فیروزه

 
 

دونده‌ای که دور پیست را می‌چرخد که چرخیده باشد

نگاهی به فیلم اد وود ساخته تیم برتون

در کنار تمام نوابغ سینما، کارگردانان بزرگ، ستاره‌های بازیگری و … که آثارشان را یک به یک می شناسیم و با لحظه لحظه کارهایشان آشنا هستیم، شاید جایی را هم برای افتضاح‌ترین و بدترین کارگردان تاریخ سینمای آمریکا و شاید جهان باز کرده باشیم. ادوارد دیویس وود. که همه او را به اسم کسی که تمام تلاشش را برای ساخت یک فیلم خوب در ژانر وحشت کرده می‌شناسند و این را هم می‌دانند که همهٔ تلاش‌هایش به نحو خنده‌داری شکست خورده است. و تمام فیلم‌هایش به جای اینکه ترسناک باشند و آدم‌ها را قبض روح کنند تماشاگرانشان را از شدت خنده روده‌بر می‌کردند.

چه چیزی باعث می‌شود که تماشاگران و قبل از آنها رؤسای کمپانی‌های بزرگ فیلمسازی از فیلمی خوششان بیاید و حاضر شوند آن را در سیستم نمایش‌های خود جای دهند و یا به سالن سینما بروند و فیلم را ببینند؟ احتمالاً این سؤالی بوده که اد وود مدام با آن مواجه بوده است. «اگر حق با اونا ( منتقدینی که از کار او بد گفتند) باشه چی؟… می‌ترسم به خودم بیام و ببینم که بعد از این‌همه تلاش بازم دارم سعی می‌کنم اولین فیلم خوبم رو بسازم…» (از گفت‌و‌گوهای فیلم) و البته این سؤالی است که بسیاری از فیلمسازان تازه کار هم با آن روبه‌رو هستند. آیا هر چه موقعیت‌های کلیشه‌ای را بزرگ‌تر و پرخرج‌تر بگیریم باز هم موفقیت فیلم‌های قبلی‌ را، که بر آن کلیشه‌ها بنا شده بودند، تکرار می‌کنیم یا این‌که باید به دنبال الگوی جدیدی در کار باشیم و یا شاید باید به سراغ آدم‌های خاص و شخصیت‌های عجیب و غریب برویم؟ داستان جدید که نداریم، داریم؟ ادامه…


 

سرشار از نوستالژی

دربارهٔ‌ «سینما پارادیزو» ساختهٔ «جوزپه تورناتوره»

از همین آغاز کار باید اعتراف کنم برای نوشتن این مطلب بین دو فیلم ستاره‌ساز و همین سینما پارادیزو مردد بودم. اگر فرض را بر این بگذاریم که در این سلسله مطالب قرار بوده در مورد سینما بنویسیم و فیلم‌هایی که در مورد سینما ساخته شده است مطمئناً ستاره‌ساز بیشتر به کار می‌آمد. داستان آدم‌هایی که وقتی جلوی دوربین می‌روند به جای این‌که بازی کنند و نمایش اجرا کنند برعکس خود واقعی‌شان را رو می‌کردند و واقعیاتی را می‌گفتند که در شرایط عادی هرگز کسی از زبانشان نمی‌شنید. داستان عشقی که مردم عادی به زندگی سرراست و بدون پیچیدگی دارند و این نکتهٔ همیشگی که زندگی سرراست فقط در رؤیاها وجود دارد. به هر حال من فیلم سینما پارادیزو را انتخاب کردم ولی گاه در میانهٔ مطلب به ستاره‌ساز هم اشاره‌هایی می‌کنم. دلیل این انتخاب هم به نشان دادن تصویری واقعی‌تر از برخورد تماشاگران با سینما برمی‌گردد. در ستاره‌ساز ما با شکلی بزرگ شده و آمیخته با اغراق مواجه هستیم هر چند این نگاه در سبک فیلمساز زیاد هم در چشم نمی‌زند بلکه از خصوصیت‌های فرمی کار تورناتوره به حساب می‌آید ولی برای نوشتن این مطلب به تصویری واقعی‌تر نیاز داشتم. ادامه…


 

فیلم جدیدی وجود ندارد

دربارهٔ «هشت و نیم» ساختهٔ «فدریکو فلینی» ۱۹۶۳

فدریکو فلینی بعد از ساخت هشت فیلم بلند و ساخت فیلمی با مشارکت کارگردانی دیگر دست به ساخت هشت و نیم می زند. به نوعی نام فیلم اشاره‌ای است به زندگی سینمایی فلینی و به همین منوال خود فیلم را هم می‌توان شرح حال این کارگردان بزرگ دانست و در مرحله‌ای بالاتر می‌توان آن را به نوعی دغدغهٔ بزرگ ذهن تمام کارگردانان صاحب سبک و به اصطلاح مؤلف دانست.

