فیروزه

 
 

از یک تصویر شروع می‌کنم.

گفت‌و‌گو با دن چاون برندهٔ جایزهٔ اُ. هنری

دن چاون متولد ۱۹۶۴ آمریکاست. از او تا به حال چهار کتاب منتشر شده است. رمان آخرش «منتظر جوابت باش» آگوست ۲۰۰۹ به ویترین کتابفروشی‌ها آمده است. کارهای قبلی او هر کدام به تنهایی توانسته‌اند افتخارات زیادی کسب کنند از جمله جایزه اُ. هنری، کتاب سال از دید رسانه‌ها، جایزه پوشکارت و…

کتاب درخشان و مهجور «درمیان گم‌شدگان» گزیده‌ای از داستان‌های دو مجموعهٔ نخست اوست که امیرمهدی حقیقت آن را به فارسی برگردانده و نشر مرکز منتشر کرده است.

همسر چاون، شیلا شوارتز، نویسنده و برندهٔ جایزه اُ. هنری دوسال پیش به دلیل ابتلا به سرطان از دنیا رفت و چاون هم اکنون با دو فرزندش در کیلولند زندگی می‌کند.

آنچه می‌آید گزیده‌ای است از گفت‌و‌گوی او با نشریهٔ رامپس در سپتامبر ۲۰۰۹.

این کتاب(منتظر جوابت باش) به نوعی آغازی سینمایی داشت و مثل اولین بار که «مرا یاد خودم می‌اندازی» را می‌خواندم ،مرا شوکه کرد. نمی‌توانستم صحنهٔ حملهٔ سگ را تصور نکنم. آیا قبل از اینکه بنویسید تمام این‌ها را مثل یک تصویر واضح در ذهن داشتید؟

مسلماً. این شیوهٔ کار من است. چه در داستان کوتاه، چه در رمان. آن‌ها با تصویری از یک خیال خام شروع می‌شوند. پیش از آنکه شروع به نوشتن کنم زمان زیادی را با این تصاویر در ذهنم می‌گذرانم. من در ذهنم یک آرشیو روزانه از تمام اتفاقات عجیب و غریبی که برایم می‌افتد دارم. مثل وقتی که من خواب دیدم که در شمال داکتا، میان کولاکم و به دلایلی اهرام مصر هم آنجا بودند. این بود که من توانستم این‌ها را با این کتاب بیامیزم.

و بعد بر اساس همین تصاویر می‌نویسید؟

معمولاً همین اتفاق می‌افتد. از یک تصویر شروع می‌کنم و به سمت کشف موقعیت می‌روم. بعد صحنه را می‌نویسم. از آن صحنه شخصیت را پیدا می‌کنم. و از شخصیت یک طرح بزرگتر را. مثل یک برهان قیاسی می‌ماند. از یک چیز کوچک شروع می‌کنم و دنبالش راه می‌افتم.

و این چیزهای کوچک را نگاه می‌دارید؟

خطری که بیشتر اوقات در نوشتن دربارهٔ دنیایی که آدم نمی‌شناسد وجود دارد گمشدن در آن دنیاست. گاهی اوقات صد صفحه پشت سرهم می‌نویسم بدون اینکه بدانم می‌خواهم با آن چه کار کنم. ولی من آن‌ها را دور نمی‌ریزم. بعد از مدتی من می‌توانم موضوعات را تجزیه و درک کنم.

من کار کردن به این شیوه را دوست دارم. انگار همه چیز به صورت ارگانیک خودش کشف می‌شود. و این احساس اکتشاف برای من از مهم‌ترین قسمت‌های نویسندگی است. و همیشه نگران این هستم که دانستن بیش از حد داستان پیش از نوشتن کلاً آن را پایان دهد. به نوعی یک روش تقدیرگرایانه است.

