فیروزه

 
 

تنهایی آدم مقوایی

وودی آلن و نقد فلسفه نیم ویژه‌نامه‌ای برای نیمه شب در پاریس

وودی آلن فیلم می‌سازد، فیلمنامه می‌نویسد، بازی می‌کند، داستان می‌نویسد و کلارینت می‌نوازد. این همه نوشتن درباره او را سخت‌تر می‌کند. اما من در اینجا می‌خواهم از «فلسفه وودی آلن» بگویم. آنچه در آثار وودی آلن هست، نمایش خیره‌کننده تنهایی، بی‌معنایی، شوخی‌گونه و کاملاً انسانی زیست انسانی است. تجربه طنز‌آمیزی از حس تنها بودن آدمکی مقوایی در میان جمع مورچه‌وار و بیهوده انبوه شده آدم‌ها. این خلأ خسته‌کننده باعث می‌شود ضدقهرمان همیشه به نوعی تنش خنده‌دار گرفتار باشد. میان او و آدم‌ها رابطه‌ای نیست. خلأ فضای روابط حتی روابط خصوصی را پرکرده است و پر کردن فاصله‌ها عملاً ناممکن است. این فاصله‌ حتی در نزدیک‌ترین روابط آدم‌ها، مثلاً عشق یا زناشویی، هم به چشم می‌آید.

فلسفه وودی‌ آلن فلسفه تنهایی و بی‌معنایی است. اینجاست که هنرمند با ذکاوت خردمندانه فلسفی فاصله می‌گیرد و به ناچار پرسش‌های فلسفی را مسخره می‌کند. وودی‌ آلن همان‌قدر که کارگردان خوبی است و فیلم‌های فراموش نشدنی در تاریخ سینما دارد، نویسنده خوبی هم هست. به عقیده من از قضا نویسنده‌ بهتری است. اساس منطق زیبایی‌شناختی آثار سینمایی آلن در نوشته‌های اوست. این است که می‌توان فرض کرد اگر او فیلم نمی‌ساخت و می‌نوشت، مهم‌تر از این که امروز هست به حساب می‌آمد. در هر حال، چون این فرض هم مبتنی بر حساب و کتاب منطقی خاصی است که مربوط به عوالم معنادار است، بر مبنای منطق خود وودی‌ آلن اثبات‌نشدنی اما در عین حال امکان‌پذیر است.

فلسفه وودی آلن بر مبنای منطق امکان شکل می‌گیرد: در این عالم همه چیز ممکن است و در عین حال هیچ چیز ممکن نیست. نفی ضرورت و نفی همزمان امکان دو وجهه پارادوکسیکال فلسفه‌ اوست.

در اینجا دو متن او را که مبنای مواجهه فلسفی دارد بررسی می‌کنم. در کتاب «حالا بی‌حساب شدیم» داستانی با نام «فلسفه من» هست که سویه‌های کمیک فلسفی فراوان دارد. وقتی از فلسفه و کمدی حرف می‌زنیم، معلوم است که نمی‌خواهیم فلسفه را مسخره کنیم. مرادمان بیشتر این است که زبان دیگری پیدا کنیم برای بیان برخی از حقایقی که به زبان خشک فلسفه در نمی‌آیند یا از آن می‌گریزند. «فلسفه من» نشان می‌دهد که وودی آلن چه جور موجودی است. «آدمی که من هستم، حتی نمی‌تواند دو جمله به زبان آدمیزاد درباره «خاطرات یک روز در باغ وحش بنویسد.» چنین آ‌دمیزاده‌ای به فلسفه به مثابه گونه‌ای ژست دیپلماتیک در برابر هستی نگاه می‌کند. زدن حرف‌های ساده به زبان سخت. زبانی که هرگز نتوان از آن سردرآورد. چیزی از این دست‌ شهودهای کیر‌که‌گوری: «چنین رابطه‌ای که خودش را با خودِ خویش مرتبط می‌سازد، (یا بهتر بگویم، یک جور خود) یا باید خودش خودش را شکل داده باشد یا به واسطه یکی دیگر شکل گرفته باشد.»

این منطق آدم‌های قلمبه‌گو و متفلسف است:‌ حرف زدن از مسائل پیش‌پاافتاده در قالب کلماتی ارجمند و درخشان. به گمان من، این مقدار نقد به برخی فلسفه‌ها وارد است. وقتی فلسفه تحلیلی می‌خوانیم یا مثلاً با موجز‌نویسی و روشن‌اندیشی آدم‌هایی مثل پوپر و اسکروتن آشنا می‌شویم، قدر کلمات ساده، اما البته نه چندان آسان، را بیشتر می‌دانیم. ولی برعکس، با خواندن برخی فلسفه‌ها فقط به فتح قله‌های زبانی، گره‌گشایی‌های منطقی، توازن ارتباط بین جملات و کلمات و سرآخر نوعی شعبده‌بازی و مهارت زبانی و ترفندهای بازی با اعداد مشغول می‌شویم. این نقد فلسفه از زبان وودی آلن حسب حال خیلی فلسفه‌ها در خیلی جاها از جمله متأسفانه در جامعه خود ماست. ما اغلب چنین متن‌هایی را نمی‌فهمیم. اما مگر این اهمیتی دارد؟ «حتی یک کلمه از این متن را نفهمیدم. این درست، اما چه اهمیتی دارد وقتی کیرکه‌گور خود از نوشتن آن لذت برده است ؟» چنین آدم‌هایی همیشه مطمئن‌اند که متافیزیک همان چیزی است که همیشه کم داشته‌اند و همیشه می‌خواسته‌اند به آن بپردازند.

