فیروزه

 
 

ترور

?. داخلی. سالن سخن‌رانی. زمان نامشخص

صدای کف وسوت جمعیّتی زیاد روی زمین? سیاه ابتدایی شنیده می شود.

روشنایی به :

پشت تریبونی چوب کاری شده، مردی سیاه پوست حدود چهل ساله ایستاده است. عرق از پیشانی روی گونه هایش سرازیر است. روی زمین دور و بر او، پر از کاغذهای رنگارنگ است که افراد شنوندهی خارج از کادر، از شور و شوق برای او پرتاب کرده اند. در پشت او پرچم بزرگی با نماد حزبی خاص دیده می شود. از این جا به بعد فیلم در سکوت پیش می رود و صدایی شنیده نمی شود.

مرد سیاه پوست با حرارت مشغول سخن‌رانی است که ناگهان دو نفر جلو می‌آیند و به او شلیک می‌کنند. تنها صدای شلیک شنیده می‌شود. صورت و سینه او متلاشی می‌شود.

تصویر ثابت می‌شود، سیاه و سفید شده و دور و بر تصویر مرد سیاه پوست را، کادری سفید پر می کند.?.خارجی. ادار? پست. زمان نامشخص

دوربین به سرعت از تصویر دور می‌شود. قاب عکس بزرگی می بینیم که لحظهی ترور مرد سیاه پوست در آن نقش بسته است. مشتی ضربه ای محکم روی قاب عکس می کوبد. نقش یک مهر سیاه وسفید روی قاب می افتد. دوربین عقب می کشد. این قاب عکس تمبری بوده که روی پاکت نامه ای چسبانده شده است. مهر ادار? پست فدرال آمریکا روی تمبر را می پوشاند. سر صدای وحشتناکی روی تصویر به گوش می رسد. دوربین به سرعت از نامه دور می شود. نامه در میان شمار زیادی از نامه های دیگر روی ریل مخصوص حرکت می کند و از ما دور می شود. دوربین کرین می کند. فضای ادار? پست را می بینیم که تعداد زیادی زن ومرد مشغول مهر زدن روی تمبرها و تفکیک نامه های پستی هستند. دوربین به سیاهی فرو می رود.


 

پدر

۱. داخلی / روز / هال یک منزل مسکونی

از پشت، مردی را می‌بینیم که روی یک صندلی نشسته است. در پس زمینه، آشپزخانه دیده می‌شود که چند نفر درون آن هستند. با چرخش دوربین صورت مرد را می‌بینیم. چهل ساله با صورت لاغر و ریش‌های جوگندمی. بی‌حرکت نشسته و به روبه رو نگاه می‌کند که چیزی جز دیوار نیست. با باز شدن لنز دوربین، محیط اطراف بیش‌تر دیده می‌شود. او روی یک مبل تک نفره نشسته است. عصایی سفید و یک عینک دودی روی میز کوتاه جلوی اوست. کتش روی دسته مبل است. مرد دست می‌برد درون کت و کیف پول را بیرون می‌آورد. از توی کیف، بدون این که به پول‌ها نگاه کند و فقط لمس دست، چند اسکناس جدا می‌کند و بیرون می‌آورد و دوباره کیف را توی کتش می‌گذارد. مرد صدا می‌زند:

– راحله!

دختری ?? ساله از آشپزخانه به طرف مرد می‌آید ما کم‌کم با واضح شدن تصویر، او را می‌بینیم. مرد پول را به او می‌دهد:

– بیا دخترم.

دختر: خیلی ممنون بابایی. صورت تون رو بشورین بیایید نهار بخوریم.

مرد بدون نگاه کردن فقط سر تکان می‌دهد:

– باشه.

دختر دوباره به طرف آشپزخانه می‌رود.