شیلا شوارتز - همسر دن چاون

کارهایتان را اولین بار به چه کسی نشان می دهید؟

خوانندهٔ اصلی کارهای من همسرم شیلا بود. بعد از اینکه او مُرد من چیز زیادی ننوشتم. پس از این رمان آخری چند داستان کوتاه و کوتاهِ کوتاه نوشته‌ام و مشغول رمان دیگری هستم که پیش از «منتظر جوابت باش» روی آن کار می‌کردم. ولی خوب چون خیلی خوب پیش نمی‌رفت آن را کنار گذاشتم. فکر می‌کنم ممکن است حالا دوباره این را بنویسم که یک مرد زن مرده بودن چه حسی دارد. آخرین کتابی که روی آن کار می‌کردم در زمان حیات شیلا شکل گرفته بود ولی الان دیگر آن نوشته به نظرم واقعی نمی‌آید. باید دوباره آن را بازبینی کنم.

فرایند نوشتن یک رمان برای من پیش از آنکه شروع به نوشتن کنم غالباً در ذهن اتفاق می‌افتد. نوشتن «منتظر جوابت باش» حدوداً نه ماه طول کشید ولی پنج سال میان آن و کتاب قبلی‌ام فاصله وجود داشت.

فرایند نوشتن در این پنج سال چگونه بود؟

من یادداشت‌های زیادی در کارت‌هایم می‌نوشتم و چیزهایی را در ذهنم تصویر می‌کردم. وقتی آن‌ها در ذهنم جا می‌گرفتند، بدون اینکه کار خاصی انجام دهم ایده‌ها پدید می‌آمدند و آشکار می‌شدند.

مسائل پیرامون هویت در تمام کتاب‌های شما بوده است.این چیزی بوده که اولین بار که شروع به نوشتن کردید عمداً تصمیم گرفتید به آن بپردازید یا اینکه بعدتر وقتی توی چرخهٔ نوشتن افتادید به عنوان یک تم تکرارشونده انتخابش کردید؟

دن چاون و همسرش شیلا شوارتز در جوانیمن با این‌گونه مسائل خیلی سخت برخورد می‌کنم با این سبکی که من در فکر کردن در مورد شخصیت دارم. به نوعی که حتی اگر هم بخواهم نمی‌توانم از آن جدا شوم. من این کتاب را با نوعی احساس آشنایی و لحظه‌های نمادین آغاز کردم که خیلی علاقه داشتم در موردش بنویسم. من با این تصورات کلی در کلنجار بودم و سؤالات این چنینی در مورد هویت، چیزهایی را که در میانهٔ راه وارد داستان می‌شدند را، کش می‌رفتند درست وقتی که من داشتم تصمیم می‌گرفتم که چگونه شخصیت‌هایم را با این تصاویر جدید مرتبط کنم. در نهایت کتاب به سویی می‌رفت که دیگر به کتاب‌های دن چاونی شباهت نداشت.

مرز باریکی میان خیال و واقعیت در تمام آثار شما وجود دارد.آیا این دست‌مایه‌ای است که از ابتدا دنبال آن بودید؟

شخصیت مورد علاقهٔ من به نوعی دارای تمایلات دوگانه‌ای میان احساسات بسیار پیچیده و نارس است. چیزی که فکر می‌کنم در مورد جوانی خود من هم صادق است. وقتی برای تحصیل نبراسکا را به مقصد شمال غربی ترک کردم. بیشتر وقتم به ‌خواندن می‌گذشت و غرق در خودی بودم که از مهارت‌های اجتماعی چیز زیادی نمی‌دانست. به یکباره در دنیای جدیدی قرار گرفتم جایی که با چیزهایی باور نکردنی آذین شده است و برای بچه پولداری که مدرسه می‌رفته است باعث وحشت می‌شود. گمان نمی‌کنم کسی متوجه اضطراب و آشفتگی من می‌شد. تا مدت‌ها احساس می‌کردم جایی زندگی می‌کنم که نباید!

شیلا به همراه دو پسرشان

این احساس غریبه بودن و چالش درونی کردن آن‌ها بسیار برایم مشکل بود. اگر در کارهای من یک موضوع مربوط به سرگذشت خودم باشد؛ همین مسأله است. حدس می‌زنم که این مشکل روانی من است. من همیشه این‌طوری فکر می‌کردم حتی وقتی که به نظر می‌رسید که دیگر نباید این کار را بکنم.

