فیروزه

 
 

در راه‌ماندگان

به بهانهٔ فیلم «ضدگلوله» ساختهٔ مصطفی کیایی

«انقلاب امری خلاف عادت است… هر چند خود انقلابِ اسلامی بعد از هدم عادات گذشته عادات و ملکات تازه‌ای را به هم‌راه بیاورد، اما با تزریق این عادات در قالبِ ظاهری رمان و داستان‌سرایی با تقلید از فرم رمان، ادبیاتی داستانی متناسب و هم‌شأن انقلاب به‌وجود نخواهد آمد. باید از میان انسان‌هایی که تحول معنوی انقلاب اسلامی را به جان آزموده‌اند و جوهر رمان را نیز شناخته‌اند کسانی مبعوث شوند که این وظیفه را بر عهده گیرند و نباید انتظار داشت که نتایج مطلوب به آسانی و بی‌زحمت و ممارستِ بسیار فراچنگ آید. رسولان انقلاب باید به «جوهرِ» رمان دست پیدا کنند نه «فرم و قالب» آن؛ و البته از آن‌جا که این روزگار، روزگار اصالت روش‌ها و ابزار است، بدون تردید تا جوهر رمان مسخر ما نشود فرم و قالب آن نیز به چنگ ما نخواهد آمد. و این سخن در باب دیگر هنرها نیز صادق است. » [۱] این سطور بخش‌های پایانی مقالهٔ «رمان و انقلاب‌اسلامی» سیدمرتضی آوینی است. آن‌مرحوم با نوشتن مقاله‌هایی از این دست در اواخر دههٔ شصت و اوائل دههٔ هفتاد، حمله‌های تند و گزنده‌ای به جریان موسوم به سینمای‌عرفانی کرد و در مقابل به فیلم‌های به‌ظاهر ساده و کم‌اهمیتی هم‌چون «عروس» و «نیاز» و «قصه‌های مجید» روی خوش نشان داد. این روند در نهایت با نوشته‌شدن مقالهٔ «عالم‌ِهیچکاک» در کتاب «هیچکاک، همیشه استاد» به یکی‌از مهم‌ترین نقاط‌عطف خود رسید و خیلی‌ها را بعداز شهادت آن بزرگوار به این استنباط رساند که اولین گام در مسیر پرسنگلاخ و نارفتهٔ مسخّر کردن آن‌چه او «جوهر» هنر [و در محل‌بحث ما سینما] می‌دانست، ساختن فیلم‌هایی قصّه‌گو و سرراست و دوری جُستن از تهی‌کردن سینما از جذابیت‌های ذاتی و دراماتیک خود به‌اسم تعالی‌گرایی و پیام‌دهی و فرو افتادن در دام پیچیده‌نمایی‌های مزوّرانه است. «ضدگلوله» دومین ساختهٔ سینمایی مصطفی کیایی، یکی از همان فیلم‌های سرراست و قصه‌گویی است که سینمای پرسوءتفاهم امروز ما به‌شدت از کمبود آن‌ها رنج می‌برد.

اگرچه در زمانهٔ بعداز «لیلی با من است» و «مارمولک» و «اخراجی‌ها» ساختن فیلم‌هایی که موقعیت اصلی‌شان در بستر تقابل شخصیتی نامتجانس با فضایی که در آن قرار گرفته، شکل می‌گیرد، چون گذشته بدیع و جذاب نیست اما «ضدگلوله» هم در مقایسه با فیلم پیشین کیایی گام بلندی در کارگردانی شمرده می‌شود و هم بعداز رضا عطاران و سروش صحت و پیمان قاسم‌خانی نوید ظهور استعدادی نو را در زمینهٔ فیلم‌نامه‌نویسی آثار کمدی می‌دهد. «ضدگلوله» با بیانی سرراست و روان در همان بیست دقیقهٔ اول شخصیت‌هایش را معرفی، گرهٔ اصلی داستانش را مشخص، پتانسیل لازم را برای پیش‌رفت قصه‌اش مهیا می‌کند و در ادامه نیز در سکانس‌های جبهه و بعد از ورود شخصیت‌های فرعی و شروع تقابل‌های سلیم و پرویز با محیط، دیگران و هم‌دیگر، شوخی‌های حساب‌شده و خنده‌داری را می‌آفریند. با همین شوخی‌ها و ایده‌های طنازانه می‌تواند تا حدودی بر خلاهای فیلم‌نامه‌اش سرپوش می‌گذارد و اجازه نمی‌دهد مخاطبش خسته و دل‌زده شود. در پایان هم با پایان‌بندی غیرقابل‌پیش‌بینی از همهٔ آثار مشابه خود فاصله می‌گیرد و با آشنازدایی از موقعیتی تکراری، بیننده‌های خود را غافل‌گیر می‌کند و با رودست به آن‌ها شمایلی ضدجریان به‌خود می‌گیرد. در کنار همهٔ این‌ها و به‌غیر از آن سکانس حذف‌شده، «ضدگلوله» عنصر و مؤلفهٔ حساسیت‌برانگیزی ندارد و حتی نگاهش به رزمندگان به عنوان انسان‌هایی حماسه‌ساز (قاب‌عکس‌های خانهٔ سلیم در سکانس آخر)، بسیار باورپذیر و هم‌دلی‌برانگیز است. با این همه اما آیا واقعا «ضدگلوله» شایستهٔ این‌همه ستایش و حمایت است و آیا سیاست‌گزاران و مدیران و منتقدان ما می‌دانند تحسین‌های بیش از حد می‌تواند آبستن چه خطرها و تهدیدهایی باشد؟