۲. داخلی / همان زمان / آشپزخانه

روی میز نهار خوری نوزادی خوابیده است و پستانک به دهان دست و پاهای کوچکش را تکان می‌دهد. دور میز یک پیرزن شصت ساله یک زن چهل ساله و یک پسر ?? ساله جمع شده‌اند و به نوزاد نگاه می‌کنند. در زمینه، دختر را می‌بینیم که از هال وارد آشپزخانه می‌شود و رفته رفته تصویرش نمایان‌تر می‌شود تا این که جلو می‌آید و به این‌ها ملحق می‌شود. بحث ادامه دارد:

پیرزن: دستاش به بابا بزرگش رفته. ببین چه قدر استخونی و درشته.

زن(رو به پیرزن): دماغش به شما رفته. (همه به پیرزن نگاه می‌کنند و می‌خندند)

دختر: لباش به عمو محسن رفته.

زن: نه بابا کجاش مثل عموته. حالا ابروهاشو بگی یه چیزی.

پسر: چشم‌هاش به کی رفته؟

دختر: اووووم. به خاله مرضیه.

زن: نچ. چشم‌های اون که گرده. شکل اون نیست.

پیرزن: راست می‌گه به مرضی که اصلاً نرفته. خداکنه اخلاقش به اون نره.

پسر به نوزاد خیره شده سر ذوق می‌آید و با صدای بلند می‌گوید:

– فهمیدم فهمیدم چشماش به کی رفته اگه گفتی راحله؟

همه به پسر نگاه می‌کنند. پسر شاد از این که همه به او نگاه می‌کنند ادامه می‌دهد:

– چشماش به بابا رفته. عین چشم‌های باباس مگه نه؟

وحشت‌و ترس در صورت همه می‌دود.

اقتباسی از داستان ” پدر ” نوشته ” ریموند کارور “


 

کتاب «داستان»

«داستان» کتابی است در مورد «ساختار،سبک و اصول فیلم نامه نویسی» اثر رابرت مک کی، ترجمه ی محمد گذرآبادی.

[کتاب – «داستان» – درباره ی اصول است نه قوانین. قانون می گوید:«باید آن را به این طریق انجام دهی»، اصل می گوید:«این عملی است… و هم واره نیز چنین بوده است»]

این عبارات، جملات ابتدایی کتاب «داستان» است که شاید یک دهه از انتشار آن می گذرد و کتاب های کلاسیک آموزش فیلم نامه را از سکه انداخته است و جایگزین آن شده است.

این کتاب امروزه، به عنوان کتاب آموزشی در دانشگاه ها و آموزش گاه های سینمایی دنیا، تدریس می شود و نویسندگان و اساتید برجسته ی سینما، توصیه می کنند که به عنوان کتاب درسی، هیچ گاه از نویسنده دور نشود.(از ماهیت نویسنده ی آن اطلاع دقیقی یافت نشد)

کتاب – «داستان» – چهار بخش دارد که اصلی ترین بخش آن، بخش دوم، «عناصر داستان» است. در این بخش ابتدا به ساختار داستان و سپس به نسبت ساختار با «موقعیت، ژانر، شخصیت و معنا» می پردازد.

بخش سوم مربوط به اصول طراحی داستان است. اما بخش چهارم که شاید مهم ترین بخش کتاب است و جنبه ی پرورشی نویسنده را مدنظر قرار می دهد با این عبارت از همینگوی آغاز می شود: بخش چهارم/ نویسنده در حین کار- اولین نسخه از هر چیزی مزخرف است/ همینگوی. این جمله چکیده ی مطالب این بخش است که نویسنده را به وارد شدن در فرآیندی، فرا می خواند که جز نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن، چیزی نیست.

جامعیت این کتاب، هم راه با شاهد مثال آوردن متنایب با هر موضوع و مبحث، ترکیبی را ساخته است که خواننده – یا بهتربگوییم دانشجو- ریسمانی نامحسوس به دنبال خودش می کشد.

جملات پایانی کتاب – «داستان»- را با هم می خوانیم.

