فیروزه

 
 

سرگردان میان استعاره و واقعیت

نگاهی به فیلم سینمایی «سیزده۵۹» ساخته «سامان سالور»

بیایید خودمان را برای لحظاتی جای سامان سالور و مشاورش پرویز پرستویی بگذاریم. ایده‌ای جذاب به دست آورده‌اید که اگر درست پرداخت شود اتفاقی خوب در سینمای دفاع مقدس محسوب می‌شود. ماجرای به هوش آمدن سرداری که بیش از بیست سال در کما بوده و حالا دوستان و تنها دخترش باید همه چیز را به عقب و زمان مجروحیت سردار برگردانند تا او دچار شوک ناگهانی نشود. شما بودید چه می‌کردید؟ احتمالاً داستان را از نحوهٔ مجروح شدن فرمانده آغاز می‌کردید، خوب، افتتاحیه فیلم همین است. احتمال دیگر شروع داستان از تخت بیمارستان در زمان حال و شرایط عجیب و غریب بیماری است که سال‌هاست حتی پلک نزده است. سکانس بعدی‌ای که در فیلم می‌بینیم همین است، حالا اول یا دوم چندان توفیری ندارد. بعد از معرفی شخصیت‌ها و مکان و زمان، باید یک اتفاقی بیفتد، مثلاً علائم هوشیاری در بیمار مشاهده شود. خوب، فیلم همین مسیر را در پیش گرفته است؛ پس باید با اثر خوشایندی روبه‌رو باشیم، فیلمی که بر اساس اصول قصه‌گویی و قواعد سینمایی ساخته شده است. اما چرا حاصل کار سازندگان از اثری متوسط فراتر نمی‌رود. مشکل کجاست؟

به گمان من سالور (و پرستویی) راه را درست ولی تا میانه رفته‌اند. مسئله‌ای که سینمای ایران و مخاطبانش را گاهی آزار می‌دهد شتابزدگی در تولید و ساخت آثاری است که ایدهٔ درخشانی دارند و با کمی صبر و حوصله می‌توانند به آثار ماندگاری تبدیل شوند. به عبارت دیگر سیزده۵۹، میوه‌ای کال و نرسیده است که باغبانش برای برداشت محصول و فروش آن عجله داشته است؛ و خب بعضی میوه‌ها را می‌توان نپخته خورد و کمی لذت برد. نویسنده نه تنها داستان را به سمت موقعیت‌های استعاری و شعرگونه سوق داده، بلکه شخصیت‌ها را نیز ناقص و به اندازهٔ حضور در صحنه‌ها و دیالوگ‌هایشان پرداخت کرده است. به نظر می‌رسد این انتخاب آگاهانه انجام گرفته است که به جای ماجراپردازی و ایجاد موقعیت‌های داستانی ناشی از مواجههٔ سیدجلال (پرویز پرستویی) با دنیای متحول شدهٔ امروز؛ سعی شده از پرداختن به جزئیات داستانی پرهیز شود و به سطح مضمونی داستان و درونیات شخصیت‌ها در این شرایط پرداخته شود. حاصل کار اثری به شدت احساس برانگیز و اشک‌آور است که در حالتی بینابین، نه داستان این شخصیت خاص و اطرافیانش را به سرانجامی می‌رساند و نه لحن استعاری تام و تمامی دارد تا تکلیف مخاطب در مواجهه با آن روشن باشد.

داستان بیش از حد به ایدهٔ اصلی وابسته است و بر آن تمرکز می‌کند و اساساً چیزی به آن اضافه نمی‌کند. همه چیز به سرعت و بدون اینکه موقعیتی بنا شود، آغاز می‌شود. شخصیت‌ها از زبان خودشان کمی معرفی می‌شوند اما نسبت اکثر آن‌ها با سیدجلال و دیگران هیچ فراز و فرودی ندارد و بسیار تخت و معمولی است. عنوان مثال مشخص نیست که چرا در این طیف متنوع از اطرافیان سیدجلال چرا هیچ‌کس موضعی منفی نسبت به بهبودی او ندارد، یا چرا از امکانات داستانی و حتی استعاری در موقعیت نمایشی‌ای که برای بیمار فراهم شده، استفاده‌ای حداقلی شده است. اوج واکنش شخصیت‌ها حسی و عاطفی است و هیچ کدام داستان را جلو نمی‌برند. تنها بازی حسی پرستویی در نقش سیدجلال باورپذیر جلوه می‌کند که البته در برخی مواقع توجیه منطقی ندارد، مثلاً بغض کردن و اشک ریختن در جایی که مخاطب انتظار بهت و حیرت از شخصیت دارد، به چه معناست. احساسی شدن بی‌مورد موقعیت‌ها و شخصیت‌ها در سراسر فیلم، سبب شده که بُعد استعاری اثر که بیش از داستان مدّ نظر سازندگان بوده است، نیز ضربه ببیند. حضور برخی شخصیت‌ها نظیر پهلوان با عموفرازش! یا دوست طناز بهرام (صابر ابر) و یا خواستگاری که از همان ابتدا سرکار است، نه تنها هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند بلکه به نظر می‌رسد تنها برای جوری بار و دستیابی به طیف متنوعی از شخصیت‌ها (مخصوصاً رزمندگان) صورت گرفته است. گرچه برای شخصیت‌های کمتر فرعی نظیر بهرام و صبری (فرهاد اصلانی) هم مشکل بتوان کارکرد داستانی خاصی پیدا نمود.

