فیروزه

 
 

خطبه‌خوان پنجم

در خون نشاند اشکِ یتیمانش
خورشیدِ سرنهاده به زانو را
خیمه به خیمه، داغ، سرایت کرد
آتش زدند معجر و گیسو را

بر خاک،اشکِ شعله‌وری افتاد
مَشکی کنارِ بال و پری افتاد
نیزه قیام کرد و سَری افتاد
برهم زدند طاقِ دو ابرو را
ادامه…


 

ریگ صحرا

علی محمد مؤدبسبو افتاد، او افتاد، ما ماندیم و واماندیم
روان شد خون او بر ریگ صحرا‌؛ رفت‌؛ جا ماندیم

فرو رفتیم تا گردن به سودای سرابی دور
به بوی گندم ری، در تنور کربلا ماندیم

رها بر نیزهٔ تن‌هایمان، بیهوده پوسیدیم
به مرگی این چنین از کاروان نیزه‌ها ماندیم

سبو او بود و سقا بود، دستی شعله‌ور بر موج
گلی ناپخته و بی دست و پا ما… زیر پا ماندیم

گلویش را بریدند و بیابان محشر از ما بود
که چون خاری سمج در دیدگان مرتضی ماندیم

جهان چون عصر عاشوراست‌، او پر بسته‌، ما هستیم
دریغا دیده‌ای روشن که وا بیند کجا ماندیم


 

دلتنگی

شده بعضی وقتا دلت جوری بگیره که دوست داشته باشی بری جایی، یه گوشهٔ دنج پیدا کنی دور از همه سر بذاری روی کاسهٔ زانو و دست‌ها رو حلقه کنی دور سرت، چشم‌ها رو ببندی و بذاری اون بغض کهنه و قدیمی نم‌نمک توی نی‌نی‌هات خیس بخوره و از پلک‌هات سرازیر بشه روی گونه‌هات؛ و تو داغی اونو حس کنی هق‌هق بزنی طوری که انگار همون لحظه بِهِت گفته باشن پدرت مرده، مادرت مرده، برادرت یا عزیزترین کسی که توی دنیا داشتی…؟ و تو نتونی جلوی این بارون بی‌صدا رو بگیری. نتونی نذاری که شونه‌هات مثل بید مجنون تکون نخورن و نلرزن. نتونی نذاری که زخم‌هایی که تو گرده‌هات داری نسوزن و نذاری پیشونی‌ت گر نگیره از تبی که می‌خواد ذره ذره تو رو ذوب کنه و آب کنه از رقص آتشی که شعله شعله دلت رو دوره کرده و نفس به نفس‌هات می‌چرخه که بهت بگه: عشق چیه؟ غربت چیه؟ تنهایی چیه؟ بهت بگه که دنیا با همهٔ بزرگی‌ش یه وقتایی اونقد کوچیک می‌شه که هیچ چی رو یادت نمیاد. نه آسمون، نه زمین، نه دریا، نه کوه، نه جنگل…

چشم‌هات رو بسته‌ای و خودت رو از یه ارتفاع نامعلوم رها کرده‌ای به یه جای نامعلوم‌تر و توی اون حال فقط ریز ریز نعره می‌زنی: هع!… هع!… هع!… مثل اینکه داری وردی می‌خونی یا ذکری می‌گی که تمومی نداره. تو دلتنگی از اون بدتر دل‌شکسته‌ای، دل‌سوخته‌ای، خرابی…

❋ ❋ ❋

نشسته بودم زیر درخت نارنجی که کنج حیاط خونه‌مون بود. همه رفته بودن بیرون. شبِ تاسوعا بود. آسمون و زمین مثل یه خیمهٔ سیاه و بزرگ بود و ماه فانوسی که انگار توش شمع روشن کرده بودند. از بازار صدای نوحه‌خوانی و طبل و سنج و دسته‌های عزا می‌اومد. با امشب درست یک هفته می‌شد که از یوسف خبری نداشتم. معلوم نبود کجا برده بودنش. بعضی‌ها می‌گفتند: انتقالش دادن به زندانِ قصر… عده‌ای می‌گفتند بردنِش اوین… چند نفری هم می‌گفتند که یحتمل سر به نیستش کردن…! اما فقط خدا می‌دونست که یوسف کجا بود و چه بلایی سرش آورده بودند… فکر یوسف بی‌قرارم می‌کرد. از اینکه اون شب همراهش نبودم احساس بدی بِهِم دست می‌داد. سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم و آه کشیدم.

بلند شدم رفتم اتاق و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون. اون شب مراسم چهل منبر داشتیم. باید دسته جمعی راه می‌افتادیم و توی چهل مسجد و تکیه و حسینیه شمع روشن می‌کردیم. توی دلم بود که این چهل شمع رو نذر کنم واسه سلامتی یوسف؛ که حالا اسیر بود و غربتی بود و تنها بود و مظلوم….

رفتم سقاخونه و از اونجا با جماعت راه افتادم. هوا سرد شده بود و بارون می‌اومد؛ بارونی که تا ساعت‌ها طعم نمک می‌داد…


 

یوسف

… من و یوسف که رفتیم تو هیأت سقاخونه، پنج نفر دیگر هم شب‌های بعد اومدن؛ شدیم هفت نفر. اون سال محرم، سال ما بود. سال بچه‌های محل سقاخونه… از ته صف دسته، به ترتیبِ قد می‌ایستادیم: اول عباس بود، بعد صادق و مهدی و رسول بودند، بعد من و یوسف اسماعیل… دسته که راه می‌افتاد سر از پا نمی‌شناختیم. جوری زنجیر می‌زدیم و دم به دمِ مرثیه‌خوان می‌دادیم که همه‌ٔ عزاداران به شور و حال می‌افتادند.

