فیروزه

 
 

دیالوگ نویسی

بخش دوم

توصیه می‌کنم که اطلاعات را در زمانی طولانی‌تر و با حوصله بیشتر به مخاطب منتقل کنید. منظور از طولانی کردن دیالوگ این نیست که با وارد شدن به بحث آب و هوا یا داخل کردن لطیفه، زمان را هدر دهید و وقت مخاطب را ضایع کنید. می‌خواهم بگویم که دیالوگ طولانی، فرصت آشنا شدن با قسمت‌های مهم داستان را به مخاطب می‌دهد و او را رفته رفته آماده ورود به فضای داستان می‌کند.

مشکل اینجاست که دیالوگ طولانی ممکن است برای مخاطب خسته کننده باشد! پس چه باید کرد؟ به اعتقاد من برای گریز از خستگی مخاطب باید دیالوگ‌ها را پرتحرک ساخت. دیالوگ‌ها باید به شکل رفت و برگشت و در قالب گفت‌و‌گوهای کوتاه و سریع رد و بدل شود. یکی می‌پرسد و دیگری جواب می‌دهد. پرسش کوتاه و پاسخ هم کوتاه. باید تلاش کرد که دیالوگ ریتم یکدست [و نه یکنواخت] داشته باشد. مخاطب باید با تمام بخش‌های دیالوگ ارتباط یکسان برقرار کند نه این‌که بعضی از آن‌ها را بی‌اهمیت تلقی کرده و به آن کمتر توجه کند. این کار دشوار به عهده نویسنده است که دیالوگ را از ریتم نیندازد. جملات باید کوتاه و گویا باشد. هرجمله باید پرتحرک و به شکل رفت و برگشت باشد و در نهایت مجموع جملات باید طولانی و توسعه یافته باشد تا مخاطب رفته رفته وارد فضای داستان شود و با گفت‌و‌گو همراه گردد.

در اینجا نسخه ویراسته شده گفت‌و‌گوی اولیه میان لیندا و ندیمه‌اش را برایتان نقل می‌کنم. این گفت‌و‌گو طبیعی‌تر و به زندگی روزمره ما نزدیک‌تر است چرا که این دو شخصیت دیدگاهی متفاوت دارند. محتوای اصلی این گفت‌و‌گو وضوح بیشتری یافته است زیرا نویسنده دیالوگ را میان این دو شخصیت تقسیم کرده و به هر کدام از شخصیت‌ها به اندازه لازم اهمیت داده است. در اینجا توصیفات مستقیم فقط درباره حرکت شخصیت‌ها است نه گفت‌و‌گوی آن‌ها. این‌گونه موارد که «دستور صحنه» نامیده می‌شود باید داخل پرانتز گذاشته شود تا با گفت‌و‌گوها اشتباه نشود. سعی کنید تا حد ممکن از پرانتز برای توصیف مستقیم عواطف شخصیت‌ها استفاده نکنید. نویسنده باید عواطف شخصیت را در ضمن گفت‌و‌گوها آن هم به شکل غیرمستقیم معرفی کند. اگر نویسنده با توصیف صریح عواطف و قرار دان آن در پرانتز بخواهد شخصیت را معرفی کند، در حقیقت ساده‌ترین و کم‌ارزش‌ترین راه را برای معرفی شخصیت‌ها و پیشبرد داستان انتخاب کرده است.

اکنون به این دیالوگ توجه کنید و آن را با گفت‌و‌گوی اولیه میان لیندا و ندیمه‌اش مقایسه کنید:

صحنه – اتاق لیندا
ندیمه در اتاق تنهاست. از جایش بلند می‌شود و لباس عروسی لیندا را دستش می‌گیرد. در کنار آینه قدی می‌ایستد و لباس را به تنش اندازه می‌گیرد. از بیرون صدای راه رفتن شنیده می‌شود. ندیمه سراسیمه لباس را سرجایش می‌گذارد و لیندا با بازکردن در، وارد اتاق می‌شود. لیندا که تعدادی دعوتنامه و پاکت نامه در دست دارد، روی مبل می‌نشیند:
ندیمه: آه لیندا! هیچ وقت حس یک دختر نجیب و اشراف‌زاده را نداشتم.
لیندا: من هم هیچ وقت تجربه عروس شدن را نداشتم.
ندیمه: واقعاً تو می‌خواهی با پل ازدواج کنی؟
لیندا: بله آن هم همین امروز.
ندیمه: می‌خواهم چیزی از تو بپرسم.
لیندا: سعیت را بکن!
ندیمه: می‌شود برای یک دقیقه دست از شوخی کردن برداری؟
لیندا: سعی می‌کنم!
ندیمه: تو واقعاً می‌خواهی با پل از دواج کنی؟
لیندا: پل مرا برای ازدواج انتخاب کرده نه تو را!
(ندیمه برای چند ثانیه شوکه می‌شود و با صدایی لرزان شروع به صحبت می‌کند)
ندیمه: اگر پل آخرین مرد جا مانده بر روی زمین باشد هم با او ازدواج نمی‌کنم.
لیندا: خودت را کشتی! سؤالت همین بود؟
ندیمه: نه ! نه! می‌خواهم بدانم چطور به دام عشق پل افتادی؟
لیندا: من به دام عشق او نیفتادم
ندیمه: واقعاً؟