«هر روز بنویسید، سطر به سطر،صفحه به صفحه،ساعت به ساعت. کتاب داستان را دم دست داشته باشید. آموخته های خود را از این کتاب، سرمشق قرار دهید… . این کار را به رغم ترسی که دارید، انجام دهید زیرا دنیا بالاتر از همه چیز – ورای تخیل و مهارت – از شما شهامت می خواهد. – شهامت به جان خریدن طرد و انکار و استهزاء و شکست…»

امید است از تجربه ی هم راهی با این کتاب بهره مند شوید و برای تان نتیجه بخش باشد.


 

سرنوشت

۱. خارجی / روز / مقابل یک مسجد محلی

جمعیت سیاه پوش از مسجد بیرون می آیند و جنازه روی دوششان را توی آمبولانس می گذارند. آمبولانس به سرعت حرکت می‌کند و ماشین های اطراف به دنبال آن حرکت می کنند.

۲ . خارجی / روز / پلیس راه. خروجی شهر

راننده آمبولانس که یک جوان سرحال است، تند می راند. ماشین های دنباله رو که ملاحظه گل های چسبیده به ماشین و قاب عکس ها را دارند، عقب می افتند.

۳ . خارجی / روز / جاده

راننده آمبولانس که راه هر روزه را می رود، بی خیال و بی توجه به اطراف، به نوار گوش می دهد و سبقت می گیرد. ناگهان می بیند که یک نفر وسط جاده پرچم قرمز تکان می دهد. راننده برای این که به او نزند، به خط مقابل می رود و به سرعت از کنار او می گذرد. در یک آن، کامیونی را می بیند که به سرعت به طرف او می آید، ناخودآگاه به حاشیه می راند و پس از برخورد با تپه ای، واژگون می شود و چندین بار دور خودش می چرخد.

۴ . خارجی / روز / آمبولانس واژگون در حاشیه جاده

راننده پشت فرمان، میان آهن پاره ها گیرکرده و بی حرکت است. گردنش شکسته و سرش به طرز محسوسی از ستون فقرات جدا افتاده است. تابوت گوشه ای افتاده و واژگون شده است. در نمایی نزدیک از تابوت می بینیم که تکان می خورد و دستی آرام از آن بیرون می آید.


 

‌گیم‌آور

سالن پذیرایی – روز – داخلی

قفل‌های میله‌ای عمودی و افقی درب با تق و توق بسیار باز می‌شود. زنی بلندقد حدوداً ۳۰ ساله، آراسته و کیف به دست درب را باز می‌کند و داخل آپارتمان می‌شود بر می‌گردد و درب نرده‌ای جلو آپارتمان را می‌کشد و قفل می‌کند. پس از آن درب چوبی را می‌بندد و آن را قفل می‌کند. چهار ردیف میله افقی و سه ردیف میله عمودی، که در پشت درب چوبی قرار دارند، با هم قفل می‌شوند.

زن کیف قهوه‌ای سوخته‌اش را روی مبلمان چرمی سیاه رنگ سالن پذیرایی می‌اندازد و به سمت اتاق خواب می‌رود. فضای خانه بسیار تنگ و تاریک است. پُر است از آثار هنری مدرن و پست مدرن. تابلوها و مجسمه‌ها بدون هیچ تناسبی در کنار هم قرار گرفته‌اند. آرایش خانه بسیار شلوغ ولی دارای نظم است. زن در مسیر از روی میز تلفن، که سینی فلزیی است به روی کلّه یک انسان، گوشی همراهی را بر میدارد و داخل اتاق خواب می‌شود.

