فیروزه

 
 

داروغهٔ زمان

«وقتی برامون باقی نمونده که فکرکنیم چطور این اتفاق افتاده… حالا ثروتمندها می‌تونن تا ابد زندگی کنن و فقیرترها… فقط دلشون می‌خواد وقتی از خواب بیدار می‌شن یه روز دیگه وقت داشته باشن».

وقتی که دیگر «پول» کالای رایج نباشد؛ وقتی‌که انسان‌ها بفهمند حیاتی‌ترین و ارزشمند‌ترین کالای مادی‌شان در این دنیا چیزی نیست جز «زمان» و هنگامی که «ثانیه‌ها» بشوند وسیله‌ای برای مبادله‌ها و معامله‌ها،‌ زندگی انسانی چهره‌ای متفاوت پیدا می‌کند. اسکناس‌ها و سکه‌ها کنار گذاشته می‌شوند و باید زمان‌ها صرف کار و فعالیتی شود که در مقابلش زمان بیشتری برای زنده بودن به دست بیاید. و چیزی برای آدم‌ها ارزش پیدا می‌کند که زندگی‌شان نه به اعتبار که واقعاً به ‌آن وابسته‌ است. ادامه…


 

به خودت خیانت نکن

در نور آتش سحری است که تو از آن بی‌خبری. در نور آتش زمان از حرکت می‌ایستد و همه چیز در تعلیق فرو می‌رود. هرچه در میان شعله لرزان آن بیشتر غوطه‌ور شوی، مسحورتر خواهی شد. هرچه بگویی در میان لایه‌هایی از جنس زمان هستی، پنهان خواهد شد. هر کاری بکنی به دست فراموشی سپرده خواهد شد. در نور آتش تو فراموش می‌شوی آن‌چنان که نبوده‌ای و نیستی. آن‌چنان که می‌آیی و می‌شوی. تو در نور آتش دوباره زاده می‌شوی. نور آتش است که تو را دوباره مادر خواهد کرد؛ الیزابت لاوریر! ادامه…


 

داستان ژرژ ملی‌یس

اجداد شعبده‌باز من به اجداد غیر شعبده باز شما سلام می‌رسانند و می‌گویند اگر به خاطر ما نبود شما تا به حال حوصله‌تان از زندگی‌های تکراری‌تان  سر رفته بود و حتماً کلک خود را کنده بودید و کار به اینجاها که الان نوه‌هایتان ایستاده‌اند نمی‌رسید. هرگز. در ضمن اجداد شعبده‌باز من از اجداد غیر شعبده‌باز شما می‌خواهند که هر چه سریع‌تر بدهی‌ای را که به ما داشتید، پرداخت کنید. این که نمی‌شود بیایید نمایش ببینید و بعد بروید. باید پولش را بدهید. شما ماجراجویان، کاشفان سرزمین‌های افسانه‌ای، شما شعبده بازانی هستید که حتی لازم نیست برای این کار از روی صندلی‌هایتان بلند شوید. کارهایتان را ما برایتان انجام می‌دهیم و تنها چیزی که لازم است همان چند سکه‌ای است که ته جیب شما مانده. همین. ادامه…


 

طعم تلخ واقعیت

وقتی به داخل اتاق هدایت می‌شوند و با گپ‌و‌گفتی دوستانه دور میز جمع می‌شوند و به ترتیب روی صندلی‌هایشان می‌نشینند، بعید است هنوز بدانی با چه درام پیچیده‌ای روبه‌رو هستی. وقتی که در شروع دیالوگ‌ها با تمام ادله و شهودی که هیئت منصفه روزها سروکله زده‌اند مواجه می‌شوی، بدون شک تو هم مثل تک تک اعضا یقین می‌کنی متهم گناهکار است و هنوز نمی‌دانی دیواری که به این مستحکمی بنا شده، چطور قرار است در طول فیلم و لابه‌لای استدلال‌ها و منطق‌های زیرکانه یکی از اعضا، به تدریج فرو بریزد و طعم تلخی از واقعیت را به شما بچشاند. وقتی در اوج مشاجره و بعد از تحقیر یکدیگر از روی صندلی‌هایشان بلند می‌شوند و برای گناه یا بی‌گناه بودن متهم به جان هم می‌افتند، متوجه می‌شوی که همیشه کنکاش حقیقت به این سادگی نیست. ادامه…


