فیروزه

 
 

ظن معتبر

خودت را می‌رسانی به سبد پیازهای توی کابینت و -‌نه مثل همیشه که وسواس داری توی انتخاب کردن‌- یکی را که خیلی خیلی بزرگ است برمی‌داری و با چاقو می‌افتی به جانش. اگر اولین قطرهٔ درشت اشک هم چندثانیه تحمل کرده‌‌ بود و دیرتر سقوط می‌کرد باز هم می‌فهمیدم بی‌صدا گریه‌ کردنت ربطی به پیاز ندارد و پیاز توجیهی‌ است ناشیانه برای اشک‌هایت. وقتی عبایم را آویزان می‌کنم و آینه را به قصد تصویر آشپزخانه و تو دید می‌زنم، بوی قرمه‌سبزی ریزترین سوراخ و سنبه‌های خانه‌مان را هم پر کرده. شاید به جز آبگوشت، دستور پخت هیچ غذای دیگری را از روزهای حجره‌داری‌ یاد نگرفته باشم اما این را می‌دانم که پیاز قرمه‌سبزی را همان اول کار تفت می‌دهند نه وقتی که بویش درآمده و رنگ عوض کرده. رنگت هم پریده. می‌دانم چرا. برای همین سلام نمی‌کنم که مجبور نباشی جواب بدهی و یک راست می‌روم توی اتاقی که تو جلوی مهمان‌ها صدایش می‌کنی «اتاق کار حاج آقا».

یک تکه کاغذ کاهی سالم افتاده کنار سطل پلاستیکی. لابد یادت رفته حسابش کنی. مچاله‌های امروز صبح را از توی سطل پلاستیکی برداشته‌ای و حتماً ریختی‌شان توی نایلون مشکی تا همراه تفاله‌های چای و کثیفی‌های مرغ و پوست‌ سیب‌زمینی‌ها ساعت نه بگذارمشان جلوی در و پرتاب شوند توی ماشین شهرداری.

کاغذها را دو سال پیش از پیرمرد دست‌فروشی خریده بودم که می‌نشیند کنار در مسجد. فصل‌ گرم سال کف پیاده‌رو و برف و باران زمستان کنار جا کفشی ورودی. کارش غر زدن به طلبه‌هاست که چرا کفش‌هاتان را مثل بچه‌های سر راهی ول می‌کنید زیر دست و پای دیگران. محمود همیشه می‌گوید غصهٔ بساط خودش را می‌خورد نه نظم طلبه‌ها را و من می‌گویم: «غیبت نکن»

هنوز یک خروار از این کاغذها دارم روی قفسهٔ کتا‌ب‌ها. روزی که داشتیم کتاب‌ها را مرتب می‌کردیم و چشمت افتاد به پاکت کاغذهای کاهی گفتی:
– «قبل از این‌که بیای خواستگاری من توی ساندویچی کار می‌کردی؟»

با پا زدم به چهارپایهٔ چوبی تا بترسانمت. جیغ زدی و آرام افتادی روی گل‌های قالی دوزاده متری. خیلی جدی پرسیدم:
– «فکر کردی برای چی اومدم خواستگاریت؟»

همان‌طور که موهایت را داشتی برمی‌گرداندی زیر لچک گردگیری گفتی:
– «برای چی؟»

و طوری که خنده‌ام را نبینی زل زدم به جلد کتاب «دروس فی علم الاصول شهید صدر» و گفتم:
– «دنبال کارگر برا ساندویچی می‌گشتم…» و بعدش وسط خنده‌‌ ادامه دادم: «… محمود گفت خواهرمو بگیر تا پول کارگر ندی»

و تا شب برای هم کُری خواندیم و خندیدیم و کتاب‌ها را چیدیم.

دیشب که گفتی نگاهت کنم داشتم «تقریر سوم استاد بر قاعدهٔ اولیه در باب ظنون» را نگاه می‌کردم. مقایسه‌اش با شک و ربطش به انسداد باب علم. هرچه زور می‌زدم بفهمم اصل در نظر شارع بر احتیاط است یا عدم چیزی دستگیرم نمی‌شد. وسط حرف‌های استاد محمود یک بند بغل گوشم از تو حرف زد و این‌که اجازه بدهم همراه زنش با اردوی پایگاه محله‌شان بروید مشهد.

