فیروزه

 
 

سر پیچ بعدی …

شیوا مقانلومرد می‌پرسد «می‌خواهی بروم شهر روزنامه بخرم؟ … می‌آیی برویم شهر روزنامه بخریم؟»

زن سرش را بلند می‌کند. اسب هم سرش را بلند می‌کند. قهوه‌ای‌اش توی چمن سبز می‌لرزد. پایین می‌اندازد. نشخوار می‌کند. می‌گوید «نه، تو برو.»

نم هاه ِ زن روی شیشهٔ سرد، تا کشیدن یک قلب تیرخوردهٔ کج عمر می‌کند. زن چشمش را تنگ می‌کند تا لکهٔ قهوه را توی قاب نگه دارد. مرد سکندری می‌خورد، ناسزایی بیرون می‌آید: «لعنتی همش لوله می‌شه.»

زن توی کتاب فنگ‌شویی خوانده که انداختن قالیچه سبز در آشپزخانه‌هایی که اجاق و یخچال‌شان روبه‌روی هم قرار دارد، ضروری است. رنگ سبز ناسازگاری طبایع متضاد را خنثی می‌کند و به خانه آرامش می‌دهد. اما اینجا، حصیری‌های سبز همیشه لوله می‌شوند.

مرد در یخچال را باز می‌کند. زن شیر آب را می‌بندد. روی قفسه‌های مشبک یخچال نم آب نشسته، یخچال عرق کرده. زن دست خیسش را دور گردنش می‌کشد. صدای قورت قورت آب پرتقال خوردن مرد همیشه بلندتر از قورت قورت آب انار خوردنش است. دستش را خشک می‌کند. می‌گوید:

«نه، تنها برو.»

جالباسی کنار در از سنگینی کاپشن خاکستری خالی می‌شود. سایه‌ای سریع از توی آینه می‌گذرد. کیف پول زن بیرون می‌آید. اسکناس‌های سبز دست به دست می‌شوند و پوست خشک‌شان صدا می‌دهد.

«دیگر چه بخرم؟»

در یک «دیگر چه … » دیگر چه می‌توان شنید؟ شاید اینها را که: ببین، دارم می‌روم. نگرانم نیستی؟ حوصله‌ام سر رفته. باید بزنم بیرون… یک سر هم می‌روم قنادی دور میدان اصلی بستنی بخورم… شاید بچه‌ها هم آنجا باشند، دوری می‌زنیم، ول می‌گردم، می‌روم به رژلب‌های غریبه نگاه کنم، از چهرهٔ آشنایت تابم بریده. تحملم کن… نه، درکم کن. چیزی بگو. بگذار راه بیفتم. راه .. راحتم بگذار.

نور از بالای پله‌ها می‌ریزد توی سرسرا. دیگر چه می‌خواهیم؟ همه را لیست کنم؟ یک بسته کبریت، یک کیلو گوجه فرنگی، سه قالب صابون، دوستم داشته باش، یک بسته پنبه، سکوت می‌کنم. ترکم کن.

دستش را توی یقه‌اش می‌برد و سینه بندش را بالا می‌کشد، گردنش را نوازش می‌کند. چرا مرد دارد ادکلن بغلیش را هم با خودش می‌برد؟ مگر قرار است عرق کند توی این هوای سرد؟ اگر قبل از رفتن ببوسدم … ؟

صدای قدم‌ها دور می‌شود. زن می‌ایستد. نور می‌رود. مرد سرش را بر می‌گرداند. زن حک شده بر پنجرهٔ پشتی، کوچک می‌شود. هر چه مرد دورتر می‌رود، اطراف قاب نگاهِ رو به عقبش را هم چیزهای دیگر پر می‌کنند. سر پیچ جاده، زن دیگر یک نقطهٔ قهوه‌ای است میان نقطه‌های رنگی دیگر.

یکی از کاغذهای A4 مرد را بیرون می‌کشد، از وسط تا می‌زند، پاره می‌کند. نگاه… خط تا… پاره… حالا A5. می‌نویسد. اولش سخت است. سعیت را بکن. همیشه اولش سخت است. راه که افتادی، دیگر خودش جلو می‌رود. نه این که حتما به جای دوری هم برسی. فقط بنویس.

«متأسفم. من تمام سعی خودم را کردم. تمام سعی‌ای را که امروز می‌توانم، گرچه تمام سعی فردایم را نمی‌دانم. حالا، همین لحظه از همین امروز، دیگر نمی‌توانم با تو ادامه بدهم. می‌خواهم یک‌نفره بروم. تو برو تا رفتن من هم سبک‌تر باشد.»

جاده خلوت است حتما، و خیابان‌ها هم؛ چون امشب بازی پایانی مسابقات فوتبال است. همهٔ دنیا پخشش می‌کنند، حتی اینجا هم مردم می‌چپند جلوی تلویزیون. بعدش یا در اسپانیا جشن می‌گیرند یا در انگلستان. به هر حال اینجا باران هم می‌بارد. نور پشت پنجره کم می‌شود. سه تا تیلهٔ آبی کف گلدان بلوری روی میز می‌چرخند. مرد حتما یقهٔ کاپشنش را بالا زده توی مه.

می‌نویسد: «برایت می‌نویسم که باید بروم. تا برنگشته‌ای باید بروم، تا هستی برنمی‌گردم. کدام‌مان ترک می‌شویم؟»

روتختی تمیز و بی‌لکه را توی هوا تاب می‌دهد. سیگار به سیگار توی جاده. یک خط دیگر. یک پُک دیگر. تقصیر تو نیست. تقصیر من هم نیست. راه طولانی را باید طوری کوتاه کرد. ماشین‌های توی جاده کم‌اند. همیشه هم همه می‌پرسند چطور شد به اینجا رسیدید؟ به اینجایی که هستید؟ جای بدی هم نیست. سکوتش جان می‌دهد برای یک سیگار دیگر. مرد سیگاری دیگر می‌گیراند. دود ِ مال زن می‌کشد طرف پنجرهٔ باز سالن. به کجا رسیده‌ایم؟ یک خط دیگر. اگر همین خط را بگیرم و بروم، و رفتنم را ادامه بدهم، و دیگر برنگردم، و فکر همهٔ لکه‌های قهوه‌ای را از سرم به در کنم… ؟

زن حلقهٔ درآمده پردهٔ حمام را جامی‌اندازد که تلفن زنگ می‌زند. با زنگ اول روی چهارپایه سکندری می‌خورد، با زنگ دوم پایین می‌آید. حلقه در می‌آید باز. مکث. اصلا ولش کن. به چهارمی که برسد خودش می‌رود روی پیغام‌گیر. می‌رود. صدای مارلبورو نشان زنکی از بلندگوی تلفن توی هوا پخش می‌شود. سرش را می‌چرخاند. زن ِ توی آینه ترسیده. جیغ جیغ آن یکی زنک مثل مرکب، تا روی تخت دو نفره پهن می‌شود. «ای بابا، باز هم که خونه نیستید. خواستم بگم شب جمعه شام پیش ما دعوت دارید. چند تا از بچه‌های قدیمی و … »

روزگاری از این صدا بدش می‌آمد. روزگاری دور، به فاصلهٔ همین چند ماه قبل، از این صدا مورمورش می‌شد. می‌دانست مرد توی دلش بی‌تاب است که با این صدا بخوابد. می‌دانست مرد جرأتش را ندارد. می‌دانست مرد چشم به راه فرصت جرأت یافتن است. حالا اما بی‌تفاوت می‌گذارد صدا کش بیاید و تمام پوست تخت را بپوشاند و لک بیندازد.

صدای زنک بوی عرق تن زناکرده می‌دهد. خودش تا قبل آن شب و آن هم‌آغوشی و آن نقاش چشم میشی گذری با انگشت‌های رنگی، نمی‌دانست که عرق تن‌ها با هم فرق می‌کند، که بویش فرق می‌کند… که عرق با عرق فرق می‌کند. توی کتاب شعری خوانده «همهٔ آمیزش‌ها به یک نوعند، و همهٔ سخنان عاشقانه به یک نوع» اما همهٔ آمیزش‌ها یک نوع نیستند واقعا. بوی تنش از آن شب عوض شده است.

مرد زن‌ها را می‌بیند که مفلوک، به راهی «بله و نه»، در حاشیهٔ میدان اصلی این پا و آن پا می کنند. همه می‌گویند رسما این کاره نیستند… از سر اجبار … همهٔ مردها خبر دارند که دور میدان اصلی چه خبرهایی است … می‌شود کنار چشم پلیس رفت کنار زن‌ها و در گوش‌شان شرایط را زمزمه کرد، می‌توان برایشان بوق زد. گرمش شده. زیپ کاپشنش را پایین می‌دهد. برو جلو. چقدر با یک غریبه دشوار و مهیج است. این مدتی را که با زن بوده، راستی از این کارها را نکرده؟ خیانت که نه … به بدنی دیگر اصابت نکرده؟ با پوستی مماس نشده؟ جلد تن دیگری را لمس نکرده؟ دلش می‌خواهد همهٔ پوست‌های همهٔ زن‌های دنیا را بغل کند. یکی لابد فرقی با بقیه خواهد داشت.

حالا عکس‌های توی مغز هردویشان چیده شده اینجا، و یک به یک، نما به نما، نگاه می‌شود. چند چهرهٔ مبهم در مغز مرد. یک چهرهٔ مشخص در ذهن زن. تردید، یقین. توی آن یکی هزار احتمال «اگر بروم، اگر بکنم…؟» ، توی این یکی یک خاطره «آن شبی که بوی عرقم عوض شد… ». تفاوت اندازه نماهای «خواهم کرد» و «کرده‌ام» به دقت سنجیده می‌شوند.

مرد قدم‌ها را تند می‌کند. می‌رود از کنار زن‌ها دو سه باری رد می‌شود. نگاه می‌کند به چهره‌های قهوه‌ای و سایه‌های سبز تندشان. فکر بودن با آن‌ها را فقط بو می‌کشد، مثل آن تک دانه سیگاری که نیم‌شب‌ها فقط بو می‌کند و نمی‌کشد. فکر بودن با همه‌شان مال اوست، حق اوست، هر وقت بخواهد عملی‌اش می‌کند؛ او همهٔ گزینه‌ها را دارد، کافی است بیاید و بخواهد و یکی را انتخاب کند. شاید روزی دیگر … شاید آخر هفته. می‌رود. پشت سر می‌گذاردشان و به حق انتخابش می‌بالد. می‌خندد، و به لیست خرید زن فکر می‌کند.

زن روی در یخچال اسفنج می‌کشد. روی تخت دراز می‌کشد. به «شب نقاش» فکر می‌کند باز. دست‌هایش را روی میله‌های بالای تخت می‌پیچاند. نقاش آمده و رفته و پوست او را عوض کرده، بی که کسی بفهمد. اسب توی چراگاه شیهه می‌کشد، حتماٌ رو به گاوهای عابر دم غروب. بلند می‌شود. دمش را تکان می‌دهد. چمدانش را باز می‌کند. این نما سه بار تکرار می‌شود. باز می‌کند … باز می‌کند … باز می‌کند. دکمه‌هایش را از نو می‌بندد. برای امشب مرد خوراک مرغ گذاشته.

اینها را توی ذهنش می‌گوید یا روی کاغذ؟

حباب‌های کف‌آب مایع ظرفشویی توی سینک می‌چرخند. ملافهٔ کهنه جرجرکنان نیم می‌شود و نمناک روی میز چوبی می‌چرخد. نه حتی یک لک. نه حتی یک رد. نه حتی یک نشانه.

«گلدان‌ها را روز در میان آب بده، لطفا. برای یک هفته غذا توی فریزر داری. شامی‌ها توی یخچالند. جوراب تمیز هم نداری.»

مرد دور میدان همین‌طور می‌چرخد و می‌چرخد. مه یک ساعت پیش، حالا شده نم باران و بوی کاه و خلوتی خیابان. اگر این سوی میدان بایستد حکما سوار ماشین‌هایی می شود که دورترش می‌کنند از جاده و پیچ جاده و درگاهی خانه و زن و اسب پشت پنجره. اما آن طرف میدان که بایستد برمی‌گردد به همهٔ این قبلی‌ها و به امنیت و به لکه‌های قهوه‌ای و به انزجار پشت پوست تنش.

کاش گفته بود برای خودش جوراب نو بخرد. A5 را چسبانده زیر سیب آهن‌ربایی روی در یخچال. دلش می‌خواهد مرد که برگشت -‌اگر برگشت‌- تنها یا با هر کس دیگر، یا هر کس دیگر را که بعداٌ آورد به این خانه، همه چیز مرتب باشد. جای مشخصی هم را برای رفتن در نظر ندارد. یکی از لکه‌های رنگی توی افق می‌تواند همان نقاشی باشد که بوی تنش را عوض کرد. یک جاده بیشتراز جلوی خانه‌شان نمی‌گذرد. همین را می‌گیرد و می‌رود تا به آن بوم رنگی برسد که پر از لکه‌های کوچک و بزرگ است.

یک لنگه کفش به پا، خم می‌شود تا بندش را ببندد.


 

سه ساعت بین دو پرواز

اف. اسکات فیتزجرالدشانسش زیاد نبود، ولی دانلد از طرفی حالش را داشت و سردماغ بود، و از طرفی هم حوصله‌اش سر رفته بود و حس می‌کرد حالا که انگار وظیفه‌ٔ خسته‌کننده‌ای را به انجام رسانده، وقتش است به خودش جایزه دهد. البته شاید.

هواپیما که فرود آمد، دانلد پا گذاشت توی یک شبِ چلّه-تابستانیِ غرب میانه‌ای و راه افتاد سمت فرودگاه دورافتاده‌ٔ شهرک، که مثل «ایستگاه قطار»های قرمز قدیمی درستش کرده بودند. نمی‌دانست دختره هنوز زنده است یا نه، اصلاً توی این شهر زندگی می‌کند، یا حتی اسم فعلی‌اش چیست. با هیجانی رو به اوج کتاب تلفن را در جست‌و‌جوی پدر دختر ورق زد، که او هم ممکن بود جایی در این بیست سال مرده باشد.

نه. قاضی هارمن هولمز – هیل‌ساید ۳۱۹۴.

صدای تؤام با خنده‌ٔ زنی به پرس‌وجوی او در مورد دوشیزه نانسی هولمز جواب داد.

«نانسی الآن شده خانم والتر گیفورد. شما؟»

اما دانلد بدون جواب قطع کرد. چیزی که می‌خواست بداند را یافته بود و فقط سه ساعت وقت داشت. هیچ والتر گیفوردی را به یاد نمی‌آورد و جستجو در کتاب تلفن زمان تعلیق دیگری را به همراه داشت. ممکن بود او با کسی از بیرونِ شهر ازدواج کرده باشد.

نه. والتر گیفورد – هیل‌ساید ۱۱۹۱. خون دوباره به سرانگشت‌های دانلد جریان یافت.

«الو؟»

«سلام. خانم گیفورد تشریف دارن؟ من از دوستان قدیم‌شون هستم.»

«خودم هستم.»

دانلد جادوی عجیبِ آن صدا را به یاد آورد، یا فکر کرد به یاد آورده.

«من دانلد پلنت‌ام. از وقتی دوازده سالم بود ندیدمت.»

«اوه-ه-ه!» لحنش کاملاً غافلگیرشده و بسیار مؤدب بود، ولی دانلد در آن نه خوشحالی خاصی را تشخیص داد و نه به یاد آوردنی را.

صدا اضافه کرد: «-دانلد!» لحنش این بار چیزی بیش از حافظه‌ٔ در حال تلاش داشت.

«کی برگشتی شهر؟» بعد، صمیمانه: «کجایی؟»

«فرودگاهم- فقط یه چند ساعتی اینجام.»

«خب، پاشو بیا دیدنم.»