اگرچه اکثر فیلم‌های سی‌امین دورهٔ جشنوراهٔ فیلم فجر آن‌قدر متوسط بودند که به‌سختی می‌شد یکی‌شان را شایستهٔ سیمرغ بهترین فیلمنامه دانست و اگرچه فیلم‌نامه‌نویس «ضدگلوله» تلاش قابل‌تحسینی برای قصه‌گویی و احترام‌گذاشتن به شعور مخاطب کرده بود اما تعلق گرفتن این جایزه به مصطفی کیایی با ضعف‌هایی مشهود در منطق روایت و پایان‌بندی فیلم‌نامه‌اش، برای کم‌تر کسی قابل پیش‌بینی بود. انگیزهٔ سلیم برای جبهه رفتن و مواجهه با مرگ که سعی شده در خلال صحبت‌هایش با فرخ بیان شود (اسم کوچه‌مون عوض می‌شه)، حتی در منطق شبه‌فانتزی داستان نیز درست پرداخت نمی‌گردد و برای مخاطب جا نمی‌افتد. نیمهٔ دوم فیلم پر از موقعیت‌ها و رفت و آمدهای جغرافیایی بی‌هدفی است (هم‌راه‌شدن‌های متعدد سلیم و پرویز در آمبولانس) که هیجان داستان و به تَبع آن پختگی شخصیت‌اصلی را دچار تغییر حسی نمی‌کند. در این بلاتکلیفی و بی‌هدفی شخصیت‌های فرعی نیز نمی‌توانند کاتالیزور مناسبی برای به پیش‌رفتن داستان باشند؛ چراکه در ضعف شخصیت‌پردازی آن‌قدر برای مخاطب – و حتی سلیم – مهم و ملموس نمی‌شوند که مرگ‌شان (حتی مرگ پرویز)، تأثیری بر انتظارات عاطفی مخاطب و به دنبال آن شخصیت اصلی داشته باشد. برای همین تصمیم نهایی سلیم در گفت‌وگو با نائب که اعلام می‌کند می‌خواهد زنده بماند تا انتقام دوستانش را بگیرد بیش‌تر شبیه یک شوخی به نظر می‌رسد. پایان‌بندی فیلم هم اگرچه غافل‌گیرکننده است و به‌خاطر همین کلیشه‌گریزی مورد پسند مخاطب هم قرار می‌گیرد، اما با توجه به ضعف شخصیت‌پردازی سلیم، به هیچ‌وجه منطقی و برآمده از روابط علی و معلولی اتفاقات فیلم نیست. از سوی دیگر مسألهٔ مواجهه با مرگ و تفاوت آن با شهادت با آن ابعاد عرفانی، اخلاقی، ماورائی و معنوی‌ای که دارد و با آن پروسهٔ روحی‌ای که برای رسیدن به آن باید طی شود آن‌قدر مسألهٔ پیچیده و دامنه‌داری است که منطق کمدی و شبه‌فانتزی «ضدگلوله» نمی‌تواند بیش از وضعیت اشاره‌وار فعلی به آن نزدیک شود. در عین حال مشخص نیست چنین اثری چگونه از سوی داوران جشنوراه سزاوار چنان عنوان و جایزه‌ای قرار گرفته است.

چنین ستایش‌ها و حمایت‌هایی اگرچه می‌تواند موجب دل‌گرمی نسل‌جدید فیلم‌سازان شود و آن‌ها را برای ساختن فیلم‌هایی قصه‌گو و سرگرم‌کننده [این کلیدواژهٔ مهم اما فراموش‌شدهٔ سینمای ما] تشویق کند اما آن ستایش‌کنندگان و حمایت‌کنندگان باید یادشان باشد چنین آثاری را که زمانی قرار بود صاف‌کنندهٔ مسیر دست‌یابی به «جوهر» سینما باشند، با مقصد اشتباه نگیرند. سینمای ایران همیشه از سوی سیاست‌گزاران و مدیران کشور به‌عنوان عنصری هزینه‌بر، بدهکار و نابالغ نگریسته شده است، برای همین چنین مدیران و سیاست‌گزارانی همیشه به محض رسیدن به صدارت امور درصدد نفی گذشتگان خود و تربیت و هدایت –و حتی تعریف و اختراع– دوبارهٔ سینما برآمده‌اند و به این نکتهٔ ساده توجه نکرده‌اند که فرهنگ مقوله‌ای نیست که با برنامه‌های سه چهار ساله و بخش‌نامه و ردیف‌بودجه قابل تغییر و رسیدن به نقطهٔ‌بلوغِ مورد انتظار باشد. سینمای ما به خاطر همین مدیریت‌ها به بی‌بضاعتی موجود رسیده و واضح است که در چنین وضعیتی که توقعات و انتظارات از سینما به بالاترین حد خود رسیده است، «ضدگلوله» ها مقصد و نقطهٔ مطلوب انگاشته می‌شوند. یک‌بار دیگر سخن سیدمرتضی آوینی را به یاد بیاوریم: «نباید انتظار داشت که نتایج مطلوب به آسانی و بی‌زحمت و ممارست بسیار فراچنگ آید».


[۱] رستاخیز جان، سیدمرتضی آوینی ص۱۸