فیروزه

 
 

روایت تردید

دربارهٔ «یعقوب کذاب» نوشتهٔ «یورک بکر»

«یعقوب کذاب» رمان شک است، رمان سردرگمی. از آغاز تا پایان راوی مدام ما را با سؤال‌هایی درگیر می‌کند که هیچ‌کس جوابی برای آن‌ها ندارد؛ هیچ‌کس حتی خود راوی. روای کسی است که خود با یعقوب، شخصیت اول داستان، در یک گتو بوده است. یعقوب بعدها ماجرایی را برای راوی می‌گوید و او حالا دارد آن را بازگو می‌کند البته به شیوهٔ خودش!: «این منم که داستان را بازگو می‌کنم نه او. یعقوب مرده است. گذشته از این قصد ندارم داستان او را بازسازی کنم. آنچه از زبان من می‌شنوید داستان دیگری‌ است. یعقوب با من سخن گفت و من با شما سخن می‌گویم. من می‌خواهم از او یک قهرمان بسازم، یعقوب در هر آنچه می‌گفت ترس خود را به میان می‌کشید اما من می‌خواهم از شجاعت او بگویم.»

اما راوی به نظر خودش آن قدرها هم قصه‌گو نیست. یعنی نمی‌تواند سؤال‌های خود را، سؤال‌هایی که قطعاً سؤال خوانندگان هم هست، پشت داستان پنهان کند. او بارها و بارها می‌گوید: «ممکن است این طور نبوده باشد»، یا «حتماً همین طور بوده است؟» و با همین تأکیدهاست که دوباره یادمان می‌اندازد داستان داستانی‌ است که او دوست دارد بگوید.

یعقوب یک آدم معمولی است. روزی اتفاقی از یک رادیو‌ی آلمانی می‌شنود روس‌ها در چهارصد کیلومتری هستند. خبر خوشحال کننده است. آن‌قدر که نمی‌تواند آن را از دیگر یهودیان پنهان کند. ولی داستان به سمتی می‌رود که او مجبور می‌شود برای اثبات راست‌گویی‌اش بگوید خود رادیو دارد و داشتن رادیو در گتو مساوی‌ است با مجازات مرگ؛ برای خود صاحب رادیو و هر آن کس که از داستان آن اطلاع داشته باشد. یهودیان بسیاری هر روز سراغ یعقوب می‌آیند تا از خبرها مطلع شوند آن‌ها حریصانه می‌خواهند بدانند روس‌ها کجایند و چقدر پیشروی کردند. آن‌ها تنها کمی امید می‌خواهند و یعقوب تنها کاری که می‌تواند انجام دهد همین است، آن‌ها را ناامید نکند. اوضاع گتو عوض می‌شود زندگی به گتو برمی‌گردد. آمار بالای خودکشی به صفر می‌رسد. ولی آیا این رادیوی وجود نداشته، نشانهٔ رحمت خداست؟ عده‌ای دیگری در گتو این طور فکر نمی‌کنند. آن را وسیلهٔ شیطان می‌دانند. که اگر آلمانی‌ها از وجود رادیو مطلع شوند همه را به کام مرگ خواهند سپرد، چرا که همه از وجود آن آگاهی داشتند. «هرشل» یکی از مخافان رادیوست. او از جمله‌ٔ یهودیان مؤمن است که موهای روی شقیقه‌اش را به هیچ وجه نمی‌زند و هر شب با خدا نیایش می‌کند: «خدایا نگذار حالا که چیزی به رهایی نمانده این بلای بزرگ بر ما نازل شود تو که در طول این سال‌ها دست رحمت خود را بر سر ما گسترده‌ای و از وقوع بزرگ‌ترین بلاها جلوگیری کرده‌ای، به خواست خود نگذار آلمانی‌ها از وجود رادیو آگاه شوند. تو می‌دانی که آن‌ها قادر به چه اعمالی هستند. اگر من مجاز باشم پیشنهادی بکنم، بهتر است که این رادیوی لعنتی را نابود کنی، بله این بهترین راه حل خواهد بود.»

سؤال دیگری نیز مطرح است. سؤالی که باز راوی است که ما را به آن رهنمون می‌کند. «مقاومت چه شد؟ چرا از مقاومت خبری نیست؟» به نظر حالا که روس‌ها این قدر نزدیک هستند باید داخل گتو تحرکاتی صورت بگیرد، باید کسانی باشند که به خودشان تکانی بدهند چرا که آزادی بها می‌خواهد و «ملت تحت ستم تنها وقتی می‌تواند واقعاً آزاد شود که در راه آزادی خود گامی بردارد،‌ وقتی دست کم بخشی از راه را به پیشواز مسیح ناصری برود.» لیکن کسی نیست که کاری کند، که از جایش بجنبد.

داستان همچنان با روایت احتمال‌های بسیار پیش می‌رود. نویسنده رمان را از موضع دانای کل نامحدود روایت می‌کند و این توأم بودن، سوای این که دست او را در پردازش به جزئیات گشاده‌تر می‌نماید، همدلی با راوی را نیز از خواننده دریغ نمی‌کند.