«مطمئنی نمی‌خواستی الان بخوابی؟»

تندی گفت: «خدا جون، نه! واسه خودم نشسته بودم- تنهایی های‌بال می‌خوردم. کافیه به راننده تاکسی بگی…»

توی راه دانلد گفت‌و‌گو را تحلیل کرد. «فرودگاهم»ای که گفته بود نشان می‌داد که او توانسته موقعیتش را در طبقه‌ٔ بالای متوسط تثبیت کند. تنهایی نانسی ممکن بود حاکی از آن باشد که با بزرگ‌شدنش، تبدیل شده باشد به زنی غیرجذاب و بدون رفیق. شوهرش ممکن بود یا بیرون باشد و یا در رختخواب. و – از آنجایی که او همیشه در رؤیاهای دانلد ده‌ساله بود- های‌بال شوکه‌اش کرد، ولی با لبخندی خودش را تطبیق داد: نانسی دیگر تقریباً سی سالش بود.

تهِ یک ماشین‌روی پیچ‌خورده، زیبای کوچک و تیره‌مویی را دید که گیلاسی در دست، در روشنایی جلوی در ایستاده بود. دانلد مبهوت از سر و شکلی که نانسی پیدا کرده، از تاکسی پیاده شد و گفت: «خانم گیفورد؟»

نانسی چراغ ایوان را روشن کرد، و با چشمانی گشاد و محتاط به او خیره شد. لبخندی چهره‌ٔ سردرگمش را باز کرد.

«دانلد! -‌خودتی‌- همه‌مون این جوری تغییر می‌کنیم. اوه، واقعاً که محشره!»

وقتی می‌رفتند داخل «این همه سال» بود که از دهان‌شان می‌افتاد و این‌جا بود که دانلد حس کرد دلش هرّی ریخت پایین. قسمتیش بابت تصویر ذهنی آخرین دیدارشان بود – وقتی نانسی سوار دوچرخه از کنارش گذشته و هیچ محلی هم به او نگذاشته بود – و قسمتی هم از ترس این ناشی می‌شد که مبادا حرفی برای گفتن نداشته باشند. مثل دور هم جمع شدن فارغ-التحصیل‌های کالج بود؛ اما آنجا ناتوانی در یافتن گذشته زیر پوشش شتاب و شلوغی جمع پنهان می‌شد. دانلد وحشت‌زده فکر کرد که این شاید از آن یک‌ساعت‌های طولانی و خالی از آب دربیاید. نومیدانه سر صحبت را باز کرد.

«تو همیشه آدم دوست‌داشتنی‌ای بودی. ولی یه‌کم جاخوردم الآن که می‌بینم این‌قدر خوشگل شدی.»

نتیجه داد. درک آنیِ تغییر وضع‌شان بابت این تمجید جسورانه، باعث شد به جای دوستان بی-حرف دوران کودکی، برای هم به غریبه‌هایی جالب تبدیل شوند.

نانسی پرسید: «یه های‌بال می‌خوای؟ نه؟ خواهش می‌کنم فکر نکن شدم از اون‌هایی که قایمکی مشروب می‌خورن، ولی امشب دلم گفته بود. منتظر شوهرم بودم، ولی تلگراف زد که دو روز دیگه هم برنمی‌گرده. خیلی آدم خوبیه، دانلد، خیلی هم جذابه. تیپ و قیافه‌ش یه جورهایی مثل خودته.» مکث کرد. «فکر کنم به یکی تو نیویورک علاقه‌مند شده، چه می-دونم.»

دانلد خاطرجمعش کرد: «حالا که دیدمت به نظرم محاله. من شیش سال متأهل بودم و یه دورانی بود که خودمو این جوری عذاب می‌دادم. بعد یه روز حسادتو برا همیشه از زندگیم گذاشتم کنار. بعدِ فوت همسرم، خوشحال بودم که اون تصمیمو گرفتم. باعث شد خاطره‌ٔ خیلی خوبی ازش برام بمونه، نه این که فکر کردن بهش سخت باشه یا ناراحتم کنه.»

وقتی حرف می‌زد نانسی با توجه کامل، و بعد با همدلی نگاهش می‌کرد.

گفت: «خیلی متأسفم.» و بعدِ مکثی مناسب: «تو خیلی تغییر کردی. سرتو بچرخون. یادمه پدر می‌گفت «این پسره مخ داره»».

«احتمالاً تو باش مخالف بودی.»

«من تعجب می‌کردم. تا اون موقع خیال می‌کردم همه مخ دارن. واسه همینه که تو ذهنم مونده.»

دانلد با لبخند پرسید: «دیگه چی‌ها تو ذهنت مونده؟»

ناگهان نانسی بلند شد و به سرعت چند قدم از او فاصله گرفت.

سرزنش‌کنان گفت: «ای بابا، انصاف نیست. گمونم دختر تخسی بودم.»

دانلد قاطعانه گفت: «نه، نبودی. حالا اون نوشیدنیه رو می‌خوام.»

نانسی نوشیدنی را می‌ریخت و هنوز صورتش را سمت دانلد برنگردانده بود که او گفت: «تو فکر می‌کنی تنها دختربچه‌ای بودی که تا حالا بوسیده شده؟»

به خواهش گفت: «از این موضوع خوشت می‌آد؟»

اما ناراحتی زودگذرش از بین رفت و گفت: «اصلاً چه خیالیه! خوش بودیم دیگه. مث اون ترانه-هه.»

«سوار سورتمه.»

«آره – یا اون باری که پیک‌نیکِ یه نفر بود – پیک‌نیکِ ترودی جیمز. یا توی فرونتِناک. چه تابستونایی بود.»

دانلد بیش از هر چیز سورتمه‌سواری را به یاد می‌آورد و این را که گوشه‌ای روی کاه‌ها گونه-های خنک دخترک را بوسیده بود و غش‌غش خنده‌ٔ او را که رو به ستاره‌های سفید سرد بالا رفته بود. زوج کناری‌شان به آن‌ها پشت کرده بودند و دانلد گردن کوچک و گوش‌های دخترک را هم بوسید، ولی لب‌هایش را هرگز.

گفت: «و مهمونی خونه‌ٔ مک، که توش همه پست‌خونه بازی می‌کردن، ولی من نتونستم چون اریون داشتم.»

«اینو یادم نمی‌آد.»

«اوه، تو اون جا بودی. همه هم بوسیدنت و من از حسادت چنان دیوانه شدم که سابقه نداشت.»

«جالبه که یادم نمی‌آد. شاید می‌خواستم فراموش کنم.»

دانلد با خنده پرسید: «آخه چرا؟ ما دو تا بچه‌ٔ کاملاً معصوم بودیم. می‌دونی نانسی، هر وقت من با زنم درباره‌ی گذشته حرف می‌زدم، بش می‌گفتم تو تنها دختری بودی که من تقریباً به اندازهٔ اون دوسش داشتم. ولی فکر کنم من واقعاً تو رو همون اندازه دوست داشتم. وقتی ما از شهر رفتیم، من تو رو مثل ترکشی تو تنم با خودم همه جا بردم.»

«واقعاً این قدر منقلب بودی؟»

«خدای من، آره! من- » ناگهان متوجه شد که آن‌ها در نیم متری هم ایستاده‌اند، او دارد طوری حرف می‌زند که انگار در زمان حاضر عاشق نانسی است، و نانسی هم دارد با لب‌هایی نیمه‌باز و نگاهی غم‌بار در چشمانش به او می‌نگرد.

نانسی گفت: «ادامه بده. خجالت می‌کشم بگم، ولی حرف‌هاتو دوس دارم. نمی‌دونستم اون موقع تو این همه به هم ریختی. فکر می‌کردم فقط خودم به هم ریختم.»

دانلد با تعجب گفت: «تو! یادت رفته وقتی من رفته بودم دراگ‌استور یه‌هو ترکم کردی؟» خندید: «زبونت هم طرفم دراز کردی.»

«اصلاً یادم نمی‌آد. به نظرم می‌اومد تو منو ترک کردی.»

دستش نرم و تقریباً به قصد تسلا روی بازوی دانلد فرود آمد. «یه آلبوم عکس طبقه‌ی بالا دارم که سال‌هاست نیگاش نکردم. می‌رم بیارمش.»

دانلد پنج دقیقه‌ای را دلمشغول دو فکر نشست: اولی امکان‌ناپذیر و بی‌ثمر بودن یکسان‌سازی چیزی بود که آدم‌های مختلف از یک واقعه‌ٔ واحد به یاد می‌آوردند – و دومی این بود که نانسی به‌عنوان یک زن همان تأثیری را بر او می‌گذاشت که در کودکی داشت. ظرف نیم ساعت احساساتی به سراغش آمده بود که از زمان مرگ همسرش نمی‌شناخت‌شان، و هیچ امید نداشت که دوباره بشناسدشان.

پهلو به پهلوی هم روی کاناپه‌ای کتاب را بین‌شان باز کردند. نانسی، لبخندزنان و خیلی خوشحال به او نگاه کرد.

گفت: «اوه، چه‌قدر باحاله. چه‌قدر عالیه که تو این‌قدر خوبی، که منو این‌قدر – قشنگ یادته. بذار یه چیزی بهت بگم- کاش‌که اون موقع هم اینو می‌دونستم! بعدِ این که رفتی، ازت متنفر شدم.»

دانلد با ملایمت گفت: «چه حیف!»

نانسی دوباره خیالش را راحت کرد: «ولی الآن نه.» و بعد بی‌اختیار: «ببوسم و جبران کن-»

پس از یک دقیقه گفت: «…یه زن خوب همچین کاری نمی‌کنه. واقعاً فکر نکنم از وقتی ازدواج کردم دو تا مردو بوسیده باشم.»

دانلد هیجان‌زده بود- ولی بیش از هر چیز گیج شده بود. آیا او نانسی را بوسیده بود؟ یا یک خاطره را؟ یا این غریبه‌ٔ خوشگل مرتعش را که به سرعت نگاهش را از او برگرفت و صفحه‌ای از آلبوم را ورق زد؟

دانلد گفت:«صبر کن! فکر نکنم یه چند ثانیه‌ای بتونم عکسی ببینم.»

«دیگه این کارو نمی‌کنیم. خودم هم خیلی احساس آرامش نمی‌کنم.»

دانلد یکی از آن حرف‌های پیش پا افتاده‌ای را زد که خیلی چیزها را پوشش می‌دهند.

«فکر کن چه افتضاحی می‌شه اگه دوباره عاشق هم بشیم.»

نانسی با خنده، ولی بسیار بی‌تاب گفت: «بس کن! تموم شده. یه لحظه بود. یه لحظه که من باید فراموشش کنم.»

«به شوهرت نگو.»

«چرا نگم؟ من معمولاً همه چیو بهش می‌گم.»

«ناراحتش می‌کنه. هیچ وقت به یه مرد همچین چیزایی‌رو نگو.»

«خیله خب، نمی‌گم.»

دانلد بی‌اختیار گفت: «یه بار دیگه ببوسم.» ولی نانسی آلبوم را ورق زده بود و داشت با اشتیاق به عکسی اشاره می‌کرد.

داد زد: «این تویی. ایناهاش!»

دانلد نگاه کرد. پسربچه‌ای شلوارک به پا روی اسکله‌ای ایستاده بود و یک قایق بادبانی هم در پس‌زمینه به چشم می‌خورد.

نانسی پیروزمندانه خندید:«روزی که این عکس گرفته شد رو خوب یادمه. کیتی گرفتش و من ازش کش رفتم.»

برای یک لحظه دانلد نتوانست خودش را در عکس به جا بیاورد، بعد که خم شد و دقیق‌تر نگاه کرد، به کل نتوانست خودش را به جا بیاورد.

گفت: «این که من نیستم.»

«چرا دیگه. اینجا فرونتناکه. همون تابستونی که… با هم رفتیم تو غار.»

«کدوم غار؟ من فقط سه روز فرونتناک بودم.»

دوباره برای دیدن عکسِ کمی زردشده به چشمانش فشار آورد. «این من نیستم دیگه. دانلد باورزه. یه مقدار شبیه هم بودیم.»

حالا نانسی به او خیره شده بود، طوری به پشت تکیه داد که انگار دارد از او دور می‌شود.

با شگفتی گفت: «ولی دانلد باورز که خود تویی.» صدایش کمی بالا رفت: «نه، نیستی. تو دانلد پلنت‌ای.»

«پای تلفن که بت گفتم.»

بلند شده بود- چهره‌اش کمی وحشتزده بود.

«پلنت! باورز! حتماً دیوونه شدم. شاید هم مال مشروب باشه. اولش که دیدمت یه کم گیج بودم. وای، ببینم! من چی‌ها به تو گفتم؟»

دانلد سعی کرد با آرامشی پارسامنشانه آلبوم را ورق بزند.

گفت: «مطلقاً هیچ‌چی.» عکس‌هایی که او توی‌شان نبود جلوی چشمانش حرکت می‌کردند؛ فرونتناک، یک غار، دانلد باورز- «تو منو ترک کردی!»

نانسی از آن سر اتاق به حرف آمد.

گفت: «هیچ وقت نباید این قصه رو جایی بگی. قصه‌ها دهن به دهن می‌چرخن.»

او گفت: «قصه‌ای وجود نداره.» ولی فکر کرد: «پس اون دختربچه‌ٔ بدی بوده.»

و حالا ناگهان پر شده بود از حسادت سرکش و بی‌امانی نسبت به دانلد باورز کوچک- اویی که برای همیشه حسادت را از زندگی‌اش کنار گذاشته بود. در پنج قدمی که تا آن سرِ اتاق برداشت، بیست سالِ گذشته و وجودِ والتر گیفورد را زیر پایش له کرد.

«دوباره ببوسم، نانسی.» این را که می‌گفت، زانو زده بود کنار صندلی زن و دستش را گذاشته بود روی شانه‌ٔ او. اما نانسی خود را کنار کشید.

«گفتی باید به هواپیما برسی.»

«مهم نیست. می‌تونم بش نرسم. اهمیتی نداره.»

«لطفاً برو.» صدایش سرد بود. «و لطفاً سعی کن بفهمی من چه حالی دارم.»

دانلد داد زد: «ولی تو یه جوری رفتار می‌کنی که انگار منو یادت نمی‌آد- انگار دانلد پلنت رو یادت نمی‌آد!»

«یادمه. تو رو هم یادمه… ولی این‌ها مال خیلی وقت پیشه.» صدایش دوباره محکم شد. «شماره‌ٔ تاکسی هست کرِست‌وود ۸۴۸۴.»

در راهِ فرودگاه دانلد سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد. حالا کاملاً به خودش آمده بود، ولی نمی‌توانست این تجربه را هضم کند. فقط وقتی غرش هواپیما به آسمان تاریک بلند شد و مسافرانش تبدیل به موجوداتی سوای جهان یکپارچه‌ٔ آن پایین شدند بود که دانلد متوجه شباهت وضعیتش با واقعیت پرواز هواپیما شد. به مدت پنج دقیقه‌ٔ جانکاه او مانند مجنونی در آنِ واحد در دو دنیا زیسته بود. هم یک پسربچه‌ٔ دوازده ساله بود و هم مردی سی و دو ساله، که به طرزی جدانشدنی و محتوم یکی شده بودند.

در آن ساعاتِ بین دو پرواز، دانلد معامله‌ٔ خوبی را هم از دست داده بود- اما از آنجایی که نیمه‌ٔ دوم زندگی فرآیندی طولانی برای خلاص شدن از شرّ چیزهاست، احتمالاً آن بخش از تجربه‌اش اهمیت چندانی نداشت.


