فیروزه

 
 

تصادف

حسین معززی‌نیاطبق عادت هر روزه وارد میل‌باکس می‌شوم تا ای‌میل‌های جدیدم را چک کنم. در بین نامه‌های جدید، نامه‌ای از آقای ناصر رفیع به چشم می‌خورد که پیش از این که بازش کنم، سطر اولش در صفحه‌ی اصلی قابل مشاهده است: «فکر نمی‌کردم یک روز بخواهم این خبر را به کسی بدهم…» بقیه‌ی نامه را هنوز نمی‌توانم بخوانم. روی نامه کلیک می‌کنم و منتظر می‌شوم متن کامل بیاید. دلشوره پیدا می‌کنم؛ این اولین بار است که نامه‌ای از آقای رفیع دریافت می‌کنم و شروع نامه به شکلی نیست که بشود انتظار یک نامه‌ی معمولی را داشت. متن کامل می‌آید: خبر این است که آقای اسدی در یک تصادف کشته شده و بدنش فردا در آمل به خاک سپرده خواهد شد. نامه، کوتاه و ساده و قابل فهم است و در چند ثانیه محتوایش را آشکار می‌کند، اما انگار کندذهنی پیدا کرده‌ام، انگار زبان فارسی را فراموش کرده‌ام، بی‌دلیل خیره می‌شوم به مونیتور و چند بار پشت سر هم نامه را می‌خوانم. به هر جمله مدتی خیره می‌شوم. محتوای خبر روشن است، پس دارم دنبال چه می‌گردم؟ کمی طول می‌کشد تا بفهمم یک تجربه‌ی تکراری در حال طی شدن است. یک بار دیگر همان موقعیت همیشگی؛ حیرت‌زدگی از شنیدن خبر مرگ کسی که قرار نبوده یک روز

به همین سادگی بشنوی که دیگر زنده نیست و از این به بعد به جای آن که آینده‌ای برای او متصور باشی و خبر فعالیت‌های جدیدش را پیگیری کنی، باید به گذشته خیره شوی و خاطراتت را بکاوی و هر آن‌چه را از او در ذهن‌ات باقی مانده به عنوان تنها بازمانده‌های کسی که دیگر نیست، مرور کنی. یک‌دفعه همه چیز متوقف می‌شود، یخ می‌زند، زمان می‌ایستد و تو ناچاری به پایان کار یک آدم فکر کنی و آماده شوی که پرونده‌ی او را در ذهنت ببندی و از این به بعد فقط با رجوع به خاطراتت او را تجسم کنی. خاطراتی که به تدریج محو و رنگ‌پریده می‌شوند و وضوح‌شان را از دست می‌دهند. این مهم‌ترین و مقاوم‌ترین قانون تغییرناپذیر دنیای ماست: خبر مرگ را می‌شنوی، حیرت‌زده می‌شوی، عجز خودت را در مقابل واقعه‌ای که روی داده با تمام وجود درک می‌کنی و چاره‌ای نداری جز آن که موقعیت جدید را بپذیری. و حداکثر این که یک بار دیگر به خودت یادآوری کنی که قاعده‌ی عالم همین است و باید با این آگاهی زیست که مرگ تا همین اندازه به ما نزدیک است و هر لحظه ممکن است یک دوستی را پایان دهد، یک آشنایی را به پایان برساند و از همه مهم‌تر این که گریبان‌گیر خودت شود و کارت را یکسره کند و برنامه‌ریزی‌ها و آینده‌نگری‌هایت را خاتمه دهد.

مرحوم آقای اسدی یکی از سه چهار نفری بود که اولین خاطرات من از حضور در سلسله کلاس‌های تدریس سینما در دفتر تبلیغات شهر قم را شکل می‌داد. او از اولین دوره‌های این کلاس‌ها حضور مستمر داشت و از پیگیرترین و علاقه‌مندترین افراد محسوب می‌شد و با این که بسیار محجوب و کم‌حرف بود، همان معدود جملاتی که می‌گفت نشان‌دهنده‌ی شدت علاقه‌اش به پیگیری مباحث تئوریک سینما و تسلط بر این حوزه بود. در سال‌های اخیر من در کلاس‌های متعددی در قم حضور داشته‌ام و افراد زیادی را سر کلاس‌ها دیده‌ام و طبعاً عده‌ای از آن‌ها را در گذر زمان فراموش کرده‌ام، اما جمع بچه‌هایی که به همراه آقای اسدی اولین دوره‌های کلاس‌های تحلیل فیلم دفتر تبلیغات را تشکیل می‌دادند، به دلیل استمرار آن کلاس‌ها انس و الفت متفاوتی با همدیگر و با من پیدا کردند و به طور کلی حال و هوای آن دوره‌ها با کلاس‌های دوره‌های آینده در مراکز بعدی بسیار متفاوت بود. آقای اسدی کم‌حرف و محجوب بود، اما شور و اشتیاق شدیدش به مباحث، در چشم‌هایش نمایان بود و هرگاه فرصتی می‌یافت این شور را در کلامش هم نمایان می‌کرد. ارتباط ما به شهر قم و کلاس‌های دوره به دوره محدود نشد و بعداً در ایام برگزاری جشنواره‌ی فجر هم او را در سالن رسانه‌ها ملاقات می‌کردم و درباره‌ی فیلم‌های جدید سینمای ایران گپ می‌زدیم. سال گذشته که در مدرسه‌ی اسلامی هنر تدریس می‌کردم، او را در اتاق آرشیو فیلم ملاقات کردم و فهمیدم مشغول سر و سامان دادن به آرشیو فیلم آن مرکز است. از آن به بعد، هر هفته قبل یا بعد از کلاس گپ و گفت شیرین و جذابی داشتیم درباره‌ی فیلم‌هایی که باید رد و بدل کنیم و معمولاً صحبت‌مان آن قدر به درازا می‌کشید که یکی از مسئولین مدرسه می‌آمد و به نحوی تذکر می‌داد که دیر شده و باید برویم سر کلاس. هنوز هم تعدادی از فیلم‌های امانت‌گرفته‌شده و تعدادی دیسک خام پیش من مانده که قرار بود به دستش برسانم تا آرشیوش را کامل‌تر کند. وضعیت عجیبی است؛ فکر نمی‌کردم قرار باشد روزی بنشینم و برایش مرثیه‌سرایی کنم. آدم وقتی در موقعیت استاد و شاگردی نسبت به جمعی قرار می‌گیرد، فکر می‌کند آن‌ها همیشه هستند و خودش ممکن است زمانی نباشد. آمادگی چنین وضعیتی را نداشتم. می‌گوییم که تصادف بوده و ظاهراً «تصادف» به معنای واقعه‌ای ناگهانی و پیش‌بینی‌نشده و خارج از اختیار ماست. در سال‌های اخیر این چندمین بار است که عزیزی را به واسطه‌ی همین تصادف‌ها از دست می‌دهم؛ آخرین‌هایش مرحوم مهرزاد مینویی و مرحوم آقای مددپور بودند و حالا هم که مرحوم اسدی. در سال‌های دورتر مرگ‌ها و جدایی‌ها «شهادت» نام می‌گرفتند که به هر حال صرف شهید نامیده شدن با خودش نوعی تسلی خاطر به همراه می‌آورد. اما این مرگ‌های جاده‌ای و تصادف‌های ماشینی، عجیب تلخ و آزاردهنده و تأسف‌بارند. چیز دیگری ندارم بگویم جز آن که دعا کنم خداوند به روح مرحوم آقای اسدی آرامش بخشد و او را بیامرزد و به پدر و مادر و همسر و فرزندان و دوستانش صبر عطا کند و مرا هم دیگر در چنین موقعیتی قرار ندهد. هر چند که بعید است این درخواست آخری محقق شود و همیشه باید منتظر بود کسی پیدا شود و بخواهد خبری را بدهد که فکر نمی‌کرده روزی برسد که مجبور شود آن را نقل کند… خدا عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر فرماید.