 

نیمهٔ پر لیوان

– شانست چقدره؟
– سرچ کردم نوشته بود- پنجاه، پنجاه. ولی اون چیزیه که تو اینترنت نوشته.
– اون‌قدرا هم بد نیست. بهتر از چیزیه که فکر می‌کردم. پسر، تو حالت خوب می‌شه. تو جوونی. جوون‌ها همیشه با سرطان مبارزه میکنن. همهٔ آدمای معروف با سرطان مبارزه کردن. لنس آرمسترانگ هنوز هم داره با سرطان مبارزه می‌کنه. اون حالش خوبه. اون یارو تو سریال دکستر. الان حالش خوبه. پاتریک سویزی. اونم حالش خوبه ادامه…


 

ابدیت و یک روز را خریدارم

دوره می‌گردد و واژه می‌خرد. کوچک، بزرگ، طلوع، مگس، خنده، مهتاب، واژه، غم، غروب. برای واژه‌های جدید یک سکه می‌دهد. می‌خواهد شعری برای وطنش بگوید ولی زبان مردم خود را نمی‌فهمد. سال‌ها دور از وطنش زندگی کرده و زبان بومی خود را نمی‌داند. سعی می‌کند و زبان را دوباره فرا می‌گیرد و شعری را آغاز می‌کند ولی نمی‌تواند آن را به پایان برساند. در واقع در جست‌و‌جویش به کلمهٔ مناسب نمی‌رسد. ادامه…


 

چشمانش

ایستاده بود و مستقیم خیره شده بود به چشمانش. راننده‌ی تاکسی را مجبور کرده بود دنده عقب بگیرد و برگردد. و راننده با آن ادا و اصولی که لئو درآورده بود، منظورش را فهمیده و برگشته بود به عقب. شیشه را پایین داده و نگاهش کرده بود. بعد پیاده شده و مدتی طولانی ایستاده بود و خیره شده بود به چشمانش. به آن چشمانی که حتی با تکان‌های دهان بزرگِ مشغول جویدنش هم، هیچ تغییری در حالت‌شان ایجاد نمی‌شد. و فکر کرده بود که چقدر بی‌شعور است باب، که برای یک امضای کذایی پای قرارداد تجاری‌شان، خودنویسی را با آن قیمت گراف -فقط به این بهانه که قسمتی از عاج ماموتی یخ‌زده در سیبری را در تن خود دارد- خریده است. و از باب بی‌شعورتر آن‌هایی که با باقی‌مانده‌ی ماموت‌های یخ‌زده در سیبری چنین کاری را کرده‌اند؛ صد البته که این را هم فقط از ذهنش گذرانده بود. لئو که برگشته بود توی تاکسی، راننده دیگر معطل نکرده و پایش را فشار داده بود روی پدال گاز و ماشین از جا کنده شده و رفته بود. و نگاه لئو بود که مانده بود در چشمان آن فیل کنار جاده.

وقت برگشتن هم که نشسته بود در صندلی جمبوجت اختصاصی‌شان، و آن مهمان‌دار مکش‌مرگ‌مای هواپیما برایش بالشتی آورده بود تا لم دهد و لبخندی زده بود، تا زده باشد و لئو هم لبخندی تحویلش داده بود. باز به این فکر کرده بود که آن فیل کنار جاده چقدر می‌تواند حال الان او را، خوب بفهمد. حال یک ماموت یخ‌زده در نیویورک را. ادامه…


 