 

رئیس جمهور

دونالد بارتلمیروی هم رفته نسبت به رئیس جمهور جدید احساس همدلی نمی‌کنم. او مطمئنا آدم عجیبی است (قدش، بدون احتساب سر و گردن، تنها صد و دوزاده سانتیمتر است). اما آیا تنها عجیب بودن شرطی کافیست؟ با سیلویا حرف می‌زدم: «عجیب بودن شرط کافیست؟» سیلویا گفت «دوستت دارم». با نگاه گرم مهربانم به او نگریستم. گفتم «شستت چی شده؟» روی یکی از شست‌هایش زخم کوچکی کبره بسته بود. گفت «مال قلاب در قوطی آبجوئه. اون آدم عجیبیه، قبول. یک‌جور کاریزمای جادویی داره که باعث می‌شه مردم…» حرفش را قطع و دوباره شروع کرد «وقتی گروه موسیقی شروع به نواختن آهنگ ستاد مبارزاتی اون می‌کنه، من فقط… راستش نمی‌تونم…»

تیره بودن، عجیب بودن، و پیچیده بودن رئیس جمهور جدید همه را تحت تأثیر قرار داده. این اواخر عدهٔ زیادی هم غش و ضعف می‌کنند. آیا رئیس جمهور تقصیرکار است؟ یادم می‌آید که در ردیف جلوی مجموعهٔ مرکزی شهر نشسته بودم، اجرای اپرای بارون کولی بود. سیلویا در لباس کولی سبزآبی خودش میان اردوی کولی‌ها آواز می‌خواند. من در فکر رئیس جمهور بودم. از خودم می‌پرسیدم آیا او برای این زمان گزینه مناسبی است؟ فکر می‌کردم او آدم عجیبی است؛ نه مثل باقی رؤسای جمهوری که داشته‌ایم، نه مثل گارفیلد، نه مثل تافت، نه مثل هاردینگ، هوور، هیچ یک از روزولت‌ها، یا وودرو ویلسون. بعد متوجه خانمی شدم که بچه به بغل جلوی من نشسته بود. به شانه‌اش زدم. گفتم «مادام، به گمانم بچه‌تان از حال رفته.» جیغی کشید: «ژیسکارد!» و سر بچه را مثل یک عروسک به طرف خودش چرخانید. «ژیسکارد، چه‌ات شده است؟» رئیس جمهور در غرفه‌اش لبخند می‌زد.

در رستوران ایتالیایی به سیلویا گفتم «رئیس جمهور!» سیلویا جام شراب قرمز و گرمش را بلند کرد «فکر می‌کنی از من خوشش آمد؟ از آواز من؟» گفتم «به نظر که راضی می‌آمد. می‌خندید.» سیلویا اظهار کرد «به گمان من ستاد مبارزاتی طوفنده و درخشانی دارد.» گفتم «پیروزی درخشانی بود.»

سیلویا گفت «او اولین رئیس جمهور ماست که از دانشکدهٔ شهرمان می‌آید.» پیشخدمتی پشت سر ما غش کرد. پرسیدم «اما آیا او برای زمان ما گزینهٔ مناسبی است؟ شاید زمانهٔ ما زمانهٔ چندان مطلوبی، مثل دوره‌ی قبلی، نباشد؛ با این همه…»

سیلویا گفت: «رئیس جمهور خیلی به مرگ فکر می‌کند، مثل همهٔ مردم شهر. مضمون مرگ به وضوح در افکارش نمایان است. من خیلی از مردم شهر را می‌شناسم و همهٔ این مردم بلااستثنا چسیبیده‌اند به مضمون مرگ. می‌شود گفت یک جوری فریبنده است.» باقی پیشخدمت‌ها آن یکی را که غش کرده بود به آشپزخانه بردند.

گفتم: «من حس می‌کنم تاریخ، آینده دورهٔ ما را با ویژگی‌های تجربی بودن و عدم قطعیت به یاد بیاورد. مثل یک جور پرانتز. وقتی رئیس جمهور سوار لیموزین سیاهش با آن سقف پلاستیکی می‌شود من تنها پسر کوچکی را می‌بینم که حباب صابون بزرگی را دمیده که خودش را داخلش گرفتار کرده است. نگاه توی صورتش…» سیلویا گفت «نامزد دیگر به خاطر عجیب بودن، جدید بودن، خندان بودن، و چسبیدن فیلسوفانهٔ او به مضمون مرگ گیج شده بود.» گفتم: «نامزد دیگر شانس موفقیت نداشت.» سیلویا، در رستوران ایتالیایی، سربند سبزآبیش را مرتب کرد. گفت: «به دانشکدهٔ شهر هم نرفته بود و توی کافه تریاهای آنجا ولو شده بود و راجع به مرگ هم بحث نکرده بود.»

من، همان‌طور که گفتم، احساس همدلی کاملی ندارم. چیزهای خاصی در مورد رئیس جمهور جدید وجود دارند که روشن نیستند. نمی‌توانم بفهمم او چه فکرهایی دارد. هیچ‌وقت بعد از این که حرف‌هایش را تمام می‌کند یادم نمی‌آید که چه گفته است. تنها تأثیری از عجیب بودن، تیره بودن… از او به‌جا می-ماند. در تلویزیون، وقتی اسمش را ذکر می‌کنند، صورتش توی هم می‌رود. انگار شنیدن اسمش او را می‌ترساند. بعدش مستقیم به دوربین زل می‌زند (از آن نگاه‌های خیره‌ای که حق انحصارش مال هنرپیشه‌هاست) و شروع به صحبت می‌کند. آدم فقط وزن و آهنگ حرف‌هایش را می‌فهمد. روزنامه‌ها سخنرانی‌هایش را که همیشه فقط می‌گوید او «به شماری از مسائل در زمینه‌های… اشاره دارد‌» مورد توجه قرار می‌دهند. وقتی حرف‌هایش را تمام می‌کند به نظر عصبی و ناشاد می‌رسد. عنوان‌بندی دوربین تصویر رئیس جمهور را که با دست‌های آویزان به دو طرفش شق و رق ایستاده، به چپ و راست نگاه می‌کند، و انگار منتظر است به او بگویند چه کار کند، به آرامی و در نوری سفید محو می‌کند. در حالی که تصویر ملیوریست جذابی که سراپا شور و ایده در جناح مخالف او فعالیت می‌کرد، را با اعوجاجی باورنکردنی از ریخت می‌انداختند.

مردم غش و ضعف می‌کنند. در خیابان پنجاه و هفتم دختر جوانی جلوی فروشگاه هنری بندل ناگهان زمین خورد. وقتی فهمیدم که زیر لباسش تنها یک بند جوراب پوشیده، خیلی جا خوردم. از جا بلندش کردم و با کمک یک افسر سپاه رستگاری – مردی بسیار بلند قد با کلاه‌گیسی نارنجی- او را به داخل فروشگاه بردیم. به سرپرست فروشگاه گفتم «غش کرده.» من و افسر سپاه رستگاری با هم در مورد رئیس جمهور جدید صحبت کردیم. او گفت: «بهت می‌گم من چی فکر می‌کنم. به نظرم یک چیزی تو آستین داره که هیچ‌کس چیزی در موردش نمی‌دونه. به نظرم محرمانه نگهش کرده. یکی از همین روزها…» افسر سپاه رستگاری با من دست داد. «نمی‌گم که مسائلی که او باهاشون مواجهه خطیر و گیج‌کننده نیستند. این مسئولیت سنگین و فاحش رییس جمهور بودن. اما اگر کسی… حتا یک مرد…»

چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ رئیس جمهور چه نقشه‌ای دارد؟ هیچ‌کس نمی‌داند. اما همه قانع شده‌اند که او موضوع را رو خواهد کرد. عصر ملال‌انگیز ما بیش از هر چیز آرزومند درگیر شدن با لب مسائل است، توانایی گفتن مشکل اینجاست. اما رئیس جمهور جدید – این مرد ظریف، عجیب، و درخشان – برای رساندن ما به آنجا به قدر کافی کپک‌زده به نظر می‌رسد. در این گیر و دار، مردم همچنان در حال غش و ضعف‌اند. منشی خود من وسط یک جمله از حال رفت. گفتم: «دوشیزه کاگل، حالتون خوبه؟» زنجیر ظریف متشکل از حلقه‌های نقره‌ای به دور پایش بسته بود. روی هر یک از حلقهٔ ظریف نقره‌ای علامتی اختصاری نوشته بود: «@@@@@@@@@@@@@@@@ این آدم @ کیست؟ در زندگی تو چه نقشی دارد، دوشیزه کاگل؟»

به او لیوانی آب دادم که تویش کمی برندی بود. در مورد مادر رئیس جمهور پرس و جو کردم. چیز زیادی در موردش نمی‌دانند. خودش خودش را با چند ظاهر متفاوت معرفی کرده است:

بانویی کوچک ۲/۵ با یک عصا
بانویی بزرگ ۱/۷ با یک سگ
پیربانویی فوق‌العاده ۳/۴ با روحیه‌ای سرکش
یک جوال کهنهٔ خطرناک ۸/۶ ، قطع نخاع در نتیجهٔ یک عمل جراحی

چیز زیاید در مورد مادرش نمی‌دانند. با این همه اطمینان داریم که همان گرفتاری‌های لعنتی‌ای که ما را به خود مشغول کرده، او را هم به خود مشغول کرده‌اند. جماع. غرابت. هلهله. باید راضی باشد که پسرش به اینجا رسیده؛ در معرض عشق و نگاه مردم، و مایهٔ امید میلیون‌ها نفر. «دوشیزه کاگل. این را بنوشید. دوباره سرپا می‌کندتان، دوشیزه کاگل.» با نگاه گرم مهربانم به او نگریستم.

در تالار بزرگ شهر، در حال خواندن اعلام برنامهٔ اپرای بارون کولی نشستم. بیرون ساختمان، هشت پلیس سواره‌نظام یک ساختمان را تخریب کردند. اسب‌های تربیت شده گام‌هایشان را با دقت میان اجساد می‌گداشتند. سیلویا آواز می‌خواند. آن‌ها گفته بودند یک مرد کوچک هیچ‌گاه نمی‌تواند رئیس جمهور شود (قدش، بدون احتساب سر و گردن، تنها صد و دوزاده سانتیمتر است). زمانهٔ ما چیزی نیست که من انتخابش کرده باشم، بلکه زمانه مرا انتخاب کرده است. رئیس جمهور جدید باید فراست خاصی داشته باشد. شخصا قانع شده‌ام که او چنین فراستی دارد (گرچه مطمئن نیستم).

می‌توانستم در مورد سفر تابستانی مادرش به تبت غربی در سال ۱۹۱۹ برایتان بگویم. در مورد جوان فوکولی و خرس قرمز، و این که مادر رئیس جمهور چطور راهنما پاثان را سرزنش کرد و با خشم به او دستور داد یا انگلیسی‌اش را اصلاح کند و یا از خدمت او خارج شود: اما آخر این چه جور دانشی است؟

بگذارید به جایش خیلی ساده از کوچک بودن، عجیب بودن، و درخشان بودن رئیس جمهور ذکری بکنم و بگویم که ما از او توقع کارهای بزرگی داریم. سیلویا گفت «دوستت دارم.» رئیس جمهور با غوغای دعوت بازیگران به روی صحنه سر جایش بلند شد. ما آن‌قدر دست زدیم که دست‌هایمان کوفته شد.

آن‌قدر داد کشیدیم که راهنماهای سالون چراغ‌هایی را به علامت اخطار سکوت روشن کردند. ارکستر هماهنگ می‌زد. سیلویا در نقش دوم آواز می‌خواند. رئیس جمهور از داخل غرفه‌اش لبخند می‌زد. در انتها تمام گروه به شکل توده‌ای انبوه، غش و ضعف‌کنان به درون جایگاه زیرین گروه ارکستر سر خوردند. و ما آن‌قدر هلهله کردیم تا راهنماها بلیط‌هامان را پاره کردند.


 

فیلم

دونالد بارتلمیاوضاع بهتر از این نمی‌شد اگر بچه -یکی از ستاره‌های فیلم- را خراب‌کاران نمی‌دزدیدند، و همین ممکن است به نحوی پیشرفت فیلم را کُند کند، البته اگر متوقفش نکند. ولی این حادثه، اگر چه خالی از احساسات انسانی خاص خودش نیست، آیا جزئی از خط داستان را نمی‌سازد؟ در اردوگاهِ خراب‌کاران جولی دستی به سر و روی بچه می‌کشد: «تبش آمده پایین.» خراب‌کارها به بچه عروسکی چوبی می‌دهند که تا شب با آن بازی کند. و من ناگهان اشتباهی به تیم فرودِ کشتی‌مان وارد می‌شوم؛ چهل ستوان همگی با لباس‌های سفید که شمشیرهایشان را به حالت سلام نظامی تا جلوی چانه‌شان بالا گرفته‌اند. گهگاه افسر نگهبان تیغش را در غلافش محکم می‌کند، با حالتی از روی قاطعیت یا عدم قاطعیت. بله، او به ما کمک می‌کند که خراب‌کاران را دستگیر کنیم. نه، او هیچ نقشه‌ٔ خاصی ندارد. او می‌گوید فقط اصول کلی. صِرفِ هنر جنگ.

ایدهٔ فیلم این است که شبیه فیلم‌های دیگر نباشد.

سر و صدایی از بیرون شنیدم. از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. پیرزنی روی سطل آشغال من خم شده بود و چند تکه آشغال را قرض کرد. در کل شهر آن‌ها همین کار را می‌کنند، پیرمردها و پیرزن‌ها. آشغال آدم را قرض می‌کنند و هیچ وقت هم پسش نمی‌دهند.

فکر کردن به سکانس «پرواز به آمریکا». قرار است که نقطه‌ٔ اوج فیلم باشد. اما من قادر خواهم بود که چنین صحنه‌ٔ شکوهمندی را به قله‌اش برسانم؟ خوش‌بختانه من اِزرا را در کنارم دارم.

وقتی اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم ازرا گفت: «و آیا مسئله این نیست که من در تولید نوزده فیلم مهم با چنان نوآوری‌های لگام‌گسیخته‌ای شرکت داشته‌ام، فیلم‌هایی سرشار از حقیقت گزنده و وقاحت جنسی خوش‌عسل که بیشتر سالن‌های تئاتر درهاشان را برای آن‌ها قفل و زنجیر کردند و اجازه ندادند این فیلم‌های مهم در ساختمان‌های آمونیاک‌آگینِ آدامس‌ناکشان نمایش داده شود؟» ازرا گفت: «و آیا مسئله این نیست که من خودم با این دو دست عضلانی و مغز خوش‌ساخت و بااستعداد خدادادی‌ام، در تبدیل هفت اثر ادبی فرد اعلا و چهار اثر زوج اعلا و دو اثر سه‌ٔ اعلا به شراب شیرین موسکا دست داشته‌ام؟» ازرا گفت: «آیا حقیقت حیّ و حاضر این نیست که من، من و فقط شخص خود من و نه هیچ‌کس دیگری از یک‌کنار، دقیقاً همان کسی هستم که به تخم دوربین درایر کبیر چسبیدم، در کل فرایند سینمایی کردن گرترودِ استاد با همین دست‌های عضلانی و ران‌های نجیب و زانوهای زبر و زرنگ‌ماهیچه‌ام که هم ماهر و هم بدنهادند، چسبیدم به دوربینش تا حرکت آن به‌اصطلاح دوربین را کند کنم و به آن آهستگی مناسبی برسانمش که حالا وجه مشخصه‌ٔ این شاهکار اعلا از باقی شاهکارهای اعلا شده است؟» ازرا گفت: «مگر این همه دلیل و مدرک وجود ندارد که من رفیق تمامی رفقای گروه ژیگا-ورتوف بودم؛ همان گروهی که در نه گفتن اول بودند، در نه گفتن وسط بودند و در نه گفتن آخر بودند، در نه گفتن به تمامی اغواگری‌های شیرین‌عسلِ تجاری از هر جنس و جنم اعلایی، در نه گفتن به تمامی مداهنه‌گویی‌های کاپیتالیستی از هر جنس و جنم اعلایی، در نه گفتن به تمامی قبح‌رفتارهای ایدئولوژیکی از هر جنس و جنم اعلایی از هر رقمش که بخواهی؟» ازرا گفت: «و جان من اگر پُل بشود سُل بگو مگر شما یک مرد، یک مرد واقعی راسخ‌جوارحِ روده‌دراز لازم ندارید، و آیا حقیقت این نیست که من همان مرد هستم که حالا با گوشت و خون و پوست و استخوانش روبروی شما ایستاده است؟»
گفتم: «ازرا، تو استخدامی.»

