فیروزه

 
 

ماکارونی ماسیده

«عِنْدَما اَرْکَبُ فِی‌الَّیْلِ قَطاراتِ الْجُنون/ طالَما اَنْتِ مَعی/ لَسْتُ مُهْتَمّا بِما کانَ…/ وَ ما سَوْفَ یَکون»[۱] کتاب را بست و خیره شد به نَزار قَبّانی که با آن موهای طلایی و کُت چهارخانه‌ی کِرِم، روی جلد، لبخند زده بود. دست برد از روی عسلی لیوان چای را بردارد که موبایلش زنگ خورد. «مامان» را که روی صفه‌ی گوشی دید، یاد چرندیات همیشگی افتاد:
«هوا اونجا سرده؟ یخچالت که خالی نیست. ظرف‌ و لباس‌هاتو مرتب می‌شوری؟ ما هم خوبیم. من ۸ کیلو کم کردم. بابات اجاره‌‌ٔ این ماه رو فرستاد. کار پیدا کردی؟»
می‌توانست از سفارش ترجمه‌ای که گرفته بود بگوید. می‌توانست با آب و تاب تعریف کند که چه لذتی از دمخور بودن با شعرهای مرسی جمیل و هانی آدم می‌برد. می‌توانست ربط درسی که می‌خواند با پولی که ـ هر چند ناچیز ـ برایش می‌ماسید را توضیح دهد. اما مثل کسی که بعید می‌دانست ساکنین استوا معنای برف را بفهمند گفت: «نه»
ـ راستی امشب بله‌برون زیوره.
از روی لیوانِ چای دیگر هیچ بخاری بلند نمی‌شد.
ـ حیف که داماد دایی‌ات نشدی.
غیرممکن است با موجوداتی بشود زندگی کرد که غصّه‌ٔ هفته‌شان عقب افتادن نوبت تاتوشان باشد. موجوداتی که چشم ندارند خوش‌وبش تلفنی شوهرشان با همکار خانمش را ببینند و معلوم نیست طبق کدام قانونی سربند بی‌موردترین مسائل، حق نازکشیدن را برای خود محفوظ می‌دارند. همه‌ٔ این حرف‌ها را شاید می‌زد اگر مادرش نمی‌گفت «به مهندس و معصومه‌خانم و کوچولوها سلام برسون» و یکدفعه گوشی را نمی‌گذاشت.

لیوان چای را خالی کرد توی ظرفشویی و دوباره دوسومش را چای و بقیه‌اش را آب‌جوش ریخت. آرنجش‌هایش را تکیه داد به اُپن آشپزخانه و خیره شد به ردیف نمکدان‌های چینی روی ناهارخوری که از وقتی یکی‌شان شکسته بود، دوست نداشت نگاهشان کند. تلخی چایِ بدون قند نشست زیر زبانش. حرص خورد. ۱۰۴روز است یک تُکِ‌پا نیامده‌ای تهران بعد زنگ می‌زنی که زیور شوهر کرده. ارواح عمه‌ی مهندس و معصومه خانم! چه صنمی داریم با آنها؟ گیرم که راضی شده‌اند طبقه‌ی بالای خانه‌شان را پسری عزب اجاره کند. یک ماه اجاره‌شان عقب افتاده؟ اگر فامیل بابا نبودند چه کار می‌کردند پس؟ دو سه ماه پیش که مهندس تا بوق ‌سگ اضافه‌کاری می‌ماند چه کسی دنبال خریدهای زن پابه‌ماهش بود؟

لیوان خالی را گذاشت روی اُپن بماند. رفت از روی عسلی «حُبٌّ بِلا حُدود»[۲] را برداشت و لم داد روی کاناپه. «اَنْتِ خُلاصَةُ کُلِّ الشِّعرِ…/ یَکْفی اَنْ اَتَهَجّىٰ اِسْمَکِ…/ حَتّىٰ اَصْبَحَ مَلِکَ الشِّعرِ/ وَ فِرْعَوْنَ الْکَلِماتْ»[۳] پاهایش را دراز کرد روی عسلی و سرش را تکیه داد به پشتی کاناپه. احساس کرد از شدت گرسنگی و ضعف دارد فرو می‌رود توی کاناپه. توی یخچال ـ‌غیر از چهارتا میوه‌ٔ پلاسیده و کلی هله‌هوله‌ٔ نصف‌ونیمه‌ـ چیزی نداشت.