ما هفت نفر، سال به سال همراه دسته‌ٔ سقاخونه، بزرگ و بزرگ‌تر شدیم… بعدها مهدی و رسول طلبه شدند و رفتند قم واسه‌ٔ درس خوندن. صادق و عباس و اسماعیل دانشجو شدند و رفتند تهران؛ من و یوسف هم زور و زورکی دیپلم‌مونو گرفتیم و شدیم آلاخون والاخون کوچه و پس کوچه‌های شهر، که خیابون‌های اصلی‌ش رو آسفالت کرده بودند و روی بنای یاد بود میدانچه‌اش مجسمه‌ٔ شاه گذاشته بودند و جا به جا ساختمون‌های چهار پنج طبقه‌ای هم مثل دیوهای افسانه‌ای که موی‌شان را آتش زده باشی، سبز شده بودن که به مغازه‌های کوچک دور و بر دهن کجی می‌کردند.

حالا کم‌کم چهره‌ٔ شهر عوض شده بود. خونه‌ها و ماشین‌ها و دکان‌ها و آدم‌های قدیمی، خواهی نخواهی نسل‌شون داشت ورمی‌افتاد. خیابون‌ها گل و گشادتر شده بودن و جای او میدانچه، میدان درندشتی زده بودن که وسط باغچه‌بندی‌ها و فواره‌هایش، مجسمه‌ٔ اعلی‌حضرت بود که گنجشک‌ها و کلاغ‌ها، از اون بالا فضله می‌انداختند روش و قیافه‌اش رو گم وگور کرده بودند و فقط دماغ رک زده‌اش پیدا بود. هر روز یکی از باغبون‌های شهرداری، نردبون می‌ذاشت و با یه سطل آب از بنای یادبود بالا می‌رفت تا مجسمه را تمیز کنه…

من و یوسف اون موقع‌ها علاقه‌ٔ عجیبی به دماغ همایونی پیدا کرده بودیم. با هم قرار گذاشتیم یکی از شب‌های محرم، وقتی مراسم عزاداری تموم شد و همه رفتند خونه و میدون خلوت شد، نفری یه سنگ به طرف مجسمه نشونه بریم. هدف‌مون هم دماغ اعلی‌حضرت بود. اون شب، سنگ یوسف به هدف نخورد. اما من که در نشونه‌گیری ید طولایی داشتم، یکراست زدم وسط خال. دماغ مبارک از جا قلوه کن شد و افتاد پایین و ما جلدی از اونجا دور شدیم… روز بعد پاسبون‌ها دوره افتاده بودند ببینن کی این عمل ننگین رو انجام داده! اما چیزی دستگیرشون نشد و خسته شدند و وادادند.

شب‌های بعد یکی از پاسبون‌ها که نیم دانگ صدایی داشت، با لباس شخصی می‌اومد و نوحه می‌خوند و آخر سر، برای شاهنشاه آریا مهر، دعا می‌کرد و می‌رفت. یه شب موقع رفتن، من و یوسف زاغش رو زدیم؛ سوار پیکان جوانان قرمز رنگش شد و میدون رو دور زد و انداخت تو خیابون سپه. جلوی مهمانخانه‌ٔ ماسیس پیاده شد. ما اون طرف خیابون ایستادیم و از پشت شیشه‌ها نگاهش کردیم. ماسیس برایش چند سیخ کباب برد و یه پنج سیری… زهرماری‌اش رو که خورد اومد بیرون و سوار ماشین شد و رفت…

یوسف گفت: «می‌بینی؟ اون وقت این آدم میاد برامون نوحه می‌خونه؟!»
گفتم: «چی کارش کنیم؟»
گفت: «بسپرش به من!»
گفتم: «چی تو سرِته؟!»
گفت: «بعداً می‌فهمی…»

شب بعد، تنها رفتم هیأت. یوسف نبود. هر چی چشم چشم کردم ندیدمش. دسته راه افتاد و رفتیم… تا ساعت دوازده شب زنجیر زدیم و دوباره برگشتیم سقاخونه. شام آبگوشت نذری می‌دادند. یه کاسه خورده نخورده راه افتادم رفتم خونه. فردا صبح شنیدم یوسف رو گرفتند و بردند و آثارش پیدا نیست. می‌گفتند جلوی مهمانخونه‌ٔ ماسیس، یه پیکان جوانان قرمز رنگ به آتش کشیده…


 

در غیاب من

حمیدرضا شکارسریهر متن اعم از هنری یا غیر هنری، مصالح خود را از همین جهانی که می‌بینیم و با آن سروکار داریم به دست می‌آورد. حتی خود ارجاع‌ترین متون نیز از این قاعده مستثنی نیستند. در این متون، خود متن یا نظام نشانه‌شناسیِ استفاده شده در آن، به عنوان یک ابژه مورد شناسایی قرار گرفته‌اند.

بعضی از متون (بیشتر متون) هنری اما، نه تنها مصالح خود را از جهان پیرامون خود به دست می‌آورند، بلکه موضوع خود را نیز از ترکیب آماده و فراهم شده همین مصالح در جهان مستند به دست می‌آورند. کار هنرمند در این موارد، دست اندازی در منطق علمی‌-‌فلسفی این ترکیبات آماده و در نتیجه بازآفرینی آنهاست. در حقیقت هنرمند در متون با خود ارجاعی زیاد به آفرینش جهانی بکر می‌پردازد و هر چقدر خود ارجاعی متن کمتر باشد، هنرمند در واقع به جای آفرینش، درجهٔ بالاتری از بازآفرینی تجارب اکتسابی خود از جهان درون و پیرامونش را به نمایش گذاشته است.