بچه مال کیست؟ وقتی آگهی تِست بازیگری دادیم، یادمان رفت بپرسیم. شاید مال خودش باشد. بچه حالتی از مالکیت نفس داشت که در افرادِ خیلی بی‌شیله‌پیله کاملاً مشهود است، و من به این مسئله توجه می‌دهم که چک‌های حقوقش به نام خودش کشیده می‌شد نه به نام قیمی از هر نوع. خوش‌بختانه جولی را داشتیم که تر و خشکش کند. هتل موتوری تل آویو هدف موقتی ما است نه هدف بلندمدت‌مان. تدارک جدید احتمالاً مؤثر واقع نخواهد شد ولی به هر حال ما در کار تهیه‌ٔ آن هستیم: پول آزادسازی گروگان در کیسه‌های رنگ‌ووارنگ گذاشته است، فیلم در قوطی کنسروهای مدور گذاشته شده است، تیرآهن‌های داغان که جاده را بسته بودند، کنار گذاشته شدند…

فکر کردن به سکانس‌هایی برای فیلم.
جنون هوس؟
احتیاط‌کاری عشاق عاقل؟
شنا با اسب؟

امروز از ترس فیلم‌برداری کردیم، از حس مصیبت‌باری که ناشی از خطری قریب‌الوقوع، واقعی یا خیالی بود. در ترس، آدم می‌داند از چه نگران است، در اضطراب نه. بنا به نظر هاگ‌من ارتباط ترس‌های کودکان با ترس‌های والدینشان ۰.۶۶۷ است. ما از الگوی شوک فیلم‌برداری کردیم؛ جمع شدن، پلک زدن، و کارهایی از این دست. ازرا از اصل هنری «ممنوعیت مراکز والای عصبی» پرهیز کرد. ملامتش نمی‌کنم. با این همه او در نمایش واکنش خشم از روی خجالت و همچنین در «نفس‌نفس‌زدن» عالی بود. بعد صحنه‌ای را گرفتیم که در آن فردی بدوی (بازوی لخت من بدل فرد بدوی بود) دشمنش را با گرفتن استخوانی جادویی طرف او می‌کشد. «عالیه، استخون دست کیه؟» استخوان جادویی را آوردند. من استخوان را به هنرپیشه‌ای نشان دادم که قرار بود نقش دشمنی را بازی کند که نقش زمین می‌شود. من با دقت و جزئیات به هنرپیشه توضیح داده بودم که استخوان جادویی او را نمی کشد، احتمالاً.

بعد، لرزش ترس روی باسن. برای این سکانس از باسن جولی استفاده کردیم. جولی صورتش را گذاشت روی عسلی و گفت: «امید دقیقاً نشانهٔ فقدان خوشی است.» من گفتم: «شهرت مسکن تردید است.» ازرا گفت: «ثروت‌سازی منبع ترس است، هم برای برندگان و هم برای بازندگان.» هنرپیشه‌ای که نقش دشمن را بازی می‌کرد از نیچه نقل قول کرد: «تمدن می‌خواهد تمامی چیزهای نیک را در دسترس همگان قرار دهد، حتی در دسترس بزدلان». باسن جولی لرزید.

بعد بندوبساطمان را جمع کردیم. من استخوان جادویی را به خانه بردم. من اصلاً اعتقادی بهش نداشتم، اما آدم که کف دستش را بو نکرده است.

هیچ وقت گوش‌به‌زنگ‌تر و بی‌پرواتر از این بوده‌ام؟ دستمال‌های زمین‌افتاده را تا اردوگاه خراب‌کارها دنبال کردم؛ آنجا یک دستمال آبی و سبز، آویزان روی درختچه! رئیس قدبلند خراب‌کارها دستش را با پلیورش پاک می‌کند. او می‌گوید خراب‌کارها به طرزی خام مورد بدفهمی قرار گرفته‌اند. اعمال قدیم آن‌ها که برایشان محکومیات گسترده به بار آورده، پاسخی بوده‌اند به موقعیات خاص تاریخی‌شان، و نه خصلت شاخصه‌ای چون نیک و بد. پاسخ منفی ما با ابزاری تیز خراشیده شده است، تمام ۱۵۰هزار فوت آن. اما خراب‌کارها می‌گویند آن شب طرف دیگر شهر بودند و مشغول درخت‌کاری. باور کردن حرفشان سخت است. اما خیره شدن به ردیف تروتمیز نهال‌ها، که با دقت کاشته شده‌اند و دورشان پوششی پیچیده شده است… چه شغل زیبایی! به خدا آدم می‌ماند چه بگوید!

ما فرات نیولینگ را برای فیلم داریم؛ او نقش مهم جرج را بازی خواهد کرد. فرات اولش کلی مایه می‌خواست اما بعد حالیش شد که ماهیت این پروژه ارتقای رتبه و ارزش او است و او می‌تواند به عنوان فرد و هنرپیشه ببالد. بالیدن او کاملاً به چشم می‌آید، نما به نما. کمی دیگر که بگذرد او بزرگ‌ترین هنرپیشهٔ عصرش می‌شود. بقیهٔ هنرپیشه‌هایی که دور و برش را شلوغ می‌کنند، انگشت کوچیکهٔ او هم نمی‌شوند…. این فیلم باید ساخته می‌شد؟ این یکی از آن سؤال‌های دشواری است که آدم وقت خندیدن در هنگامهٔ روبرویی با موقعیات ناروشن یا هوای بد، فراموشش می‌شود. وای که چه دختر خوشگلی است این جولی! جنسیت هوس‌انگیز او خراب‌کارها را بی‌تاب کرده است. آن‌ها دو وبر او ول می‌چرخند به این امید که شاید دستشان به نوک دست‌کش یا چین لباسش بخورد. هر کس که از او بخواهد، او بدون فوت وقت سینه‌هایش را نشانشان می‌دهد.
خراب‌کارها می‌گویند: «تبارک الله!»

امروز از سنگ‌های ماه فیلم‌برداری کردیم. ما صحنه را در اتاق سنگ‌های ماه، در استودیوی اسمیث‌سونین برپا کردیم. آن‌ها آنجا بودند. سنگ‌های ماه. سنگ‌های ماه عظیم‌ترین چیزی بود که در کل عمرمان دیده بودیم! سنگ‌های ماه قرمز، سبز، آبی، زرد، سیاه و سفید بودند. آن‌ها براق، متلألو، درخشان، چشمک‌زن، نورانی و روشن بودند. آن‌ها غرش، تندر، انفجار، جرینگ‌جرینگ، شلپ‌شلوپ و همهمه ایجاد کردند. آن‌ها روی بالشی از ناب‌ترین چسبک‌ها نشسته بودند و هر کسی که به بالش دست می‌زد می‌توانست تکیه‌گاهش را به کناری بیندازد و به هوا بپرد. چهار مورد نقرسی و یازده نمونه آدم سهمی‌شکل‌شدهٔ هذلولوی جلوی چشم ما درمان شدند. هوا تکیه‌گاه می‌بارید. سنگ‌های ماه با کششی مرگبار توجهت را به تکیه‌گاه‌ها جلب می‌کرد و در عین حال با احتیاطی برازنده در فاصله‌ای مناسب نگهش می‌داشت. با خیره شدن به سنگ‌های ماه می‌توانستی گذشته و آینده را با رنگ و لعاب ببینی و هر طور که دلت می‌خواهد عوضش کنی. سنگ‌های ماه بفهمی نفهمی زمزمه‌ای منتشر می‌کردند که دندان‌هایت را پاک می‌کرد، و نوری درخشان که از تمامی گناهان تطهیرت می‌کرد. سنگ‌های ماه با سوت آهنگ فنلاندیای ژان سیبلیو را می‌زدند و در همان حال اعترافات سنت‌آگوستین اثر آی. اف. استون را نقل می‌کردند. سنگ‌های ماه خوب بودند مثل اغوایی بامعنا و به لحاظ عاطفی مقرون به صرفه که هیچ وقت انتظارش را نداشتی. سنگ‌های ماه خوب بودند مثل گوش کردن به چیزهایی که اعضای دادگاه عالی در رختکن دادگاه عالی به همدیگر می‌گویند. خوب بودند مثل جنگ. سنگ‌های ماه بهتر از نسخهٔ اهدایی‌ای از لغت‌نامهٔ زبان انگلیسی انتشارات رندم هاوس به امضای شخص شخیص جفری چاوسر بودند. آن‌ها بهتر از فیلمی بودند که در آن رئیس جمهور از گفتن این طفره می‌رفت که مردم چه باید بکنند تا از چیز وحشتناکی که در حال وقوع بود، در امان بمانند؛ اگر چه خودش می‌دانست که چه کاری باید کرد و یادداشت سری سیاسی‌ای در مورد آن تنظیم کرده بود. سنگ‌های ماه بهتر از یک فنجان قهوهٔ خوب بودند که از خاکستردانی ریخته می‌شد که تزئین‌کنندهٔ روی آن قصهٔ استحالهٔ فیلومل به دست پادشاه وحشی بود. سنگ‌های ماه بهتر از یک !اوله! بودند که مانخو سانتاماریا سر داده باشد، به همراه دیالوگی اضافه از سنت جان صلیبی و جلوه‌های ویژهٔ مل‌ماثِ سرگردان. سنگ‌های ماه از انتظاراتمان پیشی گرفتند. دینامیت سنگینی دور از نظر منفجر شد و به همراه سنگ‌های ماه ما را به بالاترین نقطه رساند. خون چشم‌هایمان را گرفته بود که فیلم‌برداری از آن‌ها را تمام کردیم.

اگر فیلم شکست می‌خورد، چه می‌شد؟ و اگر شکست می‌خورد، ما می‌فهمیدیم؟

عروسکی به قتل رسیده روی آب‌های وان حمام‌؛ این قرار است نمای افتتاحیه باشد. شروعی «سرد» اما با نشانه‌هایی کمرنگ از شادی دوران کودکی و لذتی که در آب می‌بریم. بعد، عناوین تیتراژ آغازی روی شقهٔ آویختهٔ گوساله‌ای انداخته می‌شود. موسیقی ژاپنی، و سخنرانی طولانی‌ای از سخنگوی خراب‌کارها که فرهنگ خراب‌کاری را ستایش می‌کند و غارتگری‌های امپراتوری روم در ۴۵۵ پس از میلاد را کم جلوه می‌دهد. بعد، نما‌هایی از یک میزگرد تلویزیونی که در آن همه در گوشی حرف می‌زنند، حتی مجری. در اینجا نرمی را باید یقیناً یکی از نقش‌مایه‌های فیلم لحاظ کرد. با بچه در طول ساعات طولانی فیلم‌برداری به خوبی رفتار می‌شود. ستوان‌ها به زیبایی رژه می‌روند و دست‌هایشان را تکان می‌دهند. مخاطب لبخند می‌زند. خراب‌کاری نزدیک پنجره ایستاده است و ناگهان ترک بزرگی روی شیشه ظاهر می‌شود. خرده شیشه‌ها روی زمین می‌ریزند. اما من که تمام مدت چشمم به اوست، می‌بینم که او از جایش جم نخورده است.

من می‌خواستم از همه چیز فیلم بگیرم اما چیزهایی هست که دست ما از آن‌ها کوتاه است. خر وحشی‌ای که در اتیوپی در خطر است؛ هیچ چیزی در این مورد دستمان را نگرفت. هیچ چیزی در مورد نخبه‌گرایی ذهنی‌ای که بر پول دولتی استوار است، یکی از مضامین مهم فیلم، دستمان را نگرفت. هیچ چیزی در مورد صاعقهٔ توپ و حرص ملی دستمان را نگرفت، ما حتی یک قدم هم به سمت مسئلهٔ مرکز جبه برنداشتیم، قدمی در مورد مسئلهٔ اقتصاد بسته، یا مسئلهٔ جالب مغز شب.

من می‌خواستم همهٔ این‌ها را بگیرم، اما فقط کلی وقت داشتیم و کلی انرژی. در سراسر جهان مقاومت روزافزونی در برابر آنتی‌بیوتیک‌ها وجود دارد و رآکتورهای زایندهٔ سریعِ فلز مذاب موضوع اعتراض‌اند و بخش عمده‌ای از کوآرک‌ها کور‌رنگ‌اند اما فیلم ما سر سوزنی اشاره به هیچ یک از این مسائل ندارد.

آیا فیلم به اندازهٔ کافی جنسی هست؟ نمی‌دانم.
بده‌بستانی مختصر با جولی یادم می‌آید در مورد عمل انقلابی.
گفتم: «من فکر می‌کردم که انقلابی وجود داشته و هر کسی می‌توانست با هر کسی که می‌خواهد بخوابد به شرطی که بالغ و راضی به این کار باشد».
جولی گفت: «فقط در نظریه. در نظریه. اما در ضمن، خوابیدن با هر کسی واجد بعدی انقلابی نیست. فی‌المثل، آدم نمی‌تواند با سگ‌های خوش‌رقص امپریالیسم به رخت‌خواب برود».

فکر کردم: اما چه کسی از سگ‌های خوش‌رقص امپریالیسم مراقبت خواهد کرد و نگرانشان خواهد شد؟ چه کسی بهشان وعدهٔ غذای سگی‌شان را می‌دهد، چه کسی وقتی خواب‌های خوش امپریالیستی می‌بینند، رویشان لحاف می‌کشد؟

جلو می‌تازیم. اما ازرا کجاست؟ فکر می‌کردیم رفته است دنبال نورافکن‌های اضافی‌ای که برای سکانس «پرواز به آمریکا» نیاز داریم. خراب‌کارها به راه می‌افتند، گیج و ویج هم هستند که آیا باید خودشان را به چتر حمایت ما بسپارند یا بجنگند. بطری‌های خالی اسلی‌وُویتز خاک می‌شوند، خاکستر آتش آشپزی پخش و پلا می‌شود. با اشاره‌ای از طرف رئیس خوش‌لباس، کاراوان‌های خوش‌سرووضع به بزرگ‌راه‌ها می‌ریزند. احیای جمعیت سینمارو از طریق «ساخت خوب» و از طریق «نرمی» هدف پنهان ما است. خرید صندلی‌ها چند مدتی ادامه خواهد یافت ولی آخر سر تعطیل خواهد شد. هر کسی قادر خواهد بود وارد فیلم شود همان‌طور که وارد حمام می‌شود. و حمام‌کردن با هنرپیشه‌ها امری معمولی خواهد شد. وحشت و وحشت دو اصل بزرگ ما است، و اگر این‌ها شکست بخورند، اصول دیگری داریم که به آن‌ها تکیه کنیم. فرات می‌گوید: «می‌توانم با آن ارتباط برقرار کنم.» چنین می‌کند. ما ناباورانه نگاهش می‌کنیم.