لیندا: واقعاً.
ندیمه: اما همه می‌دانند که پل قبلاً ازدواج کرده است.
لیندا: به نظر تو مشکلی دارد؟
ندیمه: باز هم از همان عطری استفاده کردی که من به آن حساس هستم؟
لیندا (می‌خندد): بیچاره پل باید با همین عطر کنار بیاید.
ندیمه: من فکر می کنم تو انتخابت را کرده ای. درست است؟
لیندا: من مطمئن هستم که پل زن مطلوبش را یافته و گذشته را فراموش کرده است.
ندیمه: پل آدم مخصوصی است به این راحتی نمی‌توانی فکرش را بخوانی.
لیندا: اشتباه می‌کنی! پل آدم ظریف و با احساسی است.
ندیمه: ولی من احساسی در او ندیدم.
لیندا: او یک لایهٔ چرمی دور خودش کشیده تا هرکسی به دلش راه نیابد.
ندیمه: و تو می‌خواهی این لایه چرمی را پاره کنی؟
لیندا: این کار را قبلاً در اوهایو انجام دادم و پل را مال خودم کردم.
ندیمه: باورم نمی‌شود! تو از تابستان سال قبل با پل آشنا شدی؟
لیندا: همین طور است.
ندیمه: تا به حال در این باره حرفی نزده بودی.
لیندا: همانجا به نظرم آمد که پل مرد خوب و جذابی است.
ندیمه: من تا به حال فکر می کردم تو همین دیروز با پل آشنا شدی و یک روزه به خواستگاری او جواب مثبت دادی.
لیندا: ولی هنوز نمی‌دانم پل مرا بیشتر دوست دارد یا ماهی سفید را!

این دیالوگ، به گونه‌ای متفاوت از دیالوگ اول، شخصیت لیندا، پل و ندیمه را به مخاطب معرفی می‌کند. ذر اینجا شخصیت‌ها در معرفی خود به هیچ وجه از نقل قول مستقیم استفاده نمی‌کنند. می‌توان گفت اصلاً آن‌ها به مخاطب توجه ندارند وصرفاً مشغول گفت‌و‌گو با یکدیگر هستند. اگر دیالوگ به شکلی باشد که گویی شخصیت‌ها وظیفه دارند گفت‌و‌گو را به وسیله‌ای برای انتقال اطلاعات به مخاطب تبدیل کنند، دیالوگ غیرطبیعی و غیرقابل باور خواهد بود و خواننده رغبتی به دنبال کردن ماجرا نخواهد داشت.


comment feed یک پاسخ به ”دیالوگ نویسی“

  1. سیزیف

    سلام آقای آرام،
    مدتی‌ست مقالاتی را که به ترجمه از جری رینولدز در این سایت قرار می‌دهید مطالعه می‌کنم و از نکات و به خصوص ترفندهای کوچکی که بیان می‌کنید استفاده‌ی فراوان کرده‌ام.
    من چند سالی‌ست که با بچه‌های دوره‌ی راهنمایی کلاس نگارش خلاق (انشا) دارم. تقریبن همان مسائلی که شما در این مجموعه مقالات بیان کرده‌اید را به زمان ساده‌تر و به صورت غیرمستقیم با بچه‌ها تمرین می‌کنم. چند باری از ترفندهایی که شما نشان داده‌اید در کلاس استفاده کرده‌ام. لطفن به همین روند ادامه دهید و مطمئن باشید خوانندگان بسیاری همانند من هر هفته منتظر مقالات شما هستند.
    یک اشاره هم به مطلب اخیر درباره‌ی دیالوگ نویسی دارم. به نظرم مثالی که زده‌اید می‌توانست پخته‌تر باشد. دیالوگ‌های داستان و تا حدودی فیلم‌نامه و نمایش‌نامه معمولن تناسبی با آن‌چه در گفتگوی روزمره‌ی ما رخ می‌دهد ندارند ولی هر دو، یک مورد کاملن مشترک دارند و آن عدم توجه افراد به جوابی‌ست که دیگران در پاسخ به پرسش آن‌ها بیان می‌کنند. ما معمولن حرف خودمان را می‌زنیم و کاری هم به صحبت‌های طرف مقابل نداریم و به عبارتی درگیر حرف‌های طرف مقابل نمی‌شویم.
    در داستان نویسی برای پیش‌برد هر چه سریع‌تر روند داستان، نویسنده پس از نگارش دیالوگ تا جایی که امکان داشته باشد، جملات اضافی را حذف می‌کند. مثلن به نظرم قسمتی از دیالوگ میان لیندا و ندیمه به شکل زیر بهتر از کار درمی‌آید:
    ندیمه: من فکر می کنم تو انتخابت را کرده ای. درست است؟
    لیندا: پل آدم ظریف و با احساسی است.
    ندیمه: پل آدم مخصوصی است به این راحتی نمی‌توانی فکرش را بخوانی.
    لیندا: او یک لایهٔ چرمی دور خودش کشیده تا هرکسی به دلش راه نیابد.
    نظر شما چیست؟