فیروزه

 
 

حبس در حبس

نگاهی به مجموعه داستان «دو کام حبس» نوشتهٔ «مریم منصوری»

«دو کام حبس» مجموعهٔ شش داستان کوتاه که اگرچه در میان آن‌ها نامی از عنوان کتاب نیامده، اما آن را می‌توان درون‌مایهٔ تمامی داستان‌های مجموعه دانست. به طور خلاصه و با اندکی تسامح می‌توان گفت که این داستان‌ها شرح حال مردمانی است که در فضایی لبریز از ناامنی و بی‌اعتمادی زندگی می‌کنند؛ فضایی که زنان دائم باید مراقب خود باشند تا از هر سو مانع و مزاحمتی برای آن‌ها پیش نیاید و نگاهی طماع، ابزار انگار و ماجراجو آن‌ها را تعقیب نکند. در حقیقت حیات آن‌ها در حبس سپری می‌شود.

با این که شخصاً با این پیام یا هشدار مخالف نیستم اما متأسفانه باید بگویم که این پیام به شدت از متن بیرون زده است؛ هیچ‌کدام از داستان‌ها نتوانسته‌اند این پیام را درونی کنند و در قالب یک قصهٔ جذاب ارائه دهند و نویسنده هم نتوانسته است شخصیت‌های همدلی برانگیزی در داستان‌ها خلق کند. با توجه به مشابهت درون‌مایهٔ‌ شش داستان، شاید درنگی بیشتر در ساخت شخصیت‌های عمیق‌تر و در نهایت درهم آمیزی شخصیت‌ها و تبدیل این مجموعه داستان به رمان می‌توانست پیام قابل تأمل این داستان‌ها را بهتر منتقل کند، اما انگار نارضایتی نویسنده از آنچه در جامعه امروز ما (و البته با توجه به داستان دوم این مجموعه در همسایه‌های عرب نشین ما) نسبت به زنان می گذرد، باعث کم‌توجهی او به بایسته‌های داستانی شده و اثری با بعد داستانی کم و محتوایی درشت بافت را عرضه کرده است. محتوایی که اگر با حوصلهٔ بیشتر در یک رمان می‌نشست مثل نقشی بر یک قالی بزرگ جلوه می‌کرد و اثر ادبی ماندگاری در حوزه آسیب‌شناسی اجتماعی زنان پدید می‌آورد، اکنون مثل نقشی درشت بر گلیمی کوچک جلوه می‌کند و خود را به شکلی برجسته و ناهمگون نمایان می‌سازد.

حدس من این است که داستان‌های مردمحور مجموعه صرفاً برای تکمیل یک نوع بینش اجتماعی‌-انتقادی نوشته شده‌اند و حرف اصلی نویسنده را باید در داستان‌هایی که اوضاع زنان را توصیف می‌کند دنبال کرد. از این میان داستان اول و دوم این کتاب بیش از همه در انتقال درون‌مایهٔ این مجموعه جلب توجه می‌کنند و به نظرم می‌توانند نمونه‌های مناسبی برای بررسی کل مجموعه باشند.

در داستان نخست «یک داستان کافکایی بنویس» با روزنامه نگاری به نام سایه آشنا می‌شویم که اگر چند دقیقه برای هواخوری از دفتر روزنامه بیرون می‌آید، باید حضور پسری داروغه صفت را تحمل کند که پول سیگار او را حساب می‌کند، سایه را تا پارک همراهی می‌کند، آمار تماس‌های او را با نگاهی شکاکانه و مچ‌گیرانه در می‌آورد و خلاصه مثل سایه در تعقیب سایه است! بازگشت این دختر به دفتر روزنامه با مصیبت بیشتری همراه است، چرا که تازه در آنجا پسر مورد علاقه اش با او تماس گرفته و این بار طبیعی است که از ترس سردبیری که سایه را «خواهر صارمی» صدا می‌کند، چاره‌ای جز این نیست که برای دو کلمه حرف عاشقانه به دستشویی برود تا هیچ «نامحرمی» حرف‌های خصوصی آن‌ها را نشنود. به نظرم نویسنده تا همین‌جا حرفش را به مخاطب منتقل کرده است و دیگر نیازی نیست که سایه از داخل توالت به دوستش بگوید:

«یه داستان کافکایی بنویس میشا. یه کاری که پر از ترس و هراس و مالیخولیایی که آدمو خفه می‌کنه، اما به زبون نمی آد! یه جایی که توش هوا نیست و اون بیرونم مه گرفته…» (صفحه ۲۰)

و البته در آخرین جملات این داستان:
«زل زد به سفیدی یک‌نواخت درِ توالت که انگار هیچ‌وقت قرار نبود باز شود.» (صفحه ۲۱)

چه نیازی است که نویسنده خودش را وارد معرکه کند و حرف‌هایش را به بهانهٔ توصیف و دیالوگ به داستان الصاق کند؟ با همهٔ این‌ها «یک داستان کافکایی بنویس» را می‌توان یک داستان قابل قبول دانست، اما داستان دوم مجموعه یعنی «تشنه» بیشتر شبیه یک گزارش مطبوعاتی با چاشنی سوررئالیسم است:

دختری که با خانواده‌اش به سرزمین وحی رفته است بیش از هر چیز باید خود را از نگاه هرزهٔ مردان کمین کرده در بازار و خیابان‌های مکه خلاص کند! در این‌که نویسنده به آنچه می‌گوید باور دارد و واقعاً می‌خواهد اعتراضی دردمندانه را بیان کند تردید ندارم، اما باز هم داستان قدری شتابزده است، به‌گونه‌ای که انگار در یک نشست نوشته شده و نویسنده فرصت ایجاد فاصله میان احساسات درونی خود و اثرش را نیافته است، تا به این وسیله بتواند آدم‌های بیشتری را با داستان و شخصیت اصلی آن همدل و همراه کند. اگر هدف از نوشتن داستان «تشنه» طرح نوعی رئالیسم اجتماعی‌-انتقادی بوده است ( که به نظرم چنین است) این هدف، فاصلهٔ بیشتری میان اثر و نوشته را طلب می‌کند. اما نویسنده با همدلی بیش از اندازه خود با راوی داستان، عملاً آن را از داستان بودن خارج کرده و یک گزارش ویراسته نشده را ارائه کرده است.

علاوه بر این‌ها زبان اثر چندان خوشخوان نیست و نقطه‌ها و ویرگول‌ها و نزدیکی کلمات هم‌مخرج، ریتم آوایی داستان‌ها را کند می‌کند. در مجموع باید بگویم روایت گنگ، زبان پردست‌انداز و ورود نویسنده به عنوان داور نهایی به داستان‌ها، مجموعه دو کام حبس را به اثری نه چندان قابل قبول تبدیل کرده است. با آن‌که هنوز هم معتقدم پیام اصلی این مجموعه قابل تأمل بیشتر و پرداخت بهتر است، اما این پیام‌ها می‌توانست در فضایی داستانی‌تر حبس انسان در جهان کافکایی یا دست‌کم حبس زنان در جهان نگاه‌های ابزارانگار را نمایان کند. اما این ایده‌ها و درون‌مایه‌های خوب با پرداختی ناتمام به حبس فرو رفته و فریاد حبس در حبسی دیگر گرفتار شده است.


comment feed یک پاسخ به ”حبس در حبس“

  1. شریفی

    یک جورهایی مثل شما معتقدم داستان بی‌پیام شرف دارد به پیام رسانی با داستانی ضعیف!