روشن است که در هر دو حالت اثر هنری می‌کوشد به درجه یا درجاتی از استقلال و خودبسندگی دست یابد. عدم موفقیت در این کوشش، متن را به گزارش بازنمایانهٔ ابژه‌ها تبدیل می‌کند و از قطب هنر به قطب علم و فلسفه و دیگر حوزه‌های غیر هنری سوق می‌دهد. در آن صورت متن وجهی توصیفی و ایجابی خواهد یافت و محور صدق و کذب در آن به رسمیت شناخته خواهد شد. محوری که در متون هنری هیچ رسمیتی ندارد.

❋ ❋ ❋

خلاقیت مرز نمی‌شناسد و هر چه این مرز ناشناخته‌تر و در بی‌انتهاها، گم‌تر باشد. اثر هنری گوهری والاتر خواهد داشت. طبیعی است که این ارزش‌گذاری به ارزش موضوع اثر هنری برنمی‌گردد و در ساحتی کاملاً جدا از ساحت موضوعی مطرح می‌گردد.

گشترش مرزهای تخیل اگرچه سری در وجود عصیانگر و شورشی هنرمند دارد، اما سر دیگر آن در به کارگیری و حتی ابداع تکنیک‌ها، شگردها و صنایع هنری قرار دارد. سری در متافیزیک سیال و بی‌شکلی که اگرچه هنرمند در وجود آن کمترین نقش را دارد، اما می‌تواند با پرورش و پالایش روح خویش بر شفافیت و روانی آن بیفزاید. و سری در خردی برخاسته از دانش خلاق، جوشش و کوشش توأمان و چرا نگوییم عقل و عشق؟

پس گسترش مرزهای تخیل چندان آسان به نظر نمی‌رسد و عرقریزی یکپارچهٔ روح و حتی جسم را طلب می‌کند. در بازآفرینی موضوعات مذهبی در آثار هنرِی، علاوه بر این عرقریزی دشوار و طاقت فرسا، مانع دیگری هم بر سر راه گسترش مرزهای خلاقیت وجود دارد و آن باید‌ها و نبایدهای مذهبی است که در حوزه‌ای کاملاً جدا و بی‌ارتباط با هنر شکل می‌گیرد.

به همین دلیل در آفرینش اثر هنری مذهبی نمی‌توان به یکی از دو ملاحظهٔ هنری و مذهبی ارزش بیشتر و برتر داد، چرا که اصولاً نمی‌توان میان ارزش‌های برآمده از حوزه‌های برخاسته از نظرگاه‌های متفاوت، مقایسه و داوری کرد و حکم صادر نمود. پس هنرمند در این وضعیت، دشوارترین کار را پیش رو دارد. او باید بین خطوط قرمز شریعت و بی‌خط و مرزی‌های هنر و خلاقیت هنری، راهی خطیر بیابد و پیش برود.

❋ ❋ ❋

چهارده بند عاشورایی «علی موسوی گرمارودی» نتیجه جستجوی چنین راه خطیری‌ست.

«می‌گریم از غمی که فزون‌تر زعالم است
گر نعره برکشم زگلوی فلک، کم است
پندارم آنکه پشت فلک نیز خم شود
زین غم که پشت عاطفه زان تا ابد خم است»

حرکت دو سویهٔ زبان در این اثر از همین سطرهای نخست کاملاً آشکار است. از سویی شاعر پیش از ذکر روایت غم‌انگیز بودن آن را پذیرفته است و زبان از اجرایی شاعرانه محروم مانده است. این حرکت زبان به بیرون از متن است. نوعی همسان‌سازی بین متن و ارجاعات خارجی است و نوعی وابستگی و عدم استقلال متن هنری. از سویی دیگر کلمات، مصادیقی ایجاد کرده‌اند که واقعی نیست ودر خارج از متن یافت نمی‌شود. این حرکت زبان به درون متن است. در حرکت اول زبان ابزار نمایش جهانِ واقع شده است و در حرکت دوم زبان ابزاری صرف برای نمایش جهان نیست بلکه خود را فی‌نفسه به نمایش می‌گذارد. در این نمایش اما، نکته اینجاست که شاعر تا چه حد از خلاقیت به ارث رسیده از سنت ادبی، به واسطهٔ تسلط فنی خود برسنت، بهره برده است و تا چه حد از خلاقیتی برآمده از برخورد نو با زبان است؟

همانگونه که در «خط خون» در عین ساختار کلاسیک اثر، از تعابیر و مضامین بکر، برآمده از برخوردی نو با زبان بهره برده است، در چهارده بند عاشورایی‌اش، تقریباً دربست دست زیر سنگ دانش ادبی خویش از سنت شعر فارسی دارد. این سرسپردگی گاه به تکرار مضامین و تعابیر خلق شده پیشین انجامیده است. (چون همین تشخیص و مبالغه در بیت آغازین) و گاه به ارائهٔ معدودی مضامین و تعابیر بکر که یادآور شاعر «خط خون» است:

«از بس که در زلالی خود محو گشته بود
گویی خیال بود و تنی از سراب داشت»

«قدش کمی زقامت شمشیر بیشتر
گویی چو ذوالفقار علی (ع) در نیام بود»

«گاهی به آسمان نگه از درد می‌فکند
گویی ز روزگار، هزاران سوال داشت.»

روی هم رفته کلیت چهارده بند عاشورایی مورد بحث حرکتی رو به سوی بیرون از متن دارد و جزء متون کاربردی، توصیفی، ایجابی قرار می‌گیرد. اگرچه توان شاعر در ایجاد خود بسندگی زبان، همانگونه که ذکر شد، تقریباً در کل بندها، به صورت جریانی پیوسته و حاکم، کم و بیش نمود یافته است.