وودی آلن به جای «نقد خرد محض» به «نقد قوه وحشت محض» رو می‌آورد. شناخت همیشه ترس‌آور است. این اولین درس آلن است. وقتی چیزی را بشناسی یا برای شناخت آن تلاش کنی، باید بدانی که با دانستن بیشتر، شناخت افزون‌تر، گرفتار ترس‌های بیشتر خواهی شد. اما برای وودی آلن همه فلسفه‌هایی چنین سخت هم آسان می‌شود. مسئله شناخت دوآلیسم دکارتی، دریافت با حواس‌ پنج‌گانه، شناخته شدن، «کیفیت شناخته‌بودگی» یا «شناخت‌مندی» نیست، مسئله همه این است: «چیزی که آدم بتواند با دوستی، کسی در میان بگذارد.»

«آیا می‌توانیم جهان را واقعاً بشناسیم؟ اوه خدای من! آدم همین که بخواهد راهش را در محله چینی‌ها هم پیدا کند کلی به دردسر می‌افتد.» این منطق آدم تنهایی مقوایی در عصر جدید است. شناخت عملاً حتی به قدر یافتن راه در محله چینی‌ها دردسرساز است. فلسفه‌ای که چنین صورت‌بندی از جهان و انسان دارد، کارش جز با طنز و دست انداختن عالم و آدم پیش نمی‌رود. اما راستی ما چرا با چنین فلسفه‌‌ای احساس همدلی و همراهی می‌کنیم؟ چرا دوستش داریم؟ چرا هم به آن می‌خندیم و هم از ته دل آن را می‌فهمیم و می‌ستاییم؟ به عقیده من، تنها دلیلش این است که چنین فلسفه‌ای واقعاً انسانی است. «انسانی» به تمام معنای کلمه. ما می‌خوانیم و می‌خندیم: «ویژگی منحصر به فرد واقعیت، همانا فقدان جوهر است. این بدین معنا نیست که واقعیت جوهر ندارد، بلکه صرفاً آن را کم دارد.» اما درست وقتی که به این فهم تازه از جهان می‌خندیم، آن را باور می‌کنیم و می‌پذیریم. واقعیت چنین وجهه‌ای دارد.

مشکل فقط بر سر نام‌گذاری واقعیت است. همه عالم از جوهر تشکیل شده است. «دموکریتوس به آن اتم می‌گفت و لایب‌نیتس می‌گفت موناد. جای خوش‌وقتی است که این دو آدم هیچ وقت همدیگر را ملاقات نکردند وگرنه بحث کسل‌کننده‌ای در می‌گرفت.» اما آیا برای چنین نام‌گذاری‌هایی همیشه فرصت هست؟ «نکته اینجاست که حالا دیگر خیلی دیر شده و هیچ کاریش نمی‌شود کرد و چیزی گیرت نمی‌آید.» در چنین معرفت‌شناسی سهمگینی است که strong wind جای strong will را می‌گیرد و مهم‌تر از آن می‌شود. با این حساب، «اگر همه چیز روشن و واضح است، می‌توانیم فعلاً معرفت‌شناسی را کنار بگذاریم.»

وودی آلن نمی‌تواند از فلسفه حرف بزند، اما از «زیبایی‌شناسی» چیزی نگوید. جهان برای او زیباست، اما همان قدر که سیب زیباست، عشق زیباست، تنهایی زیباست. «شک ندارم که حقیقت همان زیبایی است ـ یا همان لازمه ‌آن است. به عبارت دیگر، هر چیزی که خوب است یا واجد کیفیات «خوب» است، نتیجه‌اش حقیقت است؛ اگر این طور نیست، خب می‌توانید سر زیبانبودنش با هر کس که می‌خواهید شرط ببندید.» وودی آلن فلسفه خود را با حکایت‌های اخلاقی به سبک خود می‌آراید و از کلمات قصار استفاده می‌کند. کاری که فلسفه بیش از دو هزار سال است انجام می‌دهد. اما کلمات قصار آلن همان «نقد قوه وحشت محض» را تداعی می‌کند و برای آن بنیاد فلسفی می‌ریزد: «غیرممکن است کسی بتواند مرگ خودش را به صورت عینی تجربه کند و شلوارش را تمیز نگاه دارد.» این فلسفه جنبه‌های الهیاتی هم دارد: «تمامی عالم تنها تصویری گذرا در ذهن خداست؛ یک جور فکر زیبا اما ناراحت‌کننده.»

