فیروزه

 
 

داستان لرزان

ابراهیم اکبری دیزگاه

باید از سقف این داستان یک طناب محکم، بسیار محکم، آویزان کنیم. به گونه‌ای که هیچ وقت کنده نشود. رنگ طناب مهم نیست. رنگ سقف هم. جنس طناب از نایلون نباشد بهتر. از چیزهای مثلِ پشم هم نباشد بهتر. البته جنسش مهم نیست. فقط مهم این است پاره نشود طناب. جنسش هم اگر از کتان باشد بهتر است.

ولی فعلاً مهم نیست اصلاً جنسش. آن طناب دقیقاً از وسط سقف این داستان آویزان شود باید. درست از وسطِ وسط. حالا اگر هم نشد قدری این ور یعنی حدود۲cm این‌ور یا ۲.۵ cm آن‌ور، مشکلی نداشته باشد فکر کنم. ولی اگر درست از وسط سقف باشد. خوب است. از هر لحاظ خوب.

حتی برای این داستان هم خوب است. برای خواننده هم خوب است. برای نویسنده یا راوی هم خوب باید باشد.

طناب حدوداً یک و نیم متر باید باشد. یعنی ۱۵۰cm حالا اگر قدر کم و زیاد شد نباید اشکال گرفت. مثلاً اگر ۱۵۳cm یا ۱۵۲cm یا ۱۵۴cm بود آسمان به زمین نمی‌آید و قرآن خدا غلط نمی‌شود.

برای ما مهم نیست. تنها چیزی که مدّ نظرِ ما و تمام علمای داستان‌نویسی و منتقدان ریش و سبیل‌دار است این است که به داستان لطمه‌ای یا صدمه‌ای یا ضربه‌ای نخورد. و گرنه طناب چه اهمیتی دارد. با همهٔ این‌ها بازهم می‌گویم اگر اندازهٔ طناب cm50/1 باشد، بهتر است. حتی اگر کوچک‌تر از این هم بود مشکلی به نظر نمی‌آورد یعنی به اصلِ روایت و جوهرِ داستان خیلی لطمه نمی‌زند. فرض کنید باشد cm148 یا cm149. فعلاً بنابراین است که همه‌ٔ حرف‌ها و نوشته‌های قبلی هیچ.

یا اینکه همهٔ آن‌ها دقیق اجرا شود. یعنی طنابِ قابلِ قبولی از وسطِ سقف داستان آویزان شد. در این داستان به یک چهار پایه هم نیاز داریم. وجود همچنین چارپایه‌ای خیلی هم ضروری به نظر می‌رسد. اگر هم چهارپایه‌ نبود می‌توان از یک صندلی یا مبل یا نیمکت استفاده کرد. یک صندلیِ چوبی یا فلزی که نیم متر ارتفاع‌اش باشد. یعنی cm 50. در این هم ما نمی‌خواهیم خیلی سخت‌گیری کنیم ارتفاعِ صندلی یا چهار پایه یا نیمکت یا مبل اگر تا cm 40 هم کوتاه بشود ما هم می‌توانیم کوتاه بیایم. رنگش برای ما اهمیتی ندارد. اگر سفید باشد بهتر. اگر قرمز باشد آن هم بهتر. اگر آبی باشد بهترتر. و بنفش قابل تحمل‌تر.

خلاصه: این یک داستان است، مهم نیست صندلی یا چهارپایه یا مبل نیمکت در آن از چه جنسی باشد. یا کهنگی یا نو بودنش برای هیچ‌کس مهم نیست. خواننده محترم همین الان فکر می‌کند داریم توی این داستان زه می‌زنیم. نگران نباش خوانندهٔ عزیز اگر این داستان محکم باشد، تو هم لذت خواهی برد.

البته ما قبول داریم. این داستان کشش ندارد. ولی شما کاری بکنید که کشش داشته باشد. حالا برویم سراغ چیزهایی دیگر. این داستان باید فرش بشود. تا هر کسی که می‌آید توی آن به راحتی بنشیند. یا حتی دراز بکشد، و یا اصلاً خوانندهٔ خسته در آن بخوابد. خوانندهٔ محترم به محض اینکه این داستان فرش شد، تو بگیر بخواب؛ شخصیت اصلی کار خود را به خوبی انجام خواهد داد.

فرش بشود یا موکت؟ چه فرقی می‌کند، نه فرقی نمی‌کند. فرش بهتر است از موکت. برای همه، برای هر کسی که می‌خواهد کاری انجام دهد. در این داستان فرش بهتر است. فکر کنیم فرش تبریز بهتر باشد. ولی واقعاً نه. فرش خراسان باشد یا کاشان چندان فرقی نمی‌کند. فرشی باشد، که بتوان در این داستان کاری کرد یعنی دراز کشید. خُب روی موکت هم می‌شود. فعلاً بخشی از این داستان همین الان موکت می‌شود. اگر فرش می‌شد قدری بهتر از این می‌‌شد شاید. اگر هم در کنارِ آن فرش‌ها قالی‌های دست بافت هم پهن می‌شد. اهمیت داستان چند برابر می‌شد. قالی دست بافت در داستانی این چنین؟! فعلاً اکتفا می‌شود به همان موکت‌ها. دیوارهای داستان هر رنگی باشد اهمیتی ندارد. زرد، آبی، بنفش، فیروزه‌ای، نیلی، ارغوانی، صورتی، خاکستری، سیاه، قهوه‌ای، … ولی سفید باشد بهتر است. سیاه هم همچنین. سبز که نورٌ علی نور می‌شود. فعلاً نباید به رنگ اهمیت داد. مهم این است که دیوارها محکم باشند. روی دیوار اگر تابلویی باشد. شاید کمک کند به فضای داستان.

