فیروزه

 
 

أنا زائر مِن إیران

قسمت دوم

حکایت مواجههٔ من با مدینه حکایت همان ساده‌مردی شد که از زور تراکم درختان نمی‌توانست جنگل را ببیند! از بافت کهن شهر چیزی باقی نمانده که هیچ؛ اصلاً خیابان‌ها و کوچه‌ها و بازارهای اطراف مسجد نبوی، از حال‌وهوا و رنگ و بوی عربستان معاصر و حیّ و حاضر نیز تهی گشته‌اند. برای همین کمتر ایرانی‌ای پیدا می‌شود که حداقل تا شعاع ۵ کیلومتری مسجدالنبی، با فضا نامأنوس باشد یا و واهمه‌ای از گم‌شدن در مملکت غریب به دل راه دهد. اغلب فروشنده‌ها زبان فارسی را در حد انداختن جنس‌های بنجل چینی‌شان به زوار آموخته‌اند. راه‌به‌راه پشت پنجرهٔ هر هتلی پرچم جمهوری اسلامی ایران نصب شده است. اغلب هتل‌ها علاوه بر میز Reception رسمی عربستانی (که او هم معمولاً اپراتوری هندی یا از جنوب‌شرق آسیا است) یک مسئول پذیرش ایرانی به‌عنوان نمایندهٔ سازمان حج ‌و زیارت هم دارند. بازارهای اطراف حرم پر از پارچه‌نوشته‌ها و بنرها و حتی تابلوهای فلکسی به زبان فارسی‌اند. دست‌فروش‌ها و مغازه‌داران بازار خرمافروش‌ها نیز عموماً هندی و سریلانکایی و بنگلادشی و اندونزیایی‌اند.

تا چشم کار می‌کند هتل‌های متراکم سر به‌فلک کشیده‌ای که مسجدالنبی را از سه‌طرف محاصره کرده‌اند و از میانشان فقط مناره‌ها پیداست. تکلیف قبرستان بقیع و کوچهٔ بنی‌هاشم و منزل قدیمی امام مجتبی و مدرسهٔ حرت صادق که پیشاپیش معلوم است اما سخن آنجاست که مدینهٔ امروز با آن هتل‌ها و شبستان‌ها و صحن‌های جدیدی که عمرشان به ۳۰سال هم نمی‌رسد، گرفتار شکل و وضعیتی شده که کمتر نشانی از صدر اسلام دارد و اقامت در آن کمتر حسی از هم‌پا بودن با ضربان قلب تاریخ برمی‌انگیزاند.

بیت‌المقدس، لهاسا، رم، بنارس و میلان بافت‌هایی از گذشتهٔ خود را همچون حیوانات تاکسیدرمی‌شده حفظ کرده‌اند اما عربستان امروز قدمت بیش ‌از هزاز سالهٔ قلعه‌های تاریخی خیبر و تمدن سنگی قوم ثمود را بایکوت می‌کند.

*

پشت ساختمان عظیم ‌و عجیب‌الجثهٔ (!) استانداری مدینه و در خیابان ملک فیصل مسجدی کوچک و سنگی وجود دارد که تابلوی وزارت اوقاف نصب شده دم در ورودی‌اش به «مسجد العنبریه» معرفی‌اش می‌کند اما محلی‌ها «مسجد الأتراکـ»ـش می‌خوانند. مسجد جمع‌وجوری با یک شبستان و دو مناره و یک گنبد سنگی اصلی و پنج گنبد ساروجی کوچک‌تر که هر کدام بر یکی از ستون‌های ایوان ورودی ساخته شده‌اند. خادم سریلانکایی مسجد قدمتش را نمی‌دانست اما با توجه به سبک معماری‌اش می‌شد تخمین زد که در اواخر دورهٔ تسلط ترک‌های عثمانی بر حجاز ساخته شده است. کاش خودم را عراقی معرفی می‌کردم. نمی‌دانم ایرانی بودنم چه بسم‌اللهی به جن جان خادم شد که نه حرفی با من زد و نه اجازه داد عکسی از داخل مسجد بگیرم.

*

دیگر داشتم ناامید می‌شدم. غیر از همان مکالمهٔ کوتاه فرودگاه با جوانک کنترل‌کنندهٔ پاسپورت کسی را پیدا نکرده بودم که با خیال راحت و بدون این‌که بخواهد کالایی به من بفروشد یا به توحید و پیروی از سلف‌صالح هدایتم کند، هم‌صحبتم شود. اما فکر نمی‌کردم در قلب مسجدالنبی و ابتدای ورودی باب عثمان مراد دلم را بیابم. سرم را انداخته بودم پایین و از پله‌های «مرکز حفظ و طبع الکتب القدیمة» بالا می‌رفتم که سرباز جوانی مانعم شد و گفت که ورود به اینجا ممنوع است. امانش ندادم که «أنا طالب و أبحث عن کتب تربط بالحظارة و الفن الإسلامی…» و تا توانستم پیاز داغ قصه را زیاد کردم که من به هر قیمتی شده باید وارد کتابخانه شوم. ملیّتم را که پرسید یخ زدم. اگر برخورد آن خادم سریلانکایی آن مسجد کوچک آن‌گونه بود، این «شرطی» آن هم درست وسط مسجدالنبی چه خواهد کرد؟ زبانم نچرخید که بگویم عراقی‌ام؛ جواب دادم: «أنا زائر من إیران». این بار او ماتش برد. تا سه‌چهار دقیقه از او با چشمان از حدقه‌بیرون زده مدام اظهار استعجاب بود که «أنت تحکی العربی کویّس» و از من توضیح که عربی صحبت کردن کسی که اصالتاً عرب است واقعاً امر عجیبی نیست. اما باز هم مغزش Restart می‌شد و دوباره و سه‌باره می‌پرسید که عربی را کجا آموخته‌ام و من دوباره و سه‌باره جواب می‌دادم که اولین معلم عربی‌ام مادرم بوده! بعد که تعجبش فروکش کرد به کتابخانه راهم داد و همین‌طور که من مات آن همه کتاب چاپ سنگی و اسکنرها و دوربین‌های الکترونیکی کردن کتابخانه بودم او هم سؤال‌هایش را می‌پرسید. اولین سؤالش از وضعیت سیاسی ایران بود و میزان رضایت مردم از حکومت. من هم به‌نحوی که با خودم رودربایستی پیدا نکنم و از آن‌طرف بگومگوهای درون منزل را نزد همسایه فاش نکرده باشم جوابش دادم. تو گویی وجه اشتراک تمام گپ‌وگفت‌های جهانی بعد از سیاست نوبت به فوتبال رسید و ما همان‌جا ـ‌درست وسط مسجدالنبی‌ـ برای هم‌دیگر کری خواندیم و او از اسطور‌گی علی دایی در گل‌زنی گفت و من از حرص‌ها و حسرت‌هایی که محمد الدعیه به جان تب‌وتاب‌های نوجوانی‌ام انداخته بود خاطره‌ها تعریف کردم. آخر سر کارمان به التماس دعا و شکایت از قدرت و نفوذ آمریکا در کشورهای منطقه و دادن شماره تلفن به همدیگر کشید. نامش خلیل بود و آدرس چند کتابخانه و موزهٔ مدینه را در دفترچه‌ام نوشت. وقت خداحافظی یادم آمد تقریباً هیچ‌چیز از کتاب‌های «مرکز حفظ و طبع الکتب القدیمة» را ندیده‌ام اما زیاد هم احساس غبن نکردم. عربستان معاصر و حیّ‌ و حاضر بالأخره رخ نشان ‌داد.