تلفن را برداشته بود تا از سر چهارراه سفارش غذا بدهد که به نظرش آمد صدای پِت‌پِت اگزوز پژو ۵۰۴ مهندس از جایی در اعماق ذهنش شنیده شد و بعد نرم‌نرم بلندتر شد و بلندتر شد و بلندتر شد و همه‌ٔ فضای سرش را پر کرد. اشتباه نمی‌کرد. از پنجره‌ی رو به کوچه، مهتاب و مهسا را دید که پابرهنه، از ماشین پریدند پایین و چون قد هیچ‌کدامشان به اف‌اف نمی‌رسید، شروع کردند به داد زدن: «عمو حسام، عموحسام، عموحسام…»

قیافه‌ٔ عموحسام پشت پنجره، شده بود مثل قیافه‌ٔ آدم‌هایی که بعداز یک‌ساعت صف ایستادن از شاطر می‌شنیدند: «نان تمام شد.» آن‌قدر کلافه بود که نفهمید چه‌طوری از کمد لباس‌ها، تی‌شرت لجنی‌ای کشید بیرون و روی زیرپوش رکابی‌اش به تن کرد و بعد شلوارک را درآورد و همان گرمکن سرمه‌ای همیشگی را پا کرد. مالید. باز هم حسرت یک شب بدون سروصدای تلویزیون و جیغ‌ بچه به دلم ماند. الان است که سر و کله‌ٔ مهتاب و مهسا، یکی‌یکی، مثل الاکلنگ پیدا می‌شود که: «عمو حسام! مداد شمعی‌های جدیدمو ببین» یا «عمو حسام! فردا از طرف مهد می‌برنمون شهربازی» و بعد نوبت پدرشان است که با یک پاکت تخمه‌شمشیری بیاید بالا که: «امشب رئال ـ یوونتوسه» و آخر سر معصومه‌ٔ بچه ‌به ‌بغل که: «مادرت زنگ نزد؟ وقت کردی خونه‌تو یه جارو بکش.»

صندلی کامپیوتر را گذاشت زیر کانال کولر و فالگوشِ طبقه‌ٔ پایین ایستاد. فریادهای مهتاب وسط گریه‌ٔ میثم شنیده می‌شد که می‌گفت: «بچه بیدار شد مامان.» بعد صدای مهندس آمد که داشت پشت تلفن با کسی صحبت می‌کرد: «وسط راه دلکوش بازی درآورد لاکردار.» حسام آن‌قدر توی خودش بود که صدایی از آن پایین نمی‌شنید. آدم از فکر کردن به کارهای این دیوانه‌ها عُقش می‌گرفت. با چهارتا خانواده‌ٔ احمق‌تر از خودشان هر دو سه هفته یک‌بار می‌زنند به کوه و صحرا. زن‌ها دست به سیاه‌وسفید نمی‌زنند و شروع می‌کنند به صحبت درباره‌ی آخرین داروی لاغری معرفی شده در شبکه‌های لس‌آنجلسی یا فوقش اینکه کدام مهد به بچه‌هاشان شعرهای بیشتری یاد می‌دهد. مردها هم اگر وسط علم کردن بساط کباب وقت کنند، دور از چشم زن‌هاشان سیگاری بار می‌زنند و شروع می‌کنند به خالی بستن درمورد اینکه می‌خواهند یک دولول‌ِ ایتالیایی بخرند. بعد همه‌شان تا دوهفته‌ برای همدیگر تعریف می‌کنند که چه خوب شد به جای دوغ شیشه‌ای، پاکتی‌اش را خریدند. مزخرف. مزخرف. مزخرف.

حسام غرق این فکرها بود و فکر شکم ضعف‌رفته‌اش و متوجه نشد مهتاب ایستاده پایین صندلیِ وسط هال و دارد پاچه‌اش را می‌کشد که: «عمو حسام! بادکنکم رو ببین. اگه نگیرمش می‌چسبه به سقف.» بادکنک را از دست دخترک گرفت و آن‌قدر فشارش داد تا ترکید. دخترک مثل مصدومی که بعداز برطرف شدن اثر داروی بی‌حسی، یواش‌یواش متوجه درد شود، اول شوکه شد. بعد خط‌های پیشانی‌اش گره خوردند و آخرسر جیغ کشید و زد بیرون.
ـ هنوز خیلی طلبکارم. تا صبح.
دفعه‌ٔ اولی نبود دخترها را اذیت می‌کرد. مثلاً با اینکه می‌دانست مهتاب دیابت و شب‌ادراری دارد، همیشه شیرینی تر می‌خرید و برای اینکه بیشتر دوام بیاورد یخچالش را می‌گذاشت روی درجه‌ی آخر. یا وقت‌هایی که مهسا می‌آمد پیشش و می‌گفت نسکافه می‌خواهد، فقط یک قاشق شکر برایش می‌ریخت. یا توی هر سوراخ سنبه‌ای که فکر می‌کرد به درد قایم‌باشک بازی می‌خورد، سوسک مرده می‌گذاشت.

گوش تیز کرده بود ببیند مهندس و معصومه درباره‌ٔ گریه‌های مهتاب چه می‌گویند که این بار مهسا توی هال ظاهر شد. چشم‌ها و دهان و بینی و حتی خال روی چانه‌ و همه‌چیزش، خود مهتاب بود. انگار مهتاب را گذاشته باشند توی دستگاه زیراکس و بعد مهسا به وجود آمده باشد. گفت:«عموحسام! موهامو ببین خاله مرضیه‌ام کوتاه کرده.»

