فیروزه

 
 

راهی به ذهن آدم‌ها

ام. ا. ویزسولی و مهدی شرف‌الدین

به تازگی، الهام‌های بسیاری برای اشعارم را از خواندن مطالعات موردی روان‌شناسی به دست آورده‌ام. من بسیار درباره کتاب‌های درسی و دیگر منابع، که شامل گفتگویی واقعی بین بیمار و درمان‌گر باشد صحبت می‌کنم. مثال‌هایی از مواردی که هم‌اکنون مشغول مطالعه هستم عبارتند از: مطالعه موردی دنی ودینگ در روان‌شناسی، مطالعه موردی التمن در روان‌شناسی غیرطبیعی و «کتاب مرد گرگ‌نما و سایر موارد» از فروید. [این آثار] در کنار جذابیت‌شان، دیدی عمیق به ذهن بعضی از کسانی که به‌طور روزمره و یا اتفاقی با ایشان مواجه می‌شویم به من می‌دهد. من اشعار گفتگو محوری سروده‌ام که شبیه نمایشنامه‌هایی کوچک پایان می‌یابند. همچنین از این منابع به عنوان الهامی برای اشعار «خواب» استفاده کرده‌ام. از نگاه من این مطالعات موردی به عنوان ابزاری مهم برای شاعران و داستان‌نویسان به شمار می‌روند. ادامه…


 

نوشتن از تجربه دیگران

رزی داستگیر و مهدی شریفی

زمانی برای نوشته‌هایم الهام می‌گیرم که دارم با دوستانم درباره مسایلی مانند روابط خانوادگی چت می‌کنم. در این میان، بیش از همه، از گفت‌وگو با دو دوست فیلم‌سازم، کیم لانگینوتو و کلیو بارنارد لذت برده‌ام. گاهی چت‌هایی با هم داشته‌ایم که مانند رودخانه‌های پر پیچ و خم با انشعاب‌های فراوان، طولانی بوده است.

خودم را ناگزیر می‌دانم تا به قصه‌های عجیب و ترسناکی که در دل خانواده‌ها نهفته است بپردازم و همیشه در گفت‌وگوهایی که با هم داشته‌ایم، به این موضوع اشاره کرده‌ام. ادامه…


 

موزه‌های الهام‌بخش

لی استین و محمدهادی سرانجام

سال‌ها، منبع الهام‌بخش خود را در تنهایی به موزه رفتن دنبال کرده‌ام. تنهایی رفتن کلید ماجرا است. وقتی با دیگران هستم این سوال که آیا به آن‌ها خوش می‌گذرد یا این‌که من خیلی معطل می‌کنم مدام ذهنم را مشغول می‌کند.

یکی از اولین شعرهایی که تا حالا منتشر کرده‌ام، سروده‌ای است که با نگاه کردن به پرتره مادا پریماوزی اثر گوستاو کلیمت واقع در موزه هنرهای متروپولیتن الهام گرفته‌ام، درست وقتی که نوزده سالم بود و تقریبا هیچ دوستی در نیویورک نداشتم. شعر دیگری هم دارم که جرقه‌اش با نقاشی تولد اثر مارک شاگال زده شد.

عاشق موسسه هنر شیکاگو و موزه جورجیا اوکیف هستم. به ندرت دوربینی را با خود همراه می‌برم ولی دفترچه یادداشتم همیشه همراهم است.


 

مثل یک ماشین بخار!

جنیفر باسیا و زهرا طراوتی

از همهٔ شکست‌ها و لغزش‌هایم ممنونم. از رابطه‌ای که به هم خورد و باعث شد تک و تنها بی هیچ پولی به سیدنی بیایم و به این فکر بیفتم که باید کاری برای خودم دست و پا کنم تا بتوانم گلیم خودم را به تنهایی از آب بیرون بکشم. به مرور یاد گرفتم چطور روی پای خود بایستم، شاید به همین خاطر همهٔ قهرمان‌های داستان‌هایم زنانی‌اند که به تنهایی می‌توانند زندگی‌شان را اداره کنند.

