فیروزه

 
 

فیلم کوتاه صد ثانیه‌ای

خیابان – روز – خارجی
پیرزنی با چادر گل‌گلی تیره و گیوه‌ای سیاه، با قدی خمیده در حاشیه خیابانی شلوغ، به اطرافش و به ماشینها که به سرعت می‌گذرند نگاه می‌کند. سرش را به راست و چپ می‌گرداند، عینک ته استکانی کائوچوئی به چشم دارد و چین و چروکها، صورتش را مچاله کرده است. بند چادرش را از روی چادر انداخته که گردی کوچک کلّه‌اش را واضح کرده است. پیرزن چند قدمی به این طرف و چند قدمی به آن طرف می‌رود. مردی با کت و شلوار سیاه و کیف سامسونت می‌خواهد از عرض خیابان عبور کند. مرد عینک دودی زده لحظه‌ای به ساعتش نگاهی می‌اندازد. پیرزن مقداری قدمهایش را تند می‌کند ولی باز هم از قدمهای یک شخص سالم و معمولی کندتر است. به سمت مرد می‌رود و دست راستش را دراز می‌کند و صداهای مبهمی از دهانش خارج می‌شود. مرد سرش را به طرف پیرزن برمی‌گرداند و سکّه‌ای از جیب کتش، در دست او می‌گذارد. پیرزن سکّه را می‌بیند و دوباره دستش را به طرف مرد دراز می‌کند ولی او از خیابان رد می‌شود. پیرزن مسیر حرکت مرد را تماشا می‌کند.

خیابان – روز – خارجی
پنج دقیقه بعد پیرزن با همان حالت قبلی ولی قدری کلافه. این پا و آن پا می‌کند. زنی با مانتوی چرمی و کفش پاشنه بلند و شلوار لی از کنارش می‌گذرد و مقداری جلوتر از او می‌ایستد پیرزن باز هم با صداهایی مبهم که از دهانش در می‌آید به سمت زن می‌رود. دست‌اش را دراز می‌کند و روبروی زن می‌ایستد. زن آرایش غلیظی دارد و با گوشه چشم پیرزن را برانداز می‌کند و کیف دستی‌اش را باز می‌کند و در آن به جستجو می‌پردازد و عاقبت اسکناس صد تومانی را در می‌آورد و در دستان پیرزن قرار می‌دهد. پیرزن بدون اینکه به اسکناس نگاه کند، دست چپ زن که به او نزدیک‌تر است را از انگشتان می‌گیرد و به سمت خیابان می‌کشاند. زن می‌خواهد دستش را رها کند ولی پیرزن با همان صداهای مبهم با او حرف می‌زند. آنان به اتفاق عرض خیابان را طی می‌کنند. و پیرزن از زن جدا می‌شود.


 

فیلم‌نامه ای که فیلم نشد

کیومرث پور احمد، متولد ???? در نوجوانی با نوشتن نقد فیلم و مطالب سینمایی کار خود را شروع کرد. سال ???? با دستیاری کارگردان، عملاً وارد سینما شد و در سال ???? اولین فیلم بلند سینمایی خود را ساخت در این مدت چندین کار مستند و داستانی کوتاه به همراه نمایش‌نامه‌های رادیوئی و عروسکی برای صدا و سیما به انجام رساند. پور احمد با مجموعه قصه‌های مجید به شهرت رسید.

شاه که قرار بود دهمین اثر سینمایی پور احمد باشد، اکنون به عنوان نخستین فیلم‌نامه اوست که بصورت کتاب منتشر شده است.

در مقدمه کتاب به قلم خود نویسنده با انگیزه نگارش، مراحل و موانع و سرانجام این اثر بطور کامل آشنا می‌شویم.

بصورت خلاصه می‌توان گفت: پور احمد به عنوان یک فیلم‌ساز هنگام مطالعه کتاب‌ها اولاً به برگردان سینمایی آن فکر می‌کند. با مطالعه تاریخ معاصر به این نتیجه می‌رسد که می‌توان پهلوی‌ها را به تصویر کشید. کتاب خاطرات اسد الله اعلم و پرسش نسل بعد از انقلاب در مورد چگونگی شاه او را مصمم ساخت تا فیلم شاه را بسازد. شوقی دو جانبه باعث شد مؤسسه روایت فتح تهیه‌کنندگی کار را به عهده بگیرد.

{تصویر پوراحمد}

برای فیلم‌سازی مثل پوراحمد نداشتن اطلاعاتی از زندگی شخصی و روزمره محمدرضا بسیار آزار دهنده بود تا این که با تحقیقات مسعود بهنود که مصاحباتی با خدمت‌کاران شاه داشت مواجه شد و استفاده فراوانی برد.

پوراحمد برای چکش کاری فیلم‌نامه با علی‌رضا داودنژاد به شور نشست و طرح نهایی را با کمک او نوشت.

مراحل پیش تولید آغاز شده بود که با موجی از نقدها و خبرهای مطبوعاتی مواجه شدند که در تاریخ سینمای ایران بی‌سابقه بود. این گفت و شنودها آن‌قدر ادامه یافت تا این‌که کار فیلم‌نامه شاه تعطیل اعلام شد و کاری که سه سال و نیم زمان برده بود ناتمام ماند.

اما پور احمد با انگیزه نشر فیلم‌نامه شاه بعنوان یک کتاب کار را تمام کرد.

