فیروزه

 
 

نبش‌المقابر فی شرح الاشعار المعاصر

امید مهدی نژادمی‌دانم که شما هم مثل ما خیلی روشنفکر هستید و متوجهید که منتقد و شارح در پروسهٔ خلق اثر هنری شرکت دارند و متن هنری برای خودش متنی باز است و طی هر خوانش، بازسرایی می‌شود و از این چیزها. به همین دلیل و صرفاً به همین دلیل، از این پس در این ستون به ذکر و شرح و تأویل شاهکارهای شعر و ترانه و غیره معاصر می‌پردازیم. در برخی از موارد، ذکری از نام شاعر و ترانه‌سرا و غیره نمی‌آوریم و در برخی موارد هم می‌آوریم.

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

مفردات و ترکبیات:
گریبان: یقه، چاک پیراهن
گریبان عدم: یقه عدم، چاک پیراهن نیستی، شکافی را گویند که در پیراهن عدم وجود دارد
دست خلقت: دست خلقت، عضوی که از شانه‌های خلقت روییده است
ابد: آخر قضایا، زمانی که زمان نخواهد بود. اند (end) بوده و بر اثر تصحیف به ابد تبدیل شده است
ازل: اول قضایا، زمانی که زمان نبوده است

معنای بیت:
زمانی که یقه عدم با دست خلقت پاره می‌کرد… و زمانی که زمانی که زمان نخواهد بود، چشم تو را پیش از زمانی که زمان نبود مورد آفرینش قرار می‌داد…

*

وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می‌کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می‌چشید

مفردات و ترکیبات:
زمین: کره‌ای است خاکی که در مداری بیضی شکل به گرد خورشید می‌گردد
ناز: عشوه، افه، مامانی، تو دل برو،
عطش: تشنگی، حالتی که در اثر کمبود مایعات بدن حاصل می‌شود
طعم تو: مزه تو
اشک: مایعی که در اثر التهاب چشم برای محافظت از بافت ظریف چشم از غدد کنار چشم ترشح می‌شود و مزه شوری دارد

معنای بیت:
وقتی زمین در آسمان‌ها بود و در آنجا ناز تو را می‌کشید و زمانی که عطش به همراه اشک‌های من مزه تو را هم تست می‌کرد…

*

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

مفردات و ترکیبات:
عاشق: واله، خل، شیدا، کسی را گویند که به طرز غیرمعقول چیزی یا کسی را دوست داشته باشد و اساساً متوجه باقی قضایا نباشد
عقل: قوه فاهمه و درّاکه آدمی، نهادی در وجود بشر که با عشق مخالف است
دل: جسم صنوبری داخل قفسه صدری، باطن آدمی. مرکز تمایلات در وجود انسان
دیوانگی: عشق
عاقلی: عاقل بودن، عقل‌محوری، خردورزی

معنای بیت:
در این زمان‌ها که گفته شد، من واله و شیفته و دلداده چشم تو شدم. در آن زمان نه قوه درّاکه وجود داشت و نه جسم صنوبری و باطن آدمی. برای همین من از این شیدایی و عقل‌محوری و خردورزی چیزی درنمی‌یابم.

*

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

مفردات و ترکیبات:
آن: اشاره به دور، یک لحظه کوتاه
همان: هم اشاره به دور، هم یک لحظه کوتاه
عمق: درون،‌ژرفنا، درون ژرفنا
ربودن: کش رفتن، به سرقت بردن

معنای بیت:
این عاشق شدن یک اشاره به دور یا لحظه کوتاه بود و در واقع دنیا هم فقط همان یک لحظه بود. این لحظه همان لحظه بود که چشم تو من را که در درون ژرفنای چشم خودم بودم به سرقت برد

*

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

مفردات و ترکیبات:
شیطان: از مخلوقات منفی خداوند
نام: اسم. چیزی از جنس کلام که با آن اشیا و اشخاص را نشانه‌گذاری می‌کنند
سجده: بر خاک افتادن به نشانه تذلل و تعبد
آدم: از مخلوقات خاکستری خداوند
عالم: همه‌چیز به‌جز خدا و انشان

معنای بیت:
در آن زمان که من واله و خل شدم شیطان در برابر نشانه‌گذاری من به خاک افتاد و سجده کرد. در همین حال آدم هم بیشتر به کره خاک متمایل شد و همه به‌جز خود انسان در برابر انسان به خاک افتادند و سجده کردند.

*

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

مفردات و ترکیبات:
آتش: از عناصر چهارگانه. گاز مشتعل. پلاسما
گل: خاک خیس‌شده

معنای بیت:
من بودم و چشمان تو هم بود، اما آتش و گل نبود. دیگر نمی‌دانم چه چیز بود یا نبود. یعنی نه از دیوانگی و نه از عقل‌محوری چیزی نمی‌دانم و این پایان شعر است.