فیروزه

 
 

غریبه‌ای در شهر آشنایی

یادداشتی بر فیلم «هرشب تنهایی»

اگر می‌خواهید در سالن سینما، نماهای بدیع و کم‌سابقه از مقرنس‌ها و اسلیمی‌های آستان قدس رضوی را بر پرده ببینید، اگر می‌خواهید تلاش یک کارگردان را برای بیان جنبهٔ رازگونهٔ ایمان به تماشا بنشینید، اگر دوست دارید برای کشف مدلول‌های نشانه‌های بصری تا چند روز با ذهن خود کلنجار بروید، اگر طرفدار بازی‌های خوب لیلا حاتمی یا حامد بهداد هستید، حتماً به تماشای فیلم هرشب تنهایی بروید؛ اما اگر می‌خواهید یک داستان موفق را در قالب یک فیلم ببنید به دنبال گزینه‌های دیگری غیر از این فیلم باشید.

شاید زیر ذره‌بین بردن یک نقطه ضعف از میان نقاط قوت فراوانِ هر شب تنهایی، قدری دور از انصاف باشد، اما اگر این نقطه ضعف موجب کم‌رنگ شدن نقاط قوت فیلم شده باشد، نمی‌توان به سادگی آن را نادیده انگاشت. داستان هر شب تنهایی از آن داستان‌هایی است که اگر به قالب رمان دربیایند هر فصل رمان را می‌توان به کنش‌های درونی و احساسات مکتوم شخصیت‌ها سپری کرد و دنیایی پر از کنش درونی آنها را به مخاطب عرضه کرد. هر کنش درونی را اما چگونه می‌توان به تصویر کشید؟ کسانی که به اقتباس‌های سینمایی از داستان ها پرداخته‌اند، شیوه‌های متفاوتی برای بیان تصویری کنش‌های درونی داشته‌اند. شاید یکی از رایج‌ترین این شیوه‌ها فلاش بک به حادثه‌هایی بوده که اسباب کنش‌های درونی یک شخصیت را برساخته‌اند و البته به مدد این شگرد، بر غنای پرداخت شخصیت‌ها نیز افزوده خواهد شد. با این وجود مسلم است که در هر کنش درونی نمی‌توان از چنین شگردی بهره برد؛ به ویژه در صحنه‌هایی که نویسنده اصرار بر رازگونگی و پیچیده ماندن کنش‌های درونی شخصیت‌ها دارد و همه آنچه حوادث اصلی هرشب تنهایی را شکل داده از این جنس است.

ماجرای داستان ساده است؛ آنقدر ساده که می‌توانی تصور کنی بسیاری از کسانی که به زیارت امام رضا رفته‌اند چنین تجربه‌ای را از سرگذرانده‌اند. بیماری، صعب‌العلاجی یا ناعلاجی، سفر به مشهد و در نهایت تجربه‌ای دینی. تنها تفاوت این داستان با داستان های مشابه در حلقه پایانی ماجراست، در تفاوت تجربه دینی که برای عطیه ـ‌نقش زن داستان‌ـ اتفاق می‌افتد. درست در جایی که بیننده انتظار حادثه شفا یافتن و خلاصی از بیماری جسمانی را دارد، حادثه در درون شخصیت داستان رخ می‌دهد و چه به جا بود تا در همین سکانس فیلم به پایان می‌رسید؛ دست‌کم پایانی خوب شاید نقاط ضعف داستان را تا حدودی کم‌رنگ می‌ساخت، اما چنین اتفاقی نیفتاده و سکانس پایانی، توضیح زائدی بر همهٔ رازگونگی داستان به ظاهر ساده فیلم است. کاستی دیگر داستان، ضرباهنگ کندی است که حاصل عدم قابلیت داستان برای تبدیل شدن به یک فیلم بلند است. این کندیِ تهی از تعلیق که تنها انتظاری بعضاً طاقت فرسا را به بیننده تحمیل می‌کند، شاید مهم‌ترین ضعف داستان است که علی‌رغم همهٔ تلاش‌های کارگردان و بازی‌های درخشان بازیگران، همچنان نمایان است.