 

آخرین برگ سفرنامه باران

نمی‌دانم… می‌گویند این‌گونه نوشتارها را باید این شکلی شروع کرد:
«بازگشت همه به سوی اوست…»

و یا شاید:
«انا لله و انا الیه راجعون…»

ولی می‌خواهم در مطلع این قافیه بمانم… دست‌دست کنم و آن‌قدر باسمه و بازگشت همه و انا لله کنم تا شاید… تا شاید فرصتی پیش آید… فرجه‌ای که کسی… غریبه و آشنایش مهم نیست… از راه برسد و بگوید همه‌ی این روزهای گذشته خیال کابوس‌واری ناشی از تب و مرض دنیا بوده است و آن‌چه دیدیم و شنیدیم و خواندیم و بردیم و به خاک سپردیم همه تکه‌هایی از آن کابوس دهشتناک بودند نه حقیقتی که اکنون در سوگ آن نشسته‌ایم.

ای‌کاش قوه‌ی شمارش و ریاضی‌ام از کار افتاده بود… چرا که دوست ندارم بدانم چند روز بی‌تو گذشته است ولی من هنوز زنده و سرحال نشسته‌ام و دارم برایت نامه می‌نویسم… دوست ندارم باور کنم رفیق می‌رود ولی دیگرانی که او را عزیز می‌شماردند، زنده می‌مانند و روزی روزگاری یاد دوست از دست رفته در میان همه‌ی خاطرات و خطرات روزمره محو می‌شود و سهم آن‌که رفته، تنها آهی و یادش بخیری می‌شود…

که من خوب می‌دانم سهم تو بیش از این‌هاست.

دوستانت از من خواسته‌اند چیزی برایت بنویسم… چیزکی در سوگ تو… نوشتاری که باید در آن به همه‌ی ویژگی‌های تو اشاره شود… و من چه اندازه کارم سخت است؛ چرا که می‌دانم تو چه‌قدر بیگانه بودی با این بزرگداشت‌های حقیرانه و سوگواره‌نویسی‌های پس از مرگ سهراب… ولی باور کن دل ما در غم تو این‌گونه آرام می‌گیرد… این‌جا میان دوستانت پریشانی را به نرخ رایگان توزیع می‌کنند و غم دوری و تنهایی را نذری می‌دهند. و تو چه می‌دانی که ما چه می‌کشیم.

با این‌همه تحمل کن. زیاد طولش نخواهم داد.

از چه بگویم! از آن تابلو‌خط‌های بی‌خطاطی که این روزها همه دوست دارند برای دیده شدن‌شان آن‌ها را بر دیوارها بکوبند و برایت نمایشگاهی دست و پا کنند… یادت می‌آید چه اندازه حساس بودی که نکند در این نقل و انتقال‌ها و چسباندن‌ها و برداشتن‌ها، دست تطاول ما تاولی بر چهره‌ی آن خط‌ها بیندازد.

و حال آن خط‌ها خطاط‌شان را کم دارند و فضای خانه‌ات صدای قِژ قِژ قلمت را.

تصویری که از تو دارم تصویری تمام‌قد است از مردی عینکی با صورتی اصلاح شده و پیشانی‌ای بلند با لبخندی پنهان در چهره‌ای مهربان که همیشه در دستانش کیفی بود حجیم از همه کتاب‌هایی که آخر شب تلنبار می‌کرد تا شب را با خوانش آن‌ها به صبح صادق پیوند زند.

خوب یادم هست هرگاه کتابی را می‌گشودی نور دیگری در چهره‌ات نمایان بود و چه‌قدر دوست داشتی لذت توصیف‌ناشدنی خواندن تکه‌هایی از کتابی را که خوانده بودی با ما قسمت کنی و البته هیچ‌گاه منتظر نمی‌ماندی تا ما تو را در این ضیافت همراهی کنیم و خود با آن صدای دلنشین و لحن آرام برای‌مان می‌خواندی.

و اشعار شفیعی کدکنی گویی نان سفره‌ی ضیافت تو بودند.

دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم تا مرثیه ننویسم ولی مگر می‌شود. همه چیز بوی تو را می‌دهد و انگار دنیا با ما که می‌خواهیم خودمان را به فراموشی مرگ تو بزنیم سر لج دارد. همه چیز یاد تو را زنده می‌کند. این روزها دوستانت در تدارک نمایشگاه کتاب‌اند و چه‌قدر جای خالی تو احساس می‌شود. جای تویی که کتاب‌ها را به‌تر از مؤلفان و ناشران‌شان می‌شناختی. گمانم جز ما، کتاب‌ها نیر دلتنگت باشند. دارد اول ماه نزدیک می‌شود و آن صف‌های به هم پیوسته از آدم‌هایی که می‌آمدند و می‌ایستادند تا مرحمتی امام زمانشان را بگیرند، تو را کم دارند. تویی که دیگر باید اسمت را از استان مازندارن برگیریم و به جمع مرحومین بفرستیم.

این روزها بوی فاطمیه می‌آید و من تصویری یگانه از تو دارم. دست امیرحسینت را می‌گرفتی و آرام‌آرام از آن سر شهر می‌آمدی و در جمع عزاداران می‌نشستی و پیش از آن‌که تو را ببینیم و لختی با تو به صحبت بنشینیم، می‌رفتی.

و همه‌ی درد ما از این رفتن‌هاست.

خیلی دوست دارم بگویم راحت شدی. مادرت آن لحظه که دوستانت تو را به طواف امام‌زاده ابراهیم شهرت برده بودند، آرام خود را به بالای قبر خالی‌ات رسانده بود و با آن نجوا می‌کرد که تو راحت شدی و دیگر کاستی‌ها و ناداشته‌های دنیوی‌ات تو را آزار نمی‌دهند و من در آن لحظه‌ها می‌دانستم روحت می‌خندد. چرا که تو هیچ‌گاه در دنیا ناراحت نزیستی. شاید دنیا از دست تو راحت شد؛ از دست مردی که همه‌ی ما از آن آرامش و طمأنینه‌ی تمام‌ناشدنی و بی‌علتش حرص می‌خوردیم. یادت هست که در هر نزاعی به طرفهٔ‌العینی که تنور مجادلات داغ می‌شد کنار می‌کشیدی و تلاش همه‌ی ما برای درافتادن با تو به شکستی محتوم ختم می‌شد که تو در آن لحظه‌ها زیستن با کتاب شعری و خواندن داستانی را به ماندن در دعواهای کودکانه‌ی ما ترجیح می‌دادی. به راستی که این روزها دعواهای ما تو را کم دارند.

