فیروزه

 
 

با بالاپوش درنگ

م مویدبا دستی باز
به گمانم ایستاده‌ام
گلگونه نیم‌رخ سیب
گلگونه نیم‌رخ سیب این سوی خم دیگر
و نیم‌رخ دیگر
ایستاده به چرخش دیگر
گلگونه این سوی چرخش
نیم‌رخ سیب
نیم‌رخ خم سراسر
***
مگو لبخند تو
سرآغاز بی‌پایان
ایستاده برایستادن این‌ها
با دستی باز و انبوهی راز

بر آسمانه
توده مهی پرتکاپو
با پاروی باد
به این سو می‌وزد
موج موجِ باران ریز
***
تنها باد
با بالاپوش بی‌رنگ
***
ما
کلاه از سر برمی‌داریم
دل سپرده به باران
چای می‌نوشیم
برآسمانه‌ای از طعم سفال
زنبق‌های بنفش
شارشارِ صنوبرهای آن سویِ دیوار
***
تنها آزاد
با بالاپوش آزاد
بی‌سر
دل‌سپرده به باران
بی‌دهان
بر آسمانه‌ای از طعم وجود
***
شن زار سرخ است
آسمان
***
تنها من
با بالاپوش درنگ


 

نردبان اندر بیابان

به زیر سایه بید
نشسته بودیم و می‌نوشتیم
به زیر سایه بید
درخت بید نمی‌دانست
چه می‌نویسیم
و چیست خوش‌تر از بودن و نوشتن
به زیر سایه بید
و من که زیر سایه پربرگ‌تر درخت جهان سطرهای خود را نوشته‌ام می‌دانم
که باد بود که بر بید
و ما
نشسته بودیم و می‌نوشتیم
به زیر سایه بید


 

تو را چون دفتر شعر به رخ زشتی‌ها می‌کشم

۱
تو را
چون شمشیری از یاسمن
به روی جهان می‌کشم
و پیروزی‌ام را اعلام می‌کنم
تو را
چون کتابی مقدس
به رخ کافران می‌کشم
و به روی بی‌سوادان
چون شعر
و به روی بدویت
چون تمدنی از مرمر
گذرنامه‌ام را به دریا می‌اندازم
و تو را «وطنم» می‌خوانم
فرهنگ لغتم را
به آتش می‌اندازم
و تو را «زبان من» می‌نامم
همه ملوک‌‌الطوایف را از پا می‌اندازم
و تو را شهبانویم می‌خوانم .

۲
چون وعده باران
تو را به رخ «تموز» می‌کشم
چون وعده درخت
به رخ گنجشکان
و چون وعده آبی‌ها
به رخ مرغان دریایی.
و با دبستانی‌ها
به سفری علمی می‌رویم
تا حدود سینه‌ات
که با گلوله‌های برف بازی کنند
و به شکار مرغابی بروند
و گرد بودن زمین را
عملا ببینند …

۳
تو را چون نخل
به رخ صحرا می‌کشم
چون خوشه گندم
به رخ خشکسالی‌ها
و شمعدانی از طلا
به رخ تاریکی.
تو را چون گرده نان
به رخ گرسنگان
به رخ بردگان
چون پرچم آزادی
تو را به رخ زشتی‌ها
چون کبوتری سپید
فواره آب
و کتاب شعر
از نیام می‌کشم.

۴
تو را
چون ترانه‌ای
به رخ پلیس عرب می‌کشم
به رخ نفت عرب
چون شیشه عطر
و به رخ مرگ عرب
بشارت تولدی دیگر…

۵
به آنانی که گوشت زن می‌خورند
می‌گویم که تو دلدار منی
که نیش‌های‌شان را دور کنند
و ناخن‌های‌شان را
و خون را از لباس‌های‌شان بشویند
و به دوره رنسانس وارد شوند.