لبخندی زد که: «ماه شدی عموجون». اما توی ذهنش اضافه کرد: خاله مرضیه‌ات اگر به جای آرایشگاه و خیاطی می‌رفت مهندسی برقش رو تمام می‌کرد، حداقل به خاطر مدرکش شوهر گیرش می‌آمد و به حال‌وروز مادرت نمی‌افتاد که معلوم نیست فوق‌دیپلم حسابداری‌اش چه ربطی به پخت‌ و پز صبح‌ تا شب و بشور بساب شب تا صبحش دارد.

هنوز گوش به کانال، داشت با مهسا توی ذهنش صحبت می‌کرد که صدای معصومه خانم را شنید: «منهدس! شام حسام آقا.»

کسری از ثانیه صندلی را برگرداند سرجاش و کتاب‌های محمود درویش و نزار قبانی را جمع کرد گذاشت توی کشوی کامپیوتر و به جای‌شان تاریخ حنّاء الفاخوری و شرح معلقات سبع را باز کرد. بوی ماکارونی، زودتر از مهدس پیچید توی خانه.
ـ حسام! شام.
دست‌پخت معصومه زیاد هم بد نبود اما ماکارونی‌هاش واقعاً خوردن داشت. به خصوص توی آن وضعیت که آدم احساس می‌کرد عضلات شکمش دارند از گرسنگی منقبض می‌شوند. حسام اما نفهمید که چطور از دهانش پرید: «مرسی. صرف شده.» شاید فکر می‌کرد ارزش شبی که از دست می‌داد خیلی بیشتر از یک بشقاب ماکارونی بود.
ـ می‌ذارمش یخچال.
حسام از توی هال مهندس را دید که خیاری برداشت و بدون اینکه بشوردش یا سر تلخش را جدا کند، نصفش را خورد. چقدر دوست داشت مهندس قبل از سرد شدن بشقاب ماکارونی برگردد خانه‌شان؛ اما گفت: «شرمنده‌. فردا اول وقت، این ماه رو حساب می‌کنم.»

مهندس بقیه‌ی خیار را خورد: «پایان‌نامه‌ات تموم نشد؟ چه‌قدر این کتاب‌ها رو دست‌مالی می‌کنی؟»

دوست داشت داد بزند مگر تو و آن توله‌هایت می‌گذارید؟! چرا گورتان را گم نمی‌کنید؟ کدام بی‌پدری به شما گفته اینجا محل گذراندن اوقات فراغتتان است؟ اما قبل از اینکه چیزی بگوید مهندس درآمد که: « چیه بابا؟ برو الان می‌آم.» حسام خیره بود به ته‌ریش چند روزه‌ٔ مهندس که اگرچه بلند شده بود اما به پرپشتی سبیل‌هایش نمی‌رسید. فکر کرد دمای پایین فضای یخچال چه وقت آن بشقاب را سرد می‌کند.

مهندس ادامه‌ی حرفش را گرفته بود: «…پس صبح قبض‌ها رو ازم بگیر. خودم وقت نمی‌کنم. باید برم دنبال مجوز ماهیگیری.»

مهندس به پاگرد نرسیده بود که حسام شروع کرده بود به خوردن بشقاب ماکارونی. لقمه‌ی آخر را که خورد یاد بندی از شعری افتاد که هفته‌ی پیش ترجمه‌اش کرده بود: «اَنْتِ اِمرأةً لاتَتَکَرَّر/ فی تاریخِ الْوَرْد…/ وَ فی تاریخِ الشِّعْر…/وَ فی ذاکِرَةِ الزَّنْبَق»[۴]

از کانال کولر هنوز صدای گریه‌ٔ بچه‌ای می‌آمد.

[۱] آن‌گاه که شب‌هنگام سوار قطارهای جنون می‌شوم/ تا وقتی که تو همراهم هستی/ باکی ندارم/ از آنچه گذشته است/ و از آنچه پیش خواهد آمد.

[۲] عشقی بدون مرز

[۳] تو عصاره‌ی همه‌ی شعر هستی/ فقط کافی است اسم تو را هجی کنم/ تا پادشاه شعر گردم/ و فرعون سرزمین واژه‌ها!

[۴] تو زنی هستی تکرار ناشدنی/ نه در تاریخ گل‌ها…/ و نه در تاریخ شعر…/ و نه در حافظه‌ٔ گل زنبق



comment feed یک پاسخ به ”ماکارونی ماسیده“

  1. قاسم ش.

    با سلام. مطلب بسیار جالبی بود. من درباره سبک شناسی مطالب زیادی خوانده ام اما تا به حال ندیده بودم که کسی این موضوع را به این صورت (در مقایسه با نقاشی) مطرح کند. خیلی استفاده کردم. تقاضایم این است که در صورت امکان مطالب دیگری هم از دکتر پاینده اگر می توانید در اینجا بگذارید تا استفاده کنیم. با تشکر فراوان.