راستی جایت خالی، چند شب پیش بارانی گرفت. دیدنی بود. آن شب چه‌قدر دلم برایت تنگ شد؛ برای تو که در آخرین بارش باران بهار زندگی‌ات، درست هفته‌ای پیش از سفر همیشگی‌ات مرا مهمان اشعاری کردی که گاه و بی‌گاه بر صفحه گوشی تلفن همراهم نقش می‌بست:

آخرین حرف سفرنامه‌ی باران این است
که زمین چرکین است
و این بارش باران، دیگر کسی برایم شعری نمی‌فرستاد.

از چشمان دیگران می‌خوانم که نوشتارم طولانی شده است. مانند همه‌ی نوشتارهای دیگرم که وقتی برای ویرایش و پیرایش برایت می‌فرستادم با آن لحنی که جدی و شوخی‌اش را نفهمیدیم و دیگر نخواهیم فهمید، می‌گفتی:

پسر! یه کم خلاصه‌تر بنویس.

باید حکایت غصه‌ها را تمام کنم ولی برایم سخت است این آخرین فرصت واگویه کردن دلتنگی‌ها را با تو وانهم و از جمع دوستان پریشان‌حالت دور شوم. آخر هنوز آهنگ صدایت در گوش‌مان غریبه نشده است. یاد تو بدجور همه‌ی منافذ ذهن‌مان را پر کرده است. این روزها مدام کارمان شده سرک کشیدن به خاطره‌های مشترک تا شاید تو را در بین سطر‌سطر آن خاطرات بتوانیم زنده کنیم. و زنده کنیم یاد تو و آن کتاب‌خانه‌ای را که به همتت برپا شد و این روزها داغدارِ نبودن توست. یاد آن همه اشعاری را که در حسرت ترجمه‌شدن به دست تو خواهند سوخت. یاد همه‌ی آن کاغذهایی را که در حسرت سیاه‌مشق‌های تو سفید خواهند ماند. یاد همه‌ی کلمات درهم و برهمی را که دوست داشتند به سرانگشت تو از نو چیده شوند و ویراسته شوند ولی حال در پریشانی، با ما شریک‌اند. اکنون در حسرت در آغوش کشیدن تو مانده‌ایم، در حسرت بوسیدن آن پیشانی بلند که این روزهای آخر ترک برداشته بود.

یادم رفت بگویم که خانه‌ی نو مبارک. جایت هم دوست‌داشتنی بود؛ زیر آن درخت سبز در آن قبرستان آباد در کنار آن امام‌زاده‌ی خاموش، خواب مرگ چه اندازه لذت دارد! در حقت رفاقتی کردیم و شب جمعه‌ای تو را به دست خاک سپردیم تا از دست پرسش‌های کلیشه‌ای نکیر و منکر در امان بمانی که خوب یادم هست چه اندازه از کلیشه‌ها گریزان بودی.

دلم برایت نمی‌سوزد! چون می‌دانم جایی که هستی به‌تر از این‌جاست. دلم برای امیرحسینت می‌سوزد، برای صبای کوچک که طعم تو را هیچ نچشید، برای آن دو که می‌توانستند در کنار تو قد بکشند و از پدرشان مهربانی و آرامش فراگیرند ولی اکنون ما مانده‌ایم و بدهکاری‌هایمان به تو، حسرت شب‌هایی که با هم ننشستیم، حسرت کتاب‌هایی که با هم نخواندیم، حسرت سفرهایی که نرفتیم و حسرت درد و دل‌هایی که نگفتیم… .

باور کن سخت است روزگاری را سپری کردن که بخواهیم تو را در نهایت به قاب عکسی خلاصه کنیم و گاهگاهی که چشم در چشم تو می‌شویم آهی بکشیم و بعد سرخود گیریم و پی دنیای خویش رویم. راستی اگر کسی، غریبه‌ای از ما بپرسد این عکس کیست، چه‌قدر طول می‌کشد تا تو را برایش تعریف کنیم.

دیشب برای پایان دادن به این نوشتار، بسیار با خودم کلنجار رفتم. گوشی تلفن همراهم را به امید دیدن پیامی از تو جست‌وجو کردم… آخرین پیامی که در آن غروب بارانی برایم فرستادی به دادم رسید:

شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست

* محمدرضا اسدی یکی از یاران خوب فیروزه بود که سوم اردیبهشت بر اثر سانحه رانندگی درگذشت


 

ایناریتو؛ نابغه‌ای صاحب سبک یا متظاهری فرصت طلب؟

محمد رضا اسدیمدت‌هاست با خودم کلنجار می‌روم که به قولم وفا کنم و نوشته‌ای درباره ایناریتو و ویژگی‌های سینمایش بنویسم. آنچه مرا از این کار باز می‌داشت، جدا از تنبلی و بدقولی معمول، تردید و دودلی من درباره این فیلم‌ساز و شیوه فیلم‌سازی اوست. این تردید در بازبینی آثار او بیشتر و بیشتر گریبانم را گرفت و همچنان رهایم نمی‌کند. چه می‌شود کرد؟ تصمیم گرفتم بدون این که به خودم دروغ بگویم، آنچه می‌اندیشم را به قلم بیاورم؛ شاید همین نوشته بهانه‌ای شود و کسی با خواندن آن، مرا از تردید به در آورد. از این رو، نوشته‌ام به دو بخش تقسیم خواهد شد؛ چرا که به عقیده بنده، با سینمای ایناریتو می‌توان به دو طریق رو به رو شد؛ یا جانب‌دارانه، ذوق‌زده، شیفته و مرعوب یا با نگاهی نقادانه، پرسشگر و حتی بدبین. هر کسی می‌تواند پس از خواندن این نوشتار، یکی از این دو دیدگاه را بر دیگری ترجیح دهد.

دیدگاه نخست

از ویژگی های مشترک فیلم‌های ایناریتو، یکی فیلم‌نامه‌نویس آن‌ها، گی‌یرمو آریاگاست، دیگری مدیر فیلم‌برداری هر سه فیلم، رودریگو پریه‌تو و آهنگساز، گوستاوو سانتائولایا که یادآور برخی همدلی‌ها و همکاری‌های جاودان تاریخ سینماست که به آفرینش آثاری بزرگ انجامیده است؛ مانند همکاری اینگمار برگمان بزرگ با فیلم‌بردارش، سون نیکویست در بیشتر فیلم‌هایش، همکاری برناردو برتولوچی با فیلم‌بردار بسیاری از فیلم‌هایش، ویتوریو استورارو، همکاری وودی آلن با گوردون ویلیس، فیلم‌بردار چندین فیلمش، همکاری فدریکو فللینی با نینو روتا، آهنگساز بیشتر فیلم‌هایش، همکاری سرجو لئونه با آهنگساز بزرگ، انیو موریکونه و تونینو دلی‌کولی، فیلم‌بردار بسیاری از فیلم‌هایش، همکاری مارتین اسکورسیزی با تلما شون‌میکر، تدوینگر بسیاری از فیلم‌هایش و همکاری جان فورد کبیر با جان وین.