کارگردانی که موفق بوده است ولی حالا احساس می‌کند که دیگر چیزی در چنته ندارد. خبرنگاران و دست‌اندرکاران سینما و تماشاچیان آثارش مدام در زندگی او سرک می‌کشند و کنجکاوی می‌کنند. همه می‌خواهند بدانند فیلم جدید او چیست و او هم نمی‌تواند این حقیقت را به آن‌ها بگوید که فیلم جدیدی وجود ندارد. او مدام از این هتل به آن مسافرخانه از همسرش به سمت معشوقه‌اش، از این خاطره به آن خاطره سرگردان است. تمام تلاشش را می‌کند تا بتواند چیزی به دست آورد و ارائه دهد ولی همهٔ درها بسته است. ذهنش یاری نمی‌کند و فیلم مدام به ما یادآور می‌شود که هیچ مشکل دیگری وجود ندارد. تهیه‌کننده حاضر است هر چقدر که کارگردان می‌‌خواهد امکانات در اختیار او قرار دهد و تمام گروه گوش به فرمان او هستند و او مدام پروژه‌اش را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند ولی چیزی به دست نمی‌آورد و هر چه کار بزرگ‌تر می‌شود فشارها بر روی کارگردان بیشتر می‌شود و فرار را برای او غیرممکن می‌سازد. در نهایت پروژهٔ عظیمشان فرو می‌ریزد و کارگردان به سادگی و کوچکی‌ای می‌رسد تا همه چیز را دوباره بنا کند. ادامه…


 

چرا خودمون یه فیلم نسازیم؟

نگاهی به فیلم «لطف کنید نوار را به عقب برگردانید» (Be Kind Rewind) به کارگردانی «میشل گندری»

چند بار اتفاق افتاده است که با دوستانتان دور هم جمع شده باشید و بعد از کلی گپ و گفت ناگهان به این فکر رسیده باشید که: چرا ما خودمون یه فیلم نسازیم یا یه کلیپ کوتاه؟ دوربین که داریم. حالا فرض کنید که بر حسب یک اتفاق عجیب و غریب شما مجبور هستید که یک سری از فیلم‌های معروف را خودتان با همان وسایلی که دم دست دارید بازسازی کنید. این می‌شود داستان فیلم. یک ویدئو کلوپ قدیمی که هنوز وارد دنیای سی‌دی و دی‌وی‌دی نشده و با نوارهای وی‌اچ‌اس کار می‌کند. نوارها به امواج مغناطیسی حساس هستند و بر اثر اتفاق عجیبی تمام نوارها در معرض امواج قوی مغناطیسی قرار می‌گیرند و پاک می‌شوند. شاگرد مغازه، که در غیاب صاحب مغازه مسئولیت آنجا را به عهده گرفته است، تصمیم می‌گیرد این خرابکاری را به نحوی درست کند. او با دوستان عجیبش دست به کاری غریب می‌زند. بازسازی فیلم‌ها. کار او با استقبال زیادی مواجه می‌شود و مردم محله هر روز می‌روند و فیلم‌های مورد علاقهٔ خودشان را سفارش می‌دهند تا برایشان ساخته شود. حتی خودشان هم می‌توانند در فرایند ساخت فیلم همکاری کنند و این باعث محبوبیت بیشتر این فیلم‌ها می‌شود. ادامه…


 

داستان‌ها فقط در داستان‌ها وجود دارند

نگاهی به فیلم بازمانده‌ها به کارگردانی «ویم وندرس»

«داستان‌ها فقط در داستان‌ها وجود دارند. همان‌طور که زندگی پیش می‌رود بدون نیاز به برگرداندن آن به داستان» این جمله‌ای است که «مونتی بانی» در نقش فردریک می‌گوید. او کارگردانی است که در کار ساختن یازدهمین فیلمش است ولی فیلم خامشان تمام شده است و تهیه کننده‌شان، گردون، با بازی آلن گورویتس، غیبش زده است. گروه بدون پشتیبانی باقی مانده است و مجبور می‌شوند کار را تعطیل کنند تا پول برسد. شب همه در رستوران جمع هستند و هربرت در حالتی نیمه هشیار این جمله را می‌گوید. ادامه…


 

در ستایش معماری

نگاهی به فیلم «صبح به‌خیر بابل» به کارگردانی «پائولو و ویتوریو تاویانی»

