فیروزه

 
 

فیلمی برای شنیدن

نگاهی به فیلم «مالیخولیا» ساختهٔ لارس فان تریر

می‌توان جنبش آنارشیستی دگما ۹۵ را پروژه‌ای ناکام دانست؛ می‌توان لارس فان تریر را فیلمساز متظاهری نامید و به بدفهمی از ماهیت سینما متهمش کرد؛ می‌توان آثارش را بلاتکلیف میان سبک‌ها و ژانرهای گونا‌گون سینمایی و الگوهای متفاوت زیبایی‌شناسی تلقی کرد؛ می‌توان تجربه‌گرایی مفرطش را بازی‌های فرمال بی‌جهت و متفاوت‌نمایی صرف دانست؛ می‌توان فیلم‌هایش را دوست نداشت و نگاهش را نپسندید اما بدون شک نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. کارگردانی که در انتهای سومین دههٔ دوران فیلمسازی‌اش، فیلم‌های دیوانه‌وار می‌سازد و در مسیر این‌گونه فیلم‌سازیِ نامتعارف به پختگی و اصالتی رسیده که هم‌قطاران و هواداران خاص خود را یافته است. برای او سینما فقط سرپوشی تصنعی بر اندیشه‌های ویران‌کننده‌اش است و به ‌همین دلیل نگاه انتقادی به فیلم‌هایش بر اساس حتی آوانگاردترین مبانی نقد و تحلیل آثار سینمایی سال‌هاست کارکرد خود را از دست داده است. فان تریر سال‌هاست بی‌توجه به تمجیدها و تقدیرهای جشنواره‌ها یا ناسزاهای منتقدان، فقط به دریافت‌های آنی ذهن فلسفه‌زده‌اش از جهان متعهد بوده و شاید به‌همین سبب است که درون‌مایهٔ آثارش از هجو مناسبات انسانی و اجتماعی در آثار اولیه‌اش به شکستن نخستین مرزهای روابط و طبع بشری در فیلم‌های متأخرش رسیده است. برای مثال دو فیلم «شکستن امواج» و «دجال» را با هم مقایسه کنید تا ببینید نگاه سانتی‌مانتال و نیهیلیستیک فیلم‌ساز به عشق چگونه رفته‌رفته و بر اثر گذر زمان جای خود را به دیدگاهی سراسر سادیستی و نفرت‌آلود داده است. آخرین اثر فان تریر نیز از این قاعده مستثنی نیست. «مالیخولیا» انعکاس افسردگی‌ها و بحران‌های روحی سال‌های اخیر فیلمساز است که این‌ بار فضایی آخرالزمانی را بستر ظهور درونیات بشر معاصر قرارداده است.