*از کتاب در دست انتشار «درخت به درخت ستاره به ستاره» (نشر ثالث)


 

مادر سلام

(۱)
نه مثل پرنده
از آسمانی که پاسبان ندارد
نه مثل نسیم
تن ساییده به سیم‌های خاردار
مثل یک آدم
دو ساعت در صف می‌ایستم
پاسپورتم مهر می‌خورد
و از مرز می‌گذرم
از آن‌چه هوا و زمین را تقسیم می‌کند
از آن‌چه آب و باد و خاک را
از آن‌چه چگونه به دنیا آمدن
و چگونه مردن را

(۲)
این‌جا ماه پشت ابر است
صدای جنگجویان سلطان محمود را باد برده است
صدای زمزمه‌های سنایی را هم
حالا
غزنین باشکوه باستان
شهری کوچک
بر دامنه کوهی لم داده
و خستگی تاریخ را
به در می‌کند
شب
تاریک و سنگین
بر روی درختان پهن شده است
و موتر آن‌قدر با سرعت می‌گذرد
که مجال نمی‌یابم
فردوسی را که افسرده و مغموم
از شهر برمی‌گردد
ببینم

(۳)
سلام بر تو
ای ماه
تو نه ماه تهرانی
نه ماه لندن و پاریس
نه ماه صحاری اعراب
تو ماه کابلی
که با زیبایی افسانه‌گونت
پشت کلکین نشسته‌ای
و با من چای سبز می‌نوشی
گیسوانت
افشان
افشان
افشان
از کوه آسمایی
تا میدان هوایی
نقره بر خاک ریخته است
تو ماه کابلی
که حالا برقع از سر بر داشته‌ای
و بی‌هیچ هراسی از شکنجه شدن
با من حرف می‌زنی

(۴)
دست بر رگ‌رگ سنگ
که غبار این همه سالش پوشانده
می‌کشم
و نرمی دستان تو را احساس می‌کنم
مادر سلام!
دسته گلی به همراه ندارم
تنها پروانه‌های پایین تپه را
صدا کرده‌ام که بیایند
مادر سلام!
هوای این کوهستان
تو هستی
بادی که بر این تپه می‌دود
آفتابی که بر این تپه می‌نشیند
مادر سلام!
چه خوب شد آمدم
دلم تنگ شده بود

*سید محمد ضیاء قاسمی یکی از شاخص‌ترین چهره‌های نسل دوم شاعران افغان ساکن ایران بوده است. او در سال ۱۳۶۴ در ده سالگی به ایران مهاجرت کرد. از سال‌های نوجوانی با غزل‌های درخشانی مثل “در جنون کوچه‌های تقدیرم، می‌روم چوبه دار بر شانه ” توانست خود را به‌عنوان یکی از استعدادهای جدی غزل آن سال‌ها مطرح کند. بعدها شعر سپید را نیز در کنار غزل ادامه داد و در آن هم به همان اندازه موفق بود. از او در سال‌های اقامتش در ایران دو مجموعه شعر “گزیده ادبیات معاصر نیستان مجموعه ۱۳۰″ و “باغ‌های معلق انگور” (انتشارات سوره مهر) منتشر شده است.

هفته گذشته مراسم خداحافظی سید ضیاء در حوزه هنری برگزار شد و او برای همیشه از دوستان ایرانی‌اش خداحافظی کرد تا به افغانستان برود. برای او و همسر شاعرش “محبوبه ابراهیمی” آرزوی موفقیت می‌کنیم.

این چهار شعر از سری شعرهای سپید به‌هم پیوسته “سفرنامه همسفر ماه” انتخاب شده‌اند که حاصل سفر سید ضیاء به افغانستان در سال ۸۱ است.


 

دقیقه‌هایم بالا و پایین می‌پرند

(۱)
ساعت شنی‌ام
خودم را مرور می‌کنم
دقیقه‌هایم بالا و پایین می‌پرند
و جزر و مَدّ دریا تنظیم می‌شود

(۲)
نه باطری‌ام تمام می‌شود
نه عقب می‌کشم
نه جلو می‌روم
نه زنگ می‌زنم
فقط خودم را مرور می‌کنم

(۳)
شبیه من، لاک‌پشت کله‌خرابی‌ست
که در خودش فرو می‌رود
و سنگ جا خالی می‌دهد!

(۴)
اگر می‌شکستم
دریا با من قرار می‌گذاشت
ولی من عادت داشتم
روی موج‌های خودم دُور بردارم


 

جمله آهنگین

۱
شاعری اکنون
شعری می‌نویسد
به جای من
– بر درخت بید دوردست باد –
چرا گل سرخ در دیوار
برگ‌های تازه به تن می‌کند؟

۲
کودکی اکنون
کفترش را پرواز داد
به جای ما
– به اوج، سوی سقف ابر –
چرا بیشه این برف را
برگرد لبخند فرو می‌ریزد؟

۳
پرنده‌ای اکنون
نامه می‌برد
به جای ما
به نیلی سرزمین آهو،
چرا صیاد به صحنه می‌آید
تا تیرهایش را پرتاب کند؟

۴
مردی اکنون
ماه را می‌شوید
به جای ما
و بر بلورینه رود راه می‌رود،
چرا رنگ بر زمین می‌افتد؟
چرا ما مثل درختان برهنه می‌شویم؟


 

آدم‌برفی پیر!