بی‌تردید نه تنها قالب کلاسیک بلکه زبان کاملاً آرکاییک به کار رفته در این چهارده بند چنین سرنوشتی را برای آن رقم زده است. این گزینش شعر را از انعکاس جهان معاصر محروم می‌کند و اجازهٔ حضور اساطیر کهن را در جهان امروز نمی‌دهد. آنگونه که مثلاً در «خط خون»، «در سایه سار نخل ولایت» و یا مثلاً در عاشورایی‌های «گنجشک و جبرئیل» امکان پذیر شده است. گویا شخصیت‌ها و رویدادها همچنان در صحنهٔ کهن خود جامانده‌اند و شاعر، روایتی شاعرانه از آنها ارائه می‌دهد بی‌آنکه به روزآمد کردن آنها بیندیشد.

این نحوهٔ برخورد با زبان کلاسیک و آرکاییک باعث بروز نوعی معناگرایی مفرط در بندها شده است که به صورت حضور کلماتی کلی و فاقد پتانسیل شعری فاش می‌شود. کلماتی که بی‌واسطه افادهٔ معنا می‌کنند و جایگاه فکری شاعر را به نمایش می‌گذارند. حال آنکه شعر امروز، برعکس، سعی در پنهان کردن و نگفتن دارد و از مخاطب انتظار دارد خود به استخراج معنا بپردازد. این سپیدنویسی در بخش اعظمی از شعر کلاسیک ما، مگر در شطحیات عارفانه و تک و توک غزل درخشان از شاعران بزرگ پارسی غایب است. واژه‌هایی چون غم، حقیقت، سیاهی، زیبایی، شکوه و واژه‌های بسیاری از این دست، چهارده بند مورد نظر را به بیانیه‌ای مستقیم اما هنرمندانه و پرشور و تأثیر گذار بدل نموده‌اند که فایده‌مندی آن غیر قابل انکار است.

این با «هدف‌مندی بی‌هدف» مورد نظر «کانت» و دیگر فلاسفه که راجع به زیبایی‌شناسی هنری بحث کرده‌اند در تضاد قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر، غایت این اثر، بیش و پیش از وجه زیبایی‌شناختی، وجهی ایدئولوژیک یافته است. مسجدی قدیمی را بیاد آورید که علی‌رغم رعایت اصول زیبایی‌شناسانهٔ معماری، در اصل، اثری هنری محسوب نمی‌شود و اثری کاربردی به حساب می‌آید. اگر چه این امید هست که با خاتمهٔ دوران بهره‌برداری، وجه هنری آن بر وجه کاربردی‌اش غلبه یابد. امروزه دیگر «تاریخ بیهقی» را به عنوان یک متن تاریخ پژوهانه نمی‌خوانند بلکه به عنوان متنی زیبا، با زبانی مرکزگرا، فارغ از آنچه می‌گوید می‌خوانند و لذت می‌برند. آیا چهارده بند عاشورایی «علی موسوی گرمارودی» چنین سرنوشت خوش عاقبتی خواهد یافت؟

❋ ❋ ❋

« من» فردی و متشخص شاعر در شعر کلاسیک غایب است و هر جا سرو کله‌اش (به ندرت) پیدا می‌شود، قصد شوخی، هجو، هزل یا فکاهی و در یک کلام برخورد تفننی با قالب و بیان شعری وجود داشته است.

«من» در شعر کلاسیک یک من نوعی است. نوع انسانی، منی با یک مجموعه مشخصات کاملاً مشترک با من‌های دیگر. این من تنها به شباهتش با من‌های دیگر اشاره می‌کند و کاری به تفاوت‌ها ندارد. همین اشارهٔ همیشگی به شباهت‌ها، نشانه‌ها را در شعرها شبیه به هم می‌کند و حتی به تکرار نشانه‌ها و به تدریج به تبدیل آنها به سمبل و در نهایت به اسطوره می‌انجامد. به عبارت دیگر فرم‌ها با اندک تصرفی تکرار می‌شوند و شاعر، ناخودآگاه به بازتولید سنت مشغول می‌گردد:

«از بادهٔ نگه، دل ما را خراب کن
بر تاک مانده‌ایم، تو ما را شراب کن
لبریز بادهٔ نگه توست خم دهر
ما را به یک صراحی دیگر خراب کن»

منِ نوعی، «تو»‌ی نوعی هم تولید می‌کند. «تو» در این ابیات از این چهارده بند، «سالار شهیدان» است و می‌تواند در بند دیگری شهید دیگری باشد و در شعر دیگری معشوقی زیبارو و…

در چنین متونی سمبل‌ها و نشانه‌ها و نیز قالب و زبان، امروزین نیست چون «من» فردی و متشخص شاعر اصلاً بروز نکرده است که نشانه‌ها و سمبل‌ها و زبان شخصی و به هنگام خود را به شعر فرا بخواند.

در بهترین حالت، «من» شعر، منی جمعی است و این همان منی است که در اشعار ایدئولوژیک و انقلابی به وفور یافت می‌شود و البته در هر صورت نسبت به من نوعی شعر کلاسیک روزآمدتر به حساب می‌آید.

نگارنده نشانی از خود «علی موسوی گرمارودی» در چهارده بند عاشورایی‌اش نیافته است!

❋ ❋ ❋

ساختار حاکم بر چهارده بند عاشورایی مورد نظر این نوشتار، ساختاری صرفاً موسیقایی‌-‌فرمی است. البته حمایت نوعی فرم زمانی و تقدم و تأخر روایی از این ساختار به چشم می‌آید. اما هیچ رابطهٔ معنایی مستحکمی علاوه بر فرم عروضی و تقدم و تأخر زمانی، حضور این چهارده بند را در کنار یکدیگر توجیه نمی‌نماید. تعداد این بندها فارغ از نوعی تقدس برای عدد چهارده، تابع هیچ ساختاری نیست. به این ترتیب به راستی چرا نتوانیم غزلهایی را که با موضوعاتی نزدیک به هم و تصادفاً در یک وزن عروضی مشخص و ثابت در طول یک عمر فعالیت شعری سروده‌ایم، کنار یکدیگر مونتاژ کنیم و …؟ به عبارت دیگر چهارده بند عاشواریی ما، یک متن واحد به حساب نمی‌آید و چهارده متن مستقل محسوب می‌شوند.