اینگمار برگمان، زمانی دربارهٔ ساختهٔ تحسین‌برانگیزش، «شرم» گفته بود: «وقتی جامعه کارکرد خود را از دست می‌دهد، شخصیت‌های اصلی فیلم دیگر چیزی ندارند به عنوان مرجع از آن استفاده کنند. روابط اجتماعی متوقف می‌شود. آدم‌ها فرو می‌پاشند و افراد ضعیف بی‌رحم می‌شوند». تلاش فان تریر در «مالیخولیا» نیز بازآفرینی و بسط حس‌وحال شخصیت‌های فیلمش در مواجهه با نابودی جهان و مرگ است. اینجا قرار نیست همچون کاردستی‌هایی نظیر «۲۰۱۲» و «آرماگدون» فاجعهٔ پایان عمر کرهٔ زمین، با ریزش آسمان‌خراش‌ها و انفجار ماشین‌ها و سیل خروشان جمعیت وحشت‌زدهٔ خیابان‌های لندن و دهلی و پکن و فرار حیوانات از باغ‌وحش و جلسات اضطراری کابینهٔ آمریکا و اخبار لحظه‌به‌لحظهٔ تلویزیون نمایش داده شود. حتی در مراسم عروسی نیمهٔ اول فیلم، جایی که همه مشغول خوش‌گذرانی‌اند و جک و تیم حتی حواسشان هست با چه ترفندی شعار تبلیغاتی جدید شرکت‌شان را از زیر زبان عروس بیرون بکشند نیز سخنی از این بلای قریب‌الوقوع به‌میان نمی‌آید. فان تریر همهٔ ابعاد مصیبت‌بار و دهشتناک اتفاق اصلی داستانش را در رفتارهای مستأصل و سکوت‌های طولانی و نگاه‌های تهی معدود شخصیت‌های داستان و به‌خصوص کِلِر (شارلوت گنیزبرگ) خلاصه می‌کند و از نماهای نیمه‌تاریک آن ویلای تک‌افتاده فضایی به‌غایت سنگین می‌سازد که در به‌تصویر کشیدن هولناکی موقعیت اصلی‌اش چیزی کم از آن بیگ‌پروداکشن‌های هالیوودی ندارد. گویی چهرهٔ کسی که شاهد به پایان رسیدن دنیاست از نشان دادن این نابودی، ترسناک‌تر و تأثیرگذارتر است. نفس‌نفس‌زدن‌های کِلِر و متعاقب آن خوشحالی آمیخته به گریه‌اش در سکانس رد شدن اولیهٔ سیّارهٔ مالیخولیا از کنار زمین را به‌یاد بیاورید تا ببینید توجه فیلم‌ساز از بدیهی‌ترین و ضروری‌ترین قواعد فیلمسازی به چه عناصری متمرکز شده است.

«مالیخولیا» به رغم همهٔ نارسایی‌ها و کاستی‌ها و تناقضاتش، به‌خاطر وضعیت روانی شخصیت اصلی خود، جاستین (کرستن دانست) و موقعیت مرکزی‌ وابسته به آن وضعیت، هیچ‌گاه از ریتم و جذابیت نمی‌افتد و اگرچه فیلمساز تقریباً خود را متعهد به توجیه دراماتیک تصمیمات و کنش‌های او یا استفادهٔ پرداخت‌شده‌تر از ظرفیت‌های نقشش نمی‌داند اما اوست که در انتها بار درام فیلم را به‌تنهایی به‌دوش می‌کشد. اشاره به این نکته که فیلمساز، خطوط کلی شخصیت جاستین را از افسردگی‌های خودش اقتباس کرده یا این گزاره که انسان‌های افسرده، با موقعیت‌های بحرانی و حاد راحت‌تر از دیگران کنار می‌آیند، همهٔ ارزش‌های شخصیت اول «مالیخولیا» را بازتاب نمی‌دهد. شخصیتی که شب عروسی‌اش نیز از درون شاد نیست و به‌خاطر لبخندهای تصنعی توسط خواهرش سرزنش می‌شود و چندین و چندبار مهمان‌ها و داماد را قال می‌گذارد و در ابتدای نیمهٔ دوم فیلم به آن فلاکت و پژمردگی می‌رسد، در مواجهه با واقعیت تلخ پایان فیلم، جایی که جان (کیفر ساترلند) هم در پذیرش تقدیر و سرنوشت کم می‌آورد، به‌درجه‌ای از اعتمادبه‌نفس می‌رسد که با پرت و پلاگویی‌هایش دربارهٔ شرارت زمین و تنها بودن بشر در عالم هستی، خواهرش را برای مواجهه با مرگ مهیا می‌کند و [با آن پناه‌گاه احمقانه‌ای که روی تپه با چند تکه‌چوب نازک می‌سازد] تبدیل به لنگر آرامش کِلِر و لئو می‌گردد و در پدید آمدن این تأثیر، سهم بازی درونی‌شده و ظریف کرستن بیش از فیلم‌نامهٔ بدون انسجام فان تریراست. که برای مثال چگونه می‌تواند در سکانس حاضرشدن سر میز شام در ابتدای نیمهٔ دوم فیلم، بدون هیچ‌گونه تکلف و تصنعی، غلبهٔ افسردگی را در همان لبخند آنی و چشم‌های نیمه‌باز عینیت ببخشد.