* شاه به روایت سینمایی کیومرث پور احمد

شاه در نظر اول به گزارش تصویری از دوران حکومت پهلوی می‌ماند. وجود تصاویر مستند و گفتار متن، خواننده را به این وادی می‌کشاند. پور احمد با ?? سال تجربه سینمایی سعی در تلطیف این اثر داشته است و اگر فرصت ساخت آن‌را می‌یافت حتماً فضایی داستانی و سینمائی‌تری به آن می‌بخشید.

فلیم‌نامه با به قدرت رسیدن رضا شاه آغاز می‌شود. در این مدت تأکید نویسنده بر دوران ولی‌عهدی محمدرضا است. گروه اول فیلم‌نامه با به حکومت رسیدن محمدرضا افکنده می‌شود. کشمکش‌های اثر در غالب اتفاقات مهم سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و خصوصی شاه، بدون پای‌بندی به روند دقیق تاریخی آن از سال ???? تا ???? بیان می‌شود. گروه دوم افول شاه و در نهایت فرار و مرگ او در بیمارستان قاهره است.

سکانس‌هایی از حالت احتضار محمدرضا پهلوی در غربت، شاخصه ورود به فصل‌های مختلف اثر است.

فیلم سرشار از صحنه‌هایی کوتاه اما روشن از وقایع مهم سلطنت محمدرضا است تنها تعداد کمی دیالوگ طولانی در کار به چشم می‌خورد. گل سرسبد این دیالوگ‌ها در صفحات ?? تا ?? و ?? تا ??? کتاب است.

در کل اثر سعی شده نگاهی منصفانه به حکومت پهلوی شود و از بیان چهره اغراق‌آمیز و تمثیلی از شاه و اطرافیانش پرهیز شده است. نقش امام و انقلاب مردمی بصورت غیر مستقیم در خواننده ایجاد می‌شود.

شاه در مقایسه با چند مجموعه و فیلم تلویزیونی که درباره دوران پهلوی ساخته شده اثر قابل توجه و متفاوتی است که در صورت ساخته شدن می‌تواند فصل‌الختام این‌گونه روایت‌ها باشد.

خواندن این فیلم‌نامه را مخصوصاً با توجه به ساخته نشدن آن به همه اهالی هنر توصیه می‌کنیم.

فیلمنامه ای که فیلم نشد

معرفی فیلم نامه شاه (کیومرث پور احمد)

کیومرث پور احمد، متولد ???? در نوجوانی با نوشتن نقد فیلم و مطالب سینمایی کار خود را شروع کرد. سال ???? با دستیاری کارگردان، عملاً وارد سینما شد و در سال ???? اولین فیلم بلند سینمایی خود را ساخت در این مدت چندین کار مستند و داستانی کوتاه به همراه نمایش‌نامه‌های رادیوئی و عروسکی برای صدا و سیما به انجام رساند. پور احمد با مجموعه قصه‌های مجید به شهرت رسید.

شاه که قرار بود دهمین اثر سینمایی پور احمد باشد، اکنون به عنوان نخستین فیلم‌نامه اوست که بصورت کتاب منتشر شده است.

در مقدمه کتاب به قلم خود نویسنده با انگیزه نگارش، مراحل و موانع و سرانجام این اثر بطور کامل آشنا می‌شویم.

بصورت خلاصه می‌توان گفت: پور احمد به عنوان یک فیلم‌ساز هنگام مطالعه کتاب‌ها اولاً به برگردان سینمایی آن فکر می‌کند. با مطالعه تاریخ معاصر به این نتیجه می‌رسد که می‌توان پهلوی‌ها را به تصویر کشید. کتاب خاطرات اسد الله اعلم و پرسش نسل بعد از انقلاب در مورد چگونگی شاه او را مصمم ساخت تا فیلم شاه را بسازد. شوقی دو جانبه باعث شد مؤسسه روایت فتح تهیه‌کنندگی کار را به عهده بگیرد.

برای فیلم‌سازی مثل پوراحمد نداشتن اطلاعاتی از زندگی شخصی و روزمره محمدرضا بسیار آزار دهنده بود تا این که با تحقیقات مسعود بهنود که مصاحباتی با خدمت‌کاران شاه داشت مواجه شد و استفاده فراوانی برد.

پوراحمد برای چکش کاری فیلم‌نامه با علی‌رضا داودنژاد به شور نشست و طرح نهایی را با کمک او نوشت.

مراحل پیش تولید آغاز شده بود که با موجی از نقدها و خبرهای مطبوعاتی مواجه شدند که در تاریخ سینمای ایران بی‌سابقه بود. این گفت و شنودها آن‌قدر ادامه یافت تا این‌که کار فیلم‌نامه شاه تعطیل اعلام شد و کاری که سه سال و نیم زمان برده بود ناتمام ماند.

اما پور احمد با انگیزه نشر فیلم‌نامه شاه بعنوان یک کتاب کار را تمام کرد.

* شاه به روایت سینمایی کیومرث پور احمد

شاه در نظر اول به گزارش تصویری از دوران حکومت پهلوی می‌ماند. وجود تصاویر مستند و گفتار متن، خواننده را به این وادی می‌کشاند. پور احمد با ?? سال تجربه سینمایی سعی در تلطیف این اثر داشته است و اگر فرصت ساخت آن‌را می‌یافت حتماً فضایی داستانی و سینمائی‌تری به آن می‌بخشید.

فلیم‌نامه با به قدرت رسیدن رضا شاه آغاز می‌شود. در این مدت تأکید نویسنده بر دوران ولی‌عهدی محمدرضا است. گروه اول فیلم‌نامه با به حکومت رسیدن محمدرضا افکنده می‌شود. کشمکش‌های اثر در غالب اتفاقات مهم سیاسی، نظامی، فرهنگی، اقتصادی و خصوصی شاه، بدون پای‌بندی به روند دقیق تاریخی آن از سال ???? تا ???? بیان می‌شود. گروه دوم افول شاه و در نهایت فرار و مرگ او در بیمارستان قاهره است.

