فیروزه

 
 

نویسنده‌ای که خودش را پنهان نمی‌کند

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

نوشتن دربارهٔ کتابی که یک دوست نوشته است، حتی اگر عنوانش را نقد هم نگذاریم باز هم برایم سخت است. «تن‌ها» را یک بار پیش از چاپ و حتی بخش‌هایی از آن را در حین نوشته شدن خوانده بودم. اما برای نوشتن این یادداشت دوباره آن را گرفتم تا برای بار سوم در این سه سال بخوانم. چند نفر از بستگانم که از قضا کتاب‌خوان حرفه‌ای هم نیستند، کتاب را دستم دیدند، گرفتند و چند صفحه‌ای از آن را خواندند و وقتی دیدند منتظر پس گرفتن کتابم هستم، گفتند: «چه قلم جذابی. بعدش بده ما هم بخوانیم». نمی‌دانم آیا حق با آن‌ها بوده و جذابیت از قلم است یا این که عواملی دیگر در این جذبه نقش دارند؟ یا اصلا آن طور که می‌گویند و به چشمِ منِ دوستِ نویسنده می‌آید جذاب هست یا نه؟ ادامه…


 

آدم‌ها در «تن‌ها»

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»


 

اسپاس، چندسال بعد

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

روستای اسپاس در ۵۰کیلومتری شهرستان اقلید در استان فارس جایی است که اتفاقات سه فصل مهم رمان «تن‌ها» یعنی بابابزرگ، گوسفندها و از همه مهم‌تر فصل پایانی رمان یعنی قبر در آن روی می‌دهد. در ادامه بخش‌هایی از رمان را که در این روستا رخ داده، هم‌راه با عکس‌های اختصاصی فیروزه از این محل می‌بینید. عکاس این تصاویر یکی از جوان‌های خوش‌ذوق روستا و دانشجوی گرافیک، آقای محمدجعفر یونسی است. ادامه…


 

«تن‌ها»یی در آینهٔ نشانه‌ها

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

این سیاهه اگرچه با تحلیل نشانه‌شناسانهٔ عنوان رمان «تن‌ها» و عناوین فصل‌های هشت‌گانهٔ آن، می‌کوشد روزنه‌ای نو بر معنای اصلی رمان بگشاید و اگرچه راقم این سطور در قلمی کردن ایده‌های خود گوشه‌چشمی به کلیات آراء فردینان دوسوسور سوییسی (۱۸۵۷-۱۹۱۳) و چارلزساندرس پیرس آمریکایی (۱۹۱۴-۱۸۳۹) در این باب دارد اما روشن و مبرهن است که این وجیزه به‌هیچ‌وجه نوشته‌ای آکادمیک نیست و فقط مرورگرانه، مضمون محوری اثر را در آینهٔ نظام نشانه‌ای‌اش برمی‌رسد. ادامه…


 

تنها شدن با او

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

انسان دین‌دار، به معنای عام خود، یکی از مسائل مورد بررسی رمان «تن ها» نوشتهٔ مهدی شریفی است. این داستان بیان‌گر نوعی طبقه‌بندی ایمانی است که نه به شکل رایج و با نگاهی جامعه‌شناختی، بلکه بر اساس نوع ایمان ارائه شده است. این داستان بر خلاف جامعه‌شناسانی چون امیل دورکیم، مومن را از جهت متعلَق ایمانش مورد بررسی قرار می‌دهد نه از آن جهت که ایمان چه تأثیری در گونه‌های اجتماع دارد. (دورکیم، امیل، صور بنیانی حیات دینی، ترجمهٔ باقر پرهام ۱۳۸۳)

از منظر جهان این کتاب، انسان‌ها را می‌توان بر اساس «غایت قصوی» خود تقسیم کرد. «غایت قصوی» شاه‌کلید نظریهٔ ایمان «پول تیلیخ» فیلسوف آلمانی-آمریکایی و از شناخته‌شده‌ترین ابداعات اوست. تیلیخ معتقد است انسان‌ها برای خود «خدا» های شخصی دارند که می‌تواند تمرکز وجودی آن‌ها را بر این خدایان تصور کرد. از نگاه او غایت قصوی ما آن چیزی است که به هستی یا نیستی ما تعیین می‌بخشد – نه در معنای هستی ما بلکه به معنای «حقیقت، ساختار معنا و غایت هستی.» (هیک، جان، فلسفۀ دین، ترجمۀ بهزاد سالکی ۱۳۷۶) ادامه…