در هر کدام از این متن‌های چهارده‌گانه نیز ساختاری کلاسیک حاکم شده است. ساختاری که متکی بر انسجام ابیات و استقلال ابیات، جدا از ابیات دیگر همان متن می‌باشد. در این بین وحدت فضا و موضوع و مهمتر از همهٔ آن عروض و قافیهٔ انتخابی است که ابیات را از متلاشی شدن نجات می‌بخشد.

❋ ❋ ❋

چرا یک شعر عاشورایی می‌نویسیم؟ اولین پاسخ درست بی‌شک این است که، تا یک شعر نوشته باشیم! هر نیتی جز این، اصلی‌ترین دلیل سرودن هر شعری نمی‌تواند باشد (نباید باشد!/ باید؟!) فکر می‌کنید پاسخ جناب «علی موسوی گرمارودی» به این سؤال، راجع به چهارده بند عاشورایی‌اش چه می‌تواند باشد؟!

* ترکیب‌بند «از گلوی غمگین فرات» – روزنامهٔ اطلاعات ۲۰/۱/ ۱۳۸۷ شماره ۲۴۱۶۲


 

زنجیر

… هر چه می‌کردیم ما بچه‌ها رو توی دسته راه نمی‌دادند. اگرچه اون روزها بفهمی نفهمی قد کشیده بودیم و پشت لبامون سبز شده بود و فکر می‌کردیم بزرگ شده‌ایم… اما هنوز هیچکی بِهِمون اذن ورود به دنیای بزرگترها رو نمی‌داد. مثل اینکه روی پیشانی‌مون نوشته شده بود که بچه‌ایم و باید پامون رو بیشتر از گلیم‌مون دراز نکنیم…

خب ما هم دلمون می‌خواست توی صف دسته‌ها جایی داشته باشیم. دل‌مون می‌خواست بیرق دست بگیریم… زنجیر بزنیم… طبل و سنج بکوبیم… مرثیه بخونیم… مگه چی از بقیه کمتر داشتیم؟! تا کی باید ته صف قاطی‌ِ جمعیت بدرقه کننده‌ً دسته‌ها می‌شدیم و با حسرت نگاه می‌کردیم که دیگران چه جوری زنجیر می‌زنند!… تاکی باید غصه بخوریم؟

اون وقت‌ها پدرم میان‌دار دستهٔ سقاخونه بود. زنجیر بزرگ و پرپشتی داشت که اونو از همه جدا می‌کرد. هم زنجیر می‌زد، هم بعضی وقت‌ها مرثیه می‌خوند، هم وظیفه‌ً نظم دادن به کارها رو به عهده داشت… توشب‌های محرم اصلاً حواسش به من نبود؛ هر چی بهش می‌گفتم: واسه من هم یه زنجیر بگیره تا باهاش برم زنجیرزنی؛ اصلاً و ابداً به خرجش نمی‌رفت. می‌گفت: «تو هنوز بچه‌ای. وقتی بزرگتر شدی، واسه‌ت زنجیر می‌گیرم…»

این بود که یه سال من و یوسف، سه چهار ماه مونده به محرم، تصمیم گرفتیم پول‌هامونو جمع کنیم و روی هم بذاریم تا بتونیم واسهٔ خودمون زنجیر و طبل و سنج بخریم و با چند تا از بچه محل‌ها، دسته راه بندازیم. یه قلک پلاستیکی برداشتیم و دفنش کردیم تو حیاط خلوت خونه‌ٔ خودمون. هر روز پول تو جیبی‌مونو دور از چشم همه می‌بردیم و می‌نداختیم توی قلک…

یه هفته مونده به محرم رفتیم سر وقت قلک و از جایی که چال‌ش کرده بودیم درش آوردیم. سکه‌ها رو دونه دونه شمردیم… دیدیم خیلی کمه!! بغض‌مون گرفت و همونجا وارفتیم ونشستیم روی خاک و خل.
یوسف گفت:
– «بیا از خیرش بگذریم و با این پولا بریم سینما…»
گفتم : «نه!»
گفت: «چرا آخه؛ با اینا هم می‌تونیم بریم سینما، هم می‌تونیم ساندویچ و نوشابه بخوریم…»
گفتم: «نه… ما این پولا رو با زحمت جمع کردیم، دلم نمی‌آد…»
گفت: «پس می‌خوای چی کار کنی؟ با این چندر غاز که نمیشه دسته راه انداخت…!»
گفتم: «یعنی نمیشه حتی دو تا زنجیر باهاش بخریم؟»
گفت: «چرا… میشه.»
گفتم: «خب، دو تا زنجیر واسه خودمون می‌خریم و می‌ریم تو دسته‌ٔ سقاخونه…»
گفت: «هوم! حرفا میزنی توام! اونا مارو راه نمیدن که!…»
گفتم: «امشب با پدرم صحبت می‌کنم؛ شاید قبول کنه که مام بریم تو دسته‌شون…»
گفت: «باشه… من حرفی ندارم. هرکاری دلت می‌خواد بکن… بیشتر این سکه‌ها رو خودت جمع کردی.»