چه کسی عروسک را به قتل رسانده بود؟ ما تحقیقاتمان را ادامه دادیم. پلیس تل‌آویو با احترام کامل با ما برخورد کرد و گفت هیچ وقت با چنین موردی روبرو نشده بودند، نه در خاطراتشان نه در خواب‌هاشان. تنها شواهد باقی‌مانده چند حولهٔ خیس بود، به علاوهٔ این که در سر توخالی عروسک تکه کاغذهای ریزی پیدا شد که روی آن‌ها نوشته شده بود:
جولی
جولی
جولی
جولی

با دست‌خطی نامطمئن. و حالا زمین دهن باز می‌کند و اتاق تدوینمان را فرو می‌بلعد. هیچ کس نمی‌تواند گناه این کار را گردن خراب‌کارها بیندازد. و با این همه…

حالا ما داریم «پرواز به آمریکا» را فیلم‌برداری می‌کنیم.
۱۱۲ خلبان ساعتشان را چک می‌کنند.
ازرا هیچ جا دیده نشده است. نور کافی خواهد بود؟
اگر همهٔ خلبان‌ها در یک لحظه ماشین‌هایشان را روشن کنند…
پرواز به آمریکا.
(اما من یادم بود که…؟)
مارسلو داد می‌زند: «بالنک کجاست؟ پیداش نمی‌کنم…»
طناب‌ها از آسمان آویزان‌اند.
من از چهل‌وهفت دوربین استفاده می‌کنم، دورترینشان در داور مارشز کار گذاشته شده است.
اقیانوس آتلانتیک آرام است در بعضی قسمت‌ها، و عصبانی است در بقیه.
نقشهٔ پرواز اوزالیدی است که چهار مایل طول دارد.
تمامی جزئیات با خدمات نجات هوایی-دریایی هماهنگ شده است.
پیروزی از طریق قدرت هوایی! این شعار را از جایی یاد گرفته‌ام.
هاورکرافت پروازکنان به آمریکا. قایق پرنده پروازکنان به آمریکا. اف_۱۱۱ها پروازکنان به آمریکا. هواپیمای ملخی چینی پروازکنان به آمریکا!
هواپیماهای آب‌نشین، بمب‌افکن‌ها، تیپ‌های هوایی پروازکنان به آمریکا.

نمایی از خلبانی با نام تام. او در کابین خلبان را باز می‌کند و برای مسافران حرف می‌زند. او می‌گوید: «آمریکا حالا فقط دوهزار مایل با ما فاصله دارد». مسافران همگی لبخند می‌زنند.

بالن‌ها پروازکنان به آمریکا (آن‌ها به صورت راه‌راه‌های قرمز و سفید رنگ شده‌اند). اسپادها و فوکرها پروازکنان به آمریکا. ارتقای نفس، یکی از مضامین بزرگ در پرواز به آمریکا است. مردی می‌گوید: «هیچ‌جا تحقق نفس ممکن نیست اِلا در آمریکا.»

جولی دارد به ابرِ هواپیماها در آسمان نگاه می‌کند…

گلایدرها پروازکنان به آمریکا. مردی هواپیمای کاغذی غول‌آسایی به طول هفتادودو فوت ساخته است. این هواپیما بیش از انتظاری که مستحقش بودیم، خوب عمل می‌کرد. به هر حال انتظارات بزرگ بخشی ماهوی از پرواز به آمریکا است.

مردم ثروتمند به آمریکا پرواز می‌کنند، و مردم فقیر و مردمی که درآمد متوسطی دارند. این هواپیما با دوازده کش پلاستیکی حرکت می‌کند، هر کدام ضخیم‌تر از پای انسان… آیا ممکن است از اغتشاش هوایی بالای گرین‌لند جان به در برد؟

افکار بلند امتداد می‌یابند تا تجربه‌های آمریکایی آیندهٔ مردمی را شکل دهند که در حال پرواز به آمریکایند.

و این هم از ازرا! و ازرا دارد نورافکنی را دنبال خودش می‌کشد که برای این قسمت فیلم احتیاج داریم؛ یک نورافکن حبابی بزرگ که نیروی دریایی ایالات متحده امانت داده است. حالا فیلم ما موفقیت‌آمیز خواهد بود، یا حداقل کامل، و هواپیما روشن می‌شود، و بچه نجات پیدا می‌کند، و جولی ازدواج مناسبی می‌کند، و نور، شط نور، توی چشم‌های خراب‌کاران می‌افتد و آن‌ها را سر جایشان میخ‌کوب می‌کند. حقیقت! این هم همان چیزی که می‌گفتند فیلم ما فاقد آن خواهد بود. این یکی را کامل فراموش کرده بودم، چون مشغول تأمل در مورد مجموعه‌ای از موفقیت‌هایی بودم که کل زندگی خصوصی من را تشکیل می‌دهد.


 

چراغ

زن نگاهی به انتهای خیابان خالی و تاریک انداخت و زیپ کیفش را کشید. رژ لب، آینه و ریمل. اندکی مکث کرد. آینه و ریمل را برگرداند. رژ را به سرعت بر لبش کشید و کنار خیابان ایستاد. فکر کرد اولین ماشینی که جلوش ایستاد سوار می‌شود. اما به سرعت فکرش را تصحیح کرد. این موقع شب، تنها، اگر دقت نکند، اوضاع بدتر هم می‌شود.

نفسش را بیرون داد و دست‌ها را به هم مالید. بخار سفید از دهانش بیرون آمد و لابه‌لای قطرات ریز و پراکنده‌ی باران گم شد. سرآستین مانتو را بالا کشید. ۲:۳۵. کاش زودتر کسی سوارش می‌کرد. قدم‌زنان به سمت خیابان اصلی راه افتاد. پیکان درب و داغانی با سروصدا از کنارش گذشت. طوری که انگار اصلا او را ندیده است. زن خودش را عقب‌تر کشید. روسری‌اش را بالاتر برد و طره‌ای از موی سیاه را بیرون ریخت. نوک انگشت‌هایش را با آب دهان خیس کرد. دو طرف رشته‌موی بلندش را دور انگشت پیچید و پایین آورد و زیر گونه رها کرد. برگشت. چراغ‌های پرنور پشت سر، انگار درست او را نشانه گرفته بودند. به اطراف نگاه کرد و قدم‌هایش را تندتر کرد. اما خیلی زود ایستاد. دوباره به پشت سر نگاه کرد. اتومبیل آرام نزدیک می‌شد. فکر کرد از نور تند و حجیم چراغ‌هایش معلوم است مدل‌بالاست. کاش مدل‌بالا باشد. اما انگار تمام موهای تنش ناگهان سیخ شد. موهای تنش. کاش دوش می‌گرفت. ولی این که چیز مهمی نیست. می‌تواند همین که رسیدند ابتدا به حمام برود و چند ثانیه زیر آب گرم بایستد. این طوری گرم‌تر هم می‌شد و شاید آرام‌تر. حالا کنار خیابان ایستاده بود. در انتظار چراغ‌های پرنوری که نزدیک می‌شدند.

❋ ❋ ❋

در را بست. اشک‌هایش را پاک کرد و زیپ کیفش را کشید. ۳۰ اسکناس هزار تومانی را از جیب مانتو درآورد و در کیف گذاشت. آینه را برداشت. لحظه‌ای مکث کرد و دوباره سر جایش گذاشت. چند قدم تا کنار خیابان را به سرعت برداشت و ایستاد. روسری‌اش را جلوتر کشید. طره‌ی موی سیاه را زیر روسری فرو کرد و سعی کرد حواسش به همه طرف باشد. دست‌هایش را به هم مالید. آرام‌آرام گرمای آپارتمان از اندامش خارج می‌شد. فکر کرد اولین ماشینی که ایستاد سوار می‌شود. کاش مدل‌پایین باشد.

سرآستین مانتو را بالا کشید. ۳:۴۰. بی‌اختیار با حالتی میان راه رفتن و دویدن راه افتاد. اما صدای اتومبیلی که به سرعت نزدیک می‌شد، دوباره وادارش کرد بایستد. با خوشحالی برگشت. چراغ‌های پرنور که انگار درست او را نشانه رفته بودند، ناامیدش کرد. چراغ‌ها کنار او ایستادند. ترس را حالا بیش از شتاب و نگرانی حس می‌کرد. سرش را برگرداند و به پیاده‌رو رفت. قدم‌هایش را تندتر کرد. اما چراغ‌ها متناسب با سرعت او تعقیبش کردند. ایستاد. چراغ‌ها ایستادند. مسیرش را کاملا عوض کرد و در جهت مخالف راه افتاد. چراغ‌ها به سرعت دور شدند.

دوباره کنار خیابان آمد. اتومبیل دیگری از دور چراغ‌هایش را چند بار بالا و پایین کرد. زن با تردید دستش را جلو برد. از نور چراغ‌های کم‌نور و زرد، حس می‌کرد پیکان درب و داغانی است با راننده‌ای پیرمرد و وراج که جز چشم‌چرانی، خطر دیگری ندارد. حدسش درست بود. فریاد زد: دربست. چراغ‌ها درست جلو پای او ایستادند.

❋ ❋ ❋

زن زیپ کیفش را کشید. کلید را برداشت. پله‌ها را دوتا یکی بالا دوید. پشت در بی‌حرکت ایستاد. گوش داد. صدایی جز صدای نفس‌های تند و منقطع خودش به گوش نمی‌رسید. لبخندی زد و به آرامی کلید را چرخاند.


 

آی دزد، دزد! زندگی‌ات کدام است؟

ژان ماری گوستاو لوکلِزیو– به من بگو، از کجا شروع شد؟
– نمی‌دونم، دیگه نمی‌دونم، خیلی وقت گذشته، حالا دیگه خاطره‌ای از اون زمون‌ها ندارم. من تو پرتغال به دنیا اومدم، تو اریسیرا، اون وقت‌ها یه روستای کوچیک ماهیگیر‌ها بود، نزدیک لیسبون، سفیِد سفید، لب دریا. بعد پدرم به دلایل سیاسی مجبور شد اون‌جا رو ترک کنه و با مادر و عمه‌ام تو فرانسه ساکن شدیم. و من دیگه هیچ‌وقت پدربزرگمو ندیدم. ولی اونو خوب به یاد می‌آرم، ماهیگیر بود. برام قصه می‌گفت، ولی حالا من تقریباً دیگه پرتغالی حرف نمی‌زنم. مثل یه شاگردبنا با پدرم کار می‌کردم. بعد اون مُرد و مادرم مجبور شد کار کنه؛ من وارد یه شرکت شدم، کار مرمت خونه‌های قدیمی، اوضاع خوب بود. اون وقت‌ها، من مثل همه بودم، یه کار داشتم، ازدواج کرده بودم، چند تا دوست داشتم، تو فکر فردا نبودم، به مریضی فکر نمی‌کردم، همین‌طور به حوادث. زیاد کار می‌کردم و پول کم بود، فقط می‌دونستم که خوش‌شانسم. بعد کارهای الکتریکی یاد گرفتم، مدارهای الکتریکی رو تعمیر می‌کردم، لوازم‌خونگی و روشنایی نصب می‌کردم، سیم‌کشی می‌کردم. از این کار خیلی خوشم می‌اومد، کار خوبی بود.

این‌هایی که می‌گم اون‌قدر دورن که گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم حقیقت داره؟ اون وقت‌ها واقعاً این‌طور بوده؟ این‌ها بیشتر یه رؤیا نیست که اون وقت‌ها واسه خودم می‌ساختم؟ وقتی همه‌چی اون‌قدر آروم و عادی بود، وقتی شب ساعت هفت به خونه برمی‌گشتم و درو که باز می‌کردم هوای گرم خونه می‌خورد تو صورتم، جیغ و داد بچه‌ها رو می‌شنیدم و صدای زنمو که می‌اومد به طرفم و منو می‌بوسید. چون خسته بودم، قبل از شام رو تخت دراز می‌کشیدم و به سایه‌ها‌یی که لامپ رو سقف می‌نداخت، نگاه می‌کردم. به هیچی فکر نمی‌کردم، اون وقت‌ها آینده وجود نداشت، همین‌طور گذشته، فقط می‌دونستم که خوش‌شانسم.

– و حالا؟
– آه، حالا همه‌چی عوض شده. این‌جاش وحشتناکه. این تغییر یکهو اتفاق افتاد، وقتی کارمو از دست دادم، به‌خاطر ورشکستگی شرکت؛ می‌گفتن رئیس تا خرخره تو قرضه. همه‌چی رهنی بود. خب یه روز رئیس بی‌خبر زد به چاک. سه‌ماه دستمزد به ما بدهکار بود. روزنامه‌ها در این مورد نوشتن، ولی دیگه کسی اونو ندید، نه اونو نه پولو. این‌جوری همه به صفر رسیدیم، این مثل یه سوراخ بزرگ بود که همه‌مون افتادیم توش، اون‌های که نمی‌دونم چی به سرشون اومد، فکر کنم جای دیگه‌ای رفتن، کسایی رو می‌شناختن که می‌تونستن بهشون کمک کنن. اولش فکر می‌کردم همه‌چی مرتب می‌شه، دوباره راحت کار گیر می‌آرم، ولی هیچی به هیچی.

صاحب‌های شرکت، مجردها و خارجی‌ها رو استخدام می‌کردن، چون خیلی راحت می‌تونستن از دست‌شون خلاص بشن. واسه کارهای الکتریکی هم جواز نداشتم، این‌طوری کسی بهم کار نمی‌داد. چند ماه همین‌جوری گذشت و من دست‌خالی بودم. سیرکردن شکم و دادن خرج تحصیل پسرهام سخت بود، زنم نمی‌تونست کار کنه، حالش خوب نبود، ما حتی واسه خریدن دارو هم پول نداشتیم. بعد یکی از دوست‌هام که تازه ازدواج کرده بود، کارشو بهم قرض داد و من سه ماه رفتم بلژیک تو کوره‌های بلند کار کردم. سخت بود. مخصوصاً به این خاطر که مجبور بودم تنها تو هتل بمونم. ولی پول زیادی گیرم اومد. با اون پول تونستم یه ماشین بخرم، یه وانت پژو، هنوز هم دارمش. اون موقع پیش خودم فکر می‌کردم با یه وانت شاید بتونم مصالح ساختمونی حمل کنم یا سبزی بفروشم. ولی اوضاع خیلی سخت‌تر شد، چون هیچی برام نمونده بود. حتی وامی که گرفته بودم از دست دادم. داشتیم از گرسنگی می‌مردیم. این‌طور بود که تصمیم گرفتم. اولش با خودم می‌گفتم این وضع موقتیه، فقط تا وقتی که یه کم پول گیرم بیاد، تا وقتی یه کار پیدا کنم. حالا سه‌سال گذشته. می‌دونم که این وضع دیگه عوض نمی‌شه. اگه زنم و بچه‌هام نبودن، شاید می‌تونستم بذارم برم، نمی‌دونم کجا، کانادا، استرالیا، جاش مهم نیست؛ فقط عوض کردن محل، عوض کردن زندگی…

– می‌دونن؟
– بچه‌هام؟ نه، نه، هیچی نمی‌دونن، نمی‌شه بهشون گفت، خیلی کوچیکن، نمی‌تونن درک کنن که پدرشون دزد شده. اولش نمی‌خواستم به زنم بگم. بهش گفتم که بالاخره یه کار گیر آوردم. نگهبون شب تو یه انبار مصالح ساختمونی. ولی همه‌ی چیزهایی رو که می‌آوردم می‌دید، تلویزیون‌ها، گوشی‌های تلفن، لوازم‌خونگی، چیزهای زینتی، ظروف نقره، چون همه‌شونو تو گاراژ انبار می‌کردم؛ خب دست‌آخر یه بوهایی برد. هیچی نگفت، ولی می‌دیدم که به بعضی چیزها شک می‌کرد. چی می‌تونست بگه؟ ما به جایی رسیده بودیم که دیگه چیزی واسه از دست‌دادن نداشتیم. یا این بود یا گدایی تو خیابون… نه، هیچی نگفت. ولی یه روز وقتی داشتم ماشینو خالی می‌کردم و منتظر مالخر بودم، اومد تو گاراژ. خیلی زود یه مالخر گیر آورده بودم. فکرشو بکن، بی‌این‌که خودشو تو خطر بندازه، پول زیادی به جیب می‌زد. یه مغازه لوازم‌برقی و خونگی تو شهر داشت و یه مغازه عتیقه‌فروشی یه جای دیگه، فکر کنم تو حومه‌ی پاریس. همه‌چیزو به یه دهم قیمت می‌خرید، واسه عتیقه‌ها پول بیشتری می‌داد، ولی هر چیزی رو برنمی‌داشت، می‌گفت باید به خطرش بیارزه. یه روز، یه ساعت پاندولی رو نخرید، یه ساعت پاندولی قدیمی؛ گفت فقط سه‌چهار تا ساعت مثل این تو دنیا هست و این‌جوری ممکنه گیر بیفته. ساعتو دادم به زنم ولی از اون خوشش نیومد. حتم دارم چند روز بعد انداختش تو سطل اشغال، ساید از ترسش.