نکته مهم درباره ایناریتو این است که او کارگردانی را خوب بلد است و به سبکی ویژه و منحصر به فرد دست یافته است که این برای فیلم سازی نوپا و جوان در اندازه های او، کم دستاوردی نیست. فضاسازی او از مکان‌های مختلفی که داستان‌هایش در آن‌جا روی می‌دهد، شگفت‌انگیز است؛ مراکش، مکزیک، آمریکا، ژاپن و… . یکی از ویژگی‌های سبک بصری ایناریتو در قریب به اتفاق نماهای هر سه فیلم، استفاده از دوربین روی دست، به گونه‌ای کاملاً حرفه‌ای و متناسب با قصه فیلم‌هاست. تدوین فیلم‌ها نیز در هر سه فیلم، برآمده از سبک خاص کارگردان، در خدمت نوع بیان قصه قرار دارد. از همه درخشان‌تر و در عین حال عجیب‌تر، چگونگی بازی گرفتن از بازیگران حرفه‌ای و حتی سوپراستارهای هالیوودی، در کنار نابازیگرانی محلی است که برخی برای نخستین بار، با پدیده‌ای به نام دوربین فیلم‌برداری رو به رو شده بودند. موسیقی تأثیرگذار سانتائولایا نیز تا عمق جان بیننده نفوذ می‌کند و بعید است پس از پایان فیلم، دست کم بخش‌هایی از آن، هرگز از یاد برود.

دیدگاه دوم

بگذارید این گونه بگوییم که ایناریتو با این نوع فیلم ساختن قصد گنده‌گویی و تظاهر به بیان سخنان بزرگ یا به عبارتی، سر دادن شعارهایی جهانی است. این نکته به ویژه با برگزیدن نام بابل برای فیلم اخیرش و شعارهای سنجاق شده به آن، بیشتر جلوه‌گر می‌شود؛ داستان برج بابل و اختلاف زبان‌های ابنای بشر و در نتیجه، پراکندگی و از هم گسیختگی آنان و زبان همدیگر را نفهمیدن و مشکل همیشگی عدم ارتباط و … . فیلم‌ساز برای بیان این شعار، از همه چیز بهره برده است؛ از موسیقی نالان و بسیار مؤثر تا فیلم‌برداری روی دست برای واقع‌نمایی رخدادها و تدوین کوبنده و استفاده از جامپ‌کات‌های فراوان و شیوه روایی به هم ریخته و تصویر دلخراش زندگی بدوی در بیابان‌ها و بیغوله‌های مراکش و ترسیم مشکل ارتباطی دخترک گنگ ژاپنی با آن شیوه رقت‌انگیز که گویا به عمد، می‌خواهد به هر قیمتی، دل مخاطب را بلرزاند و اشک او را درآورد (جسارتاً باید گفت، به شیوه فیلم‌های هندی).

اما جالب‌ترین و مهم‌ترین نکته درباره فیلم‌های ایناریتو، ساختار اپیزودیک و نوع روایت پاره‌پاره او از داستان، در هر سه فیلمش است که در دو فیلم عشق سگی و بابل، تا حدودی متعادل و منطقی است؛ اما در ۲۱ گرم، به اوج خود می‌رسد و قدری افراطی، دیوانه‌وار و متظاهرانه است. این فیلم به لحاظ شیوه روایت، بی‌سابقه‌ترین فیلم تاریخ سینماست و همین موجب معروفیت بیش از حد او شده است. ماجراهای این فیلم به تکه‌های بی‌شماری تقسیم شده و بدون نظم و ترتیب، در لابه‌لای هم چپانده شده است؛ به گونه‌ای که تماشاگر برای فهم داستان به طور کامل، ناچار است چند بار فیلم را ببیند و تکه‌های پراکنده پازل‌وار داستان را در ذهن، کنار هم بچیند تا روایتی سر راست از آن به دست آورد. اصلاً باید دید چه اصراری است که یک کارگردان که سه فیلم بیشتر نساخته، در هر سه آن‌ها، چنین شیوه‌ای از روایت را برگزیده است. آیا می‌توان پذیرفت که هر فیلم‌نامه‌ای که به دست او می‌رسد، به طور اتفاقی، دارای چنین داستانی است؟ آیا اقتضای داستان‌های او این است که این‌گونه روایت شوند و هر نوع روایت دیگری آن را ضایع می‌سازد و وی به منظور پز روشن‌فکری، متفاوت‌نمایی و کسب شهرت، دست به این کار نمی‌زند؟ آیا صرف متفاوت و صاحب سبک بودن یک هنرمند کافی است تا او را برتر از دیگران بدانیم؟

در قرن یازدهم هجری، شاعری بوده است به نام طرزی افشار که شاید بتوان او را صاحب‌سبک‌ترین شاعر جهان دانست. سبک او این است که در اشعار خویش، به وفور، از مصادر جعلی بهره برده و از هر واژه‌ای که تصورش را بکنید، مصدر جعلی ساخته است. حتی تخلصی که او برای خویش برگزیده، از همین روست که دارای طرز و سبکی شخصی و بی‌سابقه بوده است. نمونه‌ای از شعر جناب طرزی:

مبادا که از ما ملولیده باشی حدیث حسودان قبولیده باشی

چو درس محبت نخواندی، چه سود ار فروعیده باشی، اصولیده باشی

یا:

شعبان رمضان، گر بپلاوَم مَتَعَجُّب بی آش جمادیدم و بی نان رجبیدم

تردیدی نیست که حافظ و فردوسی یک‌هزارم سبک شخصی این شاعر را ندارند. شعر بزرگ‌ترین شاعران با شاعران دیگر اشتباه می‌شود؛ لیکن شعر طرزی از میان شعر هزاران شاعر، به راحتی قابل تشخیص است. اما این که او شاعر هم بوده است را جامعه تعیین می‌کند. به گفته نیما، آن که غربال به دست دارد، از پشت سر می‌آید. بوریس پاسترناک درباره انحطاط شاعران روسیه در دهه ۱۹۲۰ گفته است:

… برای من، رؤیای زبانی جدید و شکل بیان کاملاً شخصی مفهومی ندارد. به خاطر این رؤیا بود که از بیشتر آثار سال‌های بیست که فقط به دنبال تجربیات سبکی بودند، دیگر اثری نیست. فوق‌العاده‌ترین کشف‌ها زمانی اتفاق می‌افتد که وجود هنرمند لبریز از چیزی گفتنی است. در این حالت، او زبان رایج را برای بیان آن انتخاب می‌کند و این زبان در حین کاربرد، از درون دگرگون می‌شود.