سکانس‌هایی از حالت احتضار محمدرضا پهلوی در غربت، شاخصه ورود به فصل‌های مختلف اثر است.

فیلم سرشار از صحنه‌هایی کوتاه اما روشن از وقایع مهم سلطنت محمدرضا است تنها تعداد کمی دیالوگ طولانی در کار به چشم می‌خورد. گل سرسبد این دیالوگ‌ها در صفحات ?? تا ?? و ?? تا ??? کتاب است.

در کل اثر سعی شده نگاهی منصفانه به حکومت پهلوی شود و از بیان چهره اغراق‌آمیز و تمثیلی از شاه و اطرافیانش پرهیز شده است. نقش امام و انقلاب مردمی بصورت غیر مستقیم در خواننده ایجاد می‌شود.

شاه در مقایسه با چند مجموعه و فیلم تلویزیونی که درباره دوران پهلوی ساخته شده اثر قابل توجه و متفاوتی است که در صورت ساخته شدن می‌تواند فصل‌الختام این‌گونه روایت‌ها باشد.

خواندن این فیلم‌نامه را مخصوصاً با توجه به ساخته نشدن آن به همه اهالی هنر توصیه می‌کنیم.


 

«متوفّی»

۶) روز – خارجی – قبرستان

قبرستانی بزرگ، که دورا دورش با اتاقهای مقبره‌ی خانوادگی، با در و پنجره‌های متفاوت و یا میله‌های زنگ زده؛ محصور شده است. در میان محوطه چند تک درخت کهنسال به چشم می‌خورد. سطح قبرستان به علّت برآمدگی و فرورفتگی قبرها دارای فراز و نشیب است.

از درب ورودی قبرستان که دارای میله‌های بزرگ زنگ زده است، سه مرد میانسال با اندازه‌های متفاوت وارد می‌شوند.

مرد سمت چپی مشغول صحبت کردن با مرد وسطی است، سبیل بلندی دارد و کت و شلوار سبز پسته‌ای به تن دارد. می‌گوید:

– بله ملاحظه می‌کنید قربان… اصلاً با این همه مدارک نیازی هم نبود ولی با این حساب دیگه همه چی کامله…

مرد وسطی با کت و شلوار خاکستری و محاسن کوتاه، پرونده ای آبی رنگ به دست دارد و فقط به جلو می‌نگرد. بر سر قبری متوقف می‌شوند.

مرد وسطی می‌نشیند و پرونده را می‌گشاید و به سنگ قبر می‌نگرد.

روی سنگ سفید قبر حک شده است: هوالباقی – جمیله جابریان – فرزند حسن – متولد ۱۳۲۱- متوفی ۱۳۸۱.

مرد سمت چپی که حالا ساکت است با تعجب به سنگ قبر می‌نگرد. خون به صورتش می‌دود. به قسمت (متوفی ۱۳۸۱) خیره شده است. اطراف عدد یک، مقداری فرو رفتگی دیده می‌شود، ولی عدد یک مشخص است.

مرد وسطی در حالیکه داخل پرونده را نگاه می‌کند برمی‌خیزد و می‌گوید:

– مرد حسابی، این بنده خدا که راست می‌گفت؛ شما این ادعا رو از کجا درآوردی؟

مرد سمت راستی با کاپشن تیره ای به تن و ته ریشی هم به صورت، که تا بحال ساکت بود، می‌گوید:

– خدا پدرت را بیامرزه جناب … من نمی‌دونم آدم سال فوت مادرش یادش میره، خوبه حالا دو سه سال بیشتر نمی‌گذره ها…. (رو به مرد سمت چپی) بیا بریم برادر من، بیا قباحت داره.

مرد وسطی پرونده را می‌بندد و می‌گوید:

– حالا باید معلوم بشه این سند و وصیت نامه چرا تواین تاریخ ثبت شدند. و به راه می‌افتد.

مرد سمت چپی با سبیلش ور می‌رود و در حالی که خشمگین است به دور و اطراف قبرستان چشم می‌دواند. سرش را پایین می‌اندازد و به دنبال دو مرد دیگر روانه می‌شوند.

در گوشه قبرستان پسر جوانی از پشت درخت کاج قدیمی، سرک می‌کشد و رفتن این سه مرد را نظاره می‌کند.

۵) شب – خارجی – قبرستان

همه جا تاریک است. بر سر چند قبر در نقاط مختلف، فانوسهایی سوسو می‌زند. تنها اتاق کنار در ورودی روشن است و صدای خفیف رادیو که راه شب پخش می‌کند، از آن شنیده می‌شود.

از همان درخت کاج قدیمی در گوشه قبرستان همان پسر جوان، پایین می‌پرد. چراغ قوه‌ای در دست دارد. و آرام آرام از میان قبرها حرکت می‌کند.

بر سر سنگ قبری می‌ایستد و نور چراغ قوه را روی سنگ می‌اندازد. همان سنگ قبرِ جمیله جابریان است. چراغ قوه را روی سنگ قبر و درست در کنار عبارت – متوفی ۱۳۸۲ – می گذارد.

یک تیشه قلمی و چکش از جیب کاپشن‌اش درمی‌آورد و مشغول کار می‌شود. با دست چپ تیشه را نگاه می‌دارد و با دست راست، ضربات آرامی با چکش وارد می‌آورد دستانش مانع از دیدن است. با کنار رفتن دستها می‌بینیم که دندانه عدد ? برداشته شده است.