من نمی‌خواهم که بگویم…

«عبدالرضا کاهانی» فیلمساز بدی نیست، می‌توان گفت که فیلمسازی را به اندازهٔ دیگر هم‌نسلانش بلد است، بلد است داستانش را درست تعریف کند، می‌تواند شخصیت‌هایش را درست از آب و گل دربیاورد، بازیگرانش را به درستی انتخاب می‌کند و می‌تواند آن‌ها را در نقش‌های نامتعارف به بازی بگیرد (هر چند من بازی‌های مهتاب کرامتی را در فیلم‌هایش را چندان نمی‌پسندم). حسن بزرگش، که او را از دیگر هم‌نسلانش متمایز می‌کند، این است که بیشتر به روایت طبقات فرودست جامعه می‌پردازد و فلاکت و بدبختی آنان را به تصویر می‌کشد. فیلم تازه‌اش «اسب حیوان نجیبی است» هم چندان فیلم بدی نیست، اما نمی‌دانم چرا نگاهش این همه تلخ و تیره است؟ بله، می‌دانم که روایت کردن زندگی طبقات فرودست به ناگزیر با تلخی همراه است، اما فکر می‌کنم نگاه کاهانی زیادی تلخ است. من نمی‌خواهم که بگویم همهٔ فیلمسازان ما باید فیلم‌هایی با پاپان خوش بسازند یا در روایت زندگی طبقات فرودست نگاه توریستی مجیدی‌وار را برگزینند، اما فکر می‌کنم می‌شود زندگی طبقات فرودست جامعه را روایت کرد و این‌قدر هم تلخ نبود. ادامه…


 

بر دوراهی مرگ و زندگی

وقتی کسی را می‌بینیم که با کلمات جادو می‌کند، از چیدن واژه‌های کوچک و بزرگ و با چند حرکت سادهٔ دست کاخی را در برابرمان ظاهر می‌کند، وقتی دهان به سخن می‌گشاید همهٔ دنیا ساکت می‌شوند و حرف به حرف سخنانش لرزه به اندام آدم می‌اندازد تنها می‌توان گفت این شخص یا نابغه است یا دیوانه. البته دیوانه بودن این شخص محتمل‌تر است.

در این فیلم هم با چنین دیوانه‌ای روبه‌رو هستیم و با زنی که زندگی‌اش سال‌هاست تمام شده و تنها به خاطر این دیوانه است که زنده مانده. در واقع این دیوانه او را زنده نگه داشته است. در خانه‌ای زندگی می‌کنند که بی‌شباهت به یکی از دژهای قرون وسطایی نیست و در اتاقی که بالای برج قرار گرفته است. هر روز خانه را با دیوانه بازی‌های خود روی سرشان می‌گذارند و از در و دیوار بالا می‌روند. بلند حرف می‌زنند، بلند می‌خندند و بعد عربده می‌زنند تا صدای زمزمهٔ گذشته دهشتناک‌شان به گوش نرسد. تا تاریکی حقیقت ناخواسته‌ای که در زندگی‌شان رخنه کرده دوباره بر افکارشان سایه نیندازد. ادامه…


 

ما در اینجا تنها هستیم

گذشته، حال و آینده در کنار هم. انگار که شهود، علم و باور در کنار هم باشند. چنان که بگویی افسردگی، نادانی و اضطراب با هم دمساز شوند، آن‌سان که چند عکس را از دیوار آویزان کننذ و از آن‌ها تصویر دیگری بگیرند. ماه و خورشید را در یک منظره جمع کنند و بعد عنصر سومی به آن اضافه کنند. داستانی را تعریف کنند که در مورد چیز دیگری است.

از ابتدای فیلم جای عنصری را خالی می‌بینیم. موقعیت جور در نمی‌آید. آدم‌های داستان کارهایی می‌کنند که در شرایط معمولی از نامعمول‌تری آدم‌ها هم انتظارش را نداریم. مدام به خودمان گوشزد می‌کنیم که تا به حال آدم‌های غیرمعمولی کم ندیده‌ایم، اگر خودمان زیر این مجموعه دسته‌بندی نشده باشیم. اما آدم‌های غیرمعمولی پایشان را در یک مهمانی مجلل عروسی نمی‌گذارند، مخصوصاً برای شروع یک زندگی مشترک. مدام عنصر جاافتاده در داستان جای خالی خودش را به ما نشان می‌دهد تا اینکه ناگهان رنگ عوض می‌کند و می‌توانیم آن را ببینم و تنها آن موقع است که متوجه سنگینی غیرقابل تحمل خسارات آن می‌شویم. مثل سیاره‌ای بزرگ که تا کنون تیره رنگ بوده و در پس خورشید از چشم تلسکوپ‌ها پنهان مانده است و ناگهان تغییر رنگ می‌دهد و زمانی آن را می‌بینیم که با سرعتی نجومی به ما نزدیک می‌شود. ادامه…