* بخش پایانی این نوشتار از کتاب موسیقی شعر، نوشته استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، وام گرفته شده است.


 

پالپ فیکشن را بخوانیم

این نوشتار تکلیف کلاسی من است در کلاس‌های تحلیل فیلم‌های برتر سینمای جهان که استاد معززی‌نیا در بخش هنری دفتر تبلیغات تدریس می‌کردند. یکی از این فیلم‌ها پالپ‌ فیکشن بود و استاد از ما خواستند خلاصه سکانس‌های فیلم را به دلیل خاصیت‌های آموزشی آن بنویسیم و در ادامه بگوییم هر سکانس چه کارکردی در فیلم دارد و چه می‌خواهد بگوید. خود ایشان در مورد چهار سکانس آغازین فیلم این کار را انجام دادند و ادامه را به ما سپردند. بنابراین خلاصه چهار سکانس نخست کار استاد است و بقیه را جسارتآ بنده مرتکب شده‌ام.

❋ ❋ ❋

۱. کافی‌شاپ – ابتدای داستان – صبح زود

یک مرد و زن جوان که همدیگر را هانی بانی و پامپکین خواهند نامید، صبح زود در یک کافی‌شاپ نشسته‌اند و درباره شیوه‌های دزدی و یافتن ایمن‌ترین راه برای آن گفت‌وگو می‌کنند و سرانجام مرد زن را متقاعد می‌کند صندوق پول همین کافی‌شاپ را بزنند و جیب مشتری‌ها را هم خالی کنند.

موضوع مرکزی این سکانس: دو کارگر روزمزد معمولی می‌خواهند از کار توان‌فرسا خلاص شوند و با دزدی امورات‌شان را بگذرانند؛ اما به گونه‌ای که مجبور نشوند کسی را بکشند و در عین حال خودشان هم بی‌دلیل کشته نشوند.

قطع به تیتراژ

۲. ماشین جولز و وینسنت – صبح زود

یک سفید پوست موبلند به نام وینسنت و یک سیاه پوست موفرفری به نام جولز در حال رفتن به جایی هستند که برای ما مشخص نیست. در طول راه درباره اوضاع و احوال اروپا و شهر آمستردام گفت‌وگو می‌کنند؛ چرا که وینسنت به تازگی پس از سه سال از آمستردام به لس‌آنجلس برگشته است. به هنگام ایستادن و برداشتن اسلحه از صندوق عقب ماشین، مشخص می‌شود آن‌ها قصد ورود به ساختمان و درگیری با چند نفر را دارند. در حین ورود به ساختمان و پیش از آن‌که در آپارتمان باز شود، درباره میا، زن رئیس باندشان و شایعاتی که به او نسبت داده شده صحبت می‌کنند.

موضوع مرکزی این سکانس: دو گنگستر حرفه‌ای می‌خواهند به سراغ باندی که به رئیس‌شان نارو زده‌اند بروند و چمدانی را از آنها پس بگیرند. وینسنت به این دلیل درباره زن رئیسش کنجکاوی می‌کند که قرار است شب بعد که رئیس در سفر است، زن او، میا را به گردش ببرد. بخشی از گفت‌وگوهای وینسنت و جولز در این سکانس (قضیه رویال با پنیر و کاربرد سیستم متریک در اروپا) بلافاصله در سکانس بعدی کاربرد پیدا می‌کند.

۳. داخل آپارتمان – ادامه

سه نفر داخل آپارتمان هستند: ماروین، سیاه‌پوستی که در را باز کرده؛ راجر، جوانی که در تختخواب است؛ برت، سفیدپوستی که صبحانه می‌خورد. جولز گفت‌وگو را آغاز می‌کند و هنگامی که مکان اختفای چمدان مورد نظر مشخص می‌شود، وینسنت به آشپزخانه می‌رود، چمدان را درمی آورد و محتویات آن را بررسی می‌کند. جولز سر به سر برت می‌گذارد و به شیوه گربه، پیش از کشتن شکارش، با او بازی می‌کند. وی یکی دو دقیقه پس از آن‌که جوان داخل تختخواب را به نحو غافلگیرکننده‌ای می‌کشد، آیه‌ای از کتاب مقدس را می‌خواند و به اتفاق وینسنت، بقیه گلوله‌ها را در بدن برت خالی می‌کنند.

موضوع مرکزی این سکانس: جولز سبک منحصر به فردی در کارش دارد؛ از رفتار با قربانی‌هایش گرفته تا کتاب مقدس خواندنش پیش از ارتکاب قتل! این سکانس اگر چه در این قسمت از فیلم با شلیک نهایی گلوله‌ها پایان می یابد اما در یک‌سوم پایانی فیلم اطلاعات جدیدی را از درون خود به تماشاگر ارائه می‌دهد که همان‌ها زمینه‌ساز رخدادهای دیگری می‌شوند.

در زمینه سیاه حک می شود: وینسنت وگا و زن مارسلوس والاس

۴. کافه مارسلوس والاس – روز

سیاه‌پوست تنومندی که پشت به ما قرار دارد و صورتش را نمی‌بینیم (و به تدریج می‌فهمیم که او همان مارسلوس والاس است) با بوکسوری به نام بوچ گفت‌وگو می‌کند و از او می‌خواهد در برابر دریافت مبلغی در مسابقه بعدی‌اش شکست بخورد. بوچ پول را می‌گیرد و می‌پذیرد که در راند پنجم زمین بخورد. وینسنت و جولز در حالی که چمدان مورد نظر را هم با خودشان آورده‌اند وارد کافه می‌شوند؛ اما لباس‌های فصل پیشین را بر تن ندارند و با شلوار کوتاه و تی‌شرت آمده‌اند. مدیر سیاه پوست کافه که از آدم‌های مارسلوس است، به همراه جولز به بهانه قرار فردا شب وینسنت با میا، سربه سر او می‌گذارد. این شوخی، وینسنت را کفری می‌کند و بلافاصله دق‌دلی‌اش را سر بوچ خالی می‌کند. بوچ از تغییر حال ناگهانی و فحاشی وینسنت کاملاً حیرت‌زده می‌شود.

موضوع مرکزی این سکانس: ما اطلاعات لازم در مورد قرار و مدار مارسلوس و بوچ را دریافت می‌کنیم، ضمن این که دشمنی تصادفی که میان بوچ و وینسنت ایجاد شده، در ادامه داستان نیز به شکل تصادفی کار دست وینسنت می دهد!

۵. وینسنت به خانه لنس، فروشنده مواد مخدر می‌رود. همسر لنس که در جای‌جای صورت و بدنش سوزن فرو کرده با زنی دیگر درباره این سوزن‌ها حرف می‌زند. وینسنت از لنس بسته ای هرویین خوب و گران‌قیمت می‌خرد. او به لنس از بدشانسی‌اش می‌گوید که پس از سه سال بودن در آمستردام، به محض بازگشت ماشینش را دزدیده‌اند. هرویین را مصرف می‌کند و سرحال و قبراق راهی خانه میا والاس می‌شود.