اگر این را به عهدهٔ خود خواننده واگذار کنیم تا خود تخیل کند چه تابلویی باشد بهتر است. ولی اگر تابلوی منظرهٔ پاییز باشد. خواننده خوب می‌تواند جزییاتش را در ذهن خود بسازد. مثلاً برگ‌ها از درخت جدا می‌شوند یا هنوز جدا شده‌اند اما زرد شد‌ه‌اند. چند برگ سبز هم در لابه‌لای آن دیده می‌شوند. ولی ما در این داستان فعلاً این تابلو را می‌گذاریم که هیچ عکسی نیست فقط تکه برگی است که رویش نوشته شده «فقط باید زندگی کرد، فعلاً» و در زیرش امضا شده باشد «من». یا اگر کسی اعتراض دارد این تابلو را به جایش بگذارد «چراغ خاموش شد ناگهان؛ تاریکی» یا «آسمان روشن شد در شبی از شب‌های پاییزی» چه فرقی می‌کند. هیچ فرقی.

این یا آن. ولی آن باشد بهتر است. یا هیچ کدام از تابلوها نباشد اصلاً. قاب عکس باشد به جای همهٔ آن‌ها که در آن دخترکی با چشم‌هایش می‌خندد انگار. شاید هم با لب‌هایش بخندد. یا اصلاً خنده بر صورتش نشسته باشد. آدم فکر کند نمی‌خندد. تا اینجا قضیهٔ تابلو خیلی کش پیدا کرده مثل اینکه.

حالا نوبت آن رسیده خوانندهٔ محترم یک تکبیر بگوید و بعد صلوات بفرستد.

شخصیت وارد داستان می‌شود.

شخصیت این داستان مردی است با قدی در حدود۱۴۵cm یا قدری کوتاه‌تر مثلاً۱۴۴cm یا قدری بلندتر ۱۴۷cm. حتماً باید مردی باشد این شخصیت مردی حدود ۳۵ ساله یا ۳۶ ساله. اشکالی هم ندارد اگر ۳۰ یا ۳۱ یا ۳۲ یا ۳۳ یا ۳۴ ساله باشد. ولی بهتر است ۲۸ ساله همسن نویسنده باشد.

این خیلی بهتر است. خیلی.

اگر متأهل هم باشد خیلی خوب است. دارای یک بچه آن هم دختر. دختر هم اگر اسمش نینا باشد خوب است یا سونیا. ولی ما ترجیح می‌دهیم این شخصیت پسری داشته باشد به نام پویا.

اصلاً نظر جناب راوی بر این است که این شخصیت نامزد داشته باشد. و حلقهٔ نامزدی‌اش را در این داستان به دستش کرده باشد. این‌ها التبه حواشی است ولی به شخصیت‌پردازی کمک می‌کند. دکمهٔ یقه پیراهنش افتاده. فقط یکی از دکمه‌های یقه‌اش. اصلاً هیچ کدام از دکمه‌هایش نیفتاده. جیب پیراهنش پاره شده. گردن پیراهنش هم به‌شدت چرک‌مرده است. نه چرک است. این مرد از نظر تحصیلات هم دارای فوق لیسانس منطق است.

منطق نه.

فوق لیسانس فلسفه یا فیزیک چه فرقی می‌کند ولی اکنون دارد می‌خواند شاید هم نمی‌خواند برای قبول شدن در دکتری ادبیات یا فلسفهٔ هنر.

رنگ شلوارش خاکستری و رنگ پیراهن‌اش آبی یا بنفش، نقره‌ای، طلایی، صورتی، هر کدام از این‌ها را خواننده محترم می‌پسندد انتخاب کند. ولی از نظرِ ما و این داستان اهمیتی ندارد. راوی می‌گوید لباس سیاه پوشیده باشد بهتر است. خودش هم تمایل به سیاه دارد. نه تمایل به سفید دارد. سیاه ـ سفید. خیلی مهم نیست.

این مرد قدری عصبانی است. یعنی وقتی که بویِ عطر به دماغش بخورد مخصوصاً عطر‌هایی که زن‌ها استفاده می‌کنند. اوقاتش تلخ می‌شود. در همین‌جا از تمامی خواننده‌های گرامی و محترم خواهش می‌کنیم در خواندن این داستان به خودشان عطر نزنند، یا در کنار کسی که به خودش عطر زده این داستان را قرائت ننمایند.