اگرچه لارس فان تریر همان کسی بود که در مارس ۱۹۹۵ و در پاریس به‌نمایندگی از توماس وینتربرگ، سورن کراگ یاکوبسن و کریستین لورینگ، مرامنامهٔ جنبش دگما ۹۵ را قرائت کرد و در افراط از پیروی از آن مرامنامه آن‌قدر پیش رفت که بعدها، عملاً فیلمبردار را از گروهش حذف کرد و دوربین را روی سه‌پایه‌ای روبات‌مانند نصب کرد، اما می‌شد پیش‌بینی کرد که نتیجهٔ آن تفریط‌ها روزی به افراط بی‌جهت در استفاده از به‌روزترین و پیچیده‌ترین امکانات فیلمسازی و جلوه‌های بصری منتهی شود. گذشته از بسیاری از تصاویر کارت‌پستالی آن ویلا و تپه و گذشته از افتتاحیهٔ چشم‌نواز [امّا بی‌ربط و بی‌معنای] «مالیخولیا»، آخرین ساختهٔ فان تریر باند صوتی بسیار غنی و تأثیرگذاری دارد. همهٔ آن تصاویر عظیم و تکان‌دهنده، فقط با همراهی صدای زمینهٔ فیلم (صدای نزدیک شدن تدریجی سیارهٔ «مالیخولیا» به زمین) می‌تواند مخاطب را در فضای مالیخولیایی خود غرق کند. صدایی که مضاعف شدن لحظه‌به‌لحظه‌اش در نبود مقدمه‌چینی‌ها و بسترسازی‌های دراماتیک، بیشترین تأثیر را در ساخته شدن فضای فیلم و شکل‌گیری شیمی رابطهٔ دو خواهرِ به‌ظاهر متفاوت اما در واقع شبیه هم دارد.

ایرادات «مالیخولیا» چه در فیلمنامه (بیش‌تر به ایده‌ای نصف‌ونیمه شبیه است تا فیلمنامه) و چه در شکل‌دادن به شخصیت‌ها و طراحی روابط‌‌شان و چه در تصویرسازی (که گوی سبقت را جامپ‌کات‌های موج‌نو ربوده) آن‌قدر ساده، ابتدایی و زیاد است که کم‌هوش‌وحواس‌ترین مخاطبان سینما هم قادر برعنوان کردن‌شان می‌باشند. لارس فان تریر آن‌قدر فیلم‌های نامتعارف ساخته که باید آثارش را بر مبنای معیارهای خودش سنجید. این‌جاست که می‌توان با خیال مطمئن‌تر از فیلم‌هایش منزجر بود.

Melancholia (۲۰۱۱) Written and Directed by Lars von Trier


comment feed ۲ پاسخ به ”فیلمی برای شنیدن“

  1. قادری

    قلم منتقد مانند همیشه رسا و خواندنی…
    با این حال من عاشق معجزه‌ای به نام داگویل بودم و هستم…هر از چند گاهی خدایگان سینما چیزهایی مانند داگویل را به ما خراب‌اباد‌نشین‌های دیر تصویر و داستان هدیه می‌کند تا از نشئه آن بگریزیم از جماعت دلیجان‌دوست‌…روانی‌دوست‌…ترمیناتوردوست‌…مهرهفتم‌دوست‌..آینه‌دوست‌..تا سینما به ورشکستگی کشیده نشود…

  2. حبیب

    و بازهم درد فلسفه نخواندن
    باور بفرمایید من از بی سوادترین دانشجویان فلسفه ی قرن اخیرم ولی باور بفرمایید از شما انتظار بیشتر می رود

    ترجمه ی آنتی کریست به دجال از همان ابتدا من را نا امید کرد تا آخر. من خود فیلم آنتی کریست فون تریه را به دلایلی (که خود بهتر می دانید) ندیدم اما آنقدر درباره اش خواندم که بدانم اساسا فیلم در حوزه ی فلسفه حرفی برای گفتن دارد . البته من نمی گویم یک چنین فیلمی مورد تحسین قرار گیرد ولی این گونه نقد های غیر فلسفی در شان مدرسه اسلامی هنر و دانشجویانش نیست.