* با لنس آشنا می شویم که در سکانس ۹ به او نیاز مبرم خواهیم داشت؛ برای نجات میا. با فضای خانه او و همسر عجیبش هم آشنا می‌شویم. افزون بر آن در خلال گفت‌وگوهای لنس و وینسنت بدشناسی‌های وینسنت بیشتر آشکار می‌شود.

۶. وینسنت با احتیاط وارد خانه میا می‌شود. میا در اتاقی دیگر، برای بیرون رفتن آماده می‌شود و از طریق دوربین مداربسته او را می‌پاید. بعد با آیفون به او می‌گوید که برای خودش نوشیدنی بریزد و منتظر بماند. میا قدری مواد مصرف می‌کند و برای بیرون رفتن به وینسنت ملحق می‌شود.

* با میا که در سکانس‌های پیشین، درباره‌اش بسیار شنیده‌ایم، آشنا می‌شویم. او زنی عیاش، سر به هوا و البته زیباست.

۷. به کافه جک رابیت اسلیم می‌روند؛ کافه‌ای شگفت‌انگیز و رؤیایی که در آن یادگارها و نشانه‌های فراوانی از تاریخ سینما به چشم می‌خورد و خدمه آن شبیه هنرپیشه‌هایی چون مریلین مونرو، جین منسفیلد، جیمز دین و … هستند. آن دو، جایی دنج برای نشستن می‌یابند و غذا سفارش می‌دهند. میا از وینسنت درباره آمستردام می‌پرسد. وینسنت درباره بازی میا در پیش‌نمایش تلویزیون می‌پرسد. میا می‌گوید: «در آن برنامه یک جوک تعریف کرده بودم که به دلیل بی‌مزه بودنش آن را برایت بازگو نمی‌کنم». وینسنت درباره آنتوان می‌پرسد که آیا درست است مارسلوس او را به خاطر ماساژ پای میا از پنجره به بیرون پرت کرده است؟ میا به کلی انکار می‌کند و سپس آن دو در مسابقه رقص کافه شرکت می‌کنند.

* از طریق گفت‌وگوهای وینسنت و میا، شخصیت بی‌خیال و خوشگذران میا را بهتر می‌شناسیم. وینسنت می‌کوشد در برخورد و گفت‌وگو با میا جانب احتیاط را از دست ندهد اما کم‌کم زیبایی و دلبری‌های میا او را جذب می‌کند.

۸. آن دو با جایزه به دست آمده از مسابقه رقص، به خانه میا برمی‌گردند. وینسنت به دستشویی می‌رود و میا با نوای موسیقی می‌رقصد. وینسنت در دستشویی با خودش درگیر است و تلاش می‌کند بر تردیدش چیره شود و خود را قانع کند که دل از میا بکند، پسر خوبی باشد و پس از خوردن نوشیدنی آن‌جا را ترک کند. در همان هنگام میا به سراغ پالتوی وینسنت می‌رود و هرویین داخل جیب او را به اشتباه به جای کوکایین به بینی می‌کشد و اوِر دوز (Over Dose) می‌کند. وینسنت چند لحظه بعد سر می‌رسد. چشمش که به میای بیهوش و نیمه‌جان می‌افتد از ترس و ناراحتی می‌خواهد سکته کند.

* اکنون گلوی وینسنت پیش میا گیر کرده و بفهمی نفهمی عاشق او شده است ولی ترس از مارسلوس مانع ابراز محبت او به میا می‌شود. درست هنگامی که وینسنت به دلیل همین ترس می‌خواهد خود را از مهلکه برهاند، میا با مصرف اشتباه مواد مخدر از حال می‌رود و او را به هچل می‌اندازد.

۹. وینسنت سراسیمه و نگران، میا را سوار اتومبیل می‌کند و دیوانه‌وار به سمت خانه لنس می‌راند. در راه با تلفن همراه ماجرا را به لنس می‌گوید. لنس می‌کوشد او را از سر خود باز کند و گوشی را می‌گذارد ولی در همان لحظه صدای گوش‌خراش ترمز و برخورد ماشین وینسنت به دیوار خانه‌اش او را از جا می‌پراند. وینسنت به او می‌گوید که «دخترک دارد روی دست من می‌میرد. اگر کمکم نکنی با مارسلوس طرف خواهی بود». لنس از سر ناچاری او را به خانه راه می‌دهد. میا به گونه‌ای باورنکردنی با تزریق آمپول به سینه‌اش بلافاصله به هوش می‌آید.

* ورق برگشته است. وینسنت که نمی‌توانست از میا چشم‌پوشی کند، اکنون تنها هم‌‌و‌غمش نجات جان اوست. سرانجام به هر زحمتی او را به خانه لنس می‌برد و به هر وسیله ممکن جان او را از عزرائیل پس می‌گیرد.

۱۰. وینسنت میای نیمه‌جان را که حالا کمترین شباهتی به آن دخترک پرشر و شور ندارد به خانه‌اش می‌رساند و از او می‌خواهد درباره ماجرای آن شب چیزی به مارسلوس نگوید. میا می‌گوید: «اگر مارسلوس بفهمد پوست سر خودم هم کنده است». با هم دست می‌دهند و قول که این راز بین خودشان بماند. سپس میا آن جوک بی‌مزه را برای وینسنت تعریف می‌کند و با او خداحافظی می‌کند. وینسنت می‌ایستد و با نگاهی حسرت بار، رفتن او را تماشا می‌کند.

* با وضعیت پیش آمده، موضوع ادامه دادن رابطه با میا کاملاً منتفی است. همین که او زنده و سالم به خانه‌اش برگشته، برای هفت پشت وینسنت کافی است؛ اما حسرتش برای همیشه به دل وینسنت می‌ماند.

۱۱. کودکی بوچ؛ او مشغول تماشای کارتون است که دوست پدرش به دیدار او می‌آید. او می‌گوید: «یک ساعت مچی طلایی برایت آورده‌ام. این ساعت را پدر پدربزرگت در ناکسویل خرید. او پس از شرکت در جنگ اول جهانی، آن‌را به پدربزرگت سپرد تا برایش شانس بیاورد؛ اما او در جنگ جهانی دوم کشته شد و ساعتش به پدر تو رسید. پدرت در گیرودار جنگ ویتنام اسیر شد و برای آن‌که ساعت به دست زردهای کثیف ویتنامی نیفتد، آن را در … خودش جای داد. پنج سال تمام این‌گونه از آن نگهداری کرد تا آن که بر اثر اسهال خونی درگذشت. پیش از مرگش، ساعت را به من سپرد تا آن‌را به تو برسانم. من هم دو سال آن را در … خودم نگهداشتم تا این که آزاد شدم و اکنون آن‌را به تو می‌دهم».

کات به بوچ در بزرگسالی که آشفته‌حال و در حالی که لباس بوکس بر تن دارد، ناگهان از خواب می‌پرد.