صدای قِژِ باز و بسته شدن در می‌آید. پسرک برمی‌گردد و به پشت سرش نگاه می‌کند. مرد مسنی با یک فانوس از اتاق روشن کنار در ورودی خارج می‌شود.

پسرک چراغ قوه را خاموش می‌کند. یک مشت خاک برمی‌دارد و روی قسمت (متوفی ۱۳۸۱) می ریزد و نیم خیز به سمت درخت کاج می‌رود.

۴) شب – داخلی- اتاق خواب

رختخوابی در وسط اتاق گسترده است و پسر جوان در آن به خواب رفته است. نور کمرنگ مهتاب از پنجره‌ی اتاق، صورت خیس از عرق پسرک را روشن کرده است.

پسرک چهره در هم می‌کشد و سرش را به طرفین می‌گرداند و ناگهان چشم می‌گشاید. در حالیکه با چشمان از حدقه بیرون زده به سقف خیره شده و با صدای بلند نفس می‌کشد.

سریع برمی‌خیزد، آهسته از کنار بستر مردی میانسال که در سمت چپ رختخواب او، خوابیده است می‌گذرد. به طرف رخت آویز کنار در اتاق می‌رود و نگاهی به مرد میانسال که خوابیده است می‌کند. مرد در خواب به پهلوی راست می‌غلتد. پسرک لحظه‌ای مکث می‌کند و سپس دست در جیب کتِ آویزان، میکند. دسته کلیدی را در می‌آورد و همینطور که به مرد می‌نگرد، از اتاق خارج می‌شود.

۳) روز – داخلی – بانک

پسر در صف باجه‌ی صندوق بانک ایستاده و منتظر است. دفترچه پس انداز به دست دارد. از پشت باجه سرک می‌کشد. دست در جیب پیراهن می‌کند و چک پول پنجاه هزار تومانی را درمی‌آورد، لحظه ای به آن نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و دوباره آن را در جیبش می‌گذارد.

یک نفر مانده تا نوبتِ پسر شود. او بی صبرانه منتظر است. پیرزنی که در اول صفِ زنانه است چک پول صد هزار تومانی را به طرف پسر دراز می‌کند و می‌گوید:

– خدا خیرت بده پسرم، یه زحمت بکش، پشت اینو برام بنویس.

پسر نگاهی به صورت پر چین و چروک پیرزن می‌اندازد و چک پول را از دستش می‌گیرد.

پیرزن شناسنامه‌اش را هم جلوی پسر روی باجه می‌گذارد. پسر خودکار متصل به باجه را برمی‌دارد و لای شناسنامه را باز می‌کند.

چشمانش گرد می‌شود و به صفحه اول خیره می‌شود.

نگاهی به پیرزن می‌اندازد و به سرعت به طرف در خروجی بانک می‌دود.

تمامی افراد در داخل صف و پیرزن با تعجب به دویدن پسر و خروج او از بانک می‌نگرد. دو نفر از وسط بانک پسر را تعقیب می‌کنند.

شناسنامه باز روی باجه است. در صفحه اول نوشته شده: جمیله رضا قلی بیگی، نام پدر: حسن، تاریخ تولد: ۱۳۲۱.

کارمند صندوقدار از صندلی خود برمی‌خیزد و می‌پرسد:

– چیزی ازتون دزدید حاج خانم؟!

پیرزن به چک پول صد هزار تومانی‌اش، که در کنار شناسنامه است می‌نگرد.

۲) صبح زود – خارجی – قبرستان

پسر به همراه مرد چاق سبیلو با کت و شلوار سبز پسته ای وارد قبرستان می‌شوند.

بر سر قبر جمیله جابریان می‌ایستند. پسر می‌نشیند و با تیشه و چکش دست به کار می‌شود.

مرد چاق در حالیکه سیگار را از گوشه لبش برمی‌دارد و دود از دهانش بیرون می‌دهد، اطراف را زیر نظر دارد.

پسر با تیشه مشغول ور رفتن با عدد یک در عبارت – متوفی ۱۳۸۱ – است.

دستانش مانع از این است که عدد دیده شود. پس از مدتی که دستانش کنار می‌رود.

عدد یک به ? تبدیل شده است.

پسر برمی‌خیزد و به مرد نگاه می‌کند. مرد دست در جیب داخل کتش می‌کند و چک پول پنجاه هزار تومانی درمی‌آورد و به دست پسر می‌دهد.

پسر با عجله از قبرستان خارج می‌شود. مرد بر سر قبر می‌نشیند و فاتحه می‌خواند.

۱) روز – داخلی – مغازه سنگ قبر نویسی

پسر مشغول خط کشی روی سنگ مرمر سیاه رنگی است. دور تا دور مغازه انواع سنگ به دیوار تکیه داده شده است. برخی نوشته، و برخی نانوشته و سفید است.

کنار دست پسر چند تیشه، چکش و دستگاه سنگ تراش دیده می‌شود. صدای جر و بحث بلندی از انتهای مغازه شنیده می‌شود:

– برو آقا، برو خوش اومدی… خجالت هم خوب چیزیه، برو آقا. صدای مرد میانسال است که مرد چاق سبیلو با کت و شلوار پسته‌ای را به بیرون هدایت می‌کند. مرد چاق در حال خروج با عصبانیت لحظه‌ای می ایستد و به پسر نگاهی می‌کند. پسر هم او را نگاه می‌کند.