و اما دربارهٔ نوشتن… اگر شما نویسنده‌اید هرگز از یک شیوه برای مطالعه یا نگارش خود استفاده نکنید. چراکه این شیوه باعث می‌شود فقط یک مهارت شما ارتقا پیدا کند. طرح و خط روایی داستانتان را پیدا کنید و اجازه دهید جهان داستان به همان شکل رشد کند و جان بگیرد. ادامه…


 

مادرِ شاغلِ نویسنده

تینا چانگ و حسین سر‌انجام

در حال حاضر، در میان پوشک و اسباب‌بازی‌های جیغ‌جیغو و مدادشمعی‌هایی که زیرپایم پخش‌‌شده، محاصره شده‌ام. این وضع زندگی یک مادرِ شاغلِ نویسنده است. چه طور می‌توان در میان همهٔ این‌ها الهام گرفت؟ بیشتر وقت من به تأمین نیاز‌های فراوان، ظریف، سحرآمیز و کلافه‌کننده بچه‌هایم می‌گذرد که هنوز به دو سال‌ و نیم نرسیده‌اند. بعد از کار‌های روزانه، بعد از این که بچه‌ها خوابیدند، و بعد از این که تنها وعده غذای درست و حسابی روزانه‌ام را خوردم، چند نفس عمیق می‌کشم و به خودم می‌گویم «کفش‌هات رو بپوش». اگر بتوانم کفش‌ها و کتم را بپوشم، آن وقت می‌توانم پیاده تا سه خیابان پایین‌تر، به دفتری که اجاره کرده‌ام، بروم. اگر در طول مسیر، تغییرات آب و هوا را یادداشت کنم، همین‌طور ماه را که تصمیم گرفته از میان شاخه‌هایی که به آرامی بالای سرم پیچ‌وتاب می‌خورند، خود را نمایان‌ کند و الکی‌خوش‌هایی را که جلوی بار قهقههٔ مستانه سرداده‌اند. اگر بتوانم کلید را در قفلِ در دفترم بچرخانم و برای خودم یک فنجان چای بریزم، اگر بتوانم پشت میزم جا بگیرم، بیشترِ راه را رفته‌ام. بعد از آن وقتی که شروع به تایپ می‌کنم، صدای دلنشین کلید‌ها را می‌شنوم و می‌فهمم که به نوشتن یک شعر بسیار نزدیک شده‌ام. شاید بیشتر آن دور ریخته شود. شاید هم بخشی از آن به لطف خدا نجات پیدا کند. ادامه…


 

پیری و حافظه

هلما ولیتزر و مرتضی کاردر

هر گاه رمانی را به پایان می‌رسانم از فقدان شخصیت‌هایش احساس تنهایی می‌کنم. همچنین خیال می‌کنم که تمام چیزهایی را که می‌دانستم مصرف کرده‌ام و دایره واژگانم ته کشیده است. خواندن آثار نویسندگان دیگر (داستان، شعر، مقاله) کمک می‌کند تا زبانم را بازسازی کنم و قوه تخیلم راه بیفتد. هنوز مواجهه با کاغذ سفید یا صفحه مانیتور همواره رعب‌آور است، لذا من سعی می‌کنم پیش از آنکه چیزی را بر کاغذ بیاورم آن را در ذهنم بنویسم. این مستلزم به خاطر سپردن تکه‌های بلندی از متن است آن‌قدر که اعتماد به نفس مختصری بدهد که برای شروع کافی است. اما پیری حافظه‌ام را فرسوده کرده است. حالا که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که فوراً کلمات را روی هر چیزی که دم دستم باشد می‌نویسم؛ روی دسته چکم، در حاشیه روزنامه، حتی توی کف دستم. می‌دانم وقتی مجموعه‌ای از شخصیت‌ها مثل اشغالگرانی در ذهنم پرسه می‌زنند آماده نوشتنم. ادامه…