 

خدایا روشنش کن

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

تنهایی فضایی است که ما را محاصره کرده، به آن فکر می‌کنیم و در آن زندگی. سردرگمی از جایی آغاز می‌شود که درمی‌مانیم از دانستن نقطه‌مقابل حقیقی تنهایی برای پناه بردن و خلاص شدن از آوار و آرواره‌های گاه بی‌رحمش. رمان «تن‌ها» به نظرم پاسخی شایسته و نه جاه‌طلبانه برای این سوال ازلی می‌یابد و در کمال سادگی و بی‌ادعایی مرزهایی جدید برای فهم تجربهٔ زیستهٔ ما می‌گشاید. هر وقت رمانی می‌خوانیم دوست داریم در جذبهٔ آدم‌هایش فرو برویم و بفهمیم «آدم بودن» را نویسنده چطور تعبیر و تفسیر کرده. اگر بتوانیم با نویسنده هم‌گرا شویم و به قهرمانش حق بدهیم که آنگونه فکر کند که دارد در رمان فکر می‌کند با رمانی خوب روبه‌رو هستیم. و اگر ببینیم نویسنده این جسارت را داشته که از عشق و مرگ و بسیار دشوارتر، از همزیستی مسالمت‌آمیز عشق و مرگ بنویسد، به وی صفت «خوب‌تر» می‌دهیم. رمان مهدی شریفی سرشار از لحظات هم‌گرا شدن این‌دو قطب مخالف است. در یک سو لشگر اولیای عشق – کودکی، محبوبیت، موفقیت، رفاقت، خندیدن و خنداندن- و در سوی دیگر مرگ و لشگر اشقیایش- بیماری، جراحت، خصومت، اندوه، ازدست‌دادن و ازدست‌رفتن- روبه‌روی هم صف می‌کشند. و مرز جایی است ذاتا بی‌طرف که متعلق به هیچ کس نیست. نقطه‌ٔ صفری که می‌توانی تا ابد رویش حرکت کنی. «تن‌ها» به ما نشان می‌دهد نام این مرز ابدی تنهایی است. ادامه…


 

حلقه به گوش و عاشقم…

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

بعضی کتاب‌ها هست که آن‌ها را می‌خوانی تا خودت را در آن‌ها گم‌وگور کنی. مثلِ شناکردن در استخری عمیق می‌ماند. شیرجه می‌زنی و بیرون می‌آیی. مهم نیست چطوری و کی، مهم حس و حالِ بعد از بیرون آمدن است. احساسِ خوبِ خواندن. اما بعضی کتاب‌ها هستند که می‌خوانی‌شان تا خودت را در آن‌ها پیدا کنی. مزمزه می‌کنی و هرچه بیشتر می‌خوانی، بیشتر غرق می‌شوی و تازه آخرِ کار متوجه می‌شوی که دلت نمی‌خواسته خودت را این‌جور سرگردان و گیج پیدا کنی! اگر صبر کنی و اجازه بدهی، آن گیجی و سردرگمی ته‌نشین می‌شود و اگر متن کم نیاورده باشد، سروکلهٔ حسِّ خوش‌آیندِ آشنایی پیدا می‌شود که تا مدت‌ها رهایت نمی‌کند. بعد، ذهنِ ناخودآگاه‌ات بازمی‌گردد به فصل‌هایی که خوانده‌ای؛ به نشخوارِ لحظه‌هایی که لابه‌لایِ متن جا مانده؛ به‌فکرِ شخصیت‌ها می‌افتی که میان روزمرگی‌ها، رهایت نمی‌کنند. مهم نیست کدام خوب است یا کدام بهتر. مهم نیست چطور می‌شود که گاهی آن‌جور کتاب‌ها را می‌طلبی و زمانی این را. مهم قلابی ست که باید ذهن را مثلِ طعمه‌ای گیر بیاندازد که همیشه اتفاق نمی‌افتد. ادامه…