لحظه‌ای نگاهشان به یکدیگر تلاقی می‌کند. مرد چاق سرش را پایین می‌اندازد و پس از لحظه‌ای مکث، خارج می‌شود.

پسر جوان، تا آخرین لحظه مرد چاق را با نگاه دنبال می‌کند.


 

ترور

?. داخلی. سالن سخن‌رانی. زمان نامشخص

صدای کف وسوت جمعیّتی زیاد روی زمین? سیاه ابتدایی شنیده می شود.

روشنایی به :

پشت تریبونی چوب کاری شده، مردی سیاه پوست حدود چهل ساله ایستاده است. عرق از پیشانی روی گونه هایش سرازیر است. روی زمین دور و بر او، پر از کاغذهای رنگارنگ است که افراد شنوندهی خارج از کادر، از شور و شوق برای او پرتاب کرده اند. در پشت او پرچم بزرگی با نماد حزبی خاص دیده می شود. از این جا به بعد فیلم در سکوت پیش می رود و صدایی شنیده نمی شود.

مرد سیاه پوست با حرارت مشغول سخن‌رانی است که ناگهان دو نفر جلو می‌آیند و به او شلیک می‌کنند. تنها صدای شلیک شنیده می‌شود. صورت و سینه او متلاشی می‌شود.

تصویر ثابت می‌شود، سیاه و سفید شده و دور و بر تصویر مرد سیاه پوست را، کادری سفید پر می کند.?.خارجی. ادار? پست. زمان نامشخص

دوربین به سرعت از تصویر دور می‌شود. قاب عکس بزرگی می بینیم که لحظهی ترور مرد سیاه پوست در آن نقش بسته است. مشتی ضربه ای محکم روی قاب عکس می کوبد. نقش یک مهر سیاه وسفید روی قاب می افتد. دوربین عقب می کشد. این قاب عکس تمبری بوده که روی پاکت نامه ای چسبانده شده است. مهر ادار? پست فدرال آمریکا روی تمبر را می پوشاند. سر صدای وحشتناکی روی تصویر به گوش می رسد. دوربین به سرعت از نامه دور می شود. نامه در میان شمار زیادی از نامه های دیگر روی ریل مخصوص حرکت می کند و از ما دور می شود. دوربین کرین می کند. فضای ادار? پست را می بینیم که تعداد زیادی زن ومرد مشغول مهر زدن روی تمبرها و تفکیک نامه های پستی هستند. دوربین به سیاهی فرو می رود.


 

پدر

۱. داخلی / روز / هال یک منزل مسکونی

از پشت، مردی را می‌بینیم که روی یک صندلی نشسته است. در پس زمینه، آشپزخانه دیده می‌شود که چند نفر درون آن هستند. با چرخش دوربین صورت مرد را می‌بینیم. چهل ساله با صورت لاغر و ریش‌های جوگندمی. بی‌حرکت نشسته و به روبه رو نگاه می‌کند که چیزی جز دیوار نیست. با باز شدن لنز دوربین، محیط اطراف بیش‌تر دیده می‌شود. او روی یک مبل تک نفره نشسته است. عصایی سفید و یک عینک دودی روی میز کوتاه جلوی اوست. کتش روی دسته مبل است. مرد دست می‌برد درون کت و کیف پول را بیرون می‌آورد. از توی کیف، بدون این که به پول‌ها نگاه کند و فقط لمس دست، چند اسکناس جدا می‌کند و بیرون می‌آورد و دوباره کیف را توی کتش می‌گذارد. مرد صدا می‌زند:

– راحله!

دختری ?? ساله از آشپزخانه به طرف مرد می‌آید ما کم‌کم با واضح شدن تصویر، او را می‌بینیم. مرد پول را به او می‌دهد:

– بیا دخترم.

دختر: خیلی ممنون بابایی. صورت تون رو بشورین بیایید نهار بخوریم.

مرد بدون نگاه کردن فقط سر تکان می‌دهد:

– باشه.

دختر دوباره به طرف آشپزخانه می‌رود.

۲. داخلی / همان زمان / آشپزخانه

روی میز نهار خوری نوزادی خوابیده است و پستانک به دهان دست و پاهای کوچکش را تکان می‌دهد. دور میز یک پیرزن شصت ساله یک زن چهل ساله و یک پسر ?? ساله جمع شده‌اند و به نوزاد نگاه می‌کنند. در زمینه، دختر را می‌بینیم که از هال وارد آشپزخانه می‌شود و رفته رفته تصویرش نمایان‌تر می‌شود تا این که جلو می‌آید و به این‌ها ملحق می‌شود. بحث ادامه دارد:

پیرزن: دستاش به بابا بزرگش رفته. ببین چه قدر استخونی و درشته.

زن(رو به پیرزن): دماغش به شما رفته. (همه به پیرزن نگاه می‌کنند و می‌خندند)

دختر: لباش به عمو محسن رفته.

زن: نه بابا کجاش مثل عموته. حالا ابروهاشو بگی یه چیزی.

پسر: چشم‌هاش به کی رفته؟

دختر: اووووم. به خاله مرضیه.

زن: نچ. چشم‌های اون که گرده. شکل اون نیست.

پیرزن: راست می‌گه به مرضی که اصلاً نرفته. خداکنه اخلاقش به اون نره.

پسر به نوزاد خیره شده سر ذوق می‌آید و با صدای بلند می‌گوید:

– فهمیدم فهمیدم چشماش به کی رفته اگه گفتی راحله؟

همه به پسر نگاه می‌کنند. پسر شاد از این که همه به او نگاه می‌کنند ادامه می‌دهد:

– چشماش به بابا رفته. عین چشم‌های باباس مگه نه؟

وحشت‌و ترس در صورت همه می‌دود.

