فیروزه

 
 

دربارهٔ الی…

یادداشتی بر فیلم «بالا» ساختهٔ پیتر داکتر و باب پترسون

حتی اگر از آن دسته آدم‌هایی باشیم که شعار مبنایی مینی‌مالیست‌ها مبنی بر «Less is more» (کم، زیاد است) را نمی‌پذیرند و آن را متناقض‌نمایی تهی از واقیت می‌پندارند باز هم نمی‌توانیم سکانس مرور فشردهٔ زندگی کارل فردریکسون و همسرش الی را در این آخرین ساختهٔ کارخانهٔ رؤیاسازی پیکسار تحسین نکنیم. سکانسی که به موجزترین شیوهٔ ممکن صمیمیت رشک‌برانگیز نهفته در زندگی این خانواده را به تصویر می‌کشد و غم‌ها و شادی‌ها و آرزوهای این زوج را نشان‌مان می‌دهد. این سکانس فقط در چهار دقیقه با دیزالو‌ها و جامپ‌کات‌هایی که از آن‌ها خلّاقاته، دقیق و به‌جا لابه‌لای محیط‌های کم‌نور و خفهٔ کلیسا و بیمارستان یا فضاهای پراز رنگ و نور تپه و آن خانهٔ رؤیایی استفاده شده و به مدد ریتم سیال موسیقی‌اش که به تناسب حال و هوای هر فصل روندی پرشتاب و گرم یا ملایم و سرد به خود می‌گیرد و با بازی کردن با ایدهٔ بدیع بستن کروات برای نشان دادن گذر زمان، بیم‌ها و امیدهای چند دهه زندگی کارل و الی را با ایجازی مثال‌زدنی به تصویر می‌کشد. جایی که کارل و الی بعد از اینکه نمی‌توانند صاحب بچه‌ای شوند تصمیم می‌گیرند به رؤیای ماجراجویانهٔ دوران بچگی خودشان جامهٔ عمل بپوشانند و به آن سفر عجیب و غریب بروند. اما آماده شدن برای سفر تا دوران پیری‌شان به طول می‌انجامد و با رفتن الی، کارل تنها می‌ماند. با این همه حضور و تأثیر نامرئی الی تا پایان فیلم بر داستان سایه می‌اندازد و به همین خاطر معتقدم فیلم «بالا» دربارهٔ الی و آرزوهای اوست.

از شخصیت ماریون کرین (جانت لی در «بیمار روانی» آلفرد هیچکاک) تا شخصیّت قاتل فیلم هفت دیوید فینچر (با بازی کوین اسپیسی) همواره شاهد شخصیت‌هایی بوده‌ایم که به خاطر نقطهٔ ثقل و کاتالیزور بودن‌شان علی‌رغم نقش‌آفرینی کم‌رنگ‌شان همهٔ قصّه را هم‌چون چتری زیر پوشش تأثیر خود درآورده‌اند. پرداخت شخصیت‌های سایه‌وار و چینش‌شان در فیلم‌نامه به‌گونه‌ای که با حضور کوتاه‌شان تعلیق‌ها و بزنگاه‌های مهمّی در روند روایت ایجاد کنند امری است که در تاریخ سینما سابقه‌ای طولانی دارد. امّا در مدیوم انیمیشن ـ جایی که مخاطب اصلی و سنّتی‌اش کودکان و نوجوانان هستند ـ و قبل از جسارت باب پترسون، فیلم‌نامه‌نویس «بالا» کم‌تر شاهد بروز چنین روایت‌ها و شخصیت‌پردازی‌های خطیری بوده‌ایم.

بخش اعظمی از شخصیت الی بدون هیچ‌گونه دیالوگی، به عنوان منبعی برای عشق و مهربانی ساخته شده است. او همه‌جا هست. اولین بار با آن کتاب دست‌نویس ماجراجویی عجیب و غریبش فکر سفر به آبشار بهشت و داشتن خانه‌ای در آن‌جا را به ذهن کارل می‌اندازد. بعد از مرگش نیز این ابعاد دیگر شخصیتش است که لحظه به لحظه در رفتارها و تصمیمات کارل بروز می‌یابند. چه آن‌جایی که نگهداری و معاشقه‌اش را با قاب عکس الی می‌بینیم و چه آن‌جا که با بهانه و بی‌بهانه نگاه‌های کارل به آسمان و درددل‌هایش با الی تبدیل به یکی از موتیف‌های فیلم می‌شود و چه آن‌جا که به تماشا نشستن آلبوم عکس‌های الی آن تحول نهایی را در کارل به وجود می‌آورد.