* موضوع اصلی این سکانس تاریخچه ابلهانه ساعتی موروثی است که معلوم نیست چه اهمیتی دارد و چرا پدران احمق بوچ این همه فلاکت کشیده‌اند تا آن را نسل به نسل منتقل کنند. در ضمن، همین ساعت در سکانس‌های آینده دردسرهای بزرگ‌تری برای بوچ در پی خواهد داشت.

۱۲. در سیاهی، نوشته ای پدیدار می شود؛ ساعت طلا

صدای گوینده رادیو که از کشته شدن حریف بوچ در مسابقه خبر می‌دهد. اسمرالدا، زن کلمبیایی راننده تاکسی به رادیو گوش می‌دهد و منتظر مسافر است. بوچ بی‌درنگ از معرکه می‌گریزد و به درون تاکسی می‌پرد. از آن‌سو، مارسلوس که خونش به جوش آمده به دارودسته‌اش می‌گوید: «برای یافتن آن مادر به خطا، اگر لازم شد تمام زمین را زیر و رو کنید». بوچ در تاکسی، خسته و بی‌حال به پرسش‌های اسمرالدا پاسخ می‌دهد. در بین راه، پیاده می‌شود، با دوستش تماس می‌گیرد و درباره مقدار بردشان در شرط‌بندی بر سر مسابقه و فرارش به ناکسویل صحبت می‌کند. سپس جلوی در متل پیاده می‌شود.

* این سکانس ادامه سکانس ۴ است. بوچ برخلاف قولش به مارسلوس، نه تنها حریف خود را شکست می‌دهد، بلکه او را با ضربه‌ای کاری به آن دنیا می‌فرستد و خود می‌گریزد و تمام نقشه‌های مارسلوس را نقش بر آب می‌کند.

۱۳. بوچ وارد متل می‌شود و با دوست‌دخترش فابین، خوش و بشی می‌کند. فابین از او می‌پرسد: «هنوز هم دوست داری مرا با خودت ببری؟» او می‌گوید: «بله». فابین می‌گوید: «من نمی‌خواهم سربارت باشم». سپس هر دو دوش می‌گیرند و بوچ به پرسش‌های احمقانه فابین پاسخ می‌دهد، کمی سربه سرش می‌گذارد، روی تختخواب ولو می‌شود و خیلی زود خوابش می‌برد.

* دوست‌دختر بوچ را می‌بینیم که چهره و رفتاری کودکانه دارد و کمی هم منگل به نظر می‌رسد. او همان کسی است که بوچ او را برای ادامه زندگی برگزیده و می‌خواهد با او به ناکسویل برود و زندگی آرامی را آغاز کند.

۱۴. صبح، هنگامی که بوچ از خواب برمی‌خیزد، از همان ابتدا عصبی و کلافه است و بهانه‌جویی می‌کند. هنگام آماده شدن و جمع کردن وسایل، ناگهان از فابین سراغ ساعت طلایش را می‌گیرد. فابین با وجود تأکید او، ساعت طلای موروثی‌اش را در آپارتمان جا گذاشته است. بوچ به شدّت خشمگین می‌شود و داد و هوار به راه می‌اندازد. سپس با ماشین فابین به سرعت به آپارتمان بر می‌گردد و ساعت را پیدا می‌کند. سپس با خیال راحت به آشپزخانه می‌رود و نان را در تستر می‌گذارد تا بخورد. ناگهان چشمش به تفنگی روی کابینت می‌افتد و همزمان صدای سیفون دستشویی را می‌شنود. بلافاصله تفنگ را به سمت دستشویی می‌گیرد. وینسنت از دستشویی بیرون می‌آید و هاج و واج روبه‌روی او می ایستد. برای لحظاتی به هم خیره می‌شوند. به محض بالا آمدن نان از تستر و با صدای «تق» آن، دست بوچ بی‌اختیار به ماشه فشار می‌آورد و چند تیر شلیک می‌شود. وینسنت غرق خون در دستشویی ولو می‌شود. بوچ سرآسیمه از آپارتمان خارج می‌شود.

* در این سکانس، به حماقت فابین بیشتر پی می‌بریم که با وجود تأکید بوچ، ساعت او را در آپارتمان جا گذاشته است؛ ولی هنگامی که بوچ در آن شرایط بحرانی که جانش در خطر است برای برداشتن ساعت به آپارتمان می‌رود، می‌فهمیم او هم در حماقت دست کمی از فابین ندارد.

جالب اینجا است که وینسنت که در سکانس ۴ بی‌دلیل به بوچ ناسزا گفته بود، اکنون از طرف مارسلوس، مأمور کشتن او شده و همین فرصت خوبی به بوچ می‌دهد تا دق‌دلی‌اش را سر او خالی کند.

۱۵. بوچ با چهره‌ای پیروز و مست غرور، خوش‌خوشان با ماشین فابین راه متل را در پیش می‌گیرد… که ناگهان پشت خطوط عابر پیاده نگاهش به نگاه مارسلوس گره می‌خورد که در حال عبور از عرض خیابان است. بدون معطلی پا بر پدال گاز می‌فشارد و او را به شدت به گوشه‌ای پرت می‌کند؛ اما به خاطر سرعت زیاد، خودش نیز به اتومبیلی دیگر برخورد می‌کند و له و لورده می‌شود. مارسلوس وقتی به خود می‌آید، بوچ را تعقیب می‌کند و نامتعادل به سویش شلیک می‌کند. هر دو لنگ‌لنگان می‌دوند. بوچ وارد مغازه‌ای می‌شود و مارسلوس هم به دنبال او. صاحب مغازه آن‌دو را به زیرزمین می‌برد و دست و پا و دهان‌شان را می‌بندد تا به همراه دوستش، زد به آن‌‌دو تجاوز کند. ابتدا مارسلوس را به اتاق بغلی می‌برند و مشغول می‌شوند. بوچ با زحمت بسیار، دست و پای خود را باز می‌کند و مارسلوس را نیز از آن وضع اسف‌بار نجات می‌دهد. مارسلوس به او می‌گوید: «حالا با هم بی‌حساب شده‌ایم، البته به شرطی که در این‌باره به کسی چیزی بروز ندهی و همین امشب شهر را ترک کنی».

* بوچ که پس از یافتن ساعت و کشتن وینسنت، خیالش راحت شده و فکر می‌کند دیگر خطری او را تهدید نمی‌کند، در تصادفی عجیب مارسلوس را می‌بیند. در حالی که فکر می‌کند با زیرگرفتن مارسلوس مشکل حل می‌شود، بلافاصله خودش تصادف می‌کند و سرانجام گرفتار آن زیرزمین کابوس‌گونه می‌شود و به طرزی معجزه آسا از آن‌جا خلاص می‌شود. اما از همه جالب‌تر آن‌که در پی رخدادهای پیش‌آمده، با مارسلوس بی‌حساب می‌شود. نکته دیگر این که مارسلوس که نخست چهره‌اش به شیوه‌ای مضحک به بیننده نشان داده نشد و کسی بود که همگان از او حساب می‌بردند، در این سکانس به بدترین شکل ممکن رسوا و بی‌آبرو می‌شود.