پارسال همین وقت‌ها توی صحن امام رضا و زیر خروار خروار نگاه زائرها بودیم که گفتی:
– «هر وقت می‌خوام باهات حرف بزنم بی‌بهونه زل بزن تو صورتم»

و من اول قول گرفتم که توی جمع نباشد و بعد قول دادم که هرچقدر بخواهی زل می‌زنم توی صورتت. دیشب قبل از این‌که زل بزنم توی صورتت کاغذهای درس استاد را از روی میز و زیر دستم چنگ زدم و مثل موسی که الواح خدا را پرت کرد، پرتشان کردم طرفت. چندتاییش پیچ و تاب خورد و همان کنار دستم آمد پایین و بیشترش روی قالی دوزاده متری را با رنگ کاهی و خط‌ خطی‌های خودکار آبی فرش کرد.

فکر این‌که پای درس استاد، محمود نگذاشته بود «قاعدهٔ اولیه در ظنون» را بشنوم و دیشب پشت میز، تو نگذاشتی بخوانمش ته دلم را آشوب کرد و داد زدم:
– «هر چی می‌کشم از تو و برادرته»

صدایم خیلی بلند بود. مثل روزهای حجره‌داری و فریادهایی که سر مسئول خاموشی می‌کشیدیم که به او ربطی ندارد حجره‌مان روشن باشد یا نه.

چیزی نگفتی. آرام‌تر از قبل اما با همان قیافه گفتم:
– «مگه نمی‌خواستی نگات کنم؟»

ان‌قدر بی‌حرکت بودی که انگار نقاشیِ نقاش هنرمندی هستی و چارچوب در را دورت قاب کرده‌اند. می‌دانستم حرفت همان حرف‌های صبح محمود است و می‌دانستی که شاید اولش نه بیاورم ولی کم کم راضی می‌شوم و فقط شرط می‌گذارم که مراقب خودت باشی و پیش امام رضا دعام کنی.

بعد از این‌که برگه‌های کاهی آرام گرفتند فقط صدای ثانیه شمار ساعت دیواری می‌آمد. هنوز توی چارچوب در بی‌حرکت ایستاده بودی. داشتم به تویی نگاه می‌کردم که نگاه پر از نفرتش به کاغذها بود و فکر کردم شاید داری جوری برایشان نقشه می‌کشی که زنی برای هووی جوان‌ترش می‌کشد. استادمان بارها گفته خوب درس خواندن هووی زن‌ خانه است و باید هوای هر دو را خوب داشته باشید که مصداق «فذروها کالمعلقه» نشوید.

امروز قبل از این‌که بروم سر درس، برعکس همیشه نیامدی کنارم که هم‌سفره‌ام باشی. اصلاً سفره‌ای پهن نبود. اگر هم بود وقتی برای خوردن صبحانه نداشتم. عادت کرده‌ام که صبح‌ها بیدارم کنی. می‌دانستم بیداری اما خودت را زده‌ای به خواب. اولش قهرت را گذاشتم پای فریاد دیشبم اما وقتی دیدم جای برگه‌های درسی‌ام روی میز خالی‌ است و به‌جایش سطل پلاستیکی کنار میز تا خرخره پر از کاغذهای مچالهٔ خیس فهمیدم دلیل بزرگ‌تری داری برای این‌که خودت را بزنی به خواب. حتی اگر خواب بودی مشتی که زدم روی میز آن‌قدر صدا داشت که بیدارت کند. می‌دانی اولین چیزی که توی مچاله‌های سطل دیدم چه بود؟ به اندازهٔ دوسال خودم را دیدم که مچاله‌ شده‌ام و دارم تند و تند حرف‌های استاد را مو به مو می‌نویسم و بعدش فکر کردم که چه خاکی باید بریزم به سرم و تمام امروز را مثل کسی نشسته بودم پای درس استاد که سرش خورده به دیواری و همهٔ علمش پاک شده. در را هم به خاطر همین محکم بستم. نه این‌که عصبانی بودنم را به رخت بکشم. چون آن لحظه واقعاً عصبانی بودم.

دوباره سطل خالی را نگاه می‌کنم و از این‌که علمم مچاله شده و الان دارد توی کیسهٔ زباله بو می‌گیرد خنده‌ای درست می‌شود روی صورتم. به عکس روی دیوار زل می‌زنم. همان عکسی که پارسال یواشکی توی صحن امام رضا از من گرفتی و بعدش پشیمان شدی که چرا خودت نیستی کنارم.