اقتباسی از داستان ” پدر ” نوشته ” ریموند کارور “


 

سرنوشت

۱. خارجی / روز / مقابل یک مسجد محلی

جمعیت سیاه پوش از مسجد بیرون می آیند و جنازه روی دوششان را توی آمبولانس می گذارند. آمبولانس به سرعت حرکت می‌کند و ماشین های اطراف به دنبال آن حرکت می کنند.

۲ . خارجی / روز / پلیس راه. خروجی شهر

راننده آمبولانس که یک جوان سرحال است، تند می راند. ماشین های دنباله رو که ملاحظه گل های چسبیده به ماشین و قاب عکس ها را دارند، عقب می افتند.

۳ . خارجی / روز / جاده

راننده آمبولانس که راه هر روزه را می رود، بی خیال و بی توجه به اطراف، به نوار گوش می دهد و سبقت می گیرد. ناگهان می بیند که یک نفر وسط جاده پرچم قرمز تکان می دهد. راننده برای این که به او نزند، به خط مقابل می رود و به سرعت از کنار او می گذرد. در یک آن، کامیونی را می بیند که به سرعت به طرف او می آید، ناخودآگاه به حاشیه می راند و پس از برخورد با تپه ای، واژگون می شود و چندین بار دور خودش می چرخد.

۴ . خارجی / روز / آمبولانس واژگون در حاشیه جاده

راننده پشت فرمان، میان آهن پاره ها گیرکرده و بی حرکت است. گردنش شکسته و سرش به طرز محسوسی از ستون فقرات جدا افتاده است. تابوت گوشه ای افتاده و واژگون شده است. در نمایی نزدیک از تابوت می بینیم که تکان می خورد و دستی آرام از آن بیرون می آید.


 

‌گیم‌آور

سالن پذیرایی – روز – داخلی

قفل‌های میله‌ای عمودی و افقی درب با تق و توق بسیار باز می‌شود. زنی بلندقد حدوداً ۳۰ ساله، آراسته و کیف به دست درب را باز می‌کند و داخل آپارتمان می‌شود بر می‌گردد و درب نرده‌ای جلو آپارتمان را می‌کشد و قفل می‌کند. پس از آن درب چوبی را می‌بندد و آن را قفل می‌کند. چهار ردیف میله افقی و سه ردیف میله عمودی، که در پشت درب چوبی قرار دارند، با هم قفل می‌شوند.

زن کیف قهوه‌ای سوخته‌اش را روی مبلمان چرمی سیاه رنگ سالن پذیرایی می‌اندازد و به سمت اتاق خواب می‌رود. فضای خانه بسیار تنگ و تاریک است. پُر است از آثار هنری مدرن و پست مدرن. تابلوها و مجسمه‌ها بدون هیچ تناسبی در کنار هم قرار گرفته‌اند. آرایش خانه بسیار شلوغ ولی دارای نظم است. زن در مسیر از روی میز تلفن، که سینی فلزیی است به روی کلّه یک انسان، گوشی همراهی را بر میدارد و داخل اتاق خواب می‌شود.

اتاق خواب – روز – داخلی

رنگ کاغذ دیواری‌های اتاق خواب آلبالویی تیره است. پرده زخیم قرمزی نیز جلوی پنجره که در قسمت شرقی اتاق قرار گرفته، کشیده شده. نور از گوشه باز پرده اتاق را روشن کرده است. روی سقف دستگاه تنظیم نوری با چند لامپ کوچک و بزرگ تعبیه شده. تخت خواب بزرگ دو نفره‌ای که روی چهار پایه‌های فلزی نصب شده. چهارپایه‌ها قامت‌های خم شده انسان‌هایی‌اند با هیبت و ظاهر انسان‌های سنتیِ قرون وسطائی. تخت در شمال اتاق قرار گرفته. زن به سمت پنجره می‌رود و پرده را کاملاً جلوی پنجره می‌کشد. فضای اتاق تاریک‌تر می‌شود و نوری ضعیف که به زحمت خودش را از پشت پرده می‌گذراند، کمی به فضای اتاق روشنی می‌دهد. میزی کوچک در پائین پنجره قرار دارد و روی آن، یک بسته نان تست، چند شیشه کرم و کاکائو و چند کارد و بشقاب و لیوان پخش شده. کنار میز یک یخچال کوچک خاکستری رنگ نیز جا داده شده است. با این که در اتاق جای خالی وجود ندارد ولی از نظم خاصی بهره‌مند است.

زن به سمت تخت می‌رود و خودش را روی آن می‌اندازد. از پاتختی کنار آن کنترل دستگاه تنظیم نور را برمی‌دارد و با زدن دکمه‌ای نور سفیدی را در اتاق منتشر می‌شود. روی پاتختی سه کنترل کوچک و بزرگ دیگر و یک ساعت دیجیتال که با کابلی متصل به سیم‌کشی شبکه خانه است قرار گرفته قابِ عکسِ رومیزی دیجیتالی نیز روی پاتختی قرار گرفته که هر ?? دقیقه تصویر روی آن عوض می‌شود. اکنون قاب عکس در حال نمایش تصویری از جوانی زن است که به دور دست‌ها نگاه می‌کند . تابلو نیز با کابلی به سیستم شبکه خانه متصل است.