اتاق خواب – روز – داخلی

رنگ کاغذ دیواری‌های اتاق خواب آلبالویی تیره است. پرده زخیم قرمزی نیز جلوی پنجره که در قسمت شرقی اتاق قرار گرفته، کشیده شده. نور از گوشه باز پرده اتاق را روشن کرده است. روی سقف دستگاه تنظیم نوری با چند لامپ کوچک و بزرگ تعبیه شده. تخت خواب بزرگ دو نفره‌ای که روی چهار پایه‌های فلزی نصب شده. چهارپایه‌ها قامت‌های خم شده انسان‌هایی‌اند با هیبت و ظاهر انسان‌های سنتیِ قرون وسطائی. تخت در شمال اتاق قرار گرفته. زن به سمت پنجره می‌رود و پرده را کاملاً جلوی پنجره می‌کشد. فضای اتاق تاریک‌تر می‌شود و نوری ضعیف که به زحمت خودش را از پشت پرده می‌گذراند، کمی به فضای اتاق روشنی می‌دهد. میزی کوچک در پائین پنجره قرار دارد و روی آن، یک بسته نان تست، چند شیشه کرم و کاکائو و چند کارد و بشقاب و لیوان پخش شده. کنار میز یک یخچال کوچک خاکستری رنگ نیز جا داده شده است. با این که در اتاق جای خالی وجود ندارد ولی از نظم خاصی بهره‌مند است.

زن به سمت تخت می‌رود و خودش را روی آن می‌اندازد. از پاتختی کنار آن کنترل دستگاه تنظیم نور را برمی‌دارد و با زدن دکمه‌ای نور سفیدی را در اتاق منتشر می‌شود. روی پاتختی سه کنترل کوچک و بزرگ دیگر و یک ساعت دیجیتال که با کابلی متصل به سیم‌کشی شبکه خانه است قرار گرفته قابِ عکسِ رومیزی دیجیتالی نیز روی پاتختی قرار گرفته که هر ?? دقیقه تصویر روی آن عوض می‌شود. اکنون قاب عکس در حال نمایش تصویری از جوانی زن است که به دور دست‌ها نگاه می‌کند . تابلو نیز با کابلی به سیستم شبکه خانه متصل است.

زن گوشی تلفن را روی بلندگو قرار می‌دهد، آن را روی شکمش نگه می‌دارد و شماره‌گیری می‌کند

« بیب . بیب بیب . ….»

خانم منشی: مطب پرفسور کرمانی، بفرمائید.

زن: منم، گوشی روبدید به دکتر.

خانم منشی: صبح بخیر خانم کرمانی. دکتر رفتند سازمان توسعه پزشکی.

زن: چرا؟

خانم منشی: جلسه رونمائی جدیدترین وسیله زایمان مصنوعی.

زن: شاید به درد من هم بخوره. جواب آزمایش‌ام مثبته.

خانم منشی: اوه … چه بد.

صدای فشرده شدن دکمه‌های کیبورد از پشت گوشی شنیده می‌شود. صدای کشیده شدن چند کاغذ روی هم و باز و بسته شدن کشوئی نیز شنیده می‌شود.

خانم منشی: [خطاب به شخصی در دفتر کار خودش] بفرمائید. ۱۱ آپریل سال دیگه. سوم اردیبهشت ۱۳۹۶.

زن کنترل دیگری از روی پاتختی بر می‌دارد و تلویزیون مقابلش را روشن می‌کند. تلکس خبریِ تلویزیون به صورت بسیار فشرده و سریع خبرهای مهم را اعلام می‌کند.

«بار دیگر زباله‌های هسته‌ای نیروگاه … مشکل آفرید. رئیس‌جمهور آمریکا برای تجدید پیمان همکاری نانو تکنولوژی به ایران آمد. کارخانه محصولات دخانی … ۳۰ درصد از جنگل‌های شمال کشور را خریداری نمود.»

روبروی تخت در قسمت جنوبی اتاق یک تلویزیون LCD 19″ به همراه یک دستگاه پخش حرفه‌ای و یک دستگاه دریافت کننده امواج ماهواره‌ای قرار دارد.

زن با کنترل دکمه‌ای را فشار می‌دهد. صدای بلندگو و تلکس خبری حذف می‌شود و فیلمی انیمیشن به نمایش در می‌آید.