سابقهٔ سامان سالور نشان می‌دهد (گرچه تنها «چند کیلو خرما برای مراسم تدفین؟»ش را دیده‌ایم) از پس اجرای صحنه‌ها به دلیل آشنایی کافی با اصول کارگردانی برمی‌آید و غنای بصری آثارش قانع کننده است. برای اثبات این ادعا می‌توانیم سکانس جنگی و ابتدایی سیزده۵۹ را مثال بیاوریم که از پرداختی درخشان و سبک بصری کارآمدی برخوردار است. اما برای رسیدن به اثری کامل نباید از عنصر داستان و همسازی آن با تصویر غافل ماند. سیزده۵۹ با تمهیدات فرمی اندیشیده شده برای آن، به سینمای خاص و تجربی پهلو می‌زند که مناسب آثاری شاعرانه و استعاری است که البته سالور با آن مأنوس است؛ ولی در ساحت داستان می‌خواهد قواعد عامه‌پسندانه‌تری را لحاظ کند تا مخاطب بیشتری را به تماشا بکشاند. نارس بودن این اثر در نتیجهٔ تقابل و تناقض این دو بعد ساختاری و درونی‌ حاصل شده است.

در ایام جشنواره، سالور از انحصاری نانوشته در سینمای دفاع مقدس حرف زد که با عدم تخصیص منابع و امکانات به غریبه‌ها، اجازه نمی‌دهند هر کسی پای در این وادی بگذارد. نمی‌توان یک طرفه به قاضی رفت و دلایل این انحصار را (بر فرض وجود) یکسره باطل دانست. بخشی از شکل نگرفتن موقعیت‌ها و عدم باورپذیری شخصیت‌ها در سیزده ۵۹ را باید به حساب ناآشنایی سازنده با دنیای رزم و رزمندگان دانست؛ شناختی که در بهترین صورت دست دوم و از طریق حاج کاظم‌های سینما، شکل گرفته است.


comment feed ۲ پاسخ به ”سرگردان میان استعاره و واقعیت“

  1. غبیشاوی

    آخ از این “کارکرد داستانی”!
    مفقوده‌ترین حلقهٔ درام‌پردازی وطنی ما…
    در داستان‌نویسی شاید بشود یک‌جورهایی مثلا با چند دیالوگ نقض وشاعرانه کردن فضا و ذهنی کردن روایت سر خواننده را شیره مالاند و از ناتوانایی از داستان‌پردازی نویسنده غافلش کرد اما در سینما، ‌آن‌جا که قصه باید به صیقل‌یافته‌ترین و عریان ‌ترین و بی‌حشو و زوائدترین شکل ممکن بروز پیدا کند، دست‌ها و آستین‌های شعبده‌بازان ناشی زود برای تماشاگران این نمایش جادویی رو می‌شود.

    دوستانی که پسربچهٔ دوچرخه‌سوار Stranger than Fiction را یادشان است می‌دانند چه می‌گویم!

  2. خضر

    با سلام
    من فیلم را هنوز ندیده ام ، اما ایده این فیلم به شدت شبیه یک فیلم آلمانی است که ۸ سال پیش ساخته شده و اتفاقا از تلویزیون خودمان هم پخش شده است . اسم آن فیلم خداحافظ لنین بود که البته طنز ظریف و دلنشینی داشت و فیلمی گرم و صمیمی بود . حالا نمی دانم این نسخه وطنی چطور از کار درآمده است !!!