 

یاد گرفتم بیش‌تر ببینم

گفت‌وگوی فیروزه با مهدی شریفی به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

گفت‌وگو با آدم دوست‌داشتنی‌ای مثل مهدی شریفی و پیش‌کشیدن نگاه‌های انتقادی دربارهٔ رمان «تن‌ها» در حضور خالق آن کار سختی بود. نه به این دلیل که نویسنده تحمل نقد شدن مستقیم و بدون تعارف کارش را نداشت بلکه برعکس به این دلیل که با دقت به همهٔ سؤالات گوش می‌داد و سعی می‌کرد پاسخ‌های مبنایی و قانع‌کننده به آن‌ها بدهد و وقت‌هایی هم که فکر می‌کرد پاسخ‌هایش قانع‌کننده نیست زود حرف‌هایش را خلاصه می‌کرد و قبول کنید این اندازه تحمل و به‌حوصله به‌خرج دادن از طرف نویسنده‌ای که دوستی و رفاقت پیشینی با او داشتم واقعا شرمنده‌کننده بود. دوست نداشتم زیاد وارد جزئیات رمان بشوم ولی همیشه هم اختیار همه چیز دست آدم نیست. در یک بعدازظهر گرم تابستانی با او قرار گذاشتم و او هم آن‌قدر باحوصله بود که هم‌راه با من برای پیدا کردن جای مناسب مصاحبه به چندین و چند جا سر بزند. ادامه…


 

پایبندی شریعتمدارانه

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

«نمی‌دانم بین جمعیت میلیاردی آدم‌های کره زمین و ثانیه‌هایی که هیچ‌کدام‌شان بدون گناه کردن آدم‌ها نمی‌گذرند، خوردن یک لیوان از چیزی که تا چهل روز صدای آدم را به خدا نمی‌رساند، چقدر توی چشم است.» رمان «تن‌ها» با این سطرها آغاز نمی‌شود؛ اما با سطرهایی چنین، جان می‌گیرد، امتداد می‌یابد، تعلیق می‌پذیرد و نهایتا به پایان می‌رسد. شاید اگر نگرش دینی نویسنده را از داستان حذف کنیم، چیزی جز خاطراتی خنثی و بی‌روح از رمان باقی نماند؛ خاطراتی که در آن بخشی از وجود راوی پنهان مانده و بریده شده. کتاب‌ها مثل نویسندگان‌شان پیکری اندام‌وارند. چشم دارند و گوش و دست و پا؛ با این تفاوت که تنها آدم‌های کتاب‌خوان قادر به درک اندام‌های کتاب‌ها هستند و حتما هرکس که کتابی را به دست می‌گیرد و می‌خواند با نگاه خودش قد و بالای کتاب را برانداز می‌کند. این یادداشت نیز قد و بالای کتاب «تن‌ها» نوشته مهدی شریفی را برانداز می‌کند. ادامه…


 

تفرد و تجرد

به بهانهٔ انتشار «تن‌ها» نوشتهٔ «مهدی شریفی»

به نظرم اصلی‌ترین تضاد شخصیتی رمان «تن‌ها» در دو کاراکتر «سهیل» و «عمو جواد» نمود یافته است. یک طرف قهرمانی قرار دارد که از خطر نمی‌ترسد و سختی مهاجرت را به پایتخت می‌پذیرد و از رویارو شدن با آدم‌ها و تجربه‌های تازه استقبال می‌کند و در نهایت با مرور همه راه‌های پیموده، به نگاهی تنزه‌طلب گرایش می‌یابد و گویی که با خودش پیمان می‌بندد که از این پس با یک «تن» که همان خالق تن‌ها و تنهاست قمار عاشقانه به پا دارد. اما در نقطه مقابل، عموجواد را می‌یابیم که سرخورده از همه‌چیز و همه‌کس، اتاق تاریک و قاب‌های تهی از امید را مأمن خود قرار می‌دهد و پس از شهرنشینی اجباری و کار در اصلی‌ترین مرکز هنری یک شهر- سینما- هم‌چنان به زندگی روی خوش نشان نمی‌دهد و در دومین خودکشی‌اش از زندگی پر محنت خلاص می‌شود. ادامه…