خانم منشی: [ از پشت تلفن با لحن معمولی و بی‌احساس] می‌خواهین نگهش دارین؟

زن: م‌م‌م [ حواسش به تصویر تلویزیون است] م‌م‌م

فیلم تلویزیون [روبات‌هائی دنبال یک انسان گذاشته‌اند، به او می‌رسند و تکه‌تکه‌اش می‌کنند. هر کدام یک قطعه از انسان تکه شده را بر می‌دارند و جای اعضاء خود می‌گذارند برسر اجزاء تکه‌تکه شده میان روبات‌ها نزاع در می‌گیرد.]

خانم منشی: [ پس از کمی صبر] پرفسور افزوغ، یک روش کاملاً بی‌خطرِ جدید …

زن: نه قصد دارم نگهش دارم.

خانم منشی: خیلی دردآوره.

زن: احتمالاً لذت بخشه.

خانم منشی: پنج ماه تموم نمی‌تونید سرکار حاضر باشید.

[زن کنترل تلویزیون را کنار خود روی تخت می‌گذارد و با کنترل تنظیم نور در فضای اتاق رنگ آبی را منتشر می‌کند]

زن: [با کمی مکث و تأنّی] آه. استراحت کامل.

خانم منشی: [ خطاب به شخص دیگر] چند دقیقه منتظر بمونید.

[صدای خش و خش، فشرده شدن دکمه‌های صفحه کلید و باز و بسته شدن کشوها از گوشی تلفن در می‌آید]

زن گوشی تلفن را توی دستش می‌چرخاند و آن را برعکس می‌کند، طوری که آنتن تلفن روی شکمش قرار می‌گیرد. زن با آنتن تلفن شکلی فرضی را روی شکم خود رسم می‌کند.

[صدای تکان خوردن صندلی بر روی یک سطح سنگی شنیده می‌شود]

خانم منشی: [خطاب به شخصی دیگر] سلام آقای دکتر همسرتون پشت خطن.

مرد: [از پشت گوشی با صدای آرام] وصل کن

[ صدای آهنگی یکنواخت و تیز که با سازهای الکترونیکی نواخته شده برای مدّتی کوتاه از پشت گوشی شنیده می‌شود]

مرد: [از پشت تلفن] امروز چه طوری؟

زن: [با کنترل رنگ زرد را در فضا منتشر می‌کند] جواب آزمایشم مثبته.

مرد: [آرام و با همان لحن] می‌خوای نگهش داری؟

زن: آره.

مرد: خیلی خوب؛ شب می‌بینمت.

صدای تق گذاشته شدن گوشی از بلندگوی تلفن شنیده می‌شود. زن با کنترل، رنگ قرمز تند و تیره‌ای به فضا می‌بخشد.

سالن پذیرایی – شب – داخلی

قفل‌های عمودی و افقی درب با ترق و تروق باز می‌شود. (یک ردیف قفل میله‌ای در طول و عرض به ردیف قفل‌ها افزوده شده است.) مرد حدوداً ۵۰ ساله‌ای وارد می‌شود موهای جلوی سرش ریخته، چاق ولی خوش پوش است. یک دستش پاکتی حاوی چند ساندویچ و بسته‌های نوشیدنی و یک جعبه بازیِ رایانه‌ای و با دست دیگر کیف چرمی سیاهی به دست دارد.

مرد به سمت اتاق خواب می‌رود.

اتاق خواب – شب – داخلی

در دکوراسیون اتاق تغییر چندانی صورت نگرفته. تخت خواب دونفره جای خود را به یک تخت خواب کودک داده. تلویزیون LCD 29″ پیشرفته روی دیوار قرار گرفته و یک دستگاه بازی‌های رایانه‌ای نیز به دستگاه‌های زیر تلویزیون افزوده شده.

کودکی روی سگِ سیاهِ کوچک پشمالویی نشسته و خیره‌خیره مشغول انجام بازی رایانه‌ای است. توجهی به ورود پدر نمی‌کند. هر از گاهی خودش را بلند می‌کند و محکم به روی کمر سگ می‌کوبد. سگ نیز ناله‌ای می‌کند.