۱۶. بوچ به متل می‌رود و به فابین می‌گوید: «زود آماده شو، برویم». فابین مانند همیشه، سؤال‌های احمقانه می‌‌پرسد. بوچ با بی‌حوصلگی به او پاسخ می‌دهد و به او می‌گوید عجله کند. سرانجام فابین بر ترک او می‌نشیند و با هم به سوی سرنوشت می‌رانند.

* نکته خاصی در این سکانس نیست، به جز شخصیت ابله فابین و پیله‌کردنش با پرسش‌های بیهوده.

۱۷. نوشته ای در سیاهی: وضعیت بانی

برمی‌گردیم به سکانس ? ؛ جایی که جولز با عصبانیت سر به سر برت گذاشته است. این‌بار، ماجرا از زاویه دید نفر سوم این گروه که در دستشویی است روایت می‌شود. پس از کشته شدن برت، او از دستشویی بیرون می‌پرد. بی‌درنگ و از فاصله نزدیک، شش تیر به سوی جولز و وینسنت شلیک می‌کند ولی به شکلی باور نکردنی همه تیرها به دیوار می‌خورد. هر سه آنها چند لحظه حیران می‌مانند. سپس جولز و وینسنت او را می‌کشند. بعد میان وینسنت و جولز بحثی مفصل درباره این اتفاق درمی‌گیرد. به عقیده جولز تیر نخوردن آن‌ها معجزه الهی است؛ ولی وینسنت آن‌را کاملاً اتفاقی می‌داند.

* اختلاف دیدگاه دو آدمکش حرفه‌ای درباره معجزه بودن یا نبودن آن اتفاق، بسیار بامزه است. جولز که همین چند دقیقه پیش مثل آب خوردن چند آدم کشته است، اکنون دم از معجزه الهی می‌زند.

۱۸. جولز و وینسنت و دوست دیگرشان که نفوذی آن‌ها در آن گروه بود، در ماشین نشسته‌اند و جولز رانندگی می‌کند. جولز به وینسنت می‌گوید: «بعد از معجزه‌ای که رخ داد، من دست از همکاری با مارسلوس برخواهم داشت». این حرف‌ها برای وینسنت بی‌معناست. او در حالی که هنوز هفت‌تیرش را در دست دارد، برمی‌گردد تا نظر دوست‌شان را که در صندلی پشتی نشسته است، بپرسد. در همین هنگام، ماشین روی دست‌انداز کوچکی می‌رود و دست وینسنت، اتفاقی به ماشه فشار می‌آورد و مغز دوست بخت‌برگشته‌شان متلاشی می‌شود. خون و تکه‌های مغز او همه فضای داخل ماشین را به گند می‌کشد.

* باز هم یک اتفاق دیگر. درست هنگامی که آن‌دو دارند درباره اتفاق چند دقیقه پیش صحبت می‌کنند، این بار تیری که اتفاقی شلیک شده، یک نفر را می‌کشد. این اتفاق، دیگر کاملاً اتفاقی است؛ ولی سهم حماقت وینسنت را نباید نادیده گرفت که بی‌جهت، هفت تیر آماده شلیک در دست دارد.

۱۹. آن‌ها برای رهایی از این وضع ناچارند به نزدیک‌ترین جایی بروند که از دید پلیس دور باشد. به خانه جیمی دوست جولز می روند و ماشین را در گاراژ او می‌گذارند و به فکر چاره می‌افتند. جیمی به آن‌ها می‌گوید: «زنم بانی یک ساعت و ربع بعد می‌آید و اگر این اوضاع را ببیند مرا ترک خواهد کرد. پس تا پیش از آمدن او هر غلطی می‌خواهید، بکنید و خیلی زود زحمت را کم کنید».

* آن دو با پررویی سربار جیمی می شوند تا آثار جرم را از بین ببرند. جیمی هم آدمی است بددهن و از قماش خودشان و کمی هم زن‌ذلیل که رک و پوست کنده به آن‌ها می‌گوید: «زودتر، قبل از آمدن زنم، گورتان را گم کنید».

۲۰. آن‌ها خودشان نمی‌دانند چه خاکی باید به سرشان بریزند و برای حل مشکل به ولف متوسل می‌شوند که از دوستان مارسلوس است و به ظاهر آدمی زیرک و حلال مشکلات است. او خیلی زود پس از بررسی اوضاع، دستورات لازم را می‌دهد. جولز و وینسنت با نارضایتی و غرغر، سرانجام ماشین را تمیز می‌کنند. بعد لباس‌های کثیف و خون‌آلود خود را در می‌آورند، خودشان را می‌شویند و لباس‌های مسخره‌ای که جیمی به آن‌ها داده را می‌پوشند.

* آن‌چه در این سکانس جالب است، بی دست و پا بودن جولز و وینسنت است که باید کسی چون ولف بیاید و به آن‌ها بگوید که کار ساده‌ای مثل تمیز کردن ماشین و شستن خودشان و عوض‌کردن لباس را چه‌طور انجام دهند.

۲۱. جولز و وینسنت برای خوردن صبحانه به کافه می‌روند و دوباره درباره معجزه و اتفاق بحث می‌کنند. جولز بر قصد خود درباره بازنشستگی مصمّم است و می‌خواهد از این پس همانند دراویش‌، دور دنیا را بگردد. وینسنت به دستشویی می رود. پامپکین و هانی‌بانی هم آن‌جا هستند. آن‌دو با زور اسلحه مردم را به خالی کردن جیب‌های‌شان وامی‌دارند.

ماجرا را از دید جولز می‌بینیم. پامپکین به سراغ او می‌آید. جولز ابتدا کیف پولش را درون کیسه نایلونی او می‌اندازد و سپس به رویش تپانچه می‌کشد و تپانچه او را می‌گیرد. پس از آمدن وینسنت و ادامه درگیری، جولز همان‌گونه که تفنگ را به سمت پامپکین گرفته، همان آیه انجیل را برایش می‌خواند؛ اما این بار شلیک نمی‌کند و می‌گوید: «تا حالا آدم بدی بودم ولی می‌خواهم کارهای خلاف را کنار بگذارم». سپس به او اجازه می‌دهد پول‌ها را بردارد و برود پی کارش. در پایان، وینسنت و جولز هم کافه را ترک می‌کنند.

* جولز معجزه را جدی گرفته و واقعاً معتقد است خداوند آن‌دو را از مرگ نجات داده است. به همین دلیل دیگر نمی‌خواهد در دار و دسته مارسلوس باشد و دست به هر جنایت و خلافی بزند. وینسنت اما به ریش او می‌خندد و مسخره‌اش می‌کند. نکته مهم‌تر آن که وقتی پامپکین و هانی‌بانی را در آنجا می‌بینیم، همه سکانس‌های فیلم جای خود را می‌یابند و تازه می‌فهمیم ماجرا از چه قرار بوده است.