زن گوشی تلفن را روی بلندگو قرار می‌دهد، آن را روی شکمش نگه می‌دارد و شماره‌گیری می‌کند

« بیب . بیب بیب . ….»

خانم منشی: مطب پرفسور کرمانی، بفرمائید.

زن: منم، گوشی روبدید به دکتر.

خانم منشی: صبح بخیر خانم کرمانی. دکتر رفتند سازمان توسعه پزشکی.

زن: چرا؟

خانم منشی: جلسه رونمائی جدیدترین وسیله زایمان مصنوعی.

زن: شاید به درد من هم بخوره. جواب آزمایش‌ام مثبته.

خانم منشی: اوه … چه بد.

صدای فشرده شدن دکمه‌های کیبورد از پشت گوشی شنیده می‌شود. صدای کشیده شدن چند کاغذ روی هم و باز و بسته شدن کشوئی نیز شنیده می‌شود.

خانم منشی: [خطاب به شخصی در دفتر کار خودش] بفرمائید. ۱۱ آپریل سال دیگه. سوم اردیبهشت ۱۳۹۶.

زن کنترل دیگری از روی پاتختی بر می‌دارد و تلویزیون مقابلش را روشن می‌کند. تلکس خبریِ تلویزیون به صورت بسیار فشرده و سریع خبرهای مهم را اعلام می‌کند.

«بار دیگر زباله‌های هسته‌ای نیروگاه … مشکل آفرید. رئیس‌جمهور آمریکا برای تجدید پیمان همکاری نانو تکنولوژی به ایران آمد. کارخانه محصولات دخانی … ۳۰ درصد از جنگل‌های شمال کشور را خریداری نمود.»

روبروی تخت در قسمت جنوبی اتاق یک تلویزیون LCD 19″ به همراه یک دستگاه پخش حرفه‌ای و یک دستگاه دریافت کننده امواج ماهواره‌ای قرار دارد.

زن با کنترل دکمه‌ای را فشار می‌دهد. صدای بلندگو و تلکس خبری حذف می‌شود و فیلمی انیمیشن به نمایش در می‌آید.

خانم منشی: [ از پشت تلفن با لحن معمولی و بی‌احساس] می‌خواهین نگهش دارین؟

زن: م‌م‌م [ حواسش به تصویر تلویزیون است] م‌م‌م

فیلم تلویزیون [روبات‌هائی دنبال یک انسان گذاشته‌اند، به او می‌رسند و تکه‌تکه‌اش می‌کنند. هر کدام یک قطعه از انسان تکه شده را بر می‌دارند و جای اعضاء خود می‌گذارند برسر اجزاء تکه‌تکه شده میان روبات‌ها نزاع در می‌گیرد.]

خانم منشی: [ پس از کمی صبر] پرفسور افزوغ، یک روش کاملاً بی‌خطرِ جدید …

زن: نه قصد دارم نگهش دارم.

خانم منشی: خیلی دردآوره.

زن: احتمالاً لذت بخشه.

خانم منشی: پنج ماه تموم نمی‌تونید سرکار حاضر باشید.

[زن کنترل تلویزیون را کنار خود روی تخت می‌گذارد و با کنترل تنظیم نور در فضای اتاق رنگ آبی را منتشر می‌کند]

زن: [با کمی مکث و تأنّی] آه. استراحت کامل.

خانم منشی: [ خطاب به شخص دیگر] چند دقیقه منتظر بمونید.

[صدای خش و خش، فشرده شدن دکمه‌های صفحه کلید و باز و بسته شدن کشوها از گوشی تلفن در می‌آید]

زن گوشی تلفن را توی دستش می‌چرخاند و آن را برعکس می‌کند، طوری که آنتن تلفن روی شکمش قرار می‌گیرد. زن با آنتن تلفن شکلی فرضی را روی شکم خود رسم می‌کند.

[صدای تکان خوردن صندلی بر روی یک سطح سنگی شنیده می‌شود]

خانم منشی: [خطاب به شخصی دیگر] سلام آقای دکتر همسرتون پشت خطن.

مرد: [از پشت گوشی با صدای آرام] وصل کن

[ صدای آهنگی یکنواخت و تیز که با سازهای الکترونیکی نواخته شده برای مدّتی کوتاه از پشت گوشی شنیده می‌شود]

مرد: [از پشت تلفن] امروز چه طوری؟

زن: [با کنترل رنگ زرد را در فضا منتشر می‌کند] جواب آزمایشم مثبته.

مرد: [آرام و با همان لحن] می‌خوای نگهش داری؟

زن: آره.

مرد: خیلی خوب؛ شب می‌بینمت.

صدای تق گذاشته شدن گوشی از بلندگوی تلفن شنیده می‌شود. زن با کنترل، رنگ قرمز تند و تیره‌ای به فضا می‌بخشد.

سالن پذیرایی – شب – داخلی

قفل‌های عمودی و افقی درب با ترق و تروق باز می‌شود. (یک ردیف قفل میله‌ای در طول و عرض به ردیف قفل‌ها افزوده شده است.) مرد حدوداً ۵۰ ساله‌ای وارد می‌شود موهای جلوی سرش ریخته، چاق ولی خوش پوش است. یک دستش پاکتی حاوی چند ساندویچ و بسته‌های نوشیدنی و یک جعبه بازیِ رایانه‌ای و با دست دیگر کیف چرمی سیاهی به دست دارد.

مرد به سمت اتاق خواب می‌رود.

اتاق خواب – شب – داخلی

در دکوراسیون اتاق تغییر چندانی صورت نگرفته. تخت خواب دونفره جای خود را به یک تخت خواب کودک داده. تلویزیون LCD 29″ پیشرفته روی دیوار قرار گرفته و یک دستگاه بازی‌های رایانه‌ای نیز به دستگاه‌های زیر تلویزیون افزوده شده.