از مشخصه‌های بعدی این مرد این است که او ریش‌هایش را گاهی از ته می‌زند گاهی هم بلند می‌کند. فعلاً مصلحت در این است که ریش توپی بگذارد. و گاهی آن‌ها را شانه کند. مرد در داستان قدم می‌زند. به چهارپایه نزدیک می‌شود. برمی‌گردد. به دیوار نگاه می‌کند زیر لب می‌گوید «عجب داستان مزخرفی، اَه، حالم به هم می‌خورد»

بعد ریشش را می‌خاراند. «نه کتابی، نه چیزی، هیچ چیزی، اوف .. پوف» تکیه می‌دهد به دیوارِ داستان کلمات تکان می‌خورند. مرد می‌ایستد. فکر می‌کند. چگونه قطعه کاغذ را پیدا کند.»

بعد زیر لب می‌گوید: «یعنی در این داستان لعنتی یک تکه کاغذ هم پیدا نمی‌شود»

ما یک تکه کاغذ از آخرِ دفتر می‌کنیم می‌دهیم به راوی تا بدهد به این مرد. مرد کاغذ را می‌گیرد.

از جیبش خودکاری را درمی‌آورد. نگاه می‌کند. بعد با صدای بلند می‌گوید:«چگونه می‌توانیم، چه گونه» مکث می‌کند: «این وصیت‌نامهٔ من است. فقط وصیت‌نامهٔ من نیست، هست؟ شاید». تکیه می‌دهد به دیوار نگاه می‌کند به تابلو.

می‌گوید «این قدر لبخند نزن. اصلاً معلوم است که لبخند می‌زنی»

روی کاغذ می‌نویسد «گُه»

تا می‌کند می‌گذارد توی جیبش.

می‌نشنید. زُل می‌زند به تابلو. دراز می‌کشد. زل می‌زند تابلو. چشم‌هایش را می‌بندد. می‌خواهد تابلو را تجسم کند در ذهنش. به ذهن چیزی نمی‌آید. چشم‌هایش را باز می‌کند. نگاه می‌کند به طناب آویزان از سقفِ این داستان. خیره می‌شود به آن. می‌نشیند و خیره می‌شود به آن، بلند می‌شود خیره می‌شود به طناب. پاهایش را می‌کشد به کفِ موکت شدهٔ داستان. صدایِ خِرِش خِرِشش در گوش خودش می‌پیچید. نزدیک می‌شود به طناب. طناب محکم نیست. «طناب از وسطِ سقف آویزان نیست». طناب کنده می‌شود. می‌خورد به سرِ مرد. «این هم شد داستان؟! با این همه کلمات لق» طناب در دست قدم می‌زند. می‌خواهد به طرف پنجره برود. می‌بیند داستان پنجره ندارد. بر می‌گردد. می‌رود به طرف در. برمی‌گردد. کنار چهارپایه یا صندلی یا نیمکت یا مبل، می‌ایستد. به سقف نگاه می‌کند.

جای کنده شدن طناب را نگاه می‌کند. کلمات کج و کوله شده را نگاه می‌کند. می‌رود روی چهارپایه. دستش را دراز می‌کند. دستش به سقف داستان نمی‌رسد. روی پنجهٔ پا می‌ایستد نمی‌رسد. بعد قدری بیشتر، نمی‌رسد. پایین‌ می‌آید. چند تا از کلمه‌ای اضافی را برمی‌دارد، می‌گذارد زیر چهارپایه. بعد دست دراز می‌کند دستش می‌رسد. طناب را محکم در حلقه روی سقف می‌بندد. بعد از روی چهارپایه پایین می‌پرد. داستان تکان می‌خورد. چند کلمه از سقف جدا می‌شود. مرد می‌ترسد. فکر می‌کند زلزله‌ای در داستان رخ داده، کاغذ را از جیبش بیرون می‌آورد. بعد نچی می‌کند. می‌رود روی چهارپایه. طناب را می‌اندازد به گردن خود می‌بیند طناب خیلی بلند است. پاهایش به کف داستان می‌رسد. به طناب گره می‌زند. بازهم بزرگ است. «آخر این چه داستانی است که من دارم؟»

بعد طناب را محکم می‌کشد. فکر می‌کند . سقف داستان می‌ریزد. پایین می‌آید «در این داستان مثل اینکه صلاح نیست من …» حرف خود را می‌خورد. ادامه نمی‌دهد. کاغذ را از جیب‌اش درمی‌آورد. کلمه‌ای را که نوشته بود خط می‌زند. بعد می‌نویسد «کاش این داستان پنجره‌ای داشت.»



comment feed ۳ پاسخ به ”داستان لرزان“

  1. محمود

    این دیگه چه چیز مزخرفیه؟

  2. salar

    هم محلی شما

  3. سالار

    با سلام خدمت ابراهیم عزیز دوست وسرور گرامی و بچه محل نازنین
    دوست دارم با شما ارتباط داشته باشم ولی نمی توانم
    لطف بفرمایید شماره تماس یا آدرس سایتی برایم درایمیلم بزنید