 

تحقیر

ممکن است به نظر جالب نیاید ولی منبع الهام من تحقیر است، بیشتر تحقیر شدن خودم و همین‌طور آنچه در جهان به صورت گسترده می‌بینم. تمام صنعت تلویزیون یکسره برای تحقیر است و البته تلاش می‌کنم بیش از حد در آن فرو نروم. تحقیر نوعی تجربهٔ اولیه و همه‌گیر انسانی است که همواره آموخته‌ایم از آن دوری کنیم یا حداقل به روی خودمان نیاوریم. داستان‌های من اغلب به قرار گرفتن مردم در موقعیت‌های تحقیرآمیز و واکنش‌های آن‌ها می‌پردازد. به همین خاطر بیشتر اوقات با لحن مضحک می‌نویسم، زیرا این که چه‌طور تحقیر شدن‌هایمان را می‌بخشیم، ضربهٔ کمیک داستان است.

Steve Almond, author of God Bless America


 

دل شکسته

من می‌خواهم (کارهای) رمان‌نویس بزرگ رایت موریس (Wright Morris) را پیشنهاد کنم. رایت موریسِ اهل نبراسکا که بیشتر عمر خود را در مناطق ساحلی گذرانده، دو بار جایزه ملی کتاب را برده است و با این حال هنوز برای بسیاری از کتاب‌خوان‌ها ناآشنا است. سال گذشته صدمین سال تولد او بود. در میان رمان‌های بسیارش، سه کتاب برای من اهمیت ویژه‌ای دارد: عرصهٔ دید، جشن در لون تری، و آوازهای بی‌پرده. موریس در روایت کتاب‌هایش بازی‌های شگفت‌آوری دارد و هر بار که باز آن‌ها را می‌خوانم، مبهوت چیز‌هایی می‌مانم که از زیر بارشان دررفته است. هر سال که «آواز‌های بی‌پرده» را دوباره می‌خوانم، باز قلبم می‌شکند. راستی چرا شکستن قلبِ آدم این قدر الهام بخش است؟ نمی‌دانم ولی برای من این طور است. ادامه…


 

نوشت‌افزار من

مرتضی کاردر

آن‌ها که نمی‌نویسند هیچ وقت نمی‌توانند درک کنند که ابزار و لوازم نویسندگی چه ارزش و اهمیتی برای نویسنده دارد. دیده‌اید مکانیک‌هایی را که فقط با آچار شخصی خودشان می‌توانند ماشین‌ها را تعمیر کنند یا فوتبالیست‌هایی که مدت‌‌ها کفش فوتبالشان را عوض نمی‌کنند یا دروازبانانی که سال‌ها یک پیراهن به تن می‌کنند و همهٔ این‌ها آشکارا در کیفیت کارشان تأثیرگذار است. نویسندگی هم مثل هر کار دیگری ابزاری دارد و این ابزار برای خیلی از نویسنده‌ها چیزهایی بسیار شخصی است. ادامه…


 

نهفته و پایان‌ناپذیر

بهترین رمان‌ها برای من هیچ گاه تمام نمی‌شوند. ماجرا با صفحه آخر کاملا به پایان نمی‌رسد. ما همواره با وقایع زندگی شخصیت‌ها درد می‌کشیم، آرزو می‌کنیم و متعجب می‌شویم. بیشترین چیزی که به من کمک کرده این گونه باشم، فیلم است. من با «شکوه علف‌زار» الیا کازان زندگی کرده‌ام. در آخرین سکانس فیلم وقتی که باد و دینی پس از سال‌ها به هم می‌رسند، هر کدام سرنوشت دیگری پیدا کرده‌اند و آن چه از دست رفته دیگر ممکن نیست میان آن‌ها برقرار شود. این وضع به طور دل‌شکنانه‌ای ظریف است و به من یاد می‌دهد در کارهایم از حالت‌ها و انتخاب‌های اخلاقی نهفته و پایان‌ناپذیر استفاده کنم. ادامه…