با این همه از شاعرانگی داستان و استفاده از نمادها و نشانه‌ها برای بیان رازگونگی ایمان نمی‌توان بی‌اعتنا گذشت. ماجرای هرشب تنهایی، داستان آشنا شدن یک غریبه است؛ غریبه‌ای که به شهر آشنایی آمده است. همه باهم آشنایند، از راننده‌های تاکسی گرفته که با مسافرانشان چنان سخن می‌گویند و همدلی می‌کنند، گو اینکه سال‌ها با آنها نان و نمک خورده‌اند، تا دکتر داروخانه که حل مشکل مراجعان را به هر دردسری که باشد، وظیفه خود می‌داند، بی‌ هیچ چشم‌داشتی. عطیه اما در این میان احساس غربت می‌کند. درد او تنها درد جسمانی نیست. به همان بیان خشک و رسمی که برای رادیو می‌نویسد، زندگی می‌کند. غربت برآمده از همین زندگی است که او را برای ماندن در مشهد بی انگیزه ساخته و اصرار بر مراجعت دارد. نگاه او به همه چیز و همه کس نگاه مسئله گون است. در جای جای فیلم مشابه این عبارات را می‌شنویم: «تصور کنید که در فلان موقعیت هستید، چه کاری باید انجام دهید؟»، « شما با همسرتان در چنین شرایطی قرار گرفته‌اید، چطور رفتار می‌کنید؟» و… این بیان و نگاه، به همه چیز به مثابه مسئله و مشکل می‌نگرد و مسلماً در پی راه حل است. اما مشکل عطیه از این دست نیست که بتوان با امثال این جملات بدان پرداخت. او باید درگیر تجربه ای متفاوت شود، تجربه ای که قابل تصور نیست و او تا پیش از این سفر با آن مواجه نبوده؛ تجربه آشنایی!

بی‌معرفت مباش که در من یزید عشق/ اهل نظر معامله با آشنا کنند. همه ماجرای فیلم ماجرای آشنا شدن عطیه و خلاصی از غربت است؛ غربت محصول زندگی خشک و رسمی است و او محتاج تجربه هایی است تا اسباب آشنایی و سرانجام معرفت را برایش فراهم سازند. تجربه به مقصد رساندن گمشدگان در دو روز متوالی، عطیه را به دنیای جدیدی وارد می‌کند و از لابه‌لای همین تجربه‌هاست که به نیازهای مغفول مانده و خواهش هایِ بی پاسخ مانده خود واقف می‌شود. آنچه در این میان جالب بود گذر معرفت دینی و معنویت از راهروی تجربه‌های اخلاقی بود، اینکه عطیه برای درک زیارت نخست باید تجربه مهرورزیدن و مادرانه زیستن رابیاموزد، بیش از هر چیز این نکته را به ذهن متبادر می‌ساخت که برای نیل به تجربه دینی ناچار به از سرگذراندن تجربه های اخلاقی و انسانی هستیم.

من موفق به دیدن فیلم شب ـ اثر پیشین صدر عاملی ـ نشدم، اما تماشای هر شب تنهایی، تا اندازه‌ای حال و هوای فیلم‌های میرکریمی را داشت. دیدگاهی سینمایی بر این باور تأکید می‌کند که «بر خلاف آنچه در اصطلاحات سینمایی مرسوم است، لبه‌های خارجی پرده، قاب تصویر فیلم نیست، بلکه لبه‌های بخشی از نقابی است که فقط قسمتی از واقعیت را نشان می‌دهد.» فارغ از درستی یا نادرستی این دیدگاه، فیلم‌هایی از این دست، مجال خوبی است برای بررسی در این باب که سینما تا چه حدودی در به تصویر کشیدن واقعیت‌هایی از سنخ ایمان و معنویت و اخلاق، قرین توفیق است و این موفقیت وابسته به چه عناصری در سینماست؟ مسلماً این بررسی‌ها افق‌های جدیدی را پیش روی کارگردانان و نویسندگان این حوزه، خواهد گشود.