آره داشتم می‌گفتم، اون روز وقتی داشتم وانتو خالی می‌کردم، سر رسید، نگاهی بهم انداخت، سعی کرد لبخند بزنه ولی خوب حس می‌کردم که ته دلش غمگینه، فقط گفت، قشنگ یادمه، گفت خطری نیست؟ شرمم گرفت، بهش گفتم نه و ازش خواستم بره چون مالخر به زودی می‌رسید و من نمی‌خواستم زنمو ببینه.

نه، نمی‌خوام بچه‌هام این چیزها رو بدونن، خیلی کوچیکن؛ فکر می‌کنن من مثل سابق کار می‌کنم. بهشون گفتم شب‌ها کار می‌کنم و واسه همین باید شب‌ها بیرون برم و یه قسمت از روز بخوابم.

– این زندگی رو دوست داری؟
– نه، اولش اصلاً دوست نداشتم، ولی حالا چی کار می‌تونم بکنم؟
– همه‌ی شب‌ها می‌ری بیرون؟
– بستگی داره. بستگی به محل‌ها داره. کوچه‌هایی هستن که طول تابستون کسی اون‌جا نیست. بعضی جاها زمستون این‌جوریه. بعضی وقت‌ها مدت زیادی پامو بیرون نمی‌ذارم. باید منتظر بمونم، چون می‌دونم خطر گیر افتادنم هست. ولی گاهی وقت‌ها تو خونه، واسه تهیه‌ی لباس و دارو پول لازم داریم، از طرف دیگه اجاره‌خونه هست، پول برق. باید با زرنگی به کارها سر و سامون بدم. دنبال مرده‌ها می‌گردم.

– مرده‌ها؟
– بله، فکرشو بکن، روزنامه‌ها رو می‌خونی و وقتی دیدی یکی مرده، یه آدم پولدار، می‌فهمی که روز خاکسپاریش می‌تونی بری یه سر به خونه‌ش بزنی.

– معمولاً این‌طوری کار می‌کنی؟
– بستگی داره. هیچ قاعده و قانونی وجود نداره. کارهایی هست که فقط شب‌ها انجام می‌دم، تو کوچه‌های پرت، چون می‌دونم این‌جوری راحت‌ترم. گاهی وقت‌ها می‌تونم این کارو روز انجام بدم، طرف‌های یکِ بعدازظهر. اغلب دوست ندارم روزها کار کنم. منتظر شب می‌مونم، حتی سحر، می‌دونی، بین ساعت سه و چهار بهترین موقع‌ست چون دیگه کسی تو خیابون نیست، حتی پلیس‌ها هم تو این ساعت خوابن. ولی اگه کسی تو خونه باشه هیچ‌وقت تو نمی‌رم.

– چطور می‌فهمی کسی اون‌جا نیست؟
– وقتی عادت داری، این موضوع خیلی زود معلوم می‌شه. گرد و خاک جلوی در، برگ‌های خشک و یا روزنامه‌های تلنبار شده تو جعبه‌ی نامه‌ها.

– از در وارد می‌شی؟
– وقتی راحت باشه، آره، قفلو می‌شکنم و یا از یه شاه‌کلید استفاده می‌کنم، اگه نشد سعی می‌کنم از پنجره رد شم. همیشه دستکش می‌پوشم که هم اثر انگشتم جا نمونه هم این‌که زخمی نشم.

– آژیرهای خطر چی؟
– اگه پیچیده باشن بی‌خیال می‌شم، ولی اغلب ساده‌ن. تو اولین نگاه می‌بینی‌شون، فقط باید سیم‌ها رو قطع کنی.

– ترجیح می‌دی چی برداری؟
– می‌دونی وقتی این‌جوری وارد یه خونه‌ی ناشناس می‌شی، درست نمی‌دونی چی گیرت می‌آد. باید سریع عمل کنی همین. چون امکان داره یه نفر رَدتو گرفته باشه، خب هر چی خوب و راحت فروخته بشه برمی‌داری، تلویزیون، ضبط صوت، لوازم و ظروف نقره، چیزهای زینتی، تابلوها، گلدون‌ها و مجسمه‌ها به شرط این‌که زیاد دست و پا گیر نباشن.

– جواهرات؟
– نه، معمولاً نه. به‌علاوه مردم وقتی بیرون می‌رن، جواهراتشونو جا نمی‌ذارن. جالبه، بطری‌های نوشیدنی هم خوب فروش می‌ره. مردم به زیرزمین‌هاشون هم زیاد توجه نمی‌کنن، قفل ایمنی نصب نمی‌کنن و زیاد متوجه اتفاقی که می‌افته نیستن. بعد باید خیلی سریع همه‌چی رو بار کرد و زد به چاک، خوشبختانه ماشین دارم. بدون اون نمی‌تونستم دست به این کار بزنم. باید می‌رفتم تو یه باند و یه گانگستر حسابی می‌شدم. از این خوشم نمی‌آد، چون فکر می‌کنم اون‌ها این کارو بیشتر برای تفریح می‌کنن تا احتیاج، می‌خوان ثروتمند بشن، دنبال دزدی‌های بزرگ هستن، در حالی که من این کارو واسه زنده موندن می‌کنم، واسه این‌که زنم و بچه‌هام چیزی برا خوردن داشته باشن، لباس داشته باشن، واسه این‌که بچه‌هام بتونن درس بخونن و یه کار درست و حسابی گیرشون بیاد.

اگه همین فردا یه کار پیدا کنم، فوراً دزدی رو می‌ذارم کنار. دوباره می‌تونم شب راحت برگردم خونه و قبل از شام رو تخت دراز بکشم و سایه‌های رو سقفو نگاه کنم، بی‌این‌که به چیزی فکر کنم، بی‌این‌که به آینده فکر کنم، بی‌این‌که از چیزی بترسم…

حس می‌کنم زندگیم خیلی خالیه و پشت همه‌ی این‌ها هیچی وجود نداره، مثل یه دکور، خونه‌ها، مردم، ماشین‌ها، حس می‌کنم همه‌شون ساختگی‌ان، حس می‌کنم یه روز بهم می‌گن همه‌ی این‌ها بازیه و مال هیشکی نیست… واسه فکر نکردن به این چیزها، بعدازظهر می‌رم تو خیابون و همین‌جوری شروع می‌کنم به راه رفتن، راه می‌رم، راه می‌رم، تو آفتاب، زیر بارون؛ خودمو یه غریبه حس می‌کنم، انگار همین الان با قطار رسیدم و هیشکی رو تو شهر نمی‌شناسم، هیشکی.

– دوست‌هات چی؟
– اوه، دوست‌ها؛ می‌دونی وقتی مشکل داری، وقتی دوست‌هات می‌دونن کارتو از دست دادی و دیگه پولی واست نمونده، اولش خیلی مهربونن، ولی بعد می‌ترسن بری ازشون پول بخوای، و اون‌وقت… خب تو زیاد اهمیت نمی‌دی و یه روز می‌بینی که دیگه کسی دور و برت نیست، دیگه کسی رو نمی‌شناسی… انگار واقعاً یه غریبه‌ای و تازه از قطار پیاده شدی.

– فکر می‌کنی دوباره وضع مثل سابق بشه؟
– نمی‌دونم… گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم که این یه دوره‌ی بده که می‌گذره و من دوباره کارمو تو بنایی از سر می‌گیرم یا تو کارهای الکتریکی، همه‌ی اون کارهایی که اون وقت‌ها می‌کردم… ولی گاهی وقت‌ها هم به خودم می‌گم این وضع هیچ‌وقت عوض نمی‌شه، هیچ‌وقت. چون پولدارها به آدم‌های بدبخت اعتنا نمی‌کنن، اون‌ها رو مسخره می‌کنن، ثروتشونو واسه خودشون نگه می‌دارن و تو خونه‌های بزرگشون توی گنجه‌ها حبس می‌کنن، و تو واسه این‌که چیزی داشته باشی، واسه داشتن یه خرده نون، باید وارد خونه‌هاشون بشی و خودت اونو ور داری.

– وقتی فکر می‌کنی دزد شدی، چه حالی بهت دست می‌ده؟
– می‌ترسم، دچار اضطراب می‌شم، این فکر منو از پا می‌ندازه. گاهی وقت‌ها شب موقع شام برمی‌گردم خونه و این دیگه مثل اون وقت‌ها نیست. شام فقط چند تا ساندویچ سرده که در حال تماشای تلویزیون می‌خورم، بچه‌ها صداشون در نمی‌آد، زنم نگاهم می‌کنه ولی او هم چیزی نمی‌گه. خیلی خسته به نظر می‌آد، با چشم‌های خاکستری و غمگین. یاد چیزی می‌افتم که بار اول بهم گفت، وقتی پرسید خطری نیست؟ بهش گفتم نه، ولی این راست نبود، چون خوب می‌دونم که یه روز، یه روز نحس، یه مشکل پیش می‌آد. قبلاً سه چهار بار کم مونده بود گیر بیفتم، کسایی بودن که به طرفم شلیک کردن. سر تا پا سیاه پوشیده بودم با دستکش‌های سیاه و نقاب سیاه، خوشبختانه نتونستن منو بزنن، چون تو تاریکی منو نمی‌دیدن. ولی دست‌آخر این اتفاق می‌افته، مطمئنم. شاید امشب، شاید فردا شب، کسی چه می‌دونه؟ شاید پلیس‌ها دستگیرم کنن و سال‌ها تو زندون بمونم، شاید هم وقتی به طرفم شلیک می‌کنن نتونم سریع فرار کنم و کشته بشم. مرگ. به اون فکر می‌کنم، به زنم، تو فکر خودم نیستم، من هیچی نمی‌خوام، مهم نیستم. به اون فکر می‌کنم و همین‌طور به بچه‌هام، چی به سرشون می‌آد؟ تو این دنیا کی به اونا فکر می‌کنه؟

وقتی هنوز تو اریسیرا زندگی می‌کردم، پدربزرگم خیلی مراقبم بود. شعری که اغلب برام می‌خوند هنوز یادمه، از خودم می‌پرسم چرا این‌یکی بیشتر از اون‌های دیگه یادم مونده، شاید تقدیر این‌طور بوده. یه‌کم پرتغالی بلدی؟ این‌جوری بود، گوش کن:

Ladrao! Ladrao!
Que vida e beber
Passer pela raa
Era meia noite
Quando O ladrao veio
Bateu tres pancadas
Aporta do meia

آی دزد! دزد!
زندگی‌ات کدام است؟
خوردن و نوشیدن
پرسه زدن در خیابان
نصف شب بود
که دزد آمد
سه ضربه زد
به در وسطی.


* Jean-Marie Gustave Le Clézio
مترجم: این داستان از کتاب زیر برای ترجمه انتخاب شده است:
La Ronde et autre faits divers, Gallimard, 1982.


 

تایلند

دونالد بارتلمیسرباز پیر گفت: بله، اون زمان رو یادم میاد. در طول جنگ کره بود.

مخاطبش توی دلش گفت: عافیت باشه، نچایی.

سرباز پیر گفت: زمان جنگ کره بود. اون بالا، در مدار سی و هشتم بودیم، با لشگرم، اطراف دره‌ی کورون. سال ۵۲ بود.

شنونده‌اش با خودش گفت: ای خدا، پیراشکی گوشتی با سس سبز… شاید هم یکی دوتا بوریتو.

گروهبان پیر گفت: گردان تایلندی درست به ما چسبیده بود. دلچسب‌ترین آدم‌هایی بودند که دلت می‌خواست می‌دیدی. عادت داشتیم منطقه‌ی اون‌ها رو تایلند صدا کنیم، عین یک کشور کامل بود. به لحاظ قد و قامت کوتاه بودند. کلی باهاشون مهمونی می‌گرفتیم. چیزی هم که می‌نوشن اسمش مکونگه، دندون‌هات رو سِر می‌کنه. تو جنگ کره خیلی هم سختگیر نبودیم.

(پیراشکی همراه با سس سبز و گیلدا. گیلدا با آن بلوز پرزرق برقش.)

حالا دارم در موردش حرف می‌زنم. تو تایلند مهمونی هم می‌گرفتیم، یک جان ِ دوم تایلندی اون‌جا بود که رفیق صمیمی من شده بود، اسمش سوشیا بود. یک بابای لاغر و دراز، قدش یه استثنایی تو قاعده‌ی قدای اونا بود. ما همیشه به هم چسبیده بودیم، حتی برای «الف و ت» هم با هم می‌رفتیم. خب، تو جوون‌تر از اونی که بدونی معناش چیه: «الف و ت» یعنی استراحت و تفریح، اون وقتا مثل برق می‌رفتیم توکیو و یک هفته‌ای به تمام خوشیای اون شهر معرکه ناخونک می‌زدیم.

(شنونده‌اش فکر کرد: من جوونم، جوون، جوون، و خدا رو شکر که جوونم.)

گروهبان پیر گفت: حالا دارم درموردش حرف می‌زنم. ما تو دامنه‌ی تپه بودیم، اون‌ها این تپه رو که یه جورایی میخ «خ.الف.م» (یعنی خط اصلی مقاومت) بود تو دستشون نگه داشته بودند؛ یک تپه‌ی خیلی خوش‌قواره که اسمش رو فراموش کرده‌ام؛ یک روز جشن بود، یک جور جشن تایلندی، یک عید بزرگ، و آسمون هم آفتابی بود، آفتابی. اون‌ها سی و هفت تا طشت لباس پر از خوراک کاری، که وسط هر کدومش هم یه جور غذای متفاوت دیگه داشت، اون‌جا چیده بودند. هیچ‌وقت چیزی مثل اون رو ندیده بودم.

(من که باورم نمیشه. حالام این‌جا نشسته‌ام و به حرف‌های جنون‌آمیز این بابا در مورد خوراک کاری گوش می‌کنم.)

گروهبان گفت: اگر غذای کاری دوست داشتی اون شب برات یک عیش و عشرت طلایی بود. من کاری دوست داشتم و حسابی خوش گذروندم. کاری گوساله، کاری مرغ، کاری کرم تایلندی، انواع کاری‌های ماهی و کاری‌های سبزیجات مختلفی که دلت بخواد. آشپزهای تایلندی درجه یک بودند، حتا توی یک غذاخوری پادگانی مثل اون‌جا. خب، تو جوون‌تر از اونی که بدونی یک چهارپنجاه چیه؛ اما چهارپنجاه یک مسلسل کالیبر چهل و پنجه که روی نیم شیار می‌چرخه. اون‌ها چهارپنجاه‌هایی داشتند که در نقاط مختلف تپه‌شون کار گذاشته بودند؛ و با نزدیک شدن شب از چهارپنجاه‌هاشون منور شلیک می‌کردند تا آتیش‌بازی کنند. اوضاع و احوال خیلی شادی بود، خیلی شاد. با اون شمشیرهای چوبی‌ای می‌جنگیدند که تایلندی‌ها توش سرآمدند: عین رقص باله است. کل گردان قشنگ ته مکونگ و آبجو رو بالا آوردند. مهمون‌هایی مثل من و یارغارم نیک پیرللی هم دعوت بودیم، نیک رفیق باحال من توی بخش نقلیه بود. هر وقت یه وسیله‌ی نقلیه، از هر مدلی و برای هر منظوری لازم داشتم، تنها کاری که باید می‌کردم خبر کردن نیک بود، تا اون وسیله رو مجانی و با یک راننده پیش من بفرسته…

(مخاطب با خودش فکر کرد: من هم زندگی دارم.)