آیا می‌توان سینما را هنری هم‌ارز معماری دانست؟ جواب این فیلم مثبت است. یک جواب مثبت پر از آه و ناله که البته زیاد هم ربطی به سینما ندارد. این فیلم ایتالیایی بیشتر تمجیدی است از معماری ایتالیا و خالقان بزرگ آثار هنری معماری در ایتالیا و نشان می‌دهد که فیلمسازی مثل «گریفیث» چگونه تحت تأثیر فیلم‌های بلند و پرمشقتی که ایتالیایی‌ها در ابتدای پیدایش سینما می‌ساخته‌اند قرار گرفته و فیلم «تعصب» را ساخته است. ادامه…


 

این تهیه ‌کننده‌های لعنتی

نگاهی به فیلم «بد و زیبا» به کارگردانی «وینسنت مینه لی»

۱۹۵۳ / کارگردان: وینسنت مینه لی/ بازیگران: کرک داگلاس، لانا ترنر، بری سالووان، دیک پوگل، والتر پیجن و…

تهیه‌ کننده‌ها. این تهیه‌کننده‌های لعنتی سمج. فیلم را می‌شود در همین چند کلمه خلاصه کرد. می‌توانیم خیلی راحت بگوییم این فیلم در مورد ظهور یک تهیه کنندهٔ هالیوودی است که برای به دست آوردن آنچه می‌خواهد هر کاری می‌کند. هر کسی را که بخواهد به زانو در می‌آورد تا برایش کار کند هر چیزی را که بخواهد می‌آورد تا در فیلمش استفاده شود و از هر جایی می‌رود تا به هدفش برسد. از جهتی دیگر می‌توانیم بگوییم در واقع این به نوعی خاصیت صنعتی بودن سینماست سینما هر چه می‌خواهد می‌گیرد ولی خیلی چیزها هم هست که او به دیگران می‌دهد. به تماشاگران لذت می‌بخشد و آن‌ها را سرگرم می‌کند و یا حتی چیزی به آن‌ها می‌آموزد و به دست‌اندرکارانش پول و شهرت می‌بخشد. به هر حال این فیلم به هر دو طرف این مجادلهٔ فرضی ما نظر دارد و در واقع این نکته را به ما می‌گوید شما برای به دست آوردن امتیازات سینما باید از چیزهای زیادی بگذرید و کسانی که آن چیزها را از شما می‌گیرند و یا به شما عطا می‌کنند تهیه‌کننده‌ها هستند. ادامه…


 

آواز در باران

نگاهی به فیلم «آواز در باران» ساخته «جین کلی» و «استنلی دانن»

یکی از کلاسیک‌های بزرگ در گونهٔ موزیکال و یکی از به یادماندنی‌ترین فیلم‌هایی است که تا به حال ساخته شده است. به سنت فیلم‌های موزیکال این فیلم هم داستان پیچیده یا روایت خاصی ندارد بلکه داستان بسیار تکراری و سرراست است. دان لاک وود (جین کلی) و لینا لامونت (جین هگین) دو ستارهٔ بزرگ فیلم‌های صامت هستند. تمام نشریات سینمایی به نوعی به رابطهٔ لاک وود و لامونت می‌پردازند که برای همه این تصور ایجاد شده که آن دو ورای بازی مشترکشان در فیلم‌ها در واقعیت هم یک زوج خوشبخت هستند حتی لامونت هم این‌طور فکر می‌کند. اما لاک وود بر سر یک اتفاق با دختر دیگری، کتی سلدن (دبی رینولدز) ملاقات می‌کند و دلباختهٔ او می‌شود. فیلم «ستارهٔ جاز» دوران صامت سینما را پایان می‌بخشد و کمپانی‌های فیلم به سمت تولید فیلم‌های صدادار می‌روند. کمپانی‌ای که لاک وود و لامونت در آن کار می‌کنند هم تصمیم می‌گیرد شروع به تولید فیلم صدادار بکند. تلاش اولشان به یک فاجعهٔ تمام عیار تبدیل می‌شود چرا که صدای لامونت بسیار زیر و بد است. نهایتاً آن‌ها تصمیم می‌گیرند که از صدای کتی استفاده کنند و فیلم قبلی را دوباره صداگذاری کنند. شرایط این‌گونه به نظر می‌رسد که کتی باید تا آخر عمر زیر سایه لامونت کار کند ولی با نقشه‌ای که لاک وود و دوستش کازمو براون (دانلد اوکانر) می‌کشند همه متوجه می‌شوند که هنرمند اصلی کتی بوده است. ادامه…