[بازی رایانه‌ای] بچه‌ای دورن تلویزیون در حال جنگیدن با موجودی عجیب و غریب و شبه گرگ است بچه موفق می‌شود سر او را جدا کند. خون فواره می‌کند.

پسر غیظی می‌کند و صدائی از دهانِ به هم قفل شده‌اش خارج می‌شود، پدر ساندویچی روی پاتختی کنار تخت کودک می‌گذارد. دو کنترل به تعداد کنترل‌های روی پاتختی افزوده شده. قاب عکس دیجیتالی در حال نمایش دادن تصویر نوزادی است. پدر کنار ساندویچ، جعبه بازی رایانه‌ای جدیدی را می‌گذارد. در همان حین عکس قاب تصویر عوض می‌شود و عکس زن را که به دور دست‌ها نگاه می کند نمایش می‌دهد. پدر نگاهی به تصویر می‌اندازد و سپس نگاهی به بچه که مشغول بازی است می‌کند و سرش را در حال پائین آوردن تکان می‌دهد.

در بازی [صدای تلویزیون به یک باره بلند می‌شود. هیولائی عظیم‌الجثه دنبال پسر‌بچه درون بازی گذاشته موفق می‌شود او را از پای در آورد.]

پسر از روی خشم دادی می‌زند و با غیظ به پدرش نگاه می‌کند. کله سگی را که رویش نشسته می‌گیرد و چند بار بالا و پائینش می‌کند. به سمت پاتختی می‌رود، ساندویچ را بر می‌دارد و با خشونت به آن گازی می‌زند. متوجه بازی جدیدی که پدرش برایش خریده می‌شود.

پدر: این به خاطر اینکه خانم پرستار می‌گفت این هفته هیچ کاری به اون نداشتی. [به سمت در اتاق می‌رود.] شب بخیر.

در تصویر تلویزیون بازی تمام شده و نمایش شکست پسر در برابر هیولا در حال پخش است [هیولای عظیم‌الجثه دَرِ شکم خود را باز می‌کند. از درون آن روبات‌هایی به بیرون می‌جهند و به جسدِ بچه کشته شده حمله می‌کند، هر کدام قسمتی از بدن او را می‌کَنَند.]

پسر ساندویچ نیمه کاره‌اش را بر روی زمین پرتاب می‌کند. روی زمین چند آشغال به چشم می‌خورد، خبری از اسباب بازی در کل اتاق نیست. پسر خودش را روی تخت می‌اندازد روباتی کوچک در کنار تخت وجود دارد.

پسر روبات را بلند می‌کند و به سینه خود می‌چسباند. پسر کاملاً روی تخت دراز می‌کشد در حالی که روبات آهسته آهسته اهرمی را از درون خود خارج می‌کند و به سمت سینه پسر نزدیک می‌کند. در این حین روبات آهنگ ملایمی را پخش می‌کند. نوک اهرم به سینه پسر برخورد می‌کند و جریان برقی را وارد بدنِ پسر می‌کند. به پسر شوکی وارد می‌شود و به یک باره چشمانش بسته می‌شود و به خواب می‌رود. روبات آرام آرام از روی پسر کنار می‌رود. از تلویزیون صدائی خارج می‌شود: “You`re game over” و خاموش می‌شود.


 

می‌دونی چکار کردی؟

روز – خارجی – پارک جنگلی

دو کبوتر روی نیمکت، در کنار هم نشسته‌اند.

ادامه/ عکاسی از لابلای درختان می‌گذرد می‌ایستد و از شعاع آفتاب میان شاخه‌های درختان عکس می‌گیرد.

عکاس کبوترهای روی نیمکت را می‌بیند.

دوربین را روی کبوتر‌ها تنظیم می‌کند

فیلم‌گردان را می‌چرخاند. نمایشگر حلقه فیلم رنگ قرمز را نشان می‌دهد.