راستی تا حالا فکر کرده‌اید اگر لطافت حضور نامرئی الی در «بالا» نبود ما چگونه می‌خواستیم کارل فردریکسون و بداخلاقی‌ها و بدعنقی‌هایش را با راسل و آن پرندهٔ عجیب و بقیه تحمّل کنیم؟ برای لحظاتی راسل و بامزگی‌هایش را در نظر نگیرید. اصلا خود این‌که شخصیت اول یک انیمیشن، پیرمردی بازنشسته، ترش‌رو و غرغرو با چهره‌ای آن اندازه زشت ـ‌به کنتراست بی‌قوارهٔ قاب عینک کارل و دماغش دقت کرده‌اید؟!‌ـ باشد ایده‌ای جسورانه برای یک انیمیشن نیست؟ البته کارل تا آخر انتها این‌گونه نمی‌ماند و بالأخره یخ‌هایش آب می‌شوند و آن‌قدر دوست‌داشتنی می‌شود که وسط نزاع تن به تن نهایی‌اش با چارلز مونتز و وقتی دندان‌های مصنوعی‌اش بیرون می‌افتند نمی‌دانیم به این کارش بخندیم یا با او هم‌ذات‌پنداری کنیم و نگران سرنوشتش شویم . اما چه اتفاقی می‌افتد که درون‌مایهٔ ابتدایی تلخ و سرد فیلم در ادامه آن‌قدر شاداب و شیرین و بانشاط و جذاب می‌شود؟ به نظر می‌آید پاسخ این سؤال را باید در سه گزاره جُست. یکی مایه‌های اسطوره‌ای و کهن الگویی قصهٔ فیلم «بالا» است و دیگری ایده‌های سوررئالیستی و وهمی داستان «بالا» و مهم‌تر از همه شخصیت بامزه‌ای به نام راسل. (باور می‌کنید داریم همهٔ این حرف‌های جدّی را دربارهٔ یک انیمیشن می‌زنیم؟!)

اولین قصه‌ای که بعد از دیدن «بالا» به یادش می‌افتیم قصه «جادوگر شهر اُز» است. جایی که گردباد، خانه قهرمان داستان «دوروتی» را به دوردست‌ها می‌برد. به نظر می‌آید درون‌مایهٔ آزادی از هر آنچه رنگ زمینی‌ها را دارد و پرواز با خیال‌ها و آرزوها از درون‌مایه‌های مشترک «بالا» و «جادوگر شهر اُز» هستند. فقط لحظه‌ای راحتی و سیالیت کنده شدن خانهٔ کارل و الی از زمین و نگاه‌های متحیر مأموران خانهٔ سالمندان را به یاد بیاورید.

یکی از مایه‌های اسطوره‌ای قصهٔ «بالا» کهن‌الگوی سفر قهرمان است. جایی که قهرمان ما قرار است بعد از تحمل رنج‌های فراوان به سرزمین رؤیایی خود و الی برسد. آن درهٔ زیبا در آمریکای جنوبی با هر تفسیر و تأویلی تمثیلی از بهشت است. (الی نام آبشار آنجا را «آبشار بهشت» می‌نامد) در این باره بسیار می‌توان گفت و تفسیر و تحلیل‌های بسیاری می‌توان ارائه داد. اما تنها ذکر همین نکته کافی به نظر می‌آید که وقتی پیکساری‌ها می‌خواهند همه چیز را به بازی بگیرند کار را به آن‌جا می‌رسانند که در به‌هم خوردن نظم همه چیز، جای پیرمرشد و قهرمان عوض می‌شود و باید کارل ۷۸ساله بیاید و از راسل ۸ساله درس زندگی و پختگی بیاموزد!

اگر نه همهٔ ما که مطمئناً بسیاری از ماها در همان دوران طفولیت وقتی برای اولین بار بادکنکی پر از گاز هلیوم به دست گرفته‌ایم با خودمان نشسته‌ایم و حساب و کتاب و خیال‌بافی و آسمان و ریسمان کرد‌ایم که کاش می‌شد به جای یک بادکنک آن‌قدر می‌توانستیم بادکنک داشته باشیم که از زمین کنده بشویم و پرواز کنیم. کدام‌یک از ما اما فکر می‌کرد روزی بتواند رؤیای بچگی‌اش را با این بدویت و خلوص نقش بسته بر پردهٔ نقره‌ای ببیند؟ در واقع سازندگان «بالا» با تکیه بر همین ایده‌ای که از دوران بچگی هر کسی ممکن است در ذهنش ته‌نشین شده باشد نهایت آزادی و بی‌قیدی را برای خیال‌بافی‌ها و وهم‌ریسی‌های خود قائل شده‌ند و با بستن ۱۰هزار بادکنک به کلبهٔ پیرمرد آن را از زمین کنده‌اند و به اعماق آسمان‌ها فرستاده‌اند. امروز پیکساری‌ها جایی ایستاده‌اند که هر چه به ذهنشان بیاید و هر چه دلشان بخواهد را، هر چقدر عجیب و غریب و ناممکن هم به نظر بیاید می‌توانند بسازند. ایده‌های سوررئالیستی «بالا» را به یاد بیاورید. وقتی خانهٔ پرندهٔ کارل فردریکسون مثل قالیچهٔ سلیمان بر فراز شهر راه می‌افتد، مردم شهر مثل ما بیننده‌های این طرف پرده مبهوت این اتفاق می‌شوند. آن‌جایی که انعکاس نور هزاران بادکنک رنگی به داخل اتاق دختربچه‌ای در فراز آسمان‌خراشی می‌تابد و کودک را ذوق‌زدهٔ این زیبایی می‌کند یا آن‌جایی که خانهٔ کارل از پشت سر شیشه‌پاک‌کنی که بر فراز برجی بلند مشغول کار است رد می‌شود یا این ایده که کارل بدون هیچ‌گونه مشکلی از جانب اطافیان یا موانع انسانی هر کاری دلش خواست انجام دهد و با بادکنک پرواز کند و مثال‌های بسیار زیاد دیگری از این دست همگی خبر از عمق شور و بداعت‌های ذهنیّت‌های حاکم بر پیکساری‌ها می‌دهند.