فلسفه سقراطی به نظر وودی‌‌ آلن همه حقیقت خیره‌کننده‌اش را مدیون شکل مواجهه شجاعانه سقراط با مرگ است. این‌که آدمی بتواند زندگی‌اش را برای اثبات یک مسئله مهم فدا کند، جنبه دراماتیک فلسفه است. آلن این جنبه را در طنزی با عنوان «توجیه بنده» در کتاب «عوارض جانبی ۱» توضیح می‌دهد. «من شخصاً در ارتباط با مرگ کاملاً جسور و بی‌پروا نیستم و هر وقت صدای خشنی مانند صدای ترکیدن لاستیک ماشین می‌شنوم، خودم را در آغوش مخاطبم می‌اندازم.» اما این باعث نمی‌شود آلن مرگ سقراطی و «شجاعت بودن»‌ او را تحسین نکند. به راستی« در پایان، مرگ شجاعانه سقراط به زندگی او معنای واقعی بخشید؛ چیزی که هستی من کاملاً فاقد آن است.» وودی آلن خود را به جای فلاسفه بزرگ می‌گذارد و البته هر بار که این کار را می‌کند به خواب می‌رود. آلن در مکالمه‌ای سقراط‌وار در زندان با سیمیاس و آگاتون هم‌سخن می‌شود و فلسفه‌ خود را با آنها مرور می‌کند. سیمیاس می‌پرسد: «آیا داناترین فیلسوف ما یک ترسوی بزدل است؟» و آلن پاسخ می‌دهد: «من یک ترسو نیستم، و البته یک قهرمان هم نیستم، من یک جایی آن وسط‌ها قرار دارم.» این همه شخصیت فلسفی وودی‌ آلن است: حقیقت انسان معاصر؛ جایی‌آن وسط‌ها. در میان شلوغی محو‌کننده جمعیت، تنها و سبک. آگاتون اعتراض می‌کند: «ولی این تو بودی که ثابت کردی مرگ وجود ندارد.» و آلن پاسخ می‌دهد: « هی، گوش کن. من خیلی چیزها را اثبات کرده‌ام. این راهی است که اجاره‌هایم را با آن می‌پردازم. مقدار زیادی نظریه و اندکی مطالعه.» آگاتون نمی‌پذیرد: «ولی تو بارها ثابت کرده‌ای که روح فناناپذیر است.» و آلن پاسخ می‌دهد: «و هست! بر روی کاغذ. می‌بینی، نکته فلسفه دقیقاً همین است. وقتی از کلاس بیرون می‌آیی آن قدرها هم عملی نیست.»

حقیقت این است که کار وودی آلن تمسخر سقراط و فلسفه سقراط نیست، ستایش آن است. این فلسفه در عصر نو مرده است و جای خود را به ترس، کابوس، شی‌ء‌شدگی، مرگ بر اثر ورم مغزی در ۴۲ سالگی، اجاره‌خانه، عشق بی‌معنا و زندگی کاغذی داده است. چنین توصیفی از انسان امروز خود نوعی فلسفیدن است. کسی که می‌فلسفد، به واقع چنان که خود سقراط گفته است، کاری فلسفی و به همین دلیل سقراطی می‌کند.

وقتی کتاب‌های وودی آلن را می‌خوانیم یا فیلم‌های او را می‌بینیم با خودمان بهتر کنار می‌آییم. قصد من این نیست که در اینجا حرف‌های تکراری دهه‌ هفتاد را درباره آلن واگویه کنم، یا برای ارائه نوعی تصویر کلی از هستی‌شناسی روشنفکری در ایران وجهان آن را به نقد بکشم. تنها می‌خواهم به این وجه کمیک اما به واقع تراژیک آثار وودی آلن اشاره کنم که مرگ، عشق، زندگی و هر چه ما انسان‌ها با آن سرو کار داریم و «امر»ی انسانی شمرده می‌شود، حقایقی فلسفی در پس خود دارد که البته در این سال‌های عصر ما گم شده است.

با این حال، حرف زدن از فلسفه، ادبیات، خیال، همینگوی، نقاشی و موسیقی ما را با حقیقت زندگی پیوند می‌دهد و سرمان را به این شراب تلخ اما سکرآور گرم می‌کند. مجبوریم زندگی کنیم، و در این جبر ناگزیز، باید با فکر کردن به این خیالات رنگین و با زدن این حرف‌های ساده، زندگی‌مان را تحمل‌پذیرتر بسازیم. به قول خود وودی آلن در اثر درخشا‌ن «نیمه‌شب در پاریس»، پناه بردن به نوستالژی اسیر اشیا و آدم‌ها و جهان‌ها، راهی برای این است که نشان دهیم از وضعیت حال خود راضی نیستیم. راضی نبودن به وضعیت موجود و پناه‌بردن به آرمان‌هایی ذهنی، هرچند خیالی، کار ادبیات و فلسفه است. وودی آلن به ما شناخت می‌دهد، همراه با طعمی از واقعیت و رئالسیم تلخ. به ما یاد می‌دهد، ساده باشیم، لبخند بزنیم، مبهوت شویم، بترسیم خودمان باشیم و عاشق زنی شویم که مثل خود ما دوست دارد زیر باران راه برود.