فیروزه

 
 

آن سرو که ایستاده خوابید…

گم شد، در قیل و قال گم شد سخنم
در بهت گذشت فرصتِ دم زدنم
بستند به لقمه های شیرین، باری
تا وا نشود به حرفِ تلخی دهنم

بر گرده ساده‌ها سواری کردند
بر شانه جاده‌ها سواری کردند
اسب و فیل و شاه و وزیر از پیِ هم
بر دوشِ پیاده‌ها سواری کردند

ما مردانِ نبردِ تمرین‌شده‌ایم
سربازانِ نخبه گلچین‌شده‌ایم
دیری‌ست نشسته‌ایم در آخرِ خط
ما هنگِ پیاده‌های فرزین‌شده‌ایم

گوشش به ترنّمِ نوایی‌ست که نیست
چشمش به تماشای فضایی‌ست که نیست
باید برود، جاده صدایش زده‌است
این جاده در انتظارِ پایی‌ست که نیست

آن ماه که داشت عکسِ خورشید که بود؟
آن صبح که سربه‌زیر خندید که بود؟
این تاک که خوابیده سر افراشت منم
آن سرو که ایستاده خوابید که بود؟

ننگ است اینگونه با تو ماندن‌هامان
ماندیم، ولی به خلوتِ تن‌هامان
ای راویِ قصّه! وقتِ وقت است، بخوان
فصلی در بابِ تیغ و گردن‌هامان

سر در آخور داریم، تن در بستر
پابرجاییم – غالباً در بستر –
عادت داریم، مثل مرداب به خاک
مشتی مَردیم، مردِ زن در بستر


 

ای پنجره‌ای که سنگ معنایت کرد

زهیر توکلی۱
سی پاره سرود سفر آلامش را
از قاف شنود تا سرانجامش را
تختش بر دوش مردمانش می‌رفت
از تخت فرود آمد و نامش را…

۲
سنگ آمد و بی‌درنگ افشایت کرد
ای پنجره شکسته بینایت کرد
اینک تو رهی به باد و باران داری
ای پنجره‌ای که سنگ معنایت کرد

۳
در اول هر حادثه نام تو خوش است
با زخم غروب التیام تو خوش است
از نورت کور می‌شوم، می‌بندم
در دیده بسته ازدحام تو خوش است

۴
جان‌مایه‌ی رقص خون به جویی نشدی
خاکستر شعله‌ی وضویی نشدی
خنجر! ای خنجرم! لبت خشکیده
دیری‌ست که سقای گلویی نشدی…

۵
سرخورده گذشتید اگر مورچه‌ها!
لابد چیزی نیست دگر مورچه‌ها!
ما دیگر نیستیم، از آن‌جا دوریم
از جمجه‌هامان چه خبر مورچه‌ها!

۶
دنیا سرخوردنی است ناهموار است
با این سر، این سر که به گردن بار است
گفتی دنیا کم است از کم ببرید
ای دوست کم تو اندکی بسیار است

۷
افشا شد راز جانگدازت ای ابر
آن صاعقه زخمه زد به سازت ای ابر
اجزایت را سجده به صحراها ریخت
ای ابر بنازم به نمازت ای ابر

۸
بی‌تابی، نم نمت به بر می‌گیرد
انگشتانت ابر سفر می‌گیرد
گنجشکا! بی‌خیال! در طوفان هست
مرگی که تو را به زیر پر می‌گیرد