سرکار گروهبان گفت: اون‌ها به عنوان بخشی از مهمونی اون شب یک مراسم خیلی جالب، واقعا جالبی رو روی تپه‌ی کره برگزار کردند؛ همه به خط شده بودند و افسرشون سرهنگ پرتی، – که من هم می‌شناختمش، مرد عاقل و جذابی بود – تا کمر لخت شده بود و مردانش، یکی‌یکی، از جلوش رد می‌شدند و روی سرش آب می‌ریختند، هر کدومشون نصف فنجان. سرهنگ اون‌جا نشسته بود و اون‌ها روی سرش آب می‌ریختند، یک‌جور معنای مذهبی داشت. بودایی بودند، تمام گردان، کم و بیش ششصد مرد، از جلوش رد شدند و روی سرش آب ریختند، یک جور دعای خیر یا همچین چیزی بود، فصل بهار هم بود. سرهنگ پرتی همیشه به من می‌گفت – البته انگلیسیش خیلی خوب نبود اما کلی بهتر از تایلندی من که اصلا بلدش نبودم- خلاصه همیشه عادت داشت به من بگه «گروهبان، من بعد از جنگ میام پ.ایکس بزرگه. – اون‌ها آمریکا رو این‌جوری صدا می‌زدند: پی.ایکس بزرگه – میام پی.ایکس بزرگه و با هم گلف بازی می‌کنیم.» من حتا نمی‌دونستم که اون‌ها تو تایلند بازی گلف هم دارند، اما از قرار اون یکی از گلف‌بازای ماهر بود. شنیده بودم یک زمانی عضو تیم ملی المپیک گلفشون بوده. این هم که فکر کنیم تایلندی‌ها تیم گلف داشتند عجیبه، اما اون‌ها مردم جذاب و شگفت‌انگیزی بودند. پادوی ما کیم – ما چندتایی از این پادوهای کره‌ای داشتیم که چادر رو مرتب نگه می‌داشتند و اسلحه‌ها رو پاک می‌کردند و لباس می‌شستند، تقریبا همه تو کره اسمشون یه جورایی کیمه – خلاصه کیم از اولش با لشکر ما بود، سال ۵۰ هم همراه لشگر ما بود، و وقتی که چینی‌ها آمدند و ما رو با درکونی تا سئول عقب نشوندند کیم هم زیر رگبار آتش کنار ما بود: در تمام طول عقب‌نشینی که شبانه هم انجام شد. بنابراین همه همیشه نسبت بهش خیلی احترام می‌گذاشتند، گرچه فقط یک مستخدم بود… به هر حال، اون به من گفته بود که سرهنگ پرتی یک گلف‌باز قهرمان رده‌بالاست. اینطوری بود که فهمیدم.

(اون، اون مرد جوون تایلندی… من رو یاد آدم‌های بدبخت می‌اندازه، یاد مردم بدبختی که ازشون متنفرم.)

گروهبان گفت: چینی‌ها مرتب از این حملات شبانه ترتیب می‌دادند.

(شنونده‌اش خطاب به گوش داخلی خودش گفت: اینا یاوه‌های ناشی از کهولتِ سن خداداده.)

ترسناک بود. صدای شیپورهای ترسناکشون همه‌جا رو ورداشته بودند، توی کیسه خوابت می‌نشستی و صدای شیپورهایی رو می‌شنیدی که از همه‌جا به گوش می‌رسید، از تمام اطرافت؛ بعد همه اسلحه-هاشون رو می¬قاپیدند و مثل مرغ سرکنده دور خودشون می‌چرخیدند؛ ردیاب‌های ما سعی می‌کردند رگبار گلوله‌هایی رو که می‌تونستی صداشون رو بشنوی متوقف کنند؛ اما فقط خدا می‌دونست که داشتند به طرف چی آتیش می‌کردند؛ سنگرهای تودرتوی ما پر از چینی‌های دیوونه می‌شد، و منورها تو آسمون زبونه می‌کشیدند…

(شنونده‌اش در دلش گفت: من تو رو به تاریخ وامی‌گذارم. و کتاب رو برای همیشه می‌بندم.)

سرجوخه که ربدوشامبر قرمز تیره‌ای به تن داشت، گفت: یک بار می‌خواستند من رو به آموزشگاه آشپزی و نونوایی بفرستند اما بهشون گفتم نه، نمی‌تونستم خودم رو تو لباس آشپزی مجسم کنم، به همین دلیل افتادم تو واحد توپخونه‌ی سنگین. اون مهمونی تایلندی هم نقطه‌ی اوج سیر و سفرم بود. من هیچ وقت قبل یا بعدش سی و هفت تا طشت پر از خوراک کاری ندیدم. دوست دارم روزی به اون کشور بروم و با مردمش کمی بیشتر صحبت کنم، مردم بزرگی بودند. سوچای می‌خواست صدراعظم تایلند بشه، از بس جاه‌طلب بود؛ البته هیچ‌وقت خبردار نشدم اما مرتب روزنامه‌ها رو دنبال اسمش نگاه می‌کنم؛ آدم چه می‌دونه. من سوار اون هواپیمایی بودم که از آتلانتا می‌رفت مرکز پزشکی بروک در سن آنتونیو. باید اسکن می‌شدم، کلی سپاهی‌های جوون هم توی هواپیما بودند، همه‌شون هم دخترهای کوچولو. حدودا شونزده ساله به نظر می‌رسیدند. همه‌شون از این یقه برگرد‌های خاکستری زیتونی پوشیده بودند با یونیفورم‌های رده‌ی آ، اگه بتونی مجسم‌شون کنی. شلخته‌ترین سربازایی بودند که به عمرم دیده بودم، به گمونم یک ارتش تماما داوطلب. البته می‌دونم که نباید انتقاد کنم.

(مرد جوان با خودش فکر کرد: برو به همون واحد آشپزی و نونواییت. یک روبدوشامبر نونی بپز.)

طرح از سید محسن امامیان

گروهبان گفت: سی و هفت تا طشت لعنتی، اگه بتونی مجسمش کنی.

گروهبان گفت: راستش واقعا که خوراک کاری کرم نداشتند: از خودم در آوردم تا تو رو دست بندازم.

* Donald Barthelme


 

وقتی ملیح خواب است

آثار شما– مطمئنی آدرس را درست داده‌ای؟

از کنار تلفن فقط سرش را تکان می‌دهد. می‌خواهم هر چه زودتر بیاید و تمام سؤا‌ل‌هایی را که ردیف کرده‌ام، بپرسم. باورش برایم مشکل است. بعد از شش سال پیدایش می‌شود و باز می‌خواهد با عجله برود. مثل آن روزها که ناخوانده آمد و با عجله رفت.

برای مأموریتی رفته بودم که از آن‌جا به ملیح زنگ زدم.

گفت: خانمی زنگ زده بود.

– خوب؟

– می‌خواست با تو حرف بزنه. گفتم که به این زودی‌ها نمی‌آیی.

– نفهمیدی کی بود؟

– گفتم عصر زنگ بزنه، تا اگر تونستم ازت خبری بگیرم بهش اطلاع بدم.

– اسمش رو نگفت؟

– خانم بیانی، اگه اشتباه نکنم، اسمش هم… الناز بود.

ملیح پشت تلفن چیزهای دیگری هم گفت که نشنیدم. خانه پدری‌مان با تمام آدم‌هایش، با الناز و خاطرات خواهرم همگی برایم زنده شده بودند.

– مگه نمی‌شنوی؟

گفتم: اگه دوباره تماس گرفت باهاش حرف بزن. دعوتش کن خونه. برای فردا ظهر قرار بذار.

– تو که می‌گفتی یه هفته دیگه اون‌جا کار داری؟

– سعی می‌کنم مرخصی بگیرم.

پرسید: حالا این خانم کی هست؟

خواستم بگویم تنها شخصیت رنگی خواب‌هایم یا تنها چیزی از گذشته، که پررنگ باقی مانده است؛ نگفتم. برای امروز ظهر قرار گذاشت. هیچ چیز نمی‌توانست جلوی ملیح را بگیرد تا بعد از ظهر نخوابد. توی این چند سال یادم نمی‌آید که برای ناهار رفته باشیم خانه‌ی کسی. کمتر کسی را برای مهمانی ناهار می‌پذیرفت. اگر کسی می‌آمد از کوچک‌ترین فرصت استفاده می‌کرد و می‌رفت اتاق خوابش و چرتی می‌زد. می‌گفت: «اگه نخوابم سرم درد می‌کنه.» می‌توانم تو این فرصت با الناز تنها باشم. نزدیک دو ساعت تا حرکتش وقت دارم. شاید هم بتوانم تا ترمینال برسانمش. اگر ازدواج کرده باشد چه؟ یا با شوهرش می‌آید یا با بچه‌اش. آن وقت، تنها احوال‌پرسی ساده‌ای می‌کنیم و او به شوهرش می‌گوید که ما برایش خیلی زحمت کشیده‌ایم و من سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم: «وظیفه‌مون بوده». بعد از خواهرم یاد می‌کنند. ولی اگر تنها بیاید، از خانه می‌زنیم بیرون تا ترمینال. با هم حرف می‌زنیم. بدون این که کسی بشنود و یا این که نگران بیدار شدن ملیح باشیم. مهم نیست که بعداً دعوا راه می‌اندازد یا نه.

تلویزیون را روشن می‌کنم. صدایش زیاد است و ملیح که با تلفن حرف می‌زند با دست اشاره می‌کند تا صدایش را کم کنم. می‌بندمش و دوباره راه می‌روم.

خواهرم ترم پنج بود و من هم برای کنکور آماده می‌شدم. او هر از گاهی می‌آمد خانه‌مان. می‌گفت یک ترم مهمان گرفته دانشگاه ما. ظاهراً با یکی از گروه‌های تئاتر کاری را شروع کرده بودند. اوایل خیلی به‌ندرت می‌آمد ولی بعدها هفته‌ای چند بار. می‌آمد اتاقم. کتاب‌هایم را نگاه می‌کرد و در مورد ضریب درس‌ها با من صحبت می‌کرد. بعد از این که می‌رفت صدای غرولندهای مادرم بلند می‌شد. تهدیدم می‌کرد که حق ندارم با او حرف بزنم بعد سر خواهرم داد می‌زد و می‌گفت: «حق نداری دختره را تو خانه راه بدی. اصلا باید دوستی‌ات را باهاش به هم بزنی.» به یک ساعت نمی‌کشید که عصبانیت‌اش فروکش می‌کرد.

– طفلکی تو این شهر، غریبه. کی رو داره؟

نگاهی به ما می‌کرد تا حرف‌هاش را تأیید کنیم.

– زنگ بزن فردا بیاد ناهار.

سیگاری از روی تلویزیون بر‌می‌دارم. روشنش می‌کنم. ملیح اعتراض می‌کند. می‌گوید، بروم روی بالکن. در حالی که توی ماهی‌تابه روغن می‌ریزد چیزی می‌گوید. تشخیص نمی‌دهم. بلندتر می‌گوید:

– حالا چی شده این قدر اضطراب داری؟ مثل این که خیلی دلت می‌خواد زود بیاد.

به محوطه مجتمع نگاه می‌کنم.

– نشنیدی چی گفتم؟

دو سه تا بچه دارند جلوی بلوک دوچرخه‌سواری می‌کنند.

– شماره تلفن تو رو از کجا گیر آورده؟ تو که می‌گی شش ساله ندیدیش. شاید هم می‌دیدیش و من خبر نداشتم؟

می‌خندد. صدای جلز و ولز سیب‌زمینی نمی‌گذارد صدایش را خوب بشنوم. چند زن از میوه فروشی روبروی مجتمع خرید می‌کنند. سیگار نم کشیده است. آب دهانم را به سمت پایین تف می‌کنم. بعد از چند طبقه دیگر نمی‌بینمش.

او هم سیگار می‌کشید. روزهایی که مادرم، خانه نبود می‌رفت توی حیاط. از آن کنت‌های سفید بلند از جیبش در می‌آورد و آتش می‌زد. خواهرم می‌آمد دنبال‌مان. سرش را تکان می‌داد و می‌رفت سراغ آشپزی، یا این‌که جزوه‌های درسی‌اش را مرتب می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم با تلفن حرف می‌زد؛ انگار، نمی‌خواست ما را با هم ببیند.

به نصفه که می‌رسید به من تعارف می‌کرد. سیگار طعم شکلات می‌داد. خودش هم بوی شکلات می‌داد. بوی شکلات کاکائویی. چند بار خواستم از او اسم ادکلنش را بپرسم ولی یادم رفت. بعد از آن اتفاق به چند تا مغازه‌ی لوازم آرایشی رفتم. به بهانه‌ی خرید، بیشتر ادکلن‌ها را بو کردم. از بوی ادکلن‌های مختلفی که به لباس‌هایم زده بودم سرگیجه می‌گرفتم.

چند بار افتادم دنبال زن‌هایی که فکر می‌کردم همان بو را می‌دهند. کنارشان توی تاکسی می‌نشستم. اگر همان بو نبود پیاده می‌شدم. یک بار یکی از آن‌ها با کیفش محکم کوبید به صورتم.

پرسیدم چرا سیگار می‌کشد. بدون این که چیزی بگوید قسمت‌هایی از شخصیت «آلیس» از نمایشنامه‌ی «بازی استریند‌برگ» را بازی رفت. چند بار آن نمایشنامه را خوانده بودم. بیشتر دیالوگ‌های «آلیس» را از حفظ بودم.

-«یه سیگار دود کن!»

بعد صدایش را کلفت‌تر می‌کرد و جمله‌ی «ادگار» را در جواب خودش می‌گفت: «دیگه توتون تند رو نمی‌تونم تحمل کنم.»

– «پس ملایم‌ترهاش رو بکش.

– ملایم ترش رو دوست ندارم.

– سیگار کشیدن تنها چیزیه که تو رو شاد می‌کنه؟»

ملیح می‌گوید: چی داری با خودت می‌گی؟

ساعت، نزدیک یک و نیم است. الان دیگر باید پیدایش بشود. می‌توانم چهره‌اش را از این بالا تشخیص بدهم.

از او خواستم مرا ببرد سر تمرین‌هایشان. قبول کرد. قرار گذاشتیم. خیلی منتظر آن روز بودم. می‌خواستم موقع اجرا ببینمش. هنوز هم منتظرم.

تلفن زنگ می‌زند. ملیح گوشی را برمی‌دارد.

– خانم بیانی نبود؟

– اشتباه بود. با آقای رضایی کار داشتند.

همه چیز خوب بود تا این که خواهرم با یک ماشین تصادف کرد. در جا کشته شد. الناز هم شنید. آمد. فکر نمی‌کردم که بتواند گریه کند. سیاهی ریملش با اشک‌هایش قاطی شده بود و خطی روی صورتش نقش بسته بود. فکر می‌کردم دارد نقش بازی می‌کند. مثل «بازی استریندبرگ». هر هفته پنجشنبه‌ها می‌آمد و من می‌دیدمش. برای چهلمش نیامد. عصرش هم نیامد. برای سالگردش هم نیامد.