عکاس می‌نشیند کیفش را باز می‌کند یک قوطی فیلم در می‌آورد و فیلم دوربین را تعویض می‌کند.

عکاس دوربین را روی نیمکت تنظیم می‌کند

از چشمی دوربین مردی را با عینک دودی بزرگ روی نیمکت می‌بیند عکاس نفسش را با شدت بیرون می‌دهد. اخم می‌کند و با گامهای بلند به سمت مرد می‌رود.

عکاس مقابل مرد می‌ایستد مرد سرش را بالا می‌آورد و لبخند می‌زند.

عکاس با دست شقیقه‌هایش را می‌مالد و چشمهایش را می‌بندد و فریاد می‌زند

عکاس: تو می‌دونی چکار کردی؟

عکاس چشمهایش را باز می‌کند. مرد عینکی تای عصای سفیدش را باز می‌کند واز جایش بلند می‌شود.

ادامه/ مرد نابینا روی نمیکت نشسته است

عکاس از پشت دوربین و سه‌پایه به طرف مرد نابینا می‌رود

کنار او می‌نشیند و دست در گردن او می‌اندازد

نور فلاش دوربین روی آنها می‌تابد.


 

اتوبوس ضد جنگ

جنگ خیلی بد است. بچه را بی‌پدر و مادر می‌کند، مادر را بی فرزند می‌کند، زن را بی‌شوهر می‌کند، حتی فرزندی را که پا به دنیا نگذاشته را یتیم می‌کند و اگر بین دو کشور همسایه در بگیرد کارکردهای دیگری هم دارد که فاروق (محمد‌رضا فروتن) در نیمه دوم فیلم چندبار به آن اشاره می‌کند و واقعاً چقدر این جنگ بی‌رحم است.

اتوبوس شب قرار بود حاصل اولین تجربه کیومرث پوراحمد در ژانر دفاع مقدس باشد ولی چیزی که اصلاً در آن دیده نمی‌شود همین مفهوم دفاع مقدس است. از اوّل هم حضور پوراحمد در چنین ژانری با شک و تردید همراه بود، تا اینکه خودش در مصاحبه مطبوعاتی پس از اکران گفت: اصلاً به من می‌آید فیلم جنگی بسازم.

بارها شنیده‌ایم که می‌گویند منشأ خیلی از مشکلات فرهنگی و هنری در کشور ما عدم تعریف و منقّح شدن مفاهیم و یا تعریف بد از آنهاست. این همان بلایی است که دامن‌گیر سینمای دفاع مقدس ما شده است. باید تکلیفمان را روشن کینم که آیا تعریف ما از ژانر دفاع مقدس (که تنها در کشور ما معنا و مفهوم می‌یابد) همان تعریف ما از ژانر جنگی و به تبع آن ژانر ضدجنگ است – که صد البته مشخصات و ویژگیهای خاص خودش را دارد – یا نه باید برای هزارمین بار باید تکرار کرد که جنگی که در دهه ۶۰ بین دو کشور همسایه ایران و عراق در گرفت به دلیل تحمیلی بودن آن از سوی حکومت عراق و پشتوانه بین‌المللی آن حکومت، برای ما ایرانیان دفاع بوده است و ماهیت اعتقادی آن که همانا ستیزحق و باطل است و به پای آن خون جوانان وطن ریخته شده است هیچ‌گاه نباید فراموش شود.

اینکه سینمای ما در همه جوانب ابعاد و ژانرهایش تحت تأثیر سینمای غرب و خاصه هالیوود است انکار ناپذیر است. تلاشهای اندکی از جانب اشخاصی محدود صورت می‌گیرد که هویت مستقل سینمای ایران به دنیا شناسانده شود. یکی از جاهایی که می‌توان این حیثیت مستقل را به آسانی – با تکیه بر منابع عظیم دفاع مقدس که سالها پیش در ایران اتفاق افتاد – بدست آورد همین ژانر دفاع مقدس است.