دربارهٔ راسل چه می‌توان گفت؟ او را ـ‌با تمام جزئیاتش و با آن چهرهٔ دوست‌داشتنی دو رگهٔ آسیا آمریکایی‌ و آن لهجه و آن شمایل خپل‌گونه و …‌ ـ فقط باید به نظاره نشست و از همهٔ شیطنت‌ها و تنبلی‌ها و معصومیت‌ها و حتی آرمان‌خواهی‌هایش لذت برد و بدان‌ها خندید. از روی اعصاب بودنش در سکانس معرفی‌اش گرفته تا ترسی که در میمیک صورتش هنگام ایستادن در ایوان خانهٔ پرندهٔ کارل و تا آن‌جایی که نمی‌تواند از طناب بالا رود و چندین موقعیت و مثال دیگر را اگر از «بالا» حذف کنیم چیزی از آن باقی نمی‌ماند. تازه این‌ها بدون درنظر گرفتن تأثیر نهایی و کنش‌مند بودن شخصیت راسل و ارتباطش با کارل است.

برای مایی که «بالا» و دیگر محصولات جادویی پیکسار را از پشت مونیتورهای کوچک کامپیوترهامان یا نهایتاً در قاب‌های بزرگ‌تری همچون سینماهای خانگی تماشا می‌کنیم و نه می‌دانیم باندهای چندده‌گانهٔ صوتی با ما چه می‌توانند بکنند و نه می‌دانیم سینمای سه‌بعدی چیست، صحبت دربارهٔ آخرین فن‌آوری‌های انیمیشن‌سازی والت دیزنی و پیکسار امری غریب و سخت‌فهم است. صحبت از نرم‌افزاری ابداعی که با الگوریتمی خاص حرکات ده هزار بادکنک و نخ‌های متصل به هر کدامشان را و اثر حرکتی فیزیکی‌شان را بر خانهٔ کارل تنظیم و پیش‌بینی می‌کند یا مثلاً دانستن در این‌باره که پیکسار به منظور آغاز این فیلم با دو تن از متخصصان پرواز با بالون جهان همکاری کرده و صندلی‌ای را با اتصال به صدها بادکنک هلیومی به پرواز درآوردند تا از این طریق بتوانند حرکت دقیق هر یک از بادکنکها را محاسبه کنند و هزاران رنج‌ دیگری که سازندگان «بالا» طی پنج سال گذشته برای ساختن این شاهکار متحمّل شده‌اند را به کناری می‌نهیم و هم‌چون کارل و الی و راسل غرق رویاهامان و خود «بالا» می‌شویم. پیکساری‌ها هر سال با ساختن محصولی جدید نه تنها همه را انگشت به دهان می‌کنند بلکه سال به سال کار خودشان را نیز سخت‌تر می‌نمایند. سال گذشته وقتی اندرو استنتن سازندهٔ «وال ئی» در مصاحبه‌ای گفته بود که طرح ساخت فیلمش از ده سال پیش آماده بوده و این همه مدت فقط منتظر پیشرفت‌های فنی استودیوها به تصویر کشیدن آنچه در ذهن داشته نشسته شاید کمتر کسی باور می‌کرد که این کارخانهٔ رؤیاسازی بتواند سال بعدش نیز این موفقیت را تکرار کند.

در آخرین دقایق نوشته شدن این یادداشت خبر رسید که «بالا» به عنوان یکی از نامزدهای ده گانهٔ جایزهٔ اسکار بهترین امسال معرفی شده است. اتفاق کم‌نظیری که قبل از این‌ها فقط یک‌بار روی داده بود. حالا شاید راحت‌تر با این مسأله کنار بیاییم که چرا فرانسوی‌ها افتتاحیهٔ جشنوارهٔ کن سال گذشته را به کارل بدترکیب و راسل بامزه داده‌اند.

راستی یادمان باشد که کارل در انتهای فیلم و در جشن پیشاهنگی «بزرگ‌ترین نشان و درجه»ای را که می‌شناسد به راسل می‌دهد: «نشان الی»!


comment feed یک پاسخ به ”دربارهٔ الی…“

  1. محمود

    این نقد واقعا عالی بود.