هر چه داستان رو به آخر می‌رود ما و ـ حتی خود یعقوب ـ بیشتر با این پرسش درگیر می‌شویم که آیا این رادیوی فرضی و اخبار امیدبخشش به نفع یهودیان است یا نه. «همین که چیزی برای خوردن نداریم بس نیست؟ همین بس نیست که از هر پنج نفر یکی در زمستان از سرما خشک می‌شود، که هرروز نصف ساکنان هر خیابان را سوار قطار می‌کنند و می‌برند؟ این بس نیست؟ حالا که من از تنها راه ممکن سعی دارم نگذارم سرشان را بگذارند زمین و بمیرند، با کلمات، می‌فهمید؟ من این کار را باکلمات می‌کنم، چون حربهٔ دیگری ندارم! بله حالا که این راه را پیش گرفته‌ام، شما از راه رسیده‌اید و می‌گویید این کار ممنوع است؟» این جملات که در جواب به پرسشی شبیه پرسش ما آمده، به نوعی مانیفست یعقوب است.

با تمام این اوصاف روز به روز بر منتقدان یعقوب افزوده می‌شود. آن‌ها نمی‌توانند خبرهای خوب یعقوب را با آن‌چه در گتو می‌بینند تطبیق دهند، «یعقوب من دیگر باورم نمی‌شود عاقبت خوشی در انتظارمان باشد.» خودکشی‌ها کم و بیش دوباره پیدا می‌شوند.

در نهایت چه می‌شود؟ آخر این داستان چیست؟ آیا روس‌ها خواهند رسید یا سرنوشت یهودیان گتو با مرگ گره خواهد خورد؟ تکلیف دعاها و انتظار معجزه چه خواهد شد؟ مگر نه این که روای گاه و بیگاه از زبان یهودیان گتو، حرف معجزه را پیش می‌کشد؟ مگر نه این که «هرشل» نام‌ها گاه و بیگاه در حال دعا کردن‌اند؟ مگر نه این‌ که صحبت از نشانه‌های خدا اینجا و آنجای داستان در میان است؟

نویسنده برای ما دو پایان روایت می‌کند. «به عبارتی این داستان دو پایان دارد. البته در اصل پایان آن یکی بیش نیست و آن همانی است که بر یعقوب و همهٔ ما رفت. با این همه از نظر من پایان دیگری نیز وجود دارد. من پایانی در آستین دارم که به رغم هر تواضعی مایهٔ رشک همگان خواهد شد پایانی نه چندان فرخنده و به زیان یعقوب.»

نقطهٔ مشترک در هر دو پایان، مرگ یعقوب است. در یکی با آمدن روس‌ها و نجات فرزندان اسرائیل و در دیگری با مرگ آنان. «ما به جایی می‌رویم که به آنجا می‌رویم.» این اخرین جملهٔ «یعقوب کذاب» است. جمله‌ای که حتی در این انتها از ما می‌خواهد احتمال را کنار نگذاریم و یک بار دیگر به رغم شواهد بسیار در طول داستان ثابت کند که در پس تمام این روایت تراژیک، در پس تمام بازی‌های روایی، در پس همهٔ طنزهای جذاب داستان، این شک و احتمال است که بن‌مایهٔ داستان قرار گرفته.

و نکتهٔ مهم انتخاب عنوان است: یعقوب کذاب! یعقوب در سنت یهودی اولین بار در کتاب پیدایش به چشم می‌آید. آنجا که یعقوب با دروغی که می‌گوید برکت الهی را ـ‌که پدرش اسحاق وعده داده‌ـ از برادر بزرگ‌ترش، عیسو می‌رباید.

«پس نزد پدر خود آمده گفت: ای پدر من! گفت لبیک، تو کیستی ای پسر من. یعقوب به پدر خود گفت: من نخست زادهٔ تو عیسو هستم.» (کتاب پیدایش : ۱۹، ۱۸ : ۲۷)

بر مبنای متون کلاسیک یهود این عمل یعقوب است که ذریهٔ او را در تبعید و سرگردانی همیشگی قرار داده است. به نوعی می‌توان سردر‌گمی و احتمال را در این داستان نیز دید. یعقوب یهوه را ملاقات می‌کند، مبنای اتفاقات بزرگ در تاریخ یهود است و چیزهایی از این دست. لیکن مگر نه این‌که او دروغ گفته است؟ نه این‌که او با خدعه بدین جا رسیده است؟ احتمالاً این پیرنگ مشابه داستان «یعقوب کذاب» با حکایت یعقوب فرزند اسحاق است.

بکر به خوبی از تمامی این مضامین نهفته بهره می‌گیرد. علاوه بر آن، او ما را با زندگی روزانهٔ یهودیان آشنا می‌کند. ما را به داخل خانه‌های آنان می‌برد، آن ‌هم در یک شرایط تاریخی. از جنس آرزوهای آنان برایمان می‌گوید و از ترس‌ها و نوع نیایش‌ها، به نوعی مذهب گره خورده با شخصیت یهودیان را برایمان روشن می‌سازد و این همه در رمانی اتفاق می‌افتد که هیچ حادثهٔ بزرگی در آن روی نمی‌دهد. روایت یک جنگ تمام عیار نیست، جنبش مقاومت را شرح نمی‌دهد، سخن از یهودی سوزی به میان نمی‌آید…

«یعقوب کذاب» در ۱۹۶۹ نوشته شد و جایزهٔ «هانریش مان» و «چرلز وایلون» را از آن خود کرد. دو فیلم به همین نام از روی آن ساخته شد که هر دو نامزد اسکار شدند. «نشر ماهی» این کتاب را در سال ۱۳۸۴ با ترجمهٔ «علی اصغر حداد» به فارسی منتشر کرده است. یورک بکر در ۱۹۹۷ به «جایی رفته است که به آنجا رفته است!»