ده سال است که نویسندگی خلاق تدریس می‌کنید. آیا تکنیک و مهارتی آنجا وجود دارد که خودتان با آن درگیر باشید؟

طرح و روایت برای من سخت‌تر است. هرچند معتقدم آن‌ها مانع شکل‌گیری داستان‌اند. شاگردان من نیز با آن‌ها درگیرند. کلاس بهار در مورد مهارت در صحنه‌پردازی است. با نگاهی به داستان و فیلم‌نامه این کلاس فرصتی خواهد بود تا همزمان در این باره با خودم و شاگردانم صحبت کنم.

من هنوز آن قسمت «مرا یاد خودم می‌اندازی» را به یاد دارم که متأثر از موزیکی بود که هنگام نوشتن به آن گوش می‌دادی. این رمان جدید را هم که می‌نوشتید به آن گوش می‌دادید؟

دن چاونموسیقی‌هایی بود که موقع نوشتم به آن‌ها گوش می‌دادم و من را کمک می‌کردند که موقعیت و به همان میزان شخصیت‌ها را درک کنم. من می‌دانم که بسیاری موقع نوشتن به موسیقی گوش نمی‌دهند چرا که تمرکزشان را به هم می‌زند. ولی موسیقی برای من غالباً راهی است برای رسیدن به یک هیپنوتیزم خودخواسته که برای نوشتن به آن نیاز دارم. شاید به خاطر این است که من در نسل MTV بزرگ شده‌ام (اشاره به نسلی است که در پایان قرن بیستم رشد کرده‌اند). ولی خوب بهترین موسیقی برای من آن است که بشود همراهش یک تصویر مجسم کرد. موسیقی‌ای که تو را به یک رؤیا می‌برد.

همین اخیراً با پسرم به فلوریدا می‌رفتیم و همین‌طور برای هر موسیقی‌ای که می‌شنیدیم تصویر می‌ساختیم. وقتی «منتظر جوابت باش» را می‌نوشتم هر شخصیتی برای خودش لیست موسیقی خودش را داشت و وقتی به آن‌ها گوش می‌کردم مرا به رؤیا می‌برد گویی می‌توانستم همهٔ آن‌ها را در یک فیلم ببینم.

اینکه در قسمت سپاس‌گزاری کتابت اسم تعداد زیادی از نویسندگانی که بر کارت تأثیر گذار بودند، آمده بود برایم خیلی دوست داشتنی بود. آیا کسان دیگری اعم از نویسنده و غیر آن هستند که برای آن‌ها بنویسید؟

من همیشه برای شیلا می‌نوشتم. او اولین معلم بزرگ من و اولین خواننده بزرگ من بود و من می‌خواستم او را خوشحال کنم و باعث ناامیدی‌اش نشوم. فکر می‌کنم همهٔ ما به نوعی برای معلمانی می‌نویسیم که عشق حقیقی را به ما داده‌اند.

به توبیاس ولف هم فکر می کنم هنگام نوشتن… همچنین به نویسندگانی که در بچگی عاشقشان بودم. به نوعی تمام کتاب‌های من گفت‌و‌گو با نویسندگانی است که وقتی تازه عاشق کتاب‌ها شده بودم کارهایشان را می‌خواندم.

Dan Chaon and Sheila Schwartz


comment feed ۲ پاسخ به ”از یک تصویر شروع می‌کنم.“

  1. فیروزه

    مترجم گرامی آقای اسدالله امرایی متذکر شدند تلفظ درست نام این نویسنده دن شائون است. از آقای امرایی به خاطر دقت و توجهشان سپاسگزاریم. 

  2. علیرضا شاه محمدی

    سپاس از جناب امرایی و سایت فیروزه!
    اگر معیار ، تلفظ انگلیسی زبان های آمریکایی باشد ، من تماما chaon را چاون شنیده ام. و اگر میزان چیز دیگریست ، نمی دانم…!
    دوباره ممنون به جهت دقت نظر.