بلند شدیم و یک سر رفتیم بازار مغازه‌ٔ آسد کاظم و زنجیر خریدیم. کوچک بود و همونی نبود که دل‌مون می‌خواست. اما هر چی بود باهاش می‌تونستیم به عنوان زنجیر زن، توی دسته، واسه خودمون جایی باز کنیم. اون شب با هر زبونی که بود، من و مادرم بالاخره تونستیم پدرم رو راضی کنیم که من و یوسف رو توی دسته‌ٔ سقاخونه راه بده…
گفت: «دیگه برو بگیر بخواب؛ صبح مدرسه داری…»

پا شدم و زنجیرمو برداشتم رفتم اتاق، توی جا دراز کشیدم و چشمامو بستم. زنجیر زیر لحاف روی سینه‌ام بود. دو دستی بغلش کرده بودم…


 

مادربزرگ

شب‌های سقاخونه، شاید دیگه تکرار نشه. اون حال وهوا مال وقتی بود که از خونه‌ها و کوچه‌ها هنوز عطر گل یاس می‌اومد و هیچ باغچه‌ای نبود که توش گلهای سرخ محمدی را نبینی و پشت پنجره‌های چوبی، گلدون‌های شمعدونی رو… حوض‌های کاشی هم بودن؛ با اون ماهی قرمزهاشون؛ و آلاچیق با اون تخت و قالیچه‌های دست بافت‌شون که پشت هر دری به حیاط خونه‌ای وا می‌شد، توی نگاهت می‌شکفتند و چشم و دلت رو نوازش میدادن…

اون بام‌های سفالی و گالپوشی، اون دیوارهای کاهگلی، اون کوچه‌ها و خیابون‌های سنگ‌فرش… دورانِ پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هامون بودن که جانمازشون بوی ریحان و گلاب می‌داد؛ آبی آسمون تو نگاهشون بود و صافی آب چشمه‌ها تو دل‌هاشون لب‌پر می‌زد… شب‌های سقاخونه مال اون دوران بود.

مادر بزرگ هر سال محرم، نزدیکای عاشور تاسوعا، از روستای دور افتاده‌ای که نه مسجد داشت نه مدرسه، نه هیچ چیز دیگه‌ای که نشونی از شهر داشته باشه، بقچه می‌بست و می‌اومد خونه‌ٔ ما که خونهٔ دخترش بود. خرت و پرتش رو بار اسب می‌کرد و چاروادار براش می‌آورد تا دم در خونه…

اونجا ما می‌رسیدیم و کمک می‌کردیم بارو بندیل رو می‌بردیم داخل خونه: یک کیسه برنج، یه بغل سبزیجات، چند پنجاه گردو، با یک ساک توری که پر از مرغ و اردک پر کنده بود. با دیدن اونها قند تو دلم آب می‌شد. می‌دونستم که وقت وقت نذری پزون مادر بزرگه؛ نذری پزونی که هر سال با آداب و آیین دل‌نشینی انجام می‌داد موقع آشپزی، هم چهره‌اش هم اعمالش مثل قدیس‌هایی می‌شد که داشتند مهمترین مناسک دینی‌شونو برگزار می‌کردن…

من عاشق تماشای مادربزرگ، هنگام نذری پزونش بودم. مثل پروانه دورش می‌چرخیدم و هر چی می‌خواست عین فرفره می‌رفتم و واسش می‌آوردم… بِهِم می‌گفت:«خدا تره بداره زای جان. ایشالا داماد بی‌بی» خوشم می‌اومد دستورات مادربزرگ رو اطاعت کنم. فکر می‌کردم اینجوری من هم تو کاری که داره انجام میده شریکم و این منو کاملا راضی می‌کرد. شب تاسوعا و عاشورا توی حیاط خونه، کنار اون حوض کاشی و گلدون‌های شمعدانی و حسن یوسف، خندق‌هایی کنده می‌شد و هیزم می‌ریختن توش و آتیش که گل مینداخت، دیگ‌های مسی‌ِ برنج و خورش‌ها رو بار میذاشتن… آی عطری میداد اون دیگ‌ها… آی عطری میداد… بخارشون طبقه طبقه توی نسیم دم غروب که بوی جنگل و دریا می‌داد، به هوا می‌رفت و نم نمک وا می‌شد و تاریکی اونو توی خودش حل می‌کرد…

شب پدر می‌اومد و نیم‌تنه‌شو گِلِ میخ می‌آویخت و کمک می‌کرد تا غذای نذری رو که مادربزرگ توی کاسه و بشقاب ریخته بود، همراه من و مادر توی مجمعه‌های مسی‌ِ کنگره‌دار بچینه… مجمعه‌های پر و پیمان‌رو سه نفری روی سر می‌گرفتن و پیش می‌افتادن و منم دنبال‌شون ریسه می‌شدم و می‌رفتیم سقاخونه…

اونجا مجمعه‌های مادربزرگ خیلی طرفدار داشت. روضه که تموم می‌شد ما می‌رسیدیم و از هر طرف مجمعه‌های غذای نظری می‌اومد وسط… ما وقت نداشتیم توی سقاخونه بشینیم و با اونهایی که دوره سفره نشسته بودن غذا بخوریم. باید هولانه هول می‌رفتیم و با مجمعه‌ها پر از غذا دوباره می‌اومدیم. از خونه تا اونجا چندان راهی نبود. ما هر سال، تو شب‌های تاسوعا وعاشورا، این راهو چهار وهله، واسه بردن پلوی نذری می‌رفتیم و می‌اومدیم… و مادربزرگ که سنی ازش گذشته بود، تندتر از همه‌مون می‌رفت؛ اونقد که من باید دنبالش می‌دویدم… خدا بیامرزدت مادربزرگ! چه عشقی داشتی تو به امام حسین و به اون سقاخونه‌ٔ قدیمی…

خدا بیامرزدت که هنوز هر سال، عطر نذری پزونت، توی شب‌های محرم می‌پیچه…


 