چند روز بعد از چهلمش وقتی از آمدنش ناامید شدم رفتم دانشگاه. اعلامیه‌ی خواهرم هم آن‌جا بود. رفتم خوابگاه. گفتند: رفته. رفتم محل تمرینش. گفتند: دیگر نمی‌آید .کس دیگری نقشش را بازی می‌کرد.

«زمستان سپری خواهد شد. بهار خواهد آمد. تابستان پژمرده خواهد شد. سال‌ها بر باد خواهند رفت. سال‌ها بر باد خواهند رفت!»

تمام وسایل خواهرم را گشتم. تمام یادداشت‌های خصوصی‌اش را. لای تمام کتاب‌هایش را. نتوانستم شماره‌ای از او پیدا کنم. همه‌ی شماره تلفن‌هایی را که جلویش اسمی ننوشته بود، امتحان کردم. آدم‌های عجیب و غریبی، گوشی را بر می‌داشتند. می‌گفتم خانم بیانی را می‌خواهم.

– بیا اینجا.

می گفتند: اشتباهه.

– با توأم.

اشتباهه. همه چی اشتباه بود. هر چی بیشتر می‌گشتم بیشتر دلم برایش تنگ می‌شد.

– بیا ببین بهم می‌یاد؟

از جلوی اتاقش رد می‌شوم. تمام لباس‌هایش را پهن کرده روی تخت‌خواب. پیراهنی آبی با شلوار جین پوشیده و جلوی آینه خودش را نگاه می‌کند.

– کجایی؟ بیا ببین این لباس‌ها بهم می‌یاد؟

یک لیوان آب می‌ریزم. یک قلپ از آن، می‌خوردم. می‌گذارم روی میز. چشمم می‌افتد به ساعت روی مچم. دقیقاً دوی بعد از ظهر است. سیگاری برمی‌دارم و به طرف بالکن می‌روم. توی محوطه کسی نیست. زنی از بلوک روبرویی خارج می‌شود. ساعتش را نگاه می‌کند. داشت به طرف مجتمع می‌آمد. کنار تلفن، بغل در می‌ایستد. سکه‌ای را می‌اندازد. مثل این که خراب است. یک مشت می‌کوبد به تلفن. برمی‌گردد همه‌جا را نگاه می‌کند. خودش است. به آپارتمان ما که نگاه می‌کند مطمئن می‌شوم. دستم را برایش تکان می‌دهم. نمی‌بیند. کجا می‌رود؟

صدایش می‌کنم. نمی‌شنود. از خانه خارج می‌شوم. منتظر آسانسور نمی‌مانم. پله‌ها را می‌دوم. نمی‌دانم چند تا را یکی می‌کنم. فقط می‌دانم از ارتفاع چند متری چند ثانیه یک بار، به جای محکمی فرود می‌آیم. به در محوطه که می‌رسم دنبالش می‌دوم. اطراف را نگاه می‌کنم. کسی نیست. یک تاکسی را می‌بینم که زنی پشتش نشسته است. تا می‌آیم صدایش کنم. می‌پیچید.

– اشتباهه.

توی کوچه می‌پیچد. مجتمع همان طور آرام است. شاید او نبود ولی آن هیکل برایم آشنا بود. محوطه بوی شکلات می‌دهد. بوی شکلات کاکائویی. می‌روم بالا. توی راهرو زنگ تلفن بلند می‌شود. می‌دوم. ملیح گوشی را برداشت.

– اشتباهه.

گوشی را می‌گذارد. خط دور لبش پررنگ‌تر شده است.


 

لعنت بر «کریستف کلفت»!

چیستا یثربینامش را کریستف کلفت گذاشته بودیم، چون هم کت و کلفت و گنده بود و هم مثل کریستف کلمب، دائم در حال کشف و برملا کردن، و آخر همین کریستف کلفتی‌اش کار دستم داد.

این پسربچه‌ی خپل با آن لب‌های آویزانش و موهایی که مثل چوب جارو، سیخ روی سرش می‌ایستاد، تازه به آپارتمان ما آمده بود و هنوز نیامده، لقب کریستف کلفتی‌اش را با افتخار پذیرفته بود و هنوز یک روز از آمدنش نگذشته بود که فهمیدیم آقای «ع»، رئیس ساختمان، که در طبقه‌ی اول می‌نشست، در انبارش شیشه‌های برزگی نگه می‌دارد و روز دوم به اطلاع ما رساند که خانم و آقای طبقه دوم که هیچ‌وقت صدای‌شان در نمی‌آمد و بچه‌ها فقط می‌دانستند که مَرده یک پا ندارد، بچه‌دار نمی‌شوند و خانمه به جای بچه، عروسکی را روی پایش می‌گذارد و در حالی که موهای عروسک را نوازش می‌کند، تلویزیون تماشا می‌کند و مرده با چوب‌دستی وحشتناک، دائم در اتاق راه می‌رود و به زمین و زمان فحش می‌دهد.

روز سوم فهمیدیم که آن دختره گیس‌قرمز قددراز طبقه‌ی سوم که دختر آن آقای دندان‌پزشک بود و همیشه خودش را برای ما می‌گرفت، شب‌ها جایش را خیس می‌کند، چون او وقتی مادرش ملحفه‌های دخترش را روی بند پهن می‌کرد، صدای‌شان را شنیده بود.

و بالاخره روز چهارم فهمیدیم که پدر دندان‌پزشکش با یکی از مریض‌هایش سر و سری دارد، آن هم با دختر زشت صورت‌جوش‌جوشی که یکی دو تا دندان‌هایش را همین آقا کشیده بود. و این‌ها را آن‌قدر درست می‌گفت که مو لای درزش نمی‌رفت، چون روز بعد فهمیدیم که آقای دندان‌پزشک قهر کرده و خانه را ترک کرده است.

روز ششم فهمیدیم که کریستف کلفت رودل کرده و حدس زدیم که آن روز از کشف جدید خبری نیست. اما دم‌دمای غروب پیش ما آمد و گفت که خانم سرایدار آخر هفته‌ها برای مردم مجتمع سبزی پاک می‌کند و این کشف باعث شد که دخترش که با ما بود، تا بناگوش قرمز شود و با سرعت بلند شود و فریادزنان بگوید: «نخیر مادر من! نه، سبزی پاک‌کن نیست و… نه…» و بعد برود. من خوشحال بودم که او هنوز به طبقه‌ی چهارم نرسیده بود…

اما فاجعه روز هفتم اتفاق افتاد، یعنی در آن جمعه‌ی نحسی که فکر می‌کردیم کریستف کلفت همراه با خانواده‌اش به مهمانی رفته. اما دم‌دمای غروب در حالی که یواشکی کشیک می‌کشید، دم راه‌پله‌ها پیدایش شد و گفت: «خبر جدید را شنیده‌اید؟» ما که از کسالت جمعه حوصله‌مان سر رفته بود، با خوشحالی منتظر حرف‌هایش ماندیم. آن وقت او خیلی ساده چند جمله‌ای را به زبان آورد و گفت: «مربوط به طبقه‌ی چهارمه…» من قلبم افتاد توی دهنم ما طبقه‌ی چهارم زندگی می‌کردیم و واحد روبه‌رویمان یک جوانک سبزه‌ی مو مشکی بود که خودش را برای همه می‌گرفت. انگار شاهزاده‌ی عرب بود! چه خوش‌باور بودم که فکر می‌کردم به این زودی‌ها به طبقه‌ی چهارم نمی‌رسد. «آن پسر خوشگله‌ی طبقه‌ی چهارم باموهای سیاه…» (همه می‌دانستند پسر خوشگله کیست. چون در آن ساختمان فقط یک پسر خوشگل با موهای سیاه براق بود که آدامس می‌جوید و موهایش را یک‌وری می‌کرد و سیگار دود می‌کرد و به ما محل نمی‌گذاشت.) «آن پسر خوشگله با خانم طبقه‌ی دوم سر و سری دارد…»

ذهنم پیش زن آرایشگر طبقه‌ی دوم رفت. کثافت با آن عشوه‌های احمقانه‌اش… پدرش را درمی‌آورم. یک نامه پر از فحش نوشتم و هر چه ناسزا بلد بودم، بار آن زن آرایشگر سرخاب و سفیدآب‌مال کردم. حالا به شاهزاده‌ی عرب من نظر داشت؟ نشان می‌دادم… نامه را از زیر در به داخل خانه‌اش انداختم و از پله‌ها بالا دویدم. دلم خنک شد…

آن‌قدر ما همه‌جا این خبر را پیچاندیم که زن آرایشگر را از خانه بیرون کردند. حالا دیگر خیالم راحت شده بود. عصر که به خانه‌مان آمدم، مادرم نبود. می‌خواستم همه‌ی جریان را به او بگویم. بعد از مدت‌ها می‌خواستم با او صمیمی شوم. بک کت روی کاناپه بود. با تعجب نگاه کردم. کت مرد جوان مو سیاه در خانه‌ی ما بود… عطر عجیبش شبیه بوی نخل در خانه پیچیده بود. مادرم خانه نبود.


 

سنگری بر پشت

پریسا باز هم شلیک کرد. رگبار کشید به سمت افسانه. افسانه سنگر گرفت پشت من.
– مثلا تو تیرات تمام شده، دیگه تیر نداری.
افسانه لب و لوچه‌هایش را جمع کرد و با اخم و تخم جواب داد:
– قبول نیست آقا! من هنوزم تیر دارم.
پریسا ملاقه را به سمت افسانه نشانه گرفت:
– نه! مثلا تو تیر می‌خوری. من میام و اسیرت می‌کنم.

افسانه مثل همیشه آخرش قبول کرد و پشت من گلوله شد. آشکارا می‌لرزید. خطکش بلندش را که حالا دیگر تیر نداشت، محکم چسبانده بود به خودش.

پریسا از پشت مادرش که نماز می‌خواند بیرون پرید. رگبار دیگری کشید و دولا دولا پیشروی مختصری کرد و پشت مبلی سنگر گرفت. باز هم شلیک کرد. این بار یک تک‌تیر. سینه‌ام تیر کشید. خون، زیرپیراهن و پیژامه‌ام را سرخ کرد و راه افتاد روی خاک. خاک داغ و تشنه با ولع خون را می‌مکد اما خون انگار تمامی ندارد. زخم بزرگی پشت زانوی اکبر دهان باز کرده و ساق پا با کمی پوست تکه و پاره به زانو آویزان مانده است.

– امدادگر! امدادگر!

امدادگر، خونین و مالین بلند می‌شود و همین‌طور که می‌رود سراغ مجروح بعدی، داد می‌زند:
– باید ببرینش عقب! وگرنه با این خونریزی کارش تمومه…
بقیه‌ی حرف‌هایش در انفجارها گم می‌شود.

– من می‌برمش…

فرمانده گروهان‌مان نمی‌گذارد حرف از دهانم دربیاید:
– دیوونه شدی؟ معبر تو تیررس مستقیمه. سوراخ‌سوراخ می‌شین. هم خودتو به کشتن می‌دی هم اکبرو.
– اکبر همین‌طوریش هم اوضاش خرابه حاجی! بذار ببرمش! بدجوری خونریزی داره. می‌پره‌ها!

حاج کریم دستی به ریش‌های کم‌پشت خاک‌آلودش می‌کشد. دو سه خمپاره پشت سر هم پشت خاکریزمان می‌ترکد. از پشت ابر دود و خاک صدای حاج کریم می‌رسد:
– خود دانی. مسئولیتش با خودت. راه بیفت!
و فریادش می‌پیچد تو تمام خاکریز:
– بچه‌ها بهش پوشش بدین، اکبرو ببره عقب!

حالا بغلم کرده و در گوشم زمزمه می‌کند:
– التماس دعا حمید جون!
و بلافاصله در انفجارهای پیاپی بعدی غیبش می‌زند.

اکبر پاک از هوش رفته است. صورتش مثل برف سفید شده است. یکی متلک می‌پراند:
– این که کنار حوریا داره حال می‌کنه اخوی! کجا می‌خوای ببریش؟

بچه‌ها با دو سه تا فانوسقه اکبر را محکم می‌بندند به پشت من. حالا او مثل یک کوله‌پشتی بزرگ، پشت من آویزان است. وقتی راه می‌افتم ردی از خون روی خاک می‌ماند. ابتدای معبر عریان موضع می‌گیرم و منتظر پوشش آتش بچه‌ها می‌مانم. اوضاع جالبی نیست. باید پنجاه شصت متر را جلوی چشم عراقی‌ها یک نفس بدوم تا خاکریز بعدی. آن وقت می‌توانستم بی‌دردسر تا پشت خط، در پوشش سنگرها بروم.

ناگهان رگبار بچه‌ها شروع می‌شود. چند تا آرپیجی هم شلیک می‌شود. پوشش بدی نیست. یکی داد می‌زند:
– یا علی! راه بیفت، بجنب حمید!

مثل فنر از جا می‌پرم و راه می‌افتم. اکبر حالا سنگین‌تر از قبل هم به نظر می‌رسد. هنوز پنج شش متر نرفته‌ام که رگبار تیرها روی خاک‌های اطراف می‌نشیند. لو رفته‌ایم. ما را دیده‌اند. اما دیگر راه برگشتی نیست. باید رفت.

تیرها انگار از بیخ گوشم می‌گذرند. هنوز هم هشتاد نود متر دیگر تا انتهای معبر مانده است. پشت اکبر سنگر گرفته‌ام و دولا دولا می‌دوم.

– عجب غلطی کردیما! الان آبکش می‌شیم. پس این پوشش آتیش چی شد؟ این اکبرم که انگار پونصد کیلو شده پدربیامرز!

یکی از فانوسقه‌ها پاره می‌شود و یکی از دست‌های اکبر دو سه تا کشیده می‌خواباند به سر و صورتم. عرق راه می‌کشد به چشم‌هایم. آن‌ها را بسته‌ام و پناه بر خدا می‌دوم. یک لحظه حس می‌کنم حالاست که کوله‌پشتی‌ام بیفتد روی زمین اما فرصتی برای توقف نیست. با یک تکان اساسی اکبر را جابه‌جا می‌کنم. حالا اگر تیر مستقیمی بیاید می‌خورد به اکبر. خیالم راحت‌تر می‌شود و کمی تندتر می‌دوم. اما پریسا ول کن نبود. یک مشت نخود برداشته بود و دانه‌دانه پرت می‌کرد به سمت افسانه که چسبیده بود به من. یکی از نخودها خورد به چشمم. بلند شدم راه افتادم به سمت حیاط. افسانه هم پشت من راه افتاد. رد خون پشت پاهایم کشیده شد تا حیاط. داد زدم:
– خانم این پوشش آتیش چی شد؟ پوشش آتیش!

بچه‌های خاکریز روبه‌رو پوشش آتش خوبی اجرا کرده‌اند. تیرها کمتر شده‌اند. من آخرین توانم را به کار بسته‌ام.
– دیگه رسیدیم. خدایا رسیدیم؟

پنج شش متر بیشتر نمانده است. چند قدم بلند دیگر… و خودم را پرت می‌کنم پشت اولین خاکریز. اکبر با صورت می‌افتد روی خاک. بچه‌ها فانوسقه‌ها را باز می‌کنند. اکبر را روی برانکارد می‌گذارند. بلند می‌شوم و تمام بدنش را وارسی می‌کنم. اکبر همان زخم بزرگ پشت زانویش را دارد و بس. خدا را شکر! من سنگرم را سالم رسانده‌ام به سنگرهای خودی.

– چرا داد می‌زنی؟ چته؟ حمید چته باز؟

زنم آب می‌پاشید به صورتم. پریسا و افسانه با چشم‌های از حدقه درآمده و وحشت‌زده نگاهم می‌کردند. حیاط امن بود. اکبر همان‌طور که لنگ می‌زد رفت به سمت حوض. یک مشت آب پاشید به صورت خودش و کمی لبخند به صورت من…

طرح از سید محسن امامیان