تو را می‌آورم توی سرم که نصفه شب کاغذهای کاهی را با چند دانه لباس‌ چرک انداخته‌ای توی ماشین لباس‌شویی. اگر بخواهم بعدش طرح مسئله را هم بیاورم این‌طور می‌شود:
«شک ندارم با برنامه این‌کار را کرده‌ای. حتی اینجا محل ظن هفتاد درصد معتبر هم نیست. بی کم و کاست به این مسئله قطع دارم و حجیت قطع هم ذاتی ا‌ست و جای هیچ شبهه‌ای باقی نمی‌ماند که تو برای خالی کردن خشمت کاغذهای دو ساله‌ام را سر به نیست کرده‌ای.»

روزهای اول ازدواجمان پرسیده بودی این‌ها چیست که هر روز می‌نویسمشان. انگار که تو محمود باشی و بخواهم درس استاد را توی مباحثه جا بیندازم خیلی باحوصله برایت توضیح دادم:
«مثلاً خیلی از روایات که سند محکمی ندارند می‌شوند خبر واحد ظن آور. ما می‌خواهیم بررسی کنیم ببینم شارع برای این‌ ظن‌ها حجیت قائل است یا نه و اگر حجیت قائل باشد ملحق می‌شود به قطع و اگر نه حکم شک غیرمعتبر را دارند»

و تو پرسیدی یعنی هر «زن»ی معتبر نیست؟ و من با خنده جواب دادم:
«اگه خدا بهت شانس داده باشه چرا»

فرم ثبت نام اردوی مشهد را از توی جیب پیراهن سفیدم می‌آورم بیرون. محمود امروز صبح گذاشتش توی جیبم و گفت بدهمش به تو که فردا با خودت ببری برای ثبت‌نام مشهد.

جلوی امضای همسر هنوز خالی‌ است. نمی‌خواهم دلم پر باشد از تو به خاطر کاغذهای مچاله. فکر می‌کنم اولین نفری هستم که قطع ‌و یقین را از اعتبار ساقط می‌کند و ملحقش می‌کند به شک و بی‌خیالی. تنها اتفاقی که افتاده این است که تو حواست نبوده و برگه‌های من را اشتباهی انداخته‌ای توی ماشین لباس‌شویی و من باید به خاطر این‌که صبح در را محکم بسته‌ام از تو عذرخواهی کنم.

برگه را امضا می‌کنم و بعد با خودکار آبی روی تکه کاغذ کاهی جامانده کنار سطل می‌نویسم:
«محض لبخند زنم که معتبرترین ظن دنیاست»

۲۳ دی ۱۳۸۹



comment feed ۱۱ پاسخ به ”ظن معتبر“

  1. بهار

    نمی دونم قبلا هم گفتم یا نه، نوشتتون یه جوریه آروم. مثل یک خط یا نمی دونم چی که آدم دلش می خواد بدون هیچ وقفه ای بره و تهشو پیدا کنه.
    عکس نوشته خوب نیست. نمی دونم چرا ولی احساس می کنم آدم دلش نمی خواد زیاد بهش نگاه کنه
    رابطه ی شخصیت های داستان ملموسه. واقعیه. جفتشون بچن ولی دختره طبق معمول یکمی لوس
    ولی یه چیزی که هست
    فکر می کنم خانوما طاقت نگاه مستقیم طرف مقابلشونو که خیلی دوسش دارن ندارن!
    البته این فقط یه تصوره از طرف من
    شاید درست نباشه. ولی اگه درست باشه قشنگ تره. اینکه آدم یکی و دوست داشته باشه از ته ِ ته دلش بعد از نگاه مستقیمش فرار کنه…
    مثل رابطه ی آدما با خدا که با همه ی نزدیکیشون…طاقت نگاه مستقیم ِ خدا رو ندارن…
    آدم یکی و دوس داشته باشه الهه میشه واسش دیگه…

  2. بهار

    یک چیز دیگه هم که فک می کنم باعث شده ای ن داستان خیلی قشنگ به نظر بیاد نوع رابطس
    رابطه ای که بین این دو تاشخصیت وجود داره
    اینکه قبل اینکه با هم زن و شوهر باشن، دوستن.
    این رابطه چه تو داستان چه فیلم چه واقعیت قطعا خیلی ارزشش بیشتره از رابطه ای که شخصیتاش اول زن و شوهر باشن بعد دوست.
    بعد این باعث شده کسی که داستان و می خونه ته دلش خوشش بیاد. حتی از اون عصبانیت هایی که پیش اومده. واسه همین آدم دلش می خواد بگه خیییییییلی قشنگ بود.خیلی…
    همین!