محرم آن سال‌ها…

محرم که می‌آمد، حال و هوای دیگری داشتم. پیرهن سیاه می‌پوشیدم و شب که می‌شد، فلک هم دیگر جلو دارم نبود. شام خورده نخورده از خونه می‌زدم بیرون و یک کله می‌رفتم بازار. جلوی سقاخونه منتظر می‌ماندم. این‌قدر دسته می‌آوردند که نگو. صدای مداحی و مرثیه از روی گلدسته‌ها توی شهر پر می‌کشید. جمعیت راه نمی‌داد قدم از قدم برداری. زن‌ها یک طرف و مردها طرف دیگر. آن‌قدر شلوغ بود که آدم گم می‌شد… وقتی دسته می‌آوردند، جلوم کیپ می‌شد و نمی‌دیدم. روی پنجهٔ پا هم که بلند می‌شدم باز قدم نمی‌رسید. بعد فشار می‌آوردم و می‌افتادم به تقلا؛ بزرگترها را هل می‌دادم و سقلمه می‌زدم و بِهم چشم غره می‌رفتند. باکم نبود. صدای طبل و سنج و مرثیه، از خود بیخودم می‌کرد. می‌خواستم هر طور شده زنجیرزن‌ها و سینه‌زن‌ها را ببینم… که می‌دیدم. بعد دسته که راه می‌افتاد، خودم را ته صف، قاطی‌شان می‌کردم و می‌رفتم. هر جا که دم می‌گرفتند. من هم صدا در صداشان می‌دادم و دم می‌گرفتم:

وای وای حسین وای
ای تشنه لب حسین وای
شاه عرب حسین وای…

این‌قدر حال خوبی پیدا می‌کردم که نگو… یک‌شاهی پول هم اگر توی جیبم نداشتم، خیالی‌ام نبود. هیچ‌چی نمی‌خوردم. دهانم را می‌دوختم. اما نگاهم یادم هست که ول بود. هی پرسه می‌زد روی خوردنی‌های جور واجور. هر طرف که می‌رفتم جا به جا کاسب‌ها چراغ زنبوری‌شان را علم کرده بودند و توی روشنایی، صورت‌شان عرق کرده بود. من هم عرق می‌کردم؛ بس که یک‌ریز سینه می‌زدم و راه می‌رفتم. آن‌وقت خسته که می‌شدم برمی‌گشتم و می‌رفتم چندگ می‌زدم جلوی صحن سقاخونه و شربت نذری می‌خوردم. بعد دوباره دسته‌ٔ دیگری می‌آمد. صدای مرثیه‌خوان از بلندگو، قاطی تام‌تامِ طبل و سنج، توی شب رها می‌شد:
نوجوان اکبر من
نوگل پرپر من…

هر بار که این نوحه را می‌شنیدم، چیزی گلویم را توی چنگ خودش می‌گرفت، آن‌قدر فشار می‌داد که اشکم درمی‌آمد. اگر می‌ماندم و گوش می‌دادم، هق‌هقم بدجوری بلند می‌شد. آن‌وقت دلم می‌خواست بدوم توی کوچه‌ها و سنگ بردارم، بزنم تمام شیشه‌ها را بشکنم. همین بود که نمی‌ماندم و گوش نمی‌دادم. از پشت بازار کج می‌کردم و می‌انداختم توی کوچه پس‌کوچه‌ها و تا خانه یک کله می‌دویدم…

❋ ❋ ❋

توی رختخواب تا صبح هی غلت می‌زدم و خوابم نمی‌برد. همش اکبر جلوی چشمانم می‌آمد. انگار صدایش را می‌شنیدم که هی التماس می‌کرد:
«داداشی، اگه خوب شدم،
منو هم می‌بلی زنجیل زنی…؟»
-«آره دادشی، می‌برمت زنجیل زنی،
تو خوب بشو، می‌برمت…»
و خوب نمی‌شد. روز به روز ناخوش‌تر و بدتر می‌شد. توی تب می‌سوخت و آب می‌شد و هر چی هم دوا به خوردش می‌دادند اسپند برایش دود می‌کردند، افاقه نمی‌کرد، چشمان آبی‌اش دو دو می‌زد و از زور تب هی لج می‌کرد و بهانه می‌گرفت. بعد می‌زد زیر گریه و ریز ریز ناله می‌کرد. همسایه‌ها و قوم خویش‌ها هر روز می‌آمدند دیدنش:
– طفلک معصوم داره از دست می‌ره…
– ببریدش بیمارستان…
– اینجوری دوام نمی‌آره…
من هاج و واج می‌ماندم و نگاه می‌کردم. می‌دانستم که قیافه‌ام پکر و ناراحت است. می‌دانستم باید گریه کنم. اما گریه‌ام نمی‌آمد…

❋ ❋ ❋

بعد از ظهری بود که رفته بودم بادبادکم را هوا کنم. بادبادک توی هوا اوج می‌گرفت. همان‌طور یکسره بالا می‌رفت و من تنداتند بهش نخ می‌دادم. آنقدر بالا فرستادمش که کاملاً نقطه شد… بعد یکهو معلق زد. کج شد. پیچ و تاب خورد و هی قیقاج رفت تا نخش پاره شد… چند قدم دنبالش دویدم و بعد حسرت ایستادم نگاهش کردم. توی باد غلت می‌خورد و می‌رفت… داشت غروب می‌شد که راه افتادم به طرف خانه. وقتی رسیدم، هیچ کس نبود. نوعی بهت و گنگی توی خانه موج می‌زد. اکبر را هم برده بودند و جایش را جمع کرده بودند. شب هم که آمدند، اکبر باهاشان نبود. مادر توی ایوان شیون می‌کرد و گیس سپیدش را چنگه چنگه می‌کند و زن‌ها دوره‌اش کرده بودند و هر بار که غش می‌کرد بهش قند آب می‌دادند…

