاعر، مترجم و متخصص زبان سانسکریت است‌. او سه مجموعه شعر به زبان هندی منتشر کرده است و یکی به زبان انگلیسی و مالایالا. وی علاوه بر این دارای تالیفات متعددی در زمینه‌ی ایندولوژی و ادبیات ِ ودیکت VEDICT (وابسته به ودا VEDA هر یک از چهار کتاب مقدس هندوها‌) است. از میان جوایز گوناگونی که از داخل و خارج کشور نصیب او شده می‌توان از جایزه‌ی معتبر اکادمی‌KENDRA SAHITYA نام برد که به عنوان بهترین شاعر و مترجم سال ۲۰۰۰ به او تعلق گرفته است‌. وی موسس سایت ادبی کریتیا Kritya است.

دیما.ک. شهابی Deema K. Shehabi

شاعری فلسطینی است و در کشور‌های عربی بزرگ شده است. در سال ۱۹۸۸ به آمریکا رفت و تحصیلاتش را در رشته‌ی روزنامه‌نگاری تکمیل کرد. اشعارش در بسیاری از گلچین‌های ادبی آمریکا و نشریا‌ت بین‌المللی دنیا به چاپ رسیده و مورد توجه واقع شده است‌.

وی نامزد دریافت جایزه‌ی Pushcart یکی از مهم‌ترین جوایز ادبی آمریکاست.

آنی فینچ Annie Finch

در دانشگاه درس می‌دهد و مدیر بخش خلاقیت ادبی‌ست. او علاوه بر تدریس، مترجم آثارِ کلاسیک است‌. با آن‌که نامش در دائرهٔ‌المعارف‌های آمریکا به عنوان یکی از ده شاعر ماندگار معاصر ثبت شده است اما در کمال تواضع و فروتنی نظر جوان‌تر‌ها را در‌باره‌ی اشعارش جویا می‌شود‌. او مقالات متعددی نیز در‌باره شعر دارد. وی با همکاری موسیقی‌دانان اپرایی بر اساس اشعار مارینا تسوه تایوا و لوییز لابه تالیف کرده است‌. کتاب‌های شعر او مثل «‌حوا‌» و «‌ساحل ِ زیر آبی‌» توانمندی او را در شعر موزون و مقفی و نیز شعر ِ آزاد نشان می‌دهد.

بیلی کالینز Billy Collins

ملک‌الشعرای آمریکا در هشت سال ِ اخیر است‌. در رده‌ی شاعرانِ آکادمیک به شمار می‌آید؛ اما در اشعارش موضوعاتی بسیار ساده و گاه پیش پاافتاده را از منظری بسیار غریب مطرح می‌کند؛ چندان که مخاطب از هشیاری ِ غرق شده‌ی خود در دست‌آوردهای تکنولوژی شرمنده می‌شود‌. بیلی کالینز میان شعر خوانان ِ آمریکایی محبوبیتی بی‌نظیر دارد اما بسیاری از شاعران ِ مبارز ِ جهان که مخالف عملکردهای دولت بوش هستند کالینز را به خاطر بی‌اعتنایی ِ شعرش به مسایل سیاسی محکوم می‌کنند‌.

کریستوفر مریل Christopher Merrill

در دانشگاه Holly Cross ادبیات تدریس می‌کند‌. وی ریاست ِ گروه بین‌المللی نویسندگان ِ دانشگاه ِ آیوا را نیز عهده‌دار است‌. مجموعه‌ی اشعاری که از او به چاپ رسیده عبارت‌اند از‌: «‌سیاه مشق‌ها‌»‌، «تب و تاب‌ها» و «‌آتش بیدار‌» که به خاطر آن جایزه‌ی بهترین کتاب شعر را از آکادمی شعرای آمریکایی برده است‌. کتا‌ب‌های دیگر او در زمینه‌ی ادبیات ِ غیر داستانی از این قرارند‌: پل کهنه‌، جنگ ِ سوم بالکان و عصر پناهندگی، چمن سرزمینی دیگر، سفر به دنیای فوتبال، تنها ناخن‌ها باقی می‌مانند و صحنه‌هایی از جنگ‌های بالکان‌.

سام همیلSam Hamill

به سال ۱۹۴۳ به دنیا آمد و د‌ر جنگ جهانی دوم پدر و مادرش را از دست داد. بعد از اتمام ماموریت خود در تفنگداران ِ دریایی ِ آمریکا (‌که طی آن به مطالعه و تمرین ذن ((ZENپرداخت‌) وارد کالج ال.آ.والی و دانشگاه کالیفورنیا‌، سانتا باربارا شد؛ جایی که جایزه‌ی بهترین سردبیر را از آن ِ خود کرد‌. در سال ِ ۱۹۷۲ موسسه‌ی انتشاراتی کوپر کانیون Copper Canyon را تاسیس کرد که تا این زمان مدیریت هنری آن را به عهده دارد. سام همیل در ژانویه‌ی ۲۰۰۳ از سوی همسر پرزیدنت بوش ریاست جمهوری آمریکا برای شرکت در شب شعر به کاخ سفید دعوت شد اما وی با تاسیس سایت شاعران ضد جنگ رسما مخالفت خود را با سیاست‌های ددمنشانه‌ی کاخ سفید اعلام کرد و انتخاب مجدد بوش را مقطع تاریخی شرم‌آوری برای آمریکا دانست‌: سقوط آزادی در آمریکا.

مالایکا کینگ آلبرشت Malaika King Albrecht

سال ها به عنوان مشاور کودکان ستمدیده کار کرده و تجربیات گرانبهایی برای شعر عمیق و انسانی خود فراهم اورده است . این شاعر با بسیاری از نشربات ادبی مثل Pedestal Magazine, Poetry Southeast همکاری دارد و نوشته هایش در آنتولوژی های معتبری به چاپ رسیده است . وی با دوفرزندش در کارولینای شمالی زندگی می کند و به طور مرتب در جلسات شعری که برای نو آموزان ترتیب می دهد آن ها را با نمونه هایی از بهترین شعر های جهان آشنا می کند. او امیدوار است بتواند اهمیت و قدرت کلمات را به نسل جدید بیاموزد .