کودکی روی سگِ سیاهِ کوچک پشمالویی نشسته و خیره‌خیره مشغول انجام بازی رایانه‌ای است. توجهی به ورود پدر نمی‌کند. هر از گاهی خودش را بلند می‌کند و محکم به روی کمر سگ می‌کوبد. سگ نیز ناله‌ای می‌کند.

[بازی رایانه‌ای] بچه‌ای دورن تلویزیون در حال جنگیدن با موجودی عجیب و غریب و شبه گرگ است بچه موفق می‌شود سر او را جدا کند. خون فواره می‌کند.

پسر غیظی می‌کند و صدائی از دهانِ به هم قفل شده‌اش خارج می‌شود، پدر ساندویچی روی پاتختی کنار تخت کودک می‌گذارد. دو کنترل به تعداد کنترل‌های روی پاتختی افزوده شده. قاب عکس دیجیتالی در حال نمایش دادن تصویر نوزادی است. پدر کنار ساندویچ، جعبه بازی رایانه‌ای جدیدی را می‌گذارد. در همان حین عکس قاب تصویر عوض می‌شود و عکس زن را که به دور دست‌ها نگاه می کند نمایش می‌دهد. پدر نگاهی به تصویر می‌اندازد و سپس نگاهی به بچه که مشغول بازی است می‌کند و سرش را در حال پائین آوردن تکان می‌دهد.

در بازی [صدای تلویزیون به یک باره بلند می‌شود. هیولائی عظیم‌الجثه دنبال پسر‌بچه درون بازی گذاشته موفق می‌شود او را از پای در آورد.]

پسر از روی خشم دادی می‌زند و با غیظ به پدرش نگاه می‌کند. کله سگی را که رویش نشسته می‌گیرد و چند بار بالا و پائینش می‌کند. به سمت پاتختی می‌رود، ساندویچ را بر می‌دارد و با خشونت به آن گازی می‌زند. متوجه بازی جدیدی که پدرش برایش خریده می‌شود.

پدر: این به خاطر اینکه خانم پرستار می‌گفت این هفته هیچ کاری به اون نداشتی. [به سمت در اتاق می‌رود.] شب بخیر.

در تصویر تلویزیون بازی تمام شده و نمایش شکست پسر در برابر هیولا در حال پخش است [هیولای عظیم‌الجثه دَرِ شکم خود را باز می‌کند. از درون آن روبات‌هایی به بیرون می‌جهند و به جسدِ بچه کشته شده حمله می‌کند، هر کدام قسمتی از بدن او را می‌کَنَند.]

پسر ساندویچ نیمه کاره‌اش را بر روی زمین پرتاب می‌کند. روی زمین چند آشغال به چشم می‌خورد، خبری از اسباب بازی در کل اتاق نیست. پسر خودش را روی تخت می‌اندازد روباتی کوچک در کنار تخت وجود دارد.

پسر روبات را بلند می‌کند و به سینه خود می‌چسباند. پسر کاملاً روی تخت دراز می‌کشد در حالی که روبات آهسته آهسته اهرمی را از درون خود خارج می‌کند و به سمت سینه پسر نزدیک می‌کند. در این حین روبات آهنگ ملایمی را پخش می‌کند. نوک اهرم به سینه پسر برخورد می‌کند و جریان برقی را وارد بدنِ پسر می‌کند. به پسر شوکی وارد می‌شود و به یک باره چشمانش بسته می‌شود و به خواب می‌رود. روبات آرام آرام از روی پسر کنار می‌رود. از تلویزیون صدائی خارج می‌شود: “You`re game over” و خاموش می‌شود.


 

می‌دونی چکار کردی؟

روز – خارجی – پارک جنگلی

دو کبوتر روی نیمکت، در کنار هم نشسته‌اند.

ادامه/ عکاسی از لابلای درختان می‌گذرد می‌ایستد و از شعاع آفتاب میان شاخه‌های درختان عکس می‌گیرد.

عکاس کبوترهای روی نیمکت را می‌بیند.

دوربین را روی کبوتر‌ها تنظیم می‌کند

فیلم‌گردان را می‌چرخاند. نمایشگر حلقه فیلم رنگ قرمز را نشان می‌دهد.

عکاس می‌نشیند کیفش را باز می‌کند یک قوطی فیلم در می‌آورد و فیلم دوربین را تعویض می‌کند.

عکاس دوربین را روی نیمکت تنظیم می‌کند

از چشمی دوربین مردی را با عینک دودی بزرگ روی نیمکت می‌بیند عکاس نفسش را با شدت بیرون می‌دهد. اخم می‌کند و با گامهای بلند به سمت مرد می‌رود.

عکاس مقابل مرد می‌ایستد مرد سرش را بالا می‌آورد و لبخند می‌زند.

عکاس با دست شقیقه‌هایش را می‌مالد و چشمهایش را می‌بندد و فریاد می‌زند

عکاس: تو می‌دونی چکار کردی؟

عکاس چشمهایش را باز می‌کند. مرد عینکی تای عصای سفیدش را باز می‌کند واز جایش بلند می‌شود.

ادامه/ مرد نابینا روی نمیکت نشسته است

عکاس از پشت دوربین و سه‌پایه به طرف مرد نابینا می‌رود

کنار او می‌نشیند و دست در گردن او می‌اندازد

نور فلاش دوربین روی آنها می‌تابد.