این‌ها همه، یادم می‌آمد و توی رختخواب غلت می‌زدم و تا حق صبح خوابم حرام می‌شد…

❋ ❋ ❋

… شب‌های بعد هم، هر شب همین بود. ستاره‌ها که می‌آمدند و آسمان را خال می‌کوبیدند. سر سفره قرارم نبود. دو سه تا لقمه نان می‌لمباندم و می‌زدم بیرون سمت بازار. باز هی دسته پشت دسته بود که می‌آوردند. اینقدر علم و کتل و بیرق می‌دیدی که نگو! من اما هیچ‌چی دیگر حالی‌ام نمی‌شد و هی راه به راه بغض‌ام می‌گرفت:
– «دادشی، اگه خوب شدم منو هم می‌بلی زنجیل زنی؟…»
– «آره دادشی، تو خوب بشو… خودم می‌برمت زنجیل زنی…»
یک شب که هق هقم گرفت، از پشت بازار، کج کردم و انداختم توی کوچه پس کوچه‌ها. از توی تاریکی، سنگ جمع کردم و زدم شیشه‌ها را شکستم. بعد یک کله دویدم تا خانه…


 

مقتل گل سرخ

۱
زیبایی تو
کجا نیست
چشمی که نمی‌بیندت
دیده نیست
و نیست
و مباد

۲
غبار قرون می‌نشیند
بر صداها و حنجره‌ها
بر نام‌ها و نشان‌ها…
اما چشمان رخشان تو
خورشید خداست
که هم‌چنان می‌ماند سبز…
که هم‌چنان می‌خواند سرخ…
و همچنان می‌رویاند
چشم و
شگفتی و
خورشید

۳
می‌آیی
– از لابه‌لای زخم‌های درهم تنیده-
روحت را برمی‌داری
بال می‌زنی
-بالابال-
و غریب
می‌خندی
و می‌نشیند
شعله در چشم

۴
چنین که آینه به چشمانم می‌خواند
فردا
فرو می‌روند
یاران
در باران
باران تشنگی
باران اشک
باران خون…
چنین که آینه می‌خواند
طوفانی سرخ در می‌گیرد
بر پیکر یکایک ما
باغی از نیزه و ناوک می‌نشاند…
گاهی ترانه نازنینی با تیر دوخته می‌شود به گلو
گاهی دستی به آسمان می‌رود خورشید بچیند
گاهی سری در جنگل پاهای اسبان
پی تن انسان‌هاست
چنین که آینه می‌خواند
فردا در باران بهار تماشاست
چشمان من به آینه می‌گویند
می‌مانیم
در آن باران ناگهان
هوهو
می‌خوانیم

۵
حروف سرسپرده معناست
تو تنها دلداده معنا باش
نامش را به هر حرف و هجا که می‌آید بنویس
هراسی ندارم
دستان حروف غریبه
به زیبایی نام نگار من هرگز نمی‌رسد

۶
حریق اشک
در آه خیمه‌های پریشان
شور تنهایی
تلخی عطش
شکمبارگی شمشیرها
و سیرابی نیزه‌ها
فرشتگان
در تناقض شادی و اندوه
به انتظارند


 

باد داغدیده

آن باد داغدیده دوباره وزان شده است
این خاک زخم‌خورده، پریشان از آن شده است
آتش به عمر معرکه‌گیران ماتمت!
انگار باز مرثیه‌ی آب، نان شده است
نامت چه کرده – مولا! – با بغض واژه‌ها؟
کاین‌گونه خون ز دیده‌ی شعرم روان شده است…
مبدا: مدینه
مقصد: کوفه
مگر دلی
نامه نوشته، با دل تو همزبان شده است؟
از: کوفیان
به: پور رسول خدا؛ حسین
– مولا بیا!
نه! کوفه مگر مهربان شده است؟!
مولا میا! به غربت آیینه‌ها قسم!
آه از غمی که شادی آهنگران شده است!
حرکت… ادامه… کرب و بلا… چند آه بعد
احساس می‌کنی که زمین، آسمان شده است
ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل! … وضو بگیر!
روز دهم…
– غریب اماما! اذان شده است
قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!
جمعی نگاهدار تو ای راز سر به مهر!

❋ ❋ ❋

آنک قیام خون خدا میر ماست این
– الله اکبر!
آری، تکبیر ماست این
چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند
– الحمدُ…
شکر! – کرب و بلا! – میر ماست این
اکبر… رکوع… هان! به کماندارها بگو؛
ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این
بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن…
– سبحان ربّی…
اشک نه! شمشیر ماست این
برخیز اگرچه تشنه…
– بحولِ…
خدای من!
دریا شده فرات؟ …
نه! تصویر ماست این
عباس را ببین چه قنوتی گرفته است…!
شمشیرشان کجاست؟ علمگیر ماست این
تیر سه شعبه نیست که از خیمه می‌رسد
شور دعای کودک بی‌شیر ماست این
ای نعل‌های نو! همه تن در تشهّدیم
سر…
– السلامُ…
نیزه! …
تقدیر ماست این
بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب» دیدنی است
هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است

❋ ❋ ❋

روشن‌ترین دمی که خدا آفرید بود
روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود
لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم الوضو
جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود…
بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر
جانی که میهمان خدا شد «سعید» بود (۱)
جسمی پر از نشانه‌ی ایمان و کفر داشت
رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود
بر دل – دلیر – آن که از این دست، پا گذاشت
بر تن – فروتن – آن که چنین خط کشید بود
«عمْرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا (۲)
با عشق ایستاد… که او هم سعید بود
سر تا به پا سپر… پسر نور در نماز…
آن رکعتین کوته، رازی رشید بود
دلدار در تشهد و دل در شهادتین…
این واپسین ترنّم چندین شهید بود
راوی به کوری همه‌ی تیرها نوشت:
چشم امام، بدرقه‌شان کرد تا بهشت

۱- سعید بن عبدالله حنفی (شهید نماز ظهر عاشورا)
۲- عمرو بن قرظه انصاری (شهید نماز ظهر عاشورا)