۱)
فقط سروهای یخ‌زده می‌دانند و
نیمکت‌های سیمانی
که آفتاب
چه غنیمتی است
در یک صبح زمستانی

۲)
که گفتی
کلاغی بر شانه‌ات لانه کرده است و
جوجه‌هایش تازه به دنیا آمده‌اند و
تا اطلاع ثانوی
از جایت تکان نمی‌توانی بخوری
گیرم که من این حرف‌ها را قبول کنم
به آفتاب صبح فردا چه می‌خواهی بگویی
آدم برفی پیر!


 

سبزی چشمان سیاه

بگذار از پنجره ی خودمان
-اینجا پنجره ی شکسته
نگاهت کنم

بگذار از پنجره ی همسایه ها
بگذار از پنجره ی دیزگاهی ها
بگذار از پنجره ی خدا
یک بار
دوبار
صدبار
نگاهت کنم
درکوچه های سرگردان
درخیابان
درآن بزرگراه شیری
به که نگاه می کنی؟
چشمانت آیا همیشه مثل چراغ راهنما سبز است؟
بگذار ازپشت پنجره
بار دیگر نگاهت کنم
به سبزی چشمان سیاهت
صبح که بیدار شدم
افتاب پشت کوه مانده بود
تورفتی
با آینه ات
طلوع را آوردی
تکه های ابر
غروب را بردند
گیسوانت را باز کردی
ستاره ها ریختند
ناگهان
آسمان
درخشان شد.


 

از چشم‌ها بپرس

۱
الهه زیبایی رتیل‌ها باشد
پروانه
برکاکتوس
نمی‌نشیند

۲
خورشید
هشت‌پای قشنگی است
نکند قعر دریا باشیم

۳
چرخ
دور خودش می‌چرخد
جاده
دور زمین
انسان
چارچوب پنجره اش را
تعمیر میکند

۴
به جنگل ساعت‌ها میرویم
کوکوها می‌خوانند
برمی‌گردیم
پیرشده‌ایم

۵
عینک‌ها تلسکوپ‌اند
عینکها میکروسکوپند
عینک‌ها چرا عینک نیستند؟
از چشم‌ها بپرس


 

شهادت دوربین مدار بسته

«طا، سین، میم»

به طول کشید

بیش از وعده‌ای که سپردیم

جفتم را برمی‌دارم و تمام زمین ارض موعود است

گوسفندانی بی‌شمار بیرون می‌پرند از خوابم و تمام می‌شود دورهٔ چشمهایم

از این خیابان

پاره‌ای او را به تعویق انداخت

از شعر، پاره‌ای

پاره‌ای از تقویمی که طالع روزها را پیش گویی می‌کرد

و نفوذ اورادی که جادویشان را، در صدایم به یادگار گذاشته بودند

جزئیات به شهادت دوربینی مدار بسته روشن است

هر چند از آتشی که او را به طور کشید، پاره‌ای در من نیست

گرم می‌شوم

ِانّی ظَلَمْتُ نَفْسی

فَاغْفِرلی

صدایش برگوشی می‌خورد و دوازده چشمه جاری می‌شود وُ

رگهایم در ذرات زمین پخش …

نشد که در آپارتمانی خواب‌های اجاره‌ای ببینیم

همیشه دستی از گریبان بیرون می‌آمد

و صورت ساعت سفید می‌شد

موعد قبض‌ها را یاد آوری می‌کنند

سررسید و به سررسید

دریایی که خود را بالا کشید

تا سر انگشتانش را به معجزه ببوسد، ندید

هر یک به جداره‌ای پرت شدیم

از سرعت‌های مجاز سبقت گرفته‌ام

جلوهٔ تو بود که کوه را در من متلاشی کرد

« تا مرا تصدیق کند

او را به یاری من بفرست »

آسمانم آن قدر کوتاه نمی‌آید تا به نزول مائده‌ای راضی شود

با سفارش‌های وصول نشده گرم می‌گیرد و نمی‌بیند

در صاعقه‌های پشت پنجره مکرر می‌شوی

تا صبح گوسفندان ادامه دارند و خوابم نمی‌برد

تا پاره آتشی بیاورم

جفتم را بر می‌دارم و …