دانسته یا نادانسته برخی می‌خواهند به تبعیت از فیلم‌های جنگی و ضدجنگ هالیوودی و اروپایی، این دو مفهوم را یکی سازند که بدلیل ماهیت متفاوت ومتضاد جنگهای اتفاق افتاده در آن سرزمینها و کشورها بهیچ وجه نه درست است و نه به نفع ماست.

کجای فیلم اتوبوس شب شما نشانی از دفاع هشت ساله مردم این سرزمین می‌یابید. اگر از عرب بودن اسرا و فارسی حرف‌زدن راننده و بچه و عماد صرنظر کنیم. داستان این فیلم در همه جنگها می‌تواند اتفاق بیفتد یعنی کافی است هویت دو طرف را عوض کنیم و زبانی را که به آن حرف می‌زنند.

راه حل دیگری که به نظر نگارنده می‌رسد تفکیک بین ژانر جنگی و ضدجنگ و سینمای دفاع مقدس – با همان بارمعنایی و اعتقادی که جنگ تحمیلی ما داراست – که این تفکیک هم هیچ کمکی به سینمای ملّی ما و هویت مستقل آن نخواهد کرد چرا که فیلمهای جنگی و ضدجنگی که ساخته خواهد شد تنها می‌تواند چشم جشنواره‌های سیاسی خارجی را بگیرد و آنهایی که تقدسی برای این حادثه عظیم قائل نیستند و خونهایی ریخته شده را هدر رفته می‌پندارند. برویم سراغ داستان فیلم که بدلیل تعلیق بکار رفته در آن، باعث جذب مخاطب و همراهی‌اش می‌شود. گرچه اساس تعلیق سُست است – دو نفر بودن سربازان ایرانی و چاقوی پنهان شده توسط یکی از اسرا – و تمهیدات صورت گرفته در نیمه اوّل برای قوّت آن نتیجه‌ای ندارد – کورشدن عماد و انحراف از مسیر – دیالوگ‌های این بخش هم کششی ندارد و آشنایی سابق عماد با دکتر اسیر هم کمکی به روند داستان نمی‌کند.

قوّت داستان در نیمه دوّم و زمانی است که شب فرا می‌رسد و در میدان مین اسیر می‌شوند و آن اسیر سرکش دست به کار می‌شود.دقایق پایانی هم بیهوده کش آمده است تا تأکیدی بر تنهایی و رنج همسر عماد باشد که فرزندی از او را در شکم دارد.

بازی‌های فیلم هم، جز در مورد عمو – خسروشکیبایی – که نتوانسته از تیپ همیشگی اش فاصله بگیرد، مابقی خوب است. اما نقطه قوّت فیلم را باید در ساختار سیاه و سفید و متفاوت آن دانست و کارگردانی پوراحمد که از کوله‌بار تجربه‌اش بر می‌آید. شاید اگر فیلم بصورت رنگی گرفته می‌شد اینچنین به چشم نمی‌آمد و اصلاً از همین تمهید بجا بر‌می‌آید که پوراحمد دیگر دغدغه گیشه ندارد – بر خلاف دو فیلم قبلی‌اش نوک برج و گل یخ – و با آسودگی به زیبایی‌شناسی کارش و کارگردانی اصولی پرداخته است.

در آخر، گرچه این اتفاقات را در سینمای دفاع مقدس بیشتر ناشی از انحراف آرمانی، پیشتازان این ژانر یعنی حاتمی‌کیا، ملاقلی‌پور و درویش و … می‌دانم ولی در این برهه زمانی، اشکال اصلی از سیاست‌گذاری فرهنگی کوتاه مدت مسئولین این حوزه است که نگاهشان نه فرهنگی بلکه سازمانی است و عادت دارند جهت‌گیری فرهنگی را با بخش‌نامه و میزگرد پیش ببرند.حداقل کاری که می‌توانند بکنند این است که این ژانر را به اهلش بسپارند و به کسانی که بهشان نمی‌آید کاری محول نشود.