  3. آقای میمــ

    می دانم از این که هی بیایم و هی بنویسم “خوب بود” خوش حال نمی شوی؛ حالا بیش تر منتظر “تنــ ها”یت هستم و به شدت تر !

    ( :

  4. غیرمنتظره

    داستان قوی ای بود. یک جاهایی خیلی عالی، یک جاهایی کمی ضعیف تر. شروع و پایان خوبی داشت. پاراگراف اول و بازی کلامی بین ظن و زن و جمله‌ی آخر.
    پایان داستان مقدمه چینی داشت، اما پاراگرافی که قرار بود مقدمه‌ی عوض شدن تصمیم مرد باشد خوب در داستان برجسته نشده بود. باید به یک طریقی از پاراگراف قبل جدایش می کردید. مثلا یک دلیل ساده برای اینکه مرد این را به یاد بیاورد: “روزهای اول ازدواجمان پرسیده بودی این‌ها چیست که هر روز می‌نویسمشان.”

  5. خانم خیلی با کلاس

    “بعضی ها به مشتی رند سیم می دهند که بیایند و بگویند به به چه خوب!”
    ما سیم نگرفته می گیم چه خوب چون واقعا عالی نوشتی
    ایضا امیدوارم هرچه زودتر […] بیشتر از قلمتون استفاده ببریم

  6. یه روزی. یه جایی. یه کسی

    دوست ندارم با جملات کلیشه ای مثل زیبا بود و قلمتان پر بار و غیره تکرار مکررات کنم!
    اما چقدر دوست دارم بگویم سبک نگارش مرا برد به عالم داستان
    انگار یکی از شخصیت هایش بودم!
    انگار قصه مرا نوشتند!

  7. ناشناس

    ظن قطعی دارم که «ظن معتبر» برای نویسنده اش قطعا اعتباری نمی آورد، اللهم که حسن ظن میرزای قمی به کمک حضرت ایشان بیاد که بعید است با وجود این همه دلالئل قطعیه و امارات ظنیه و اصول عملیه حاکم بر مسئله فرجی حاصل شود. راستی آن پیاز را حرام نفرمایید بدید ما کنار آبگوشت دست پخت جنابعالی مصرف کنیم حتی توجیهی برای این اشکهای مان داشته باشیم در این ماه عزیز خنده خوبیت نداره!

  8. فرزانه

    مثل همیشه جالب و قشنگ و جذاب…این بازی با کلمات که تقریبا توی اکثر نوشته هات وجود داره اصلی ترین عنصری که نوشته هات رو برای من جالب و خاص می کنه ….بی صبرانه منتظر نوشتهای بعدی شما هستم

  9. نا شناس و غریبه

    روون نبود

    باید وقتی که حوصله دارم بیام بخونم…

  10. نا شناس و غریبه

    اومدم و خوندم
    اتفاقا یه خورده روون بود!!

    البته نه خیلی

    کمی تعلیق بیخود و بی جهت داشت و کمی سبک نوشته پیچیدگی بی دلیل داشت

    برو از رضا یاد بگیر با اون نوشته هاش!

    ولی خوب بود

    اون شبی که نظر قبلی رو گذاشتم واقعا ذهنم کار نمی کرد برای خوندن داستان لذا تا حدودی با تصویر ارتباط برقرار کردم

    ولی امشب احساس کردم که تصویر، خیلی دوره از داستان
    و تصویر گر از داستان نویس
    و تفکراتشون از هم

    بازم بنویسی ایشالا…

  11. سطرانه

    سوژه البته خیلی خوب بود. رسم و شیوه ی زندگی طلبگی. ولی داستان پیوستگی لازم را ندارد. گاهی جمله ها از هم می برند. خواننده گم می شود انگار. به هر حال قدرت داستان آن قدر هست که تا آخر داستان بکشاندمان. اثر قبلی تان هم خیلی خوب بود. باز هم بنویسید.
    با آرزوی موفقیت.