فیروزه

 
 

آقای اشمیت عزیز

نشسته‌ای مقابل ساعت سفید اتاق، کاری که سال‌های سال به آن عادت کرده‌ای و حالا در این لحظه فکر می‌کنی شاید جور دیگری است. یا شاید اصلاً فکر می‌کنی به این‌که هیچ جوری نیست، نبوده و نخواهد بود. فقط و فقط به این درد می‌خورد که ساعت باشد؛ که عقربه‌های مرده‌اش حرکت کنند و جلو بروند و گاهی در روزها و اوقات خاصی به یادت بیاورند چیزهایی را که همیشه از آمدنشان متنفر بودی. و این بار به یادت می‌آورند که آخرین ساعت پنج عصر است و تو باید برای آخرین بار از این اتاق سفید احمقانه خارج شوی و برای همیشه به خانه بروی آقای اشمیت عزیز.

خانه؛ این بی‌معنی‌ترین کلمهٔ زندگی‌ات. هیچ به این فکر کرده بودی که روزی سر از بالش سفیدت برداری و به زنی که صدای خُرخُرش اتاق را برداشته، طوری نگاه کنی انگار غریبه‌تر از او در دنیایت نیست؛ همسرت را می‌گویم. غصه نخور این یک شروع است شاید این آخرین باری باشد که صدای جرینگ جرینگ آن دسته کلید بی‌شعور را خیلی زودتر از آن‌که به در خانه برسید از میان دستان او می‌شنوی. بی‌رحمانه به نظر می‌رسد اما واقعیت این است که مرگ همسرت شروع همهٔ آن چیزهایی است که حتی نمی‌دانستی آن‌ها را می‌خواهی. می‌دانی که منظورم از یاد رفته‌هایت نیست؛ نه، واقعاً تا حالا نمی‌دانستیِ‌شان. پس آقای اشمیت عزیز فقط یک چیز؛ نترس!

نترس از همهٔ آن چیزهایی که قرار است دوباره دربارهٔ خودت کشف کنی. نترس از همهٔ آن آدم‌هایی که قرار است دوباره بشناسیِ‌شان. نترس از خیانت بهترین و قدیمی‌ترین دوستت. نترس از این‌که دیگر دخترت را نمی‌فهمی و او هم تو را. نترس از، از دست دادن همهٔ آن چیزهایی که تا حالا فکر می‌کردی داری‌شان و حالا مطمئنی که از اول هم آن‌ها را نداشتی. نترس چون هنوز آن کودک آفریقایی را داری، آقای اشمیت عزیز.

About Schmidt (۲۰۰۲) Directed by Alexander Payne