فیروزه

 
 

آیات انگور

حافظ ایمانیبه لطف وصل تو از فصل خویش مهجورم
شبی خمارم و هفتاد سال مخمورم

نه بایزید، نه شبلی، نه بوالحسن، نه جُنید
در این نبرد، نه مغلوبم و نه منصورم

نه از مشایخ ناباک هفت شهر توأم
نه از تقرّب انفاس پاکشان دورم

گهی معبّرِ گل‌بوسه‌های کشمیرم
گهی مکبّر گلدسته‌های لاهورم

جهاز حجله‌ٔ ابرم، عروس بستر صبر
سوار مَرکبِ شطح مُرکب و نورم

در آستینِ تماشاپرستی‌ام رازی است
که استجابتِ آتش‌سرایی طورم

تو سِحر آینه‌گردانی هزار بتی!
در اختیارِ پرستیدن تو مجبورم

چهار زخمهْ چگور از سه‌تارِ موی توأم
دودفعه‌دف بزن از اشتیاق تنبورم

تو بی‌ملاحظه مستی، خدای را دستی!
که من پیمبرِ آیاتِ سرخِ انگورم

شرنگ نام مرا با شراب می‌شویند
اگر شبی بپرد مستی از سر گورم!


 

اویی در این میان نیست

۱
هستم که می‌نویسم بودن به جز زبان نیست
هرکس نمی‌نویسد انگار در جهان نیست

من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد
من در میان اویم، اویی در این میان نیست

آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن
حرفی‌ست مانده در من، می‌سوزد و دهان نیست

لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید
بنویسمش به کاغذ، شعری که در زبان نیست

۲
شکلی از من روی من افتاده است
روی من تصویر زن افتاده است

در خطوط کاغذم زندانی‌ام
میله‌ها از دست من افتاده است

پوست پوشانده‌ست اعصاب مرا
با تنم در پیرهن افتاده است

هرچه می‌جوشم نمی‌نوشد کسی
حرف‌هایم از دهن افتاده است

روح جا مانده‌ست جای دیگری
صورت من در کفن افتاده است

مرده‌ام بر خاک، گُل رویانده‌ام
اشک چشم گورکن افتاده است

۳
تن می‌تواند نباشد اندیشه‌ها تن ندارند
هر لحظه بیرون می‌آیند باری به گردن ندارند

هرکس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند
از دیگران می‌گریزند شخصی به جز من ندارند

خورشید را چاره‌ای نیست باید که در خود بسوزد
این سایه‌ها را ببینید یک چشم روشن ندارند

اندیشه هستم محال است هرگز مرا دیده باشی
تنهای من تن ندارد تن‌های من تن ندارند

۴
هر زنده رنگ مرگ گرفته، دنیا پر از نژندیِ مرگ است
ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است

سیلابِ خون گرفته به کُشتن خاکی که خو گرفته به مردن
تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است

با یک نفر بخوابد و بعدش با دیگری بخوابد و بعدش
با هر کسی بخوابد و بعدش… هی! قصه از لَوَندیِ مرگ است

دنیا به کام مورچه‌ها شد صدها هزار مرده‌ٔ شیرین
محصول کارخانه‌ی دنیا – تابوت – بسته‌بندیِ مرگ است


 

مثل زمانی که نیستی

غلامرضا طریقیروزگار
وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد
خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد

از آسمان رسیدی و باران شروع شد
پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد

باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن
چشمان ابر، صاحب این افتخار شد

وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید
تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد!

ایزد تو را الهه‌ی «می» کرد و بعد از آن
هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد

شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای
رندانه از مقام خودش برکنار شد

تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه
یک‌باره در برابر تو آشکار شد

وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی
آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد

در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن
مبنای استقامت ما انتظار شد

سودای برد و باخت در این راه پرخطر
از اولین عوامل کشف قمار شد

ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و …
آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد!

❋ ❋ ❋

آنی که نیستی
حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی!

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آن‌چه هستی است نه آنی که نیستی!

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی!

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی!

من بی‌تو در غریب‌ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

❋ ❋ ❋

جهان غزلی عاشقانه است
محبوب من جهان، غزلی عاشقانه است
– این بهترین تصور من از زمانه است! –

در چارچوب آبی دنیا حیات ما
یک لحظه استراحت در قهوه‌خانه است!

دنیا به لطف عشق چنین دیدنی شده
چون آتشی که جلوه‌ی آن در زبانه است!

اما بدون عشق، جهان با جنون جنگ
میدان یک مسابقه‌ی وحشیانه است!

دنیا بدون عشق خودش یک جهنم است
توصیف یک جهنم دیگر نشانه است!

عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنیم
با من بخوان که فرصت ما یک ترانه است!

ما خسته‌ایم از این قفسِ صد هزار قفل
دلتنگی و کدورت و غربت بهانه است!

❋ ❋ ❋

تکه یخ
بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید
چگونه می‌شود از زندگی کنار کشید!

چه‌قدر می‌شود آیا به روی این دیوار
به جای پنجره نقاشی بهار کشید!

برای دور زدن در مدار بی‌پایان
چه‌قدر باید از این پای خسته کار کشید؟

گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید!

حکایت من و تو داستان تکّه یخی است
که در برابر خورشید انتظار کشید!

چگونه می‌شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم دیده‌ی خمار کشید؟

اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط، خدا دور آن حصار کشید؟

چرا هر آن‌چه هوس را اسیر کرد امّا
برای تک‌تک‌شان نقشه‌ی فرار کشید؟

خدا نخست سری زد به جبّه‌ی منصور
سپس به دست خودش جبّه را به دار کشید!

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه‌ی ضعفی گرفت و جار کشید

غزل، قصیده اگر شد مقصر آن دستی‌ست
که طرح قصه‌ی ما را ادامه‌دار کشید


 

هزار شمع غزل

محمد سعید میرزاییچه کوچک است ببین شیشه هواپیما، برای دست تکان دادن
برای دیدن زیبایی‌ات برای وداع، چه کوچک است برای من
دو چشمهای تو در قاب شیشه‌ای ابری درست مثل دو پروانه
تمام راه به چشمم نگاه خواهد کرد و ابری از غزل آبستن –
تمام خاطره‌ات را مرور خواهد کرد و شب در آینه خواهد گفت:
هزار خانه غمگین عاشقان خاموش! هزار شمع غزل روشن!
و اینکه گونه‌ی خود را به شیشه چسبانده – به اشک و بوسه – منم یا تو؟
و آنکه شهر تو را تا چراغ آخر اشک گریسته است، تویی یا من؟

❋ ❋ ❋

روزا شب می‌شن که از فردا سراغتو بگیرن
آدما می‌خوابن از رؤیا سراغتو بگیرن
شاعرا تو شعر شون جای چشات آهو می‌ذارن
آهوا می‌دون از صحرا سراغتو بگیرن
ماه میا تو خواب رودای غریب از تو می‌خونه
رودا ماهی می شن از دریا سراغتو بگیرن
تو که گل می‌شی تو باران اگه اسمتو بپرسن
تو که مه می‌شی اگه حتی سراغتو بگیرن
اشکام، این مسافرای کوچولو که نمی‌دونن
از کدوم سیاره‌ی تنها سراغتو بگیرن
نمیای تا همه‌ی ستاره‌های آسمونا
با تموم مردم دنیا سراغتو بگیرن


 

دریا و سراب

ما را رها کنید در این رنج بی‌حساب
با قلب پاره‌پاره و با سینه‌ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش، و ماهی برون آب

حالی، نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت، پس از شباب

از درس و بحث مدرسه‌ام حاصلی نشد
کی می‌توان رسید به دریا از این سراب

هرچه فرا گرفتم و هرچه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز، فصل جوانی بهوش باش
در پیری، از تو هیچ نیاید به غیر خواب

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند
در خرقه‌شان به غیر «منم» تحفه‌ای میاب

ما عیب و نقص خویش، و کمال و جمال غیر
پنهان نموده‌ایم، چو پیری پس خضاب

دم در نی‌آر و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب


 

چراغ کهنه

مهدی فرجی۱
من رود بودم و سر دریا نداشتم
این‌جا ادامه داشتم، آن‌جا نداشتم

مثل چراغ کهنه در رهگذار باد
شب می‌گذشت و چشم به فردا نداشتم

بویی رسید از سفر مصر اگر نه من
از پیرهن که چشم تماشا نداشتم

دیوانه آن کسی است که بی‌عشق سر کند
مجنون من‌ام که هرگز لیلا نداشتم

پیر همیشه گوشه‌نشین بودم و چه سود
در خانقاه هیچ دلی جا نداشتم

امروزهای بی‌هدفم می‌گذشت و من
راهی به جز گریز به فردا نداشتم

۲
من آمده‌ام فاتح دنیای تو باشم
تا گام نخستین به بلندای تو باشم

تو قله برفی و نفس‌گیرتر از مرگ
می‌خواهم از این دامنه همپای تو باشم

با من… که تو آغوش اگر واکنی امروز
مصلوب شوم بر تو، مسیحای تو باشم

با شاعر در بند جنون تو گرفتار
می‌سوزم و می‌سازم اگر جای تو باشم

خورشیدی و من عادت هر روزه‌ام این است
یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم


 

بودن یا نبودن، درد تکراری‌ست

کسی نباید از این شعر انتقاد کند
مگر به خون دل شاعر استناد کند

خدا ندید که شب، بابِ طبعِ شعر من است
که رفت شعله‌ی خورشید را زیاد کند

مگر برای نوشتن از آن‌چه می‌خواهم
مدارِ نوری منظومه را مداد کند،

که تند می‌دود این شب که حرف بسیار است
قلم چگونه به صبح تو اعتماد کند؟

نفس نفس، سرِ مریم به باد خواهد رفت
یکی بیاید و این باد را مباد کند

❋ ❋ ❋
هرگز نمی‌شد نبینم، دردی که پنهان تو را کشت
بودن برای نبودن، این زخم زد آن تو را کشت

تو مثل یک دانه‌ی برف، در خود فرو رفته بودی
آری زمستان تو را زاد، آری زمستان تو را کشت

گل‌زخم‌های گلویت، پرپر شد از آرزویت
در سینه‌ی آسمانت، آن قلب سوزان تو را کشت

اما نشد بعدِ عمری، هرگز به دنیا بیایی
آنقدر مردی که انگار، اصلن همین جان تو را کشت

❋ ❋ ❋
زمستان برف می‌پوشد لباسش سردِ تکراری‌ست
اگر هم مژده‌ی فصل بهار آورده تکراری‌ست

هم‌آغوشند و می‌زایند و می‌میرند و می‌زایند
که این بستر پر از تکرار زن یا مرد تکراری‌ست

جنین! پیش از به دنیا آمدن بهتر که برگردی
نیا! سرگیجه می‌گیری؛ زمین، پاگرد تکراری‌ست

مبادا لحظه‌ای سیری کنی آفاق و انفس را
که کفرت در می‌آید چون خدا هم فرد تکراری‌ست

سلام ای شاعر خندان، منم! هر لحظه می‌گریم
سوالی نیست بودن یا نبودن درد تکراری‌ست


 

تازه کن کفر مرا

سید عبدالحمید ضیایی

تازه کن کفر مرا
زلف افشاندی؛ که از نو فتنه‌انگیزی کنی
در نشابورِ دلم، یغمای چنگیزی کنی

بلخ تا قونیه، در اندوهِ مولانا… و تو
تازه می‌خواهی که یاد شمس تبریزی کنی؟

مثل اشک افتاده‌ایم از چشمِ اهل روزگار
یادی از ما کاش – جای این که بگریزی – کنی

ای دلت بازار شام عشق‌های دیگران
چند و چند از گوشه‌گیران، دیده‌پرهیزی کنی؟

تازه کن کفر مرا، تا کی به زرق و برق زهد
آهن زنگاری‌ام را، رنگ‌آمیزی کنی؟

می‌رسد آتش نگاهی، جرعه‌نوش بادها
ای گِل عاشق! مبادا آبروریزی کنی! …

این چندمین برف است؟
چه رقص گریه آوازی‌ست، امشب باد و باران را!
بخوان یک گوشه، شور شرح گیسوی پریشان را

چرا بلقیس عاشق! کولی اندوهگین شب!
نمی‌رقصی نمی‌خوانی غزل‌های سلیمان را؟

به گیسویت قسم! ایمان اگر ایمان من باشد
بیامرزد خدا، هفتاد پشت بت‌پرستان را!

مرا از این طلسم کهنه، می‌دانم، گریزی نیست
فریبی تازه کو این زخمی سر در گریبان را؟

بگو این چندمین برف است بین بوسه‌های ما؟
مرا آتش بزن، بشکن سکوت این زمستان را

نه ذوق گریه‌ای مانده‌ست و نه شوق تماشایی
کجا پنهان کنم این آتش پیچیده دامان را؟ …

این روزها…
این روزها به خاطره‌ای دور، دل‌خوشم
مانند ابرهای بهاری مُشوَش‌ام

در دوردستِ بُهت و مبادای روحِ خود
مرغی شبیه وهمِ نگاهِ تو می‌کشم

وقتی دوتارِ گیسوی تو گریه می‌شود
بر شانه‌ات… ، ترانه‌ی تاریکِ خواهشم

وقتی جهان ز حیله‌ی سودابه‌ها پر است
بیرون نخواهد آمد از آتش، سیاوشم

**

رویای خیسِ موجِ فرومُرده‌ام که باز
یادِ تو می‌کشاند هرشب به آتشم


 

باران گرفته بود…

قربان ولیئی

۱
باران گرفته بود و زمین جام می‌گرفت
در خاک، ریشه‌های من آرام می‌گرفت

باران گرفته بود که از آسمان، درخت
پیغمبرانه نوبر پیغام می‌گرفت

باران گرفته بود که از رودخانه‌ها
رفتار بی‌خودانه زمین وام می‌گرفت

باران گرفته بود که بی‌رنگی حیات
بادام و سیب و آدم و گل نام می‌گرفت

باران گرفته بود که از خاک شاعری
روییده بود و شیره الهام می‌گرفت

۲
دانه بپاش مرغ روانم گرسنه است
چشمی اشاره‌ای هیجانم گرسنه است

مبهوت مانده‌ام کلماتی به من ببخش
خود را صدا بزن که زبانم گرسنه است

در خالی حریم عدم گام می‌زنم
چیزی بیافرین که جهانم گرسنه است

سیر است از وضوح یقین چشم‌های من
کو سایه روشنی که گمانم گرسنه است

۳
خاموشم و به شیوه شیدایی درخت
در من ظهور دانه دانایی درخت

در گوشه‌ای نشسته‌ام و راه می‌روم
آیینه‌ای برابر پویایی درخت

هوهوی بادها و هیاهوی بودها
سیر و سلوک ساکت بودایی درخت

بیهوده حرف می‌زنم و هرز می‌روم
تنها سکوت مشرب شیوایی درخت


 

لحظه‌ی شگفت تماشا

قیصر چقدر شکل حیات تو تازه است
این طرز بودنت، حرکات تو تازه است

در جامه‌ی جدید و جوان مهربان‌تری
جان تو تازه، صفات تو تازه است

هی تازه تازه تازه‌تر از راه می‌رسی
این زندگی است یا نه، ممات تو تازه است؟

آن لحظه‌ی شگفت تماشا شنیدنی است
چیزی بخوان، بخوان کلمات تو تازه است

ای چشم تو مکاشفه‌ی دیگر جهان
ای چشم تازه، چشمه‌ی ذات تو تازه است

در باغ ما بهار تو با شاخه‌ای جدید
گل داده است از برکات تو تازه است

قیصر چقدر مشتریان تو تازه‌اند
گرد بساط تو که بساط تو تازه است

ما خسته‌ایم مثل تو از این کویر پیر
لب